xentr_guest_message_title انجمن نویسندگی روح‌واژه

xentr_guest_message_description

در حال تایپ رمان ققنوس آتش| Lunika کاربر انجمن روح واژه

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
نام رمان: ققنوس آتش
نام نویسنده: لونیکا.س
ژانر: جنایی، فانتزی، معمایی

خلاصه رمان:
آتش روحش... .
بسان طاعونی مرگبار، دامان طالع دخترک را چنگ زده و وجودش را خاکستر می‌کند. کالبد ضعیفش را به دو پاره کرده و رخسار دیگری از حیات را به آن نشان می‌دهد.
ژاکلین؛ دومین ققنوس آتش پس از پنجاه میلیارد سال، در آخرین لحظات مرگ‌بار روح خفته خود را به پیکر خویش فرا می‌خواند و دست نیاز به قصد تقاضای یاری به سوی او دراز می‌کند. نه برای خود، بلکه برای نجات طینت ققنوس؛ ولیکن هرچیزی بهایی دارد.

سخن نویسنده:
در خلال سیر داستان، رازهایی نهفته است که ممکن است در آغاز شما را دچار سردرگمی کند. اما به شما اطمینان می‌دهم که با نزدیک شدن به پایان رمان، وقایع و دلایل به وضوح بیشتری نمایان خواهند شد. خواهشمندم به روابط و القاب شخصیت‌ها توجه ویژه‌ای داشته باشید تا از گیجی و سردرگمی دور بمانید.
 

_najiw80_

مدیریت کل
مدیر کل روح‌واژه
تاریخ ثبت‌نام
2023-10-25
نوشته‌ها
369
پسندها
509
مدال‌ها
4
1000183952 (2).jpg
درود بر شما نویسنده‌ی فهیم و ارجمند. ضمن عرض تشکر از انتخاب روح‌واژه، ورودتان را خوش‌آمد می‌گوییم.
✨✨✨
تلاش ما رضایت شما و بی‌نقص شدن اثارتان است و در این راستا امکاناتی از قبیل طراحی جلد، تعیین سطح، نقد و... در نظر گرفته‌ایم.
پیش از شروع پارت گذاری لازم است به نکات زیر توجه کنید:
1_ لطفا پیش از ارسال هر پارت یک دور آن را مطالعه کرده و اشکالات آن را رفع کنید.
2_ چنان‌چه سوالی در خصوص نگارش رمان‌تان داشتید، می‌توانید از مشاوران و یا ناظر همراه‌تان کمک بگیرید.
3_ خواهشمندیم در زمان مقرر، درخواست‌های نقد، رصد، تعیین سطح و طراحی جلد رمان‌تان را انجام دهید.(در صورت داشتن هر گونه سوال می‌توانید از ناظر راهنمای خود راهنمایی بخواهید.)
✨✨✨
اکنون که رمان شما تأیید شده می‌توانید پارت گذاری را شروع کنید، قلم‌تان ماندگار.🌱
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
مقدمه:
به آسانی می‌توان فهمید که چه کسی بر شما حکومت می‌کند، اندکی فکر کنید و ببینید از چه کسی نمی‌توانید انتقاد کنید؟!

شروع نوشتن: ۸ فوریه ۲۰۲۳​
#❦ققنوس_آتش❦
#پارت 1
کانادا | بریتیش کلمبیا

قدم‌های محکمش را یکی پس از دیگری به سمت اتاق رئیس بر‌می‌دارد. چه کاری می‌توانست آن‌قدر واجب باشد که او را از وسط تمرین صبحگاهی به بیرون کشیده و بگویند که رئیس احضارش کرده است؟ انگشت سبابه‌اش را مابین چروک کوچک ناشی از اخم؛ که مرکز ابروهای پرپشت و منحنی شکل او ایجاد شده بود، می‌کشد و شستش را به طرف شقیقه‌هایش برده و آن‌ها را آرام، ماساژ می‌دهد. فعلاً هیچ راهی برای کنترل این سردرد نفس‌گیرش ندارد؛ بنابراین پا تند کرده و طبق عادت همیشگی‌اش، هنگامی که قصد داخل شدن به آسانسور را دارد؛ سریع می‌چرخد و دکمه‌ی طبقه‌ی بیست را می‌فشارد. حال با شروع حرکت آسانسور به سوی طبقه بیستم، می‌تواند از نمای شیشه‌ای آن، با خیال راحت به جنبیدن سربازان و نیروهای سازمان اطلاعاتش نگاه کند. همین که خودش می‌داند از اعماق وجود عاشق این تشکیلات است، کافیست تا از زندگی ل*ذت ببرد بنابراین سخن دیگران اصلاّ مهم نیست. تعلق خاطر او به این تشکیلات، به دلیل خاطرات کودکی او بود. او در این‌جا بزرگ و پرورش یافت، تعلیم دید و در آخر به جایگاهی که اکنون قرار دارد رسید. افسر اطلاعاتی و نیروی سازمان امنیتی، ملقب به رز سیاه!¹ با باز شدن درب آسانسور از حال و هوای خود خارج شده و پا درون راهروی مستطیل شکل که در انتهای او درب بزرگ و طلایی‌گون اتاق رئیس قرار داشت، می‌گذارد. با همان قدم‌های محکم، کمر صاف، سر بالا و اخم‌های در هم تنیده شده‌ ناشی از سردردش؛ فاصله‌ی میان اتاق و آسانسور را از بین می‌برد. صدایش را با اِهم‌اِهم صاف کرده و آرام تقه‌ای به درب طلایی وارد می‌کند، که آن به صورت خودکار باز شده و با چهره‌ی عبوس رئیس مواجه می‌شود. آن ابرو‌های پهن مردانه‌اش که تار‌های سیاه و سفید دو رنگه‌شان کرده بودند را درون هم کشیده و به او زل زده. سلام نظامی می‌دهد و در حالی که چشمانش را به مرد جوانی که روی صندلی جلوی رئیس نشسته است؛ دوخته، به سمت صندلی قدم برمی‌دارد. از سرعت قدم‌های خود می‌کاهد و روبه‌روی آن مرد می‌نشیند. هوا را با بازدم عمیقی وارد ریه‌هایش می‌کند که بوی عطر شوموخ شامه‌اش را قلقلک می‌دهد.
پسرک با سلیقه در حال خواندن پرونده‌ایست که درون دستانش قرار دارد و فکر این که آن پرونده متعلق به او باشد اجازه نمی‌دهد چشمانش را از آن دور کند؛ اما با سخن گفتن رئیس ناخودآگاه صورتش به سمت او می‌چرخد.
- رز سیاه! خبر بدی برات دارم.
لبخند محوی بر روی لبان صورتی رنگش می‌نشیند، دستانش را روی س*ی*نه‌اش گره زده و کاملاً به صندلی تکیه می‌دهد.
- هیچ چیزی این‌قدر بد نیست که نشه درستش کرد!
- نه به بدی نوشته‌های توی پرونده‌ات!
سخن غیرمنتظره‌ی آن مرد باعث جلب شدن توجه رئیس و رز به او می‌شود، در همان هنگام پرونده را روی میز گذاشته و به طرف رز سوق می‌دهد.
- قربان! من با ارتقای این خانوم به نیروی ویژه مشکلی ندارم؛ اما چیزی که نوشته شده رو هم نمی‌تونم بدون تست بپذیرم! از طرفی فکر نکنم اون‌ها کافی باشن.
بعد از بیان سخنش با حالتی خنثی به او چشم می‌دوزد و دریغ از کمی حس خوشایند که رز از او دریافت کند. تعلیمات بیشتر؟ 20 سال از عمرش را تعلیم دیده، این‌ها کافی نیستند؟ یا فقط قصد دارد خود را قدرتمندتر جلوه دهد!
- خیلی خب؛ تو می‌تونی تستش کنی و بعد طبق قوانین سازمان باید اولین مأموریت ویژه رو با خودت انجام بده.
با شنیدن سخن رئیس برق از سرش خارج می‌شود، به سوی او متمایل شده و دیدن او در این حالت باعث خوشنودی رز است.
- چی؟ من فقط تکی کار می‌کنم یادتون رفته؟
رئیس بدون توجه به او؛ تمام تمرکز خودش را به کاغذ جلوی رویش می‌دهد و در حالی که حکم رز را صادر می‌کرد، در خطاب به سخنان پسرک می‌گوید:
- آدلیر! قوانین تغییر نمی‌کنه پس بهتره هر چه سریع‌تر انجامش بدی، نمی‌خوام زمان مأموریت انتخاب شده هدر بره یا مشکلی پیش بیاد.
آدلیر می‌ایستد و کلافه دستی درون مدل موی کلاسیکش که به صورت تقریباً کشیده‌اش می‌آمد، فرو می‌کند.
- بلند شو دختر.
و با اشاره‌ی کوچکی، رز را به همراهی از خود فرا می‌خواند.
- می‌دونستم امروز روز مزخرفیه!
آدلیر بدون جواب به رز از اتاق خارج می‌شود. شرم‌آور است که بعد این همه سال بندگی در این سازمان؛ باید خود را به فردی که هنوز یک ساعت از آشنایی‌شان نگذشته، ثابت کند.

¹. black rose. رز سیاه نماد نفرت، مرگ و نومیدی است؛ اما از تعابیر دیگر گل رز می‌توان به زندگی دوباره و تولد مجدد اشاره کرد چون مرگ همیشه به معنای پایان کار نیست.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_2
***
به شدت کنجکاوانه تمام حرکات رز را با وسواسی خاص، از زیر نظر گذرانده و می‌کاوَد. دختر معاون و برادرزاده‌ی رئیس کل! نفوذ از این بیشتر؟ لقبش را از زبان گوشه کناره‌های سازمان بسیار شنیده بود؛ اما باید مهارتش را با چشمان خودش ببیند که آیا واقعاً لایق این همه شهرت هست یا نه، بنابراین دست به سینه، به ستون پشت سرش تکیه می‌زند.
- هی! زود باش‌، زمان من باارزش‌تر از اینه که این‌طوری هدرش بدی.
با این سخن آدلیر¹، رز در حالی که پایش را روی میز گذاشته و مشغول پوشیدن کفش بود، صورتش را به سمت او چرخانده و ابرویی بالا می‌اندازد.
- برای نتیجه‌ی دلخواه باید صبر کنی.
نفسش را کلافه و سریع از ریه‌هایش به بیرون فرستاده و دم عمیقی می‌گیرد. سخن رز؛ حرف همیشگی رئیس کل است و مهر تأیید بر روی شایعه‌ فامیل خانوادگی‌اش می‌زند. شاید هم رئیس آینده‌ی سازمان شود!
رز گوشی‌اش را درون جیب پشتی شلوار نخی‌اش جای می‌دهد، زیپش را کشیده و به سمت پسرک قدم برمی‌دارد.
- چطوره به نوشته‌های توی پرونده اعتماد کنی هوم؟ اصلاً برام خوشایند نیست که خودم رو به کسی ثابت کنم، حداقل می‌تونم این کار رو توی مأموریت انجام بدم.
آدلیر با همان نگاه خنثی؛ خود را روی ستون کمی جابه‌جا کرده و با بی‌توجهی به چشمان کشیده‌ و نافذ دخترک که منتظر شنیدن جواب بودند، با سر به مردی اشاره می‌کند.
- یه دست با اون بزنی کافیه. این‌قدر آدم دیدم که متوجه‌ی مهارتت بشم.
نفسش را با اکراه به بیرون می‌فرستد و چشمانش را هرچه‌قدر که از این کار اجتناب می‌کردند؛ روی مردی که آدلیر اشاره کرد بود می‌اندازد. ناخواسته پوزخند می‌زند و با شماتت، آب دهانش را فرو برده و ل*ب‌هایش را به منظور سخن گفتن از هم باز می‌کند که ناگهان ویبره‌ی تلفن همراهش درون جیب؛ توجه او را به خود جلب کرده و باعث کوتاه کردن سخنش می‌شود.
- زیر دستم برای تست من؟ جای تو باشم این کار رو نمی‌کنم.
به محض بیان کلمات؛ تماسش را وصل کرده و از محل فعلی دور می‌شود. آدلیر نمی‌توانست از حالات رز متوجه‌ی محتوای تماس و گفت‌و‌گویشان شود. شاید بهتر بود به توصیه‌ی دخترک گوش می‌داد و او را درون مأموریت آنالیز می‌کرد. زمان هم بسیار محدود بوده از طرفی با تأکیدهای مدیر کل نمیشد آن را نادیده گرفت. به هرحال می‌توانست از معاون اطمینان لازم را کسب کند. هرچند شهرت او خود گواه همه‌چیز بود.
***
با کلافگی درب طلایی را باز کرده و پاهایش را که از فرط خستگی به آهن ثقیل مبدل شده بودند را به طرف صندلی می‌کشد تا شاید با استراحت کمی از درگیری‌های ذهنی‌اش بکاهد.
وزن خود را روی دورترین صندلی به میز انداخته و سرش را به آن تکیه می‌دهد. چشمانش که از بی‌خوابی رو به سرخی می‌رفتند را می‌بندد و پس از منظم کردن تنفسش؛ زبانش را درون دهانش می‌چرخاند و کلماتش را به سختی بیان می‌کند:
- حالا لازم بود توی این وضعیت آزراء² نیروی ویژه بشه؟
با دریافت نکردن جوابی از سمت برادرش چشمانش را با همان سوزش باز کرده و سرش را بالا می‌گیرد که او را سخت مشغول بررسی و نوت‌برداری درباره‌ی پرونده‌ها می‌بیند! برای همین ولوم صدایش را کمی بالاتر از حد معمول برده و سخنش را با تندی ادامه می‌دهد:
- مگه با تو نیستم ساموئل؟ این اوضاع کم خطریه تو به اون دختر خودسر مأموریت ویژه‌ی گروهی بده!
حتی با شکایت معاون هم از کارش پشیمان نیست. او پس از این همه سال و مأموریت‌های پیروز پی در پی لایق این ارتقاء بود و صد البته، توجه بیشتر دلبستگی بیشتر!
- به جای غر زدن اون رو برای اتفاقات آینده آماده کن آندریاس! برای هدفمون.
- اتفاقات آینده؟
با این سخن آندریاس؛ سرش را بالا می‌گیرد و به برادرش که در حال استراحت بود زل می‌زند. سوالش را چنان بیان کرد که انگار در جریان هیچ‌کدام از برنامه‌ریزی‌ها نیست و این ساموئل را عصبی می‌کرد. یعنی به این زودی هدفشان را فراموش کرده بود؟
- آره! برای جشن، برای فردای جشن. نقشه‌ها رو کشیدم فقط چند بررسی کوچیک می‌خواد که اون رو هم به زودی انجام میدم.
آندریاس مجدد سرش را به صندلی تکیه داده و پاهایش را علی‌رغم علاقه‌ی ساموئل روی عسلی می‌اندازد. لازم است ذکر کند نگاه‌های اخم‌آلود ساموئل اصلاً برایش مهم نیست؟
- مطمئن نیستم اون‌طوری که می‌خوایم پیش بره!
ساموئل که از کار آندریاس چشم‌ پوشی کرده بود؛ تمرکزش را ازنو به پرونده‌های مقابلش می‌دهد. نوک غلطکی خودکار را روی صفحات کاغذ کشیده و حروف را به وسیله‌ی جوهرش نمایان می‌سازد.
- تو پدرش هستی که از این بابت مطمئن بشی.

¹. Audlir. آدلیر به معنای عقاب شجاع است.
². Azra. آزراء به معنای خشم بی‌نهایت است..
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦
#پارت_3
***
چشمانش که از بی‌خوابی زیاد گلگون شده بودند را می‌مالد و در حالی که به سوزش آن‌ها را اهمیتی نمی‌داد، دستش را جلوی دهانش گرفته و خمیازه‌ی طویلی از اعماق وجودش می‌کشد. قصد داشت افکار ذهن کنجکاوش را مهار کرده و تمام تمرکزش را روی تحقیق پرونده‌شان بگذارد؛ اما لعنت به او که حتی لجام زبان افسار گسیخته‌اش را در دست ندارد، پس نمی‌توان انتظاری از افکارش داشته باشد.
- مثلاً خواستی قدرتتو نشون بدی؟
آدلیر بعد از عوض کردن دنده‌ی ماشین و افزودن به سرعتش، سریع نیم‌نگاهی حواله‌ی چهره‌ی گرد دخترک می‌کند و با پوزخندی در جواب به سخنش، زبانش را در دهان می‌جنباند.
- اونی که نفوذ داره تویی نه من!
هم‌زمان که نفسش را با حرص به بیرون می‌فرستد، دستش را زیر چانه‌اش زده و از پشت شیشه‌ی ضدگلوله‌ی ماشین، به دشتی که در تاریکی فرو رفته خیره می‌شود و به نوای ضعیف جیرجیرک‌هایی که انگار درون مسابقه آوای خواب، می‌نواختند گوش فرا می‌دهد.
- تندتر برو. می‌خوام زودتر برسیم به اون مکان کوفتی نفرین شده.
آدلیر تک‌خنده‌ی ضعیفی زده و نگاهی به ساعت درون دستش می‌اندازد. ۳:۴۶ دقیقه‌ی بامداد. گویا باید چند ساعتی این دخترک قدرت‌طلب و خودخواه را متحمل میشد. تنها چند ثانیه پس از آن که چشم از عقربه ثانیه شمار ساعت برداشت، به واسطه‌ی لغزش چرخ‌های ماشین بر روی یک تخته سنگ مزاحم که جاده را قرق کرده بود، هردو تکان شدیدی خوردند و پس از برخورد محکم سر رز به شیشه از آن فاصله گرفت.
جمجمه دخترک چنان به شیشه کوبیده شد که صدایش توجه آدلیر را جلب کرده و در حالی که چشم ریز می‌کرد، لبخند محوی بر روی لبانش نقش می‌بندد. حداقل خواب از سر رز پرید و می‌تواند نوش جان کردن قرص ویوا پاور¹ را مطرح نکند. دیگر فاصله‌ی چندانی به شروع مأموریت نداشتند، چند دقیقه‌ی دیگر مشخص میشد آیا به اندازه‌ای که معاون به او اعتبار بخشید کار آمد هست یا نه!
دم عمیقی گرفته و کلمات را درون ذهنش مرتب می‌کند.
- هرکاری می‌تونی انجام بده، نمی‌خوام به‌خاطر همکاری با یه تازه کار پرستیژ پرونده‌ام بیاد پایین.
رز پوزخندی نثار چهره‌ی آدلیر که با حرکات صورت و ابرو خود را دست بالا نشان می‌داد، می‌کند و با صدای محکم سخنانش را می‌گوید تا شاید نفوذ بیشتری داشته باشند.
- هی، مطمئن باش بیشتر از تو نگران این قضیه هستم؛ می‌دونی چرا؟
آدلیر، محتاطانه نگاه ریزی حواله‌ی آن چشمان پر کلاغی و خونسرد رز که درون تیله‌های عسلی او زل زده بود، می‌اندازد. منتظر چیست؟ سخن او؟ هیچ‌وقت از رخنه‌‌ی نگاه او خوشش نیامد، انگار می‌توانست افکارش را بخواند که آن‌گونه نگاهش می‌کرد.
- چرا؟
رز دستش را به بدنه‌ی ماشین می‌کوبد و در حین ادای کلمات نیش‌دارش نگاهش را به جلو داده و لبخند کجی گوشه‌ی لبش را مزین می‌کند.
- چون من بیشتر از تو، توی چشم بقیه‌ام.
جایی برای تکذیب سخنش نداشت؛ اما این حد از رک بودن دخترک بر روانش چنگ می‌‌انداخت، درست بسان چنگ انداختن گربه‌ای بر تخته چوب، با همان صدای‌ آزار دهنده.
- اگه این‌قدر معروفی، پس چرا پدرت مجبور شد ضمانتت رو پیش من بکنه؟
دقیقاً همان زمانی که آدلیر پا روی ترمز گذاشت و رز دستگیره درب را چرخاند، سخن پایانی را زد و بحث را به فرجام رساند.
- تو رفتی دنبال بابام اون که نیومد دنبال تو.
قبل از شنیدن جوابی از سمت آدلیر، درب ماشین را بست و آرام‌آرام به بنای ساختمان کارخانه‌ی متروکه نزدیک‌تر شد.
دوست ندارد در این لحظات بسیار مهم فکرش مشغول اراجیف پسرک باشد برای همین سرش را تکان خفیفی داده و پشت بنای ساختمان سنگر می‌گیرد. روند و هدف مأموریت مشخص بود و این دست رز را برای خودسر بودن باز می‌کرد.

¹.قرصی حاوی کافئین.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦
#پارت_4
***
نقابش را به آرامی بالا می‌کشد. باد سرد زمستانی گویی که دشمن دیرینه خود را پیدا کرده باشد، تازیانه‌هایش را حواله دخترک بالای درخت کرده و جذب بدنش می‌شود. لرزش جثه نسبتاً عضلانی خود را کنترل کرده و چند دفعه زیر پایش را نگاه می‌کند و با ندیدن آدلیر، زیر ل*ب لعنتی می‌فرستد. هدف مأموریت و سخنان مالدین در سرش چرخی می‌زنند و ناخودآگاه بر زبانش جاری می‌شوند.
- کسب داده‌های ارزشمند از سازمان ضد اطلاعات... متعلق به دشمن قسم خورده عمو؛ ارباب دارکنس!
دستش روی زره چرمی‌اش می‌چرخد و کشیده می‌شود، تک‌تک خنجرها و کلت‌هایش را سر جایشان فیکس کرده و با اراده محکم، قصد دارد بهترین خود را در اولین مأموریت ویژه به نمایش بگذارد. موهای کوتاه بافته شده‌اش را به عقب می‌راند و در سرش جشنی را تصور می‌کند که پدرش برپا کرده و از او به‌خاطر بهترین عملکردش قدردانی می‌نماید.
رز، در حالی که مشغول ریختن طرح اجرای عملیاتش بود، ناگهان نگهبانی اسلحه به دست از درب غول‌پیکر ساختمان، سریع به بیرون می‌جهد. حتی به خودش زحمت طی کردن پله‌ها را نمی‌دهد و با یک پرش بزرگ، روی پله ششم از هشت پله فرود آمده و با سرعت به سمت تاریکی درون جنگل می‌دود.
- بهشون گفتم یه دست‌شویی دیگه اضافه کنید خیکی‌های پول‌پرست!
به محض این که اندکی از ساختمان فاصله می‌گیرد و در خیال خود در آغوش تاریکی غرق می‌شود، پای درختی در دو قدمی او قرار می‌گیرد؛ درختی که رز بر فراز آن شاهد تمام ماجرا بود. سپس، با حرکتی بسیار سریع ناشی از فشار ادرار، زیپ شلوارش را به پایین می‌کشد.
- اوه... اینم نعمتیه ها.
لبخند شیطانی که زیر نقاب رز نقش بسته، از نقشه‌ی خبیثانه‌اش خبر می‌دهد. با سرعتی باورنکردنی از درخت پایین پریده و در یک حرکت، اسلحه پسرک را که در حین انجام کارش بر روی زمین پرت کرده بود را برمی‌دارد. قنداق اسلحه را با تمام توان به زیر گوش - جایی که گردن به سمت شانه شیب می‌گیرد - سرباز سرگشته زده و او از هوش می‌رود.
- واقعاً یه دستشویی اضافه لازم دارین.
با سرعتی برق‌آسا، لباس‌های سرباز را بر تن می‌کند و بند پارچه‌ای کلاهش را محکم زیر گلویش می‌بندد. تنها دو کلت که در پوتین‌هایش جای داده، مکان دیگری برای پنهان کردن بقیه‌ی کلت‌هایش ندارد؛ به همین دلیل، آن‌ها را بر روی شاخه‌ای بلند از درخت می‌گذارد.
گام‌هایش را به سمت درب ورودی ساختمان در پیش می‌گیرد. هیچ‌کس نخواهد فهمید که رز، آن سرباز ناکار آمد و بی‌عرضه نیست. هنگامی که قصد سوار شدن به آسانسور را دارد، سرباز دیگری نیز همراه او سوار شده و می‌پرسد:
- کارتو کردی؟
رز فقط «اوهوم» آرامی می‌گوید و بحث را ادامه نمی‌دهد؛ اما آن سرباز مجدد ل*ب به سخن می‌گشاید:
- خیلی خب لازم نیست این‌قدر عصبی باشی! بهشون گفتم با این تعداد سربازی که این‌جا مستقر شدن به یه توالت دیگه نیاز داریم و من فکر می‌کنم که ارباب یه کاری برامون می‌کنه.
رز هم‌چنان سکوت را برگزیده و تنها به تکان آرام سرش اکتفا می‌کند. سرباز در طبقه پنجم از آسانسور پیاده می‌شود و به راه خود ادامه می‌دهد، اما رز در آسانسور باقی می‌ماند. لحظاتی نمی‌گذرد که درب آسانسور در آخرین طبقه ساختمان گشوده می‌شود. او نفس عمیقی می‌کشد و با قدم‌های محکم، به سوی درب اتاق رئیس کل گام برمی‌دارد.
- یه چیزی درست نیست.
کلماتش را آن‌چنان آرام بیان می‌کند که حتی گوش‌های خود او نیز امواج صدا را دریافت نمی‌کنند. راهرو خالی از سربازان است و این موضوع جای تعجب دارد. شاید فورتونا¹ نیم نگاهی به او انداخته باشد. با این فکر، پا تیز کرده و وارد اتاق می‌شود. تناژ نور قرمزی که سراسر اتاق را با سیاهی جیگری‌اش پوشانده، به چشمان رز جلوه‌ای زیبا می‌بخشد. با سرعت، اسلحه‌اش را بر روی میز عظیم‌الجثه می‌گذارد و کشو را باز می‌کند. دو دفتر درون کشو را برمی‌دارد و هر دو را هم‌زمان بررسی می‌کند. با شتاب، کلمات و جملات کتاب را در ذهنش بالا و پایین کرده و آن‌ها را دسته‌بندی می‌کند. اما به نظر می‌رسد نگاه فورتونا چندان پایدار نبوده است! زیرا در همان لحظه که به پایان مطالب دفاتر رسیده بود، درب اتاق گشوده می‌شود و صدای آشنایی توجه او را به خود جلب می‌کند.

¹.fortuna؛ اسم ایزد ”شانس“ در اساطیر رومی.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_ 5
***
قبل از آن که مهاجم موفق به باز کردن کامل درب شود، با تعجیل اسلحه روی میز را برداشته و سه گلوله حروم درب می‌کند. سرباز تیر خورده را کنار می‌کشند اما زیادی دیر است. یکی از گلوله‌ها به مغز او برخورد کرده و او ناگزیر با زندگی خود وداع می‌گوید.
در همین حین که به لعنت‌های سرباز دوم گوش می‌دهد و تمامی حواسش را متمرکز کرده است، با تلاش بسیار و صدای آزار دهنده‌اش، کمد آهنین پر از کتاب و پرونده را به آرامی و با زحمت به حالت افقی به درب چوبی می‌چسباند. سپس راه ارتباطی‌اش را با پشتیبانی سازمان برقرار کرده و با لحن معترض و غرولند کنان ل*ب به سخن می‌گشاید:
- مالدین، هوام رو داری؟
- تو دیوونه‌ای رز! چرا به دلخواه نقشه رو عوض کردی؟
- آه بس کن دختر! نمی‌دونی چه اطلاعاتی گیر آوردم.
- اگه بمیری چه اهمیتی داره؟
- خب پس بهتره تمام توانت رو بذاری وسط.
ناگهان ضربه‌های مداوم که بر درب می‌کوبیدند، به یک باره سکوت می‌پذیرد. با ضربه‌ای قوی، سوراخی نه چندان بزرگ در دل درب چوبی پدیدار شده و نارنجکی به داخل اتاق پرتاب می‌کنند.
احمق‌ها! در همان دمی که زمان به کندی می‌گذرد، نارنجک را با چابکی در هوا می‌قاپد و از همان سوراخ آن را به بیرون پرت کرده و سپس، با سرعتی شگفت‌انگیز پشت کمد آهنین سنگر می‌گیرد. صدای رعدآسا و مهیب انفجار، فضای اتاق را از هم می‌دَرد و در بحبوحه آن، هیچ سربازی جان سالم به در نمی‌برد.
با حرکتی سریع و حساب‌ شده، یکی از سربازانِ از پا درآمده را به درون اتاق می‌کشد. دستانش را به خونِ گرمِ سرباز آغشته می‌کند و افزون بر آن، با ظرافتی هراس‌آور، زخمی سطحی نیز بر پهلوی خود وارد کرده تا صحنه رنگ و بویی باورپذیرتر به خود بگیرد. خوشبختانه، پیش از آن که گروهی دیگر از سربازانِ بی‌خبر از همه‌جا؛ به محل واقعه برسند، با زیرکی تمام به دیوار تکیه می‌زند و خود را در نقش یک قربانی به نمایش می‌گذارد.
- هی یکی هنوز زنده‌ست!
سرباز فریادزنان غافل از نیرنگ رز به قصد یاری‌اش به سوی او می‌شتابد. زیر بغلش را می‌گیرد، دست او را بر گردن خود می‌اندازد و با احتیاط، پیکرِ به ظاهر مجروح او را از زمین بلند می‌کند.
- دووم بیار.
پس از مدتی از آسانسور پیاده می‌شوند تا راه درمانگاه را در پیش بگیرند؛ اما به محض آن که مسئول بخش، بی‌سیم را به دست می‌گیرد، زندگی‌اش رنگ و بویی نو و غیر منتظره به خود گرفته و سرنوشتش به گونه‌ای دیگر ورق می‌خورد.
- اون رز سیاهه کودن!
به محض شنیدن این سخن لگدی به شکم سرباز زده و آن را از خود دور می‌کند و در همین حین اسلحه‌اش را از چنگش به بیرون می‌کشد.
- عقب بمون.
قهقهه مسئول بخش، که از اعماق دل برمی‌خیزد، هرچند کوتاه اما نشان می‌دهد شرایط به نفع او رقم نخورده و در این میدان جنگ نابرابر، امیدها به ناامیدی مبدل شده‌اند. قهقهه‌اش، همچون زنگ خطر، خبر از ناپایداری اوضاع می‌دهد.
- فوقش چندین نفر رو بتونی بکشی؛ اما در نهایت خودت هم قرار نیست زنده بیرون بری، رز!
دو حرف آخر کلماتش را با تشدید بیان می‌کند و حقیقت تلخ را به رخش می‌کشد‌‌. چه کسی به آن‌ها خبر داد و از کجا می‌دانست کسی که پشت نقاب است آن سرباز نیست؟
- دستات رو ببر بالا، یالا. اسلحه رو بنداز و با پا شوتش کن، این‌طوری بهت قول میدم برای زنده موندنت به خودم زحمت فکر کردن بدم.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_6
مشت پولادین سرباز غول‌پیکر، مانند پتک، بی‌امان بر صورتش فرود آمده و او را نقش بر زمین می‌کند. نمی‌داند با هر فشنگ چه تعداد جان را از قفس تن رها کرد؛ اما با شمارش جنازه‌هایی که زمین را فرش کرده بودند، مشخص می‌‌شود چیزی که تغییر نکرده پیروز میدان است‌.
در آن لحظه‌ی شوم که ژرفای فاجعه در جانش رخنه کرده بود، پیش از آن که قامت راست کند، تیغِ صیقل ‌خورده‌اش را از پناه قوزک پای چپ بیرون کشیده و شکمِ آن مردِ ناغافل را می‌دَرد. برای دفاع، بسیار دیر بود؛ اما مشتی سهمگین‌تر بر چهره‌اش نقش بست. دیگر رمقی در تن نداشت و نفسش به شماره افتاده بود. «آدلیر عوضی کدوم گوری هستی!» و تلپی با صورت بر روی زمین می‌افتد.
سربازان که چون حصاری گرداگردش حلقه زده بودند، آن مردک را از زمین برداشته و به بیرون از دایره می‌برند که ناگهان مردی دیگر از راه سر رسید. او را از گردن گرفته و با خشمی جانکاه به ستون سنگی پشت سرش کوبید و سپس زنجیری که از وصله‌های متعدد شکل گرفته بود را چون کمندی مرگبار، دور گردنش می‌پیچاند.
- نع!
نجوایی که هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد، در سرتاسر بنای ساختمان طنین می‌اندازد. با انگشتانش بر زنجیر ضرب ‌گرفته و چنگ می‌انداخت، گویی می‌خواست حنجره‌اش را رهایی بخشد؛ اما تلاشش عبث بود و زنجیر، بسیار سفت‌تر از چیزی که فکرش را بکند.
- یه راه تنفس براش بذار.
این سخن رئیس بخش، کورسویی از امید بود که از دل تاریکی سر برآورد؛ اما مرد هچنان عصبی و خشمگین بود و گوش شنوایی نداشت.
- چرا نمی‌کشیدش از شرش خلاص بشیم؟ با گلوله و چاقو تیکه پاره‌مون کرده اون وقت هنوز دستور شلیک نمی‌دید! چرا؟
در همان لحظه حساس که تپش‌های قلبش به شمارش افتاده بود، رئیس بخش؛ مرد عصبی را به عقب کشیده و رز با باسن به زمین می‌افتد. درد زمین خوردن مقدار قابل توجهی نبود، پس سریع گلوی خودش را از بند زنجیر فولادین رها می‌سازد و اکسیژن درون اتاق را با همان بوی آهن منزجر کننده به اعماق وجودش می‌کشاند. هرچند حالش را بهم میزد؛ اما نبود اکسیژن برایش گران‌تر تمام خواهد شد.
سرپرست بخش، بی‌درنگ و با حرکتی سریع، اما با آرامشی سرسام‌آور بی‌سیم ویژه را از بند کمربند چرمی نابش آزاد می‌سازد.
- قربان، چی کار کنیم؟ انگار اونی که دنبالش هستید نیست!
- بدون درد خلاصش کنید.
محض رضای دان¹، مطمئن بود که اشتباه شنیده است. مگر می‌شود؟ در اولین مأموریت ویژه‌اش، چنان کارش را خوب انجام داده بود که... افکارش با بیرون کشیدن اسلحه مانند موجی که با موج‌شکن برخورد کرده در هم می‌ریزد. چیزی برای گفتن ندارد، به معنای واقعی هیچ‌چیز. برای نخستین بار نیست؛ اما قطع به یقین برای آخرین بار است که این‌گونه ترسیده و قفسه سینه‌اش با چنان شدتی بالا و پایین می‌شود.
مرد رو به رویش پوزخند می‌زند و به جلو خیز برمی‌دارد.
- اره کوچولو، مرگ ترسناکه!
چشمانش را می‌بندد و آب دهان گس مانندش را فرو می‌برد. آخرین چیزی که می‌خواهد، لذت بردن دشمن از ترس اوست؛ اما نمی‌تواند تنفس و افکارش را آرام کند. «پسره عوضی ولم کرد تا بمیرم. به بابام نگفتم دوسش دارم. بعد من چه میشه؟ یعنی چی کار می‌کنن اگه خبر فوت من رو بهشون بدن؟ شاید عمو می‌خواست بعد اون من سازمانش رو به دست بگیرم، اگه لیاقت خودم رو نشون می‌دادم... کدوم لیاقت؟ توی پرونده‌ای که کلی برای بی‌نقص بودنش زحمت کشیدی، گلو دریدی و دریده شدی می‌نویسن توی اولین مأموریت ویژه‌اش جان باخت! این لیاقته؟ نه، معلومه که نیست. آخرش این بی‌پروایی کار دستت داد؛ آزراء.»
افکارش یکی پس از دیگری جای خود را عوض می‌کنند، اما فرصت چندانی برای تحلیل همه‌ی آن‌ها ندارد، زیرا مرد اسلحه را روی سر او می‌گذارد و لحظه‌ای بعد، هیچ چیز به گوش نمی‌رسد. جز ندای شلیک گلوله و سوتی ناشی از شکست صدا.

¹.ایزد جنگ و پیروزی.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_7
***
با انگشت شست، کناره‌های لب‌هایش را که با رژلب سرخ رنگِ مرلین مونرو آرایش کرده بود، به آرامی لمس کرده و در آینه، چهره‌اش را با دقت بررسی نمود.
- چرا یادت نمیاد!
از آینه سیماب‌فام رخ برتافت و با ظرافتی خاص به چرخشی پرداخت تا دامن ارغوانی زرنشانش، جلوه‌ای تماشایی یابد. دامنش، تا میانه‌ی ساق پا امتداد داشت؛ اما حاشیه‌هایی از تور ظریف و شفّاف که به شکل مثلثی فِر خورده و آویزان بودند، لطافتی فریبنده به آن می‌بخشید. همین تور، زینت‌بخش آستین‌ها نیز بود؛ آن‌چنان نازک که گویی سیمای بازوان ورزیده‌اش را به نمایش می‌گذاشت. گیسوانش را با مدل موی گوجه‌ای کلاسیک پشت سرش آراست، تا جلوه‌ای دلنشین و شیک به ظاهرش ببخشد.
با دستانش لبه‌های میز آرایش را می‌فشارد، قامتش خمیده می‌شود و نگاهش را به انعکاس چهره‌اش در آینه می‌دوزد.
- چرا؟ چرا یادت نمیاد لعنتی!
در همان هنگام، آندریاس؛ به محض باز کردن درب، لب به سخن می‌گشاید:
- پس کجا... یی آزراء؟
کلمات پایانی سخنانش را به آرامی ادا کرد و در همین حین، تمام توجهش را معطوف حرکات دخترش ساخت که آزراء با سرعت به سمت پدرش بازگشت.
- چی شده؟
دست از کنجکاوی‌هایش می‌کشد و با فشاری جانکاه، نفسش را به بیرون می‌فرستد.
- چیزی نشده. بیا پایین، مهمون ها لحظه شماری می‌کنن تا تو رو ببینن.
- خیلی خب.‌
قبل از آن که از اتاق خارج شود، نگاهی گذرا به آینه درون قاب چوبی سفید رنگ می‌اندازد. آن شب، هیچ چیزی طبیعی نبود. صدای گلوله‌ای به گوشش رسید و حالا، در کمال حیرت؛ زندگی هم‌چنان در رگ‌هایش جریان دارد.
***
دست برده و جام می را از روی سینی شیشه‌ای خدمتکار برمی‌دارد.
- ممنون، چیز دیگه‌ای لازم ندارم؛ می‌تونی بری.
خدمتکار با احترام، از آدلارد فاصله می‌گیرد.
هم‌زمان که آندریاس از پله‌های مرمرین پایین می‌آمد، همه از جای خود برخاستند و روی به سکو ایستادند.
نور طلایی لوستر، پله‌های مرمری را در آغوشی از شکوه و جلال غرق کرده بود. آزراء، با لباس مجلسی ارغوانی خود که همانند شفقی شگفت‌انگیز می‌درخشید و با آرامش از پله‌ها پایین می‌آمد. هر چین دامن ابریشمی او، قصه‌هایی از ظرافت بی‌نظیر و زیبایی فراموش‌نشدنی را به آرامی نجوا می‌کرد.
با هر گامی که به دنبال پدرش برمی‌داشت، همهمه‌ها در سالن باشکوه زیرین به آرامش می‌گرایید.
صدها جفت چشم، همچون ستاره‌های چشمک‌زن؛ به او خیره شده بودند، با چهره‌هایی آراسته به لبخندهای تصنعی و نگاه‌هایی سرشار از کنجکاوی. امشب، شب بزرگداشت بیست و پنج سالگی آزراء بود.
در پایین سکو، پدرش با قامتی استوار و نگاهی مملو از غرور، منتظر دخترش ماند. آزراء آخرین پله را که پشت سر گذاشت؛ ضربان قلبش مانند چکش به قفسه سینه می‌کوبید گویی می‌خواست هرچه سریع‌تر از بند و اسارتش رهایی یابد؛ اما با تلاش برای کنترل خودش، سعی می‌کرد آرام و مقتدر به نظر برسد.
قدم‌هایش را به سمت پدرش برداشت و لبخندی ملایم بر لبانش نشاند. با هر قدم، سنگینی نگاه‌ها را بیشتر احساس می‌کرد و می‌دانست این حس مورمور شدن خاص متعلق به نگاه آدلیر است؛ او را به وضوح حس می‌کرد و به نظر می‌رسید می‌تواند این حس را در دستانش بگیرد و لمسش کند.
- تو نباشی نفسم بند، دلم تنگ و جهانم سرد است... آزرای من، دختر کوچولوی بی‌نظیرم! تولدت نه فقط برای امسال، بلکه برای هزاران زمستون دیگه هم مبارک باد. آرزو می‌کنم شمع‌های کیک تولدت یه روزی سه رقمی بشن دختر!
آزراء، با لبخندی ظریف که بر چهره‌اش نقش بسته، دستانش را به شوقِ در آغوش کشیدن پدر گشوده و گامی مشتاقانه به سویش برمی‌دارد.
- بابا! شمع‌های روی کیک اصلاً اهمیتی ندارن، مهم اینه که کنار شما باشم.
آندریاس پس از آن که دخترش را در آغوش کشید، شانه‌هایش را می‌فشارد و همان عبارت همیشگی خود را زمزمه می‌کند:
- یه جایی می‌رسه که باید بدون من ادامه بدی، چیزی که مهمه اینه که همیشه کاری که می‌خوای و می‌دونی درسته رو انجام بدی حتی اگه اون کار به معنی رها کردن من باشه.
- پدر، من هرگز... .
سخن آزراء هنوز به پایان نرسیده بود که ساموئل، در حالی که جامی در دست داشت، دست آزادش را روی شانه دخترک می‌گذارد.
- خیلی خب بهتره این بحث رو تمومش کنید، پدر و دختر که قصد ندارین شب تولد رو این‌طوری خراب کنید ها؟
در حالی که حلقهٔ حمایت پدر و عمویش، همچون حصاری مستحکم، آزراء را در بر گرفته بود، در تالار به نرمی گام برمی‌داشت. سیل مشتاقان، فوج‌فوج پیش می‌آمدند تا تبریکات صمیمانهٔ خویش را نثارش کنند؛ اما در ژرفای قلبش، تردیدی خزیده بود؛ آیا اگر این پشتوانه‌های سترگ نبودند، باز هم تا این حد محبوب و مورد توجه قرار می‌گرفت؟
- ممنونم جناب استید واقعاً لطف بزرگی کردید.
- حرفشم نزنید خانم والتر!
با تکانِ ظریفِ سر و لبخندی دلنشین که بر چهره‌اش شکوفا شد، چند قدمی به جلو خرامید. پیش از آن که گامِ دیگری بردارد، آندریاس دستش را به آرامی بالا آورد و با لحنی گرم، مردِ جوانی را که قامتی بلند داشت، به او معرفی کرد.
- اگرچه فکر کنم باهم آشنا شده باشین؛ اما ایشون آدلارد کلاین ملقب به آدلیر هستن.
نگاه خود را به بالا می‌آورد و چشمانش، در حالی که درخشش خاصی دارند، در چشمان پسرک قفل می‌شوند. «آدلیر! کسی که می‌دونه اون شب چی سرم اومد.»
- به سختی می‌تونم تشخیص بدم همون دختری باشی که توی مأموریت دیدم، به هر حال خیلی زیبا شدی.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_8
***
در گوشه‌ی دنج سالن و دور از هیاهوی جشن، در میان نورهای رنگارنگ و عطرهای دل‌انگیز که به مشامش می‌رسید، میهمانان گروه‌گروه گرد هم جمع شده و صدای خنده‌ی بعضی از آن‌ها گوش دنیا را کر کرده بود. بعضی دیگر هم نگاه‌شان کنجکاوانه در اطراف می‌چرخید، گویی در پی یافتن لحظه‌ای ناب یا چهره‌ای آشنا باشند. پدر و عمویش هم طبق معمول با افراد بلند مرتبه گرد هم نشسته‌اند و حاضر است شرط ببندد بحثشان درمورد تفریح نیست. اگر روزی اداره سازمان را به دست بگیرد، هرگز اجازه نخواهد داد در چنین جشن‌های فرخنده‌ای بحث کار و شغل هم برپا باشد.
نگاهش را برداشته و با ظرافتی خاص، جام خود را بالا برده و جرعه‌ای از نوشیدنی خوش‌رنگش می‌نوشد. ضمن این که به سخنان آدلارد گوش می‌داد، طعم خنک و شیرین نوشیدنی‌اش؛ حسی از طراوت و لذت را در وجودش جاری کرد. پس از مکثی کوتاه، با لحنی آرام و دلنشین لب به سخن گشود:
- نه، واقعاً یادم نمیاد!
آدلارد، پس از لحظه‌ای سکوت و تأمل، جام بلورینش را با احتیاط بر روی سطح میز چوبی قرار داد و سپس، با نگاهی نافذ و آرامشی عمیق در چهره‌اش بیان کرد:
- پس بذار حدس بزنم، حتی نمی‌دونی اصل قضیه چیه؛ درسته؟
آزراء ابرویی بالا انداخته و با لحنی حاکی از تعجب می‌گوید:
- اصل قضیه چیه! نه این که تو نجاتم دادی؟ فقط نمی‌دونم چطور این کار رو کردی. می‌دونی؛ با عقلم جور در نمیاد. چطور تونستی جلوی گلوله‌ی شلیک شده رو بگیری؟ اصلاً امکان پذیر نیست، هست؟ شاید من اشتباه شنیده باشم؟ شاید صدای گلوله‌ای بود که تو شلیک کرده باشی؛ اما در اون صورت من چرا بیهوش شدم؟ در حالت عادی من نباید... .
با شنیدن طنین خنده‌های آدلارد، آزراء دریافت که باز هم از مرز اعتدال فراتر رفته است‌. باز هم افکارش بی‌محابا و بدون توقف، سیلِ جملات و پرسش‌هایش را بر زبانش جاری ساخته بودند.
- هی، این‌قدر اورثینک نکن!
آزراء با نگاهی که گویی کینه‌ای خاموش و خفه را در خود جای داده باشد، به تماشای پسرک روی مخش با چشمانی خالی از احساسات ادامه داد.
- باید بگم دو دلیل این احتمالاتت رو رد می‌کنه.
چانه‌اش را بالا آورده و دستانش را روی سینه‌اش گره می‌زند.
- خب؟ می‌شنوم.
- اول این که حتی اگه خودم رو به خطر می‌نداختم هم نمی‌تونستم با اون تعداد از آدم‌های مستقر شده توی اون سازمان کوفتی بجنگم، برات واضحه چی میگم؛ درسته؟
"اوهوم" تنها صدایی بود که از دهان بسته شده‌ی آزراء به گوشش رسید، پس بدون لحظه‌ای مکث، نگاهش را مستقیماً به چشم‌هایش دوخت و گفت:
- و مورد دوم؛ گلوله شلیک شده بود. دقیقاً وسط مغزت‌ و هیچ راهی نداشتم جز این که بپذیرم کاری از دستم بر نمیاد‌. چاره‌ای جز رها کردنت نداشتم آزراء.
اخم‌هایش را در هم کشید؛ اما تلاش کرد تا خشم درونش را در پس نیشخندی مصنوعی پنهان کند. احساس می‌کرد دلش می‌خواهد فریاد بزند، گردن پسرک جلوی رویش را به قدری فشار دهد تا چشمانش از حدقه به بیرون پرتاب شوند؛ اما به جای آن، احساسات خود را مهار کرده و سعی کرد آرامشش را حفظ کند.
- فقط می‌خوام بدونم اگه تو کاری نکردی پس چطور الان این‌جام‌.
- جوابش ساده است، خودت با نجات خودت و ناکار کردن بقیه به من این فرصت رو دادی که بتونم تو رو با خودم به سازمان اطلاعات بیارم، اون هم درست قبل از این که بقیه‌ی نیروها از طبقه‌ی بالا سرازیر بشن.
در دلش شعله‌های خشم زبانه می‌کشید و احساس می‌کرد دیری نمی‌گذرد که منفجر خواهد شد. در آن صورت مرگ سریع‌ترین راه برای پایان دادن به شیون‌هایش خواهد بود. در حالی که یکی از دستانش را بر روی میز می‌گذاشت، با حرکتی محکم و قاطع، از جایش برخاست.
- شوخی مسخره‌ای بود. خیلی باید احمق باشی که من رو خر فرض کنی پسر جون.
اما آدلارد، همان لحظه دستش را محکم گرفته و با لحنی پر از سرزنش می‌گوید:
- اتفاقاً خری، چون نمی‌دونی چی هستی. نگاهی به خودت بنداز، عین دختر بچه‌ها شدی و داری بدون فکر عمل می‌کنی رز.
دستش را رها می‌کند و مجدد جامش را به لبش نزدیک کرده و یک جرعه دیگر از مایعات خنک و تلخ را نوشید. اما آزراء، ابروهایش را درهم کشیده بود، مانند دو خط تیره بر پیشانی‌اش. «لعنتی، چه‌قدر راحت درمورد رها کردن جنازه‌اش حرف زدم. اشتباه خیلی بدی کردی پسر، از کیه این‌قدر احمق شدی آخه. اگه فکر می‌کنی این‌طوری می‌تونی جذبش کنی پس مغز خر خوردی. اگه ببینه نا‌مفهومی، پر از خط و خشی یا هر چیزی که خوشش نیاد حتی نمی‌فهمی چطوری حذف شدی.» در افکار خودش بود که صدای گرفته آزراء و لحنش که انگار از ته چاه به بیرون می‌خزید، هوا را پر کرد.
- نه، انگاری خیلی نوشیدنی خوردی.
در آن لحظه خفقان‌آور، بدون تردید یک قدم به جلو برداشت، اما با سخنش متوقف شد.
- من خیلی نوشیدنی نخوردم، ولی هر وقت به این نتیجه رسیدی که می‌خوای رازهای نهفته رو بفهمی حاضرم تا باهات درمیون بذارمشون.
ابروهایش به بالا پریدند و لحظه‌ای تردید کرد؛ آیا واقعاً می‌خواهد به گزاف‌های پسرک گوش دهد؟ به قدری نوشیدنی خورده که تصور می‌کند رمز و راز هستی در چنگال اوست. شاید هم فقط قصد خودنمایی داشت، اما در آخر با یک نفس عمیق، تصمیم گرفت صبر کند و ببینید چه می‌گوید.
- آها. و رازهای نهفته درمورد چی رو می‌خوای بهم بگی؟
آدلیر با نگاهی عمیق و جدی به او می‌نگرد و همان رخنه همیشگی نگاهش را می‌بیند، همان برق خالصش را. نباید در چشمانش غرق شود، برای همین توجهش را از او گرفته و در حالی که جام را به لبانش نزدیک‌تر می‌کرد، گفت:
- درمورد ققنوس‌ها.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_9
***
بند کیف دوشی‌اش را با قاطعیت در دستانش فشرد و با دست آزادش، درب طلایی‌رنگ را به آرامی گشود. بر خلاف انتظاری که در سر داشت، تنها آدلیر را دید که به طرز نامتعارفی بر صندلی لم داده و نگاهش را بی‌هدف به اطراف می‌چرخاند. رز کیفش را به پشتش هل داده و بی‌درنگ، بر صندلی مقابل آدلیر می‌نشیند و نگاهی با غرور و عمیق به چشمانش دوخت، گویی می‌خواست رازهای نهانی را از دل او به بیرون بکشد.
- عجیبه! با اون دوز مصرفی که من دیدم، فکر می‌کردم کلاً از این دنیا فارغ شدی؛ چه برسه به این که صدای عموم به مغزت برسه و بتونه تحلیلش کنه.
آدلیر، با خونسردی مثال‌زدنی، پایش را روی پای دیگر انداخت و حرکتی آرام در صندلی‌اش کرد. انگشتانش، بی‌هدف، در میان ته ریش سایه‌دار و خوش‌تراشش به گردش درآمدند.
- اتفاقاً حواسم بود چه‌قدر می‌خورم. ولی آزراء؛ تو نگران چی هستی؟ مگه قراره به خاطر یکم نوشیدنی به جهنم برم؟
رز به تقلید از آدلیر، پا روی پا گذاشت و دست‌هایش را مثل حصاری بر سینه استوار ساخت.
- اصلاً برام مهم نیست که تو قراره کجا بری، فقط جواب سوالم رو می‌خوام. توی اون مکان نحس و نفرین شده چه اتفاقی برای من افتاد؟
نفسش را با تلخی به بیرون فرستاد. چشمان دخترک گواه پوچی بودند و در مردمک‌های مشکین‌فامش، که مثل آسمان شب‌کویر لوت، با ستارگان آذین بسته بود، می‌توانست بی‌خبری را مشاهده کند.
- فکر نمی‌کنی اگه واقعاً گوش می‌دادی، حالا این‌قدر سردرگم نبودی؟ دیشب همه چیز رو گفتم.
صدای خنده‌های هیستریک رز، قفل دستانش را از هم گسست. اخمی عمیق بر چهره‌اش افکنده بود. دستانش را با غیظ بر میز کوبید و کلامش همچون پتکی بر سرش فرود آمد. آن دختر مظهر خشم بود و نامش برازنده‌ی او.
- هاه! تو فقط یه مشت چرت و پرت تحویلم دادی. داستان مسخره‌ت رو از دل کدوم افسانه مزخرف کشیده بودی بیرون؟
دستش را به معنی نه جلوی صورتش تکان داد و با همان اخمش گفت:
- نه اصلاً ولش کن، نمی‌خوام بدونم.
- ببین رز... .
رز نفس عمیقی کشید؛ اما حرارتی که در رگ‌هایش می‌دوید، مهلت خونسردی را از او گرفت، سخنش را مجدد قطع کرد و این بار نیم‌خیز به سمت او جهید و در اواسط میز متوقف شد.
- گوش کن آدلارد... من کسیم که توی این سازمان یه کلمه‌‌ام می‌تونه سرنوشت بقیه رو عوض کنه. فقط کافیه یه اشاره کنم تا قبل از این که بفهمی چی شده، توی یه اتاق کوچیک و تاریک سیاه بپوسی. فکر نکن نمی‌فهمم کی هستی یا چی توی سرت می‌گذره. اگه تا چند ثانیه دیگه، راستش‌ رو نگی، خودم کاری می‌کنم که آرزو کنی همون اول کار حرف زده بودی. باور کن دلت نمی‌خواد که مجبورم کنی.
آدلیر لحظه‌ای در سکوت ایستاد، گویی زمان در نگاه نافذش منجمد شده بود. بی‌آن‌که پلک بزند، به جلو متمایل شد و در عمق چشمان شعله‌ور رز خیره ماند. لبخندی محو، نه از جنس تمسخر و نه از سر تسلیم، بلکه زاده‌ی آگاهیِ خاموشی بر لب نشاند و با لحنی نرم، اما لبریز از یقین چنین گفت:
- همیشه فکر می‌کنی اگه صدات رو بالا ببری، بقیه کوتاه میان... ولی حقیقت، با فریاد روشن نمی‌شه، رز. واقعاً می‌خوای بهت بگم چطوری جواب سوالت رو پیدا کنی؟ باشه؛ اما یادت نره وقتی یه راز از سایه بیرون بیاد، دیگه هیچ‌چیزی مثل قبل نخواهد بود.
رز، همچون شعله آتشی که در میانه‌ی طوفان گم شده باشد، لحظه‌ای به خاموشی گرایید. واژگان آدلیر، نه فریاد بودند و نه تهدید؛ اما در عین آرامش، همانند زهر در جام شراب، روان و مرموز، در عمق جانش رسوخ کردند. در چشمانش، که تا پیش از آن با صلابت آذرخشی در نیم‌روز می‌درخشیدند، جرقه‌ای از تردید جوانه زد؛ نگاهی که دیگر نه خشم بود و نه قدرت، بلکه آمیخته‌ای غریب از حیرت و گمان.
ساق پایش را، چنان‌که گویی تازه به حضورش در آن وضعیت واقف شده باشد، آهسته از روی میز برداشت. حرکتی بی‌صدا، اما پر از معنا؛ چون فروریختن ماسه از میان انگشتان. صدای لطیف کشیده شدن چکمه‌اش بر سطح کاشی‌کاری شده زمین، به مثابه پژواکی خاموش از غروری بود که لحظه‌ای عقب‌نشینی کرد، بی‌آنکه شکست خورده باشد.
آنگاه، با نگاهی که اکنون در تاریکی اندیشه‌هایش سرگردان بود، بازگشت و بی‌کلام، بر جای نخست خود نشست؛ نه به نشانه‌ی تسلیم، بلکه چون مسافری که در برابر افقی مبهم ایستاده، در انتظار طلوع حقیقتی که هنوز زاده نشده است.
در همان لحظه‌ای که هوا از جنبش ایستاد و نفس‌ها در سینه‌ها حبس شدند، گویی زمان خود را در سکوتی سنگین پیچیده بود، درب بزرگ و طلایی‌رنگ اتاق با غرشی سنگین گشوده شد. عطر گرمی از لابلای چهارچوب درب به درون خزید و قامت استوار مردی در آستانه‌اش نمایان شد. او، با وقاری آمیخته به خشم خاموش، گام درون نهاد. عطر عمویش؛ رئیس کل، همچون سایه‌ی قدرتی بلامنازع.
نگاهی کوتاه و نافذ بین آن دو ردوبدل کرد؛ سپس، بی‌آنکه مقدمه‌ای بچیند، با صدایی صاف و لحنی عبوس گفت:
- اوف... باید مدیر بخش اسناد رو عوض کنم، پیدا کردن دوتا برگه شده آرزو.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_10
***
حضورش، چونان ضرب‌آهنگی کوبنده، سراسر فضا را به تسخیر خود درآورد. گام‌هایش، استوار و مصمم، بر زمین طنین انداخت؛ گویی هر قدم اعلام حاکمیت پر قدرتش بود. دسته‌ای از کاغذهای در دستش را با فشاری محسوس فشرد، چهره‌اش در سایه‌‌ی روشن نور، تلفیقی از خستگی و صلابت را به تصویر می‌کشید.
با رسیدن به پشت صندلی کینگ‌سایزش، بی‌درنگ فرونشست. انگشتان کشیده‌اش را در میان موهای انبوه و خاکستری‌فامش فرو برد، سپس با حرکتی آرام، زاویه‌ی بین شست و اشاره را بر امتداد ریش‌های خشن و آشفته‌اش کشید؛ شاید در جست‌وجوی آرامشی گمشده بود در میان تلاطم افکار.
بی‌هیچ کلامی، برگه‌ها را به‌سوی رز سیاه سوق داد و در همان حال، انگشتان دستانش را درون هم قفل کرد و وضعیتی متفکرانه به خود گرفت. آنگاه، با لحنی سنگین و عبوس؛ اما پرطنین، گفت:
- مأموریت‌تون... افتضاح بود. نه تنها هیچ اطلاعات اضافی به‌ دست نیاوردیم، بلکه تا مرز از دست دادن رز سیاه هم پیش رفتیم. این، نه فقط یک اشتباه، که می‌تونست در تاریخ سازمان ما به‌عنوان بدترین شکست ثبت بشه.
نیم‌رخ گرداند و چشمانش در نگاه پر تردید رز گره خورد و با صدایی لبریز از ملامت گفت:
- قطعاً اگه اتفاقی برای تو می‌افتاد، پدرت من رو هم همراه با تو دفن می‌کرد، دختر. پس چرا این خودسری احمقانه‌ت رو کنار نمی‌ذاری؟ تا کی قراره به آتیشی که هیچ‌کس توان مهارش رو نداره، هی هیزم بریزی؟
رز سیاه، بی‌آن‌ که شتابی در حرکاتش باشد، نگاهی آرام اما دقیق به برگه‌هایی که چند لحظه پیش در مشت‌های رئیس فشرده شده بودند، افکند؛ لحظه‌ای پلک‌هایش را پایین آورد و نیم‌نگاهی پر رمز و راز به آدلیر انداخت. سپس، با لحنی که در آن رگه‌ای از خشم نهفته بود، زمزمه می‌کرد. با طمأنینه، برگه‌ را کمی بالا گرفت، و بی‌آن‌ که نگاهش را از نوشته‌ها بردارد، گفت:
ـ غلطه. ما بدون هیچ اطلاعاتی برنگشتیم.
مکث کوتاهی کرد، سرش را اندکی بالا آورد و این‌بار، مستقیم در چشمان رئیس خیره شد.
ـ البته، بهتره بگم من.
رئیس کل با چهره‌ای درهم‌کشیده، نگاهی تند و سنجشگر میان رز سیاه و آدلیر رد کرد. چشمانش چون تیغ، در سکوت میان‌شان دوید و ایستاد. لحظه‌ای بعد لب‌های فشرده‌اش را گشود و با لحنی سرد و برنده گفت:
ـ یعنی چی که فقط تو؟
سکوت سنگینی فضا را بلعید، اما چند لحظه بیشتر دوام نیاورد. اخم‌هایش ژرف‌تر شدند و رگ گردنش با خشم نبض برداشت و ناگهان، همچون طوفانی برخاسته روی به آدلیر غرید:
ـ آدلیر! نگو که زدی زیر دستور مستقیم من و تنهایی پا گذاشتی وسط اون جهنم لعنتی!
آدلیر پلک‌هایش را برای چند صدم ثانیه بست؛ گویی در جست‌وجوی واژه‌ای گم‌شده میان آشوب ذهنش بود. سپس، با آهی نهفته، دستی کلافه میان موهای پرپشت و در همش کشید. صدایش، گرچه لرزان نبود، اما وزنی از عذرخواهی در خود داشت.
ـ قربان... پیش از شروع مأموریت، من و رز توی ماشین بحث کوتاهی داشتیم. با توجه به شرایط، فکر کردم شاید بهتر باشه که... تنهایی وارد عملیات بشم و... .
پاسخ ناتمامش، در آتش خشم رئیس سوخت. رئیس، بی‌آن که لحظه‌ای درنگ کند، همچون صخره‌ای که از درون منفجر شود، فریادی از ژرفای وجودش بیرون کشید. صدایش طنین‌دار و بی‌رحم بود.
ـ سا... کت!
سینه‌اش از خشم بالا و پایین می‌رفت و کلمات، یکی پس از دیگری، با بی‌رحمی تمام از دهانش بیرون می‌ریختند:
ـ نتیجه احمقانه‌ی تو باعث شد دختره‌ی احمق‌تر از تو، خودش رو بندازه جلو، نزدیک بود گردنش بره زیر تیغ. من توی اولین مأموریت ویژه‌اش اون رو سپردم به تو!
چشمانش میان آن دو می‌چرخید، سرشار از خشم و ناباوری.
ـ هردوتاتون دست خالی برگشتین. برای اولین بار. بدون اطلاعات، بدون موفقیت... و حالا با وقاحت تمام، توی چشمای من زل زدین و از نتیجه‌گیری مسخره‌تون حرف می‌زنید؟!
رز بی‌هیچ تزلزلی روی صندلی لم داد؛ گویی این اتاق پرتنش، قلمرو بی‌چون‌وچرای اوست. دستانش را به آرامی پشت سرش گره کرد و با حالتی که بیش از آن‌ که بی‌خیالی باشد، نوعی تسلط و اعتماد به‌نفس زنانه را فریاد میزد، نگاهش را بی‌پروا به چشمان آدلیر دوخت.
با این که نگاهش بر او متمرکز بود، اما کلماتش به وضوح برای کسی دیگر تراش خورده بودند؛ برای آن‌ که در رأس قدرت نشسته بود.
با لحنی آمیخته از خونسردی و جسارت گفت:
ـ نه عمو... درسته که ترکیب من و آدلیر، یه ترکیب به‌غایت ناهماهنگ و فاجعه بار بود؛ که شرط می‌بندم خودت هم الان به همون نتیجه رسیدی.
سپس نگاهش را از آدلیر برید، و در همان حالت با نگاهی نافذ، مستقیم به چشمان رئیس خیره شد.
ـ اما من... رز سیاه هیچ‌وقت دست خالی برنمی‌گردم.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_11
***
سکوتی سنگین، خیابان را در آغوش گرفته بود؛ سکوتی از جنس مه، از جنس سرمای دیرپای فوریه.
هوا، بوی فلز خیس می‌داد و غروب، با گام‌هایی کش‌دار، آرام‌آرام بر بستر شهر می‌خزید.
آدلیر، پشت به دنیا، در برابر هیبت درخشان و بی‌رحم مازراتی‌اش ایستاده بود و هر دو، تندیس‌هایی بودند از قدرت، غرور و زخم‌هایی پنهان.
خودرو، در انعکاس اندک نور خیابان که ورود به آن برای مردم عادی ممنوع بود، همچون قطعه‌ای از شب به نظر می‌رسید. خطوط تیز و مهندسی شده‌اش، تلاقی خشونت و ظرافت را فریاد می‌زدند؛ چراغ‌های جلو چون چشمانی گرسنه، بی‌وقفه زُل زده بودند به خلأ پیش‌روی.
نشان سه شاخه‌ی مازراتی، همچون تاجی سلطنتی، بر سینه‌ی آن غول خفته می‌درخشید و آدلیر، چون شبحی گمشده در سکوت دل آسمانی فرو رفته، بی‌صدا و بی‌حرکت، با آن یکی شده بود. چشمان به افق دوخته‌اش را با پلک زدن نم‌دار کرد و خیره شد به جایی که خورشید، واپسین شعله‌هایش را میان ابر و مه می‌پراکند، و بی‌هیاهو، از مرز جهان فرو می‌غلتید.
به گونه‌ای آرام و دست به سینه ایستاده بود که گویی نفس نمی‌کشید؛ گویی در آن لحظه، تنها ناظر خاموش پایان چیزی بود، شاید بخشی از خودش، شاید بخشی از جهان.
سپس با آهی لرزان که از حنجره‌اش گذشت؛ بازوی راستش را آرام بالا آورد، آستین کت چرمی‌اش را کنار زد و نگاهش، به عقربه‌های نقره‌ای ساعتی گره خورد که چون زمان، بی‌رحمانه می‌چرخید. ۴:۴۵ دقیقه‌ی بعد از ظهر. اما شب، چنگال‌هایش را بر چهره‌ی شهر گسترده بود.
با صدای نرم و منقطع گام‌هایی که در مه عصرگاهی طنین انداخته بود، آدلیر نیم نگاهی به ساختمان بلندبالای سازمان انداخت.
رز، با وقاری سرد و غروری بی‌پایان با همان کت و شلوار مشکی صبحش، همچون ملکه‌ای بی‌نیاز از تأیید، گام برمی‌داشت و در مسیرش به سوی او، حتی لحظه‌ای مکث نمی‌کرد.
آدلیر با طمأنینه، مچ دستش را بالا آورد. با انگشت اشاره، ضربه‌ای حساب شده؛ اما صدادار بر سطح شیشه‌ایِ پنج‌ضلعی ساعت لوکسش کوبید و با نگاهش مرز گله را طی کرد.
– می‌دونی چند ساعته این‌جا منتظرتم، خانم والتر؟ رسماً من رو این‌جا کاشتی.
رز، بدون آن که ذره‌ای از صلابت و غرور نگاهش کاسته شود، در حالی که هم‌زمان با او درب ماشین را می‌گشود و درون آن می‌نشست، با لبخندی زیرکانه اما پر از تکبر پاسخ داد:
– واقعاً؟ خوبه پس. حالا کیِ میوه میدی؟
آدلیر نیشخندی سرد و بی‌روح بر لب نشاند؛ نیشخندی که بیشتر بوی دلخوری می‌داد تا شوخی یا دل‌خوشی. عضلات آرواره‌اش لحظه‌ای منقبض شدند، و بعد با حرکتی سریع، پایش را محکم‌ روی پدال گاز فشرد. به سرعت از سازمان فاصله گرفتند بی‌آن که بدانند، سایه‌هایی سیاه‌تر از غروب، در راه‌اند.
با صدایی که خستگی در آن جاری بود، غرید:
ـ خیلی خب... تو بردی. حالا آدرس خونه‌تون رو بده.
رز سر برگرداند. با نگاهش که سرشار از تردید و تعجب بود، به صورت غرق در تاریکی ماشین آدلیر خیره شد.
ـ قرار بود جواب سوالم رو بدی.
آدلیر چشمانش را لحظه‌ای بست، گویی تلاش می‌کرد جلوی انفجار درونش را بگیرد. وقتی دوباره پلک گشود، چیزی از آن خونسردی همیشگی در چشمانش باقی نمانده بود. با لحنی زمخت و سنگین گفت:
ـ جواب اون سؤال رو باید ببینی، آزراء.
رز بی‌آن که چیزی بگوید، نگاهش را به خیابان‌های غبارآلود سپرد و آرام زمزمه کرد:
ـ آها، و حتماً قراره خونه‌ی ما باشه، نه آدلارد؟
این‌بار، صدای آدلیر چون غریوی خفه از سینه‌اش برخاست؛ صدایی که لبریز از فشارهای مهار شده بود.
ـ لعنت بهت رز!
دستش را بر روی فرمان فشرد، آن‌چنان که بندهای انگشتانش سفید گشت.
ـ اون‌جا با اون لحن توهین‌آمیزت تهدیدم کردی، حالا مثل بچه‌ها داری طفره میری؟ مگه جواب سوالت رو نمی‌خوای؟
رز با لحن خونسردی سخن می‌گفت که برعکس ظاهر آرامش، در دلش طوفانی پنهان کرده بود.
ـ اگه واقعاً چیزی تو خونه‌ی ما بود، چرا خودم ندیدمش؟ چرا تو خبر داری؟
آدلیر خندید؛ اما خنده‌ای بی‌روح و تلخ. درست مثل صدای کشیده شدن چاقو روی سنگ.
ـ چون ساده‌ای. چون هنوزم باور داری پدرت صلاحت رو می‌خواد! و درضمن من تو رو از اون سازمان ضد اطلاعات کشیدم بیرون، یادته؟ پس نپرس چرا من خبر دارم.
لحظه‌ای سکوت کرد، سپس با تُنی خراش‌دار افزود:
ـ دوربین‌هاتون چی؟ چک کردی؟... ها؟ بذار حدس بزنم؛ نکردی. چون اونی که باید حواسش جمع باشه، نیستی، رز.
سکوت، چون پرده‌ای ضخیم میانشان افتاده بود. در دل خودرو، گرمایی وهم‌آلود جریان داشت، اما میان آن دو، سرما نفس می‌کشید.
آدلیر، لحظه‌ای نگاه از جاده گرفت و بی‌صدا، نیم‌رخ آزراء را کاوید. لب‌هایش بسته بود، چشمانش خیره به پیش‌رو، بی‌هیچ واکنشی، بی‌هیچ کلمه‌ای. سکوتش آزاردهنده نبود؛ بلکه سنگین، مرموز و از جنسی ناشناخته بود. در ذهن آدلیر صدای زنگ خطر پیچید؛ دخترک گیج شده بود؟ عصبانی بود؟ غمگین؟ یا شاید چیزی را پذیرفته؟
اما آزراء، در اعماق وجودش چیزی دیگر را حس می‌کرد. ذهنش میان صداها و تصویرهایی مبهم و دور، دست و پا میزد. احساس بدی داشت، احساس حافظه‌ای که کسی عمداً خالی‌اش کرده باشد. حس تند و مبهم خیانت، چون تیغی نازک، زیر پوستش راه می‌رفت و چیزی در درونش را می‌سوزاند؛ و دودش به تاریک‌ترین زوایای ذهنش راه می‌یافت.
آدلیر صدایش را پایین آورد، اما حقیقت درون واژه‌هایش همچون تیغه‌های یخ‌زده در هوا معلق ماندند. لحنش حالا دیگر بازی نمی‌کرد؛ بلکه دلسوزی خاصی در لابلای آن‌ها احساس می‌شد.
ـ مطمئن باش اگه چیزی اون‌جا بوده، پدرت پاکش کرده. با دقت. با وسواس.
لحظه‌ای بعد، آزراء آرام سر چرخاند. حرکتش کند بود، اما نگاهش همان رخنه آزاردهنده همیشگی را در خود داشت. حس می‌کرد با رخنه‌ی درون نگاهش می‌تواند افکارش را شخم بزند، این چیزی نبود که آدلیر می‌خواست.
اما نمی‌توانست چشم از او بدزدد، پس با نیم‌خنده‌ای سرد، در حالی که نگاهش هنوز به او بود، با صدایی که همچون زمزمه‌ای خطرناک به نظر می‌رسید در کابین طنین انداخت.
- حالا سوال اینه... بلدی ریکاوریشون کنی؟ یا به من نیاز داری؟
 
آخرین ویرایش:

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_12
چراغ قرمز، در آخرین نفس‌هایش، خیابان را به سکوت کشانده بود. مه، مثل نخی از دودِ سرد، دور گردن آسفالت حلقه زده و نورهای شهری را در خود می‌بلعید. در میان صف خودروها، مازراتی مشکی همانند حیوانی شکاری، در کمین فرمان بعدی آرام گرفته؛ اما آن‌که پشت فرمان بود، خودش آرام نداشت.
آدلارد دستش را بی‌هدف بر روی فرمان می‌لغزاند؛ حرکت‌هایی بی‌نظم و ناخواسته، نشانه‌ای از تلاطم درونش. کنار او، زنی نشسته بود ‌و گویی بی‌آن‌ که چیزی بگوید، هزار شمشیر در سکوتش پنهان کرده است. آزراء، آرام‌تر از هر طوفان و ساکت‌تر از هر فریاد، آن‌جا نشسته بود. درست مثل تندیسی از یخ.
چشم‌های آدلارد گه‌گاه، بدون جرئت پیدا کردن تماس، به نیم‌رخ او نگاهی می‌انداخت. سکوت‌شان دیگر سکوت نبود؛ یک میدان مین بود که هر واژه‌ای ممکن بود آن را منفجر کند. ذهنش دنبال راهی برای نفوذ می‌گشت؛ اما هر مسیر را، خود آزراء با نگاه بی‌تفاوتش و نازک‌کردن چشم‌هایش، مسدود می‌کرد.
اما ناگهان؛ آزراء، بی‌آن‌ که نگاهش کند، دستش را بالا آورد. آرام، دقیق، مثل اشاره‌ی یک فرمانده نظامی. انگشت اشاره‌اش به خیابانی فرعی در سمت راست اشاره کرد. صدایش، سرد و شفاف، مثل صدای آبی که از لبه‌ی یخچال می‌چکد، در کابین پخش شد:
ـ بپیچ به راست.
آدلارد لحظه‌ای مکث کرد. سه واژه. فقط همین. اما برای کسی مثل او که لحظه‌ها را در بی‌خبری و ناامیدی سر کرده بود، همین سه واژه مانند این بود که دنیا را به او داده باشند. این یعنی می‌تواند به او نزدیک‌تر شود، یعنی آغاز چیزی که چندین سال خواهانش بود.
بی‌آن‌ که حرفی بزند، سرش را کمی تکان داد. نفسش را آهسته فرو داد و با فشاری نرم، به محض سبز شدن چراغ‌راهنما فرمان را چرخاند. مازراتی با غرش خفه‌ای پیچید؛ غرشی که میان بوق‌های آشفته‌ی رانندگانی که جا مانده بودند گم شد و در دل خیابانی غرق در مه فرو رفت.
درون کابین، سکوت هم‌چنان ادامه داشت، اما لب‌های آدلارد چیز دیگری در خود داشتند. نه لبخند و نه ردّی از غرور. فقط لرزشی خاموش، ظریف و پنهان؛ همانند دانه‌ای که پس از قرنی زندگی در تاریکی، سرانجام شهامت روییدن یافته باشد: امید.
***
مازراتی آرام در برابر دروازه‌ی سفید و آهنین، همچون حیوانی رام اما آماده‌ی جهش، ایستاد. سکوت شب، با مهی که از دوردست‌ها به بالا شهر خزیده بود، خیابان خلوت را در آغوش گرفته و درخشش کمرنگ چراغ‌های محوطه، روی بدنه‌ی براق خودرو می‌رقصید.
دروازه، چون دهان بسته‌ی قلعه‌ای فراموش‌شده، بی‌اعتنا به حضور تازه‌واردان ایستاده بود. مردی بلند قامت، با یونیفورمی تیره‌رنگ و کلاه به سر، بی‌هیچ عجله‌ای، از پست نگهبانی‌اش بیرون آمد. شانه‌هایش صاف، نگاهش محتاط و لحنش تهدید پنهانی در خود داشت.
ـ کسی خونه نیست. متأسفم اما باید... .
صدایش، میان هوای خنک و نیمه‌مه‌آلود شب پیچید، اما پیش از آن که جمله‌اش به پایان برسد، صدای نرم و خفیف پایین آمدن شیشه‌ی ماشین، حرفش را برید و صورت آزراء، در میان قاب پنجره، چون پرتره‌ای نقاشی‌شده از قدرت و زیبایی، آشکار شد. چشم‌هایی که اندوه در آن‌ها موج میزد، اما پشت نقابی سرد و یخ زده سر به طغیان نمی‌زدند.
نگهبان در جا خشکش زد. نگاهش لرزید، و واژه‌ای بی‌اراده از دهانش گریخت:
ـ خانوم.
آزراء، بی‌آن که سر بچرخاند یا تعارف کند، تنها با چرخش آرام چشمانش روی به مرد کرد. صدایش بی‌حوصله، گیج و آرام، اما با فرمانی درونی که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت، در سکوت شب پخش شد:
ـ در رو باز کن، لوگان.
نامش را به زبان آورد، نه با تهدید؛ اما به قدری محکم که مرد را به یاد جایگاه‌ها بیندازد.
لوگان لحظه‌ای مکث کرد، سپس بدون حرفی دیگری سر تعظیم فرود آورد و به سمت کنترل درب رفت. دروازه غول‌آسا، با ناله‌ای سنگین، آرام‌آرام گشوده شد. خانه‌ی با شکوهی که در پشت آن پنهان بود، همچون افسانه‌ای در مه، نفس می‌کشید.
ماشین را با حرکتی آهسته و حساب‌ شده به جلو می‌راند، همانند فردی غریبه که پا در قلمرو پادشاهی ممنوعه‌ای می‌گذارد. از دروازه عبور کرد و به درون حیاط باشکوه عمارت مدرن آندریاس والتر خزید. آدلارد، نگاهش را میان پنجره‌های بلند و دیوارهای مرمرینِ سفید با رگه‌های طلایی که در شب به خوبی دیده نمی‌شدند چرخاند. خطوط معماری خانه، مانند تیغه‌هایی از آینده و زوایایی بُرنده، فریاد ثروت و قدرت را هم‌زمان در فضا پخش می‌کردند. شیشه‌های قهوه‌ای که تا بالا کشیده شده بودند، همچون آینه‌هایی بی‌روح، انعکاس سرد آسمان را در خود فرو می‌بردند و سکوتی شکوهمند در میان درختان ساکورا و حوض بزرگ مرکزی که با سطحی آرام و آیینه‌گون، در میان پوششی از گل‌های شب‌بو و شمعدانی، همچون دریچه‌ای به جهانی دیگر می‌درخشید، حکم‌فرمایی می‌کرد.
نگاهش برای لحظه‌ای از شکوه این تصویر جدا شد و به سمت آزراء چرخید. نیم‌نگاهی کوتاه اما عمیق، همان‌قدر کافی که لرزش محو صورتش را و صدای جنگ درونی‌اش را بشنود. خط چهره‌‌ی آدلارد سخت و فشرده شد. نفس‌هایش از میان دندان‌ها بیرون می‌گریخت. بی‌آن که حتی خودش متوجه شود لب‌هایش را با زبان مرطوب کرد.
ـ اشکالی نداره تا همون‌جا برم جلو؟
صدایش آرام اما بار تردید خاصی در آن‌ها حس می‌شد‌.
ـ آدلارد!
صدای ناگهانی آزراء، چون تیری از میان سکوت، بر قلب افکارش نشست. سرش را با شوک به سمت او چرخاند. چشمانش پرآشوب و قفسه‌ی سینه‌اش در تلاطم نفس‌ها بالا و پایین می‌رفت.
ـ دارم حسش می‌کنم!
آدلارد آهسته و با احتیاطی غریزی، مسیر سنگ‌فرش‌ شده‌ی حیاط را دور زد. آزراء نگاهش را از کف‌پوش پوشیده با مخمل ماشین برداشت و به او دوخت.
ـ می‌دونم امشب... فقط هرچی که شد؛ به هیچ‌کس نگو.
وقتی ماشین روبه‌روی درب ورودی کاملاً شیشه‌ای می‌ایستاد، بی‌آن که نگاه از او بردارد، یک دستش را به آرامی از روی فرمان برداشت، و آن را با آرامش بر سینه‌ی چپش نشاند.
ـ بهت قول میدم، تا زمان مرگم.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_13
ماشین، بی‌هیچ صدایی، درست مقابل درب عظیم ایستاد. سکونش چیزی میان احترام و اضطراب بود؛ همان‌جایی که گذشته‌ای نبود، اما بی‌شک آینده‌ای در کمین ایستاده.
آزراء، پیش از آن که لحظه‌ای از آینه یا شیشه‌ی عقب نگاهی بیندازد، بی‌درنگ درب را باز کرد.
قدم‌هایش آرام بود، اما با صلابت؛ مثل حکمی که از پیش صادر شده و حالا فقط اجرا می‌شود. با چرخش کوچک مچ دستش، دستگیره‌ی طلایی‌فام را چرخاند، درب را گشود و وارد شد؛ بی‌اجازه، بی‌مکث، بی‌تردید.
اما آدلارد هنوز همان‌جا مانده بود. انگار آن درب، تنها درب نبود؛ دروازه‌ای بود به جهانی که نمی‌دانست قرار است در آن برنده باشد، یا ویران شود.
نفسش را آهسته بیرون داد و با گامی شمرده، از ماشینی که برایش حکم سنگر را داشت جدا شد و آن گاه که پا به داخل نهاد، زمان اندکی ایستاد.
خانه، بیشتر به رؤیایی شفاف شبیه بود تا واقعیتی قابل لمس. لوستری طلایی، چون خورشیدی به بند کشیده، از سقف بلند می‌درخشید و بر مرمر صیقلی زمین، هزار انعکاس گرم و رنگ‌پریده می‌پاشید.
دیوارها، بلند و شیشه‌ای، همچون حجمی شفاف از سکوت، آسمان شب را تا عمق خانه آورده بودند و ماه، از لابه‌لای پنجره‌ها، چون میهمانی بی‌دعوت، بی‌پرده می‌تابید.
فضا، گرمایی ملایم داشت؛ نه از شعله‌ای مرئی، که از حضوری پنهان. بویی آشنا، خاطره‌ای گمشده، چیزی که درک نمی‌شد اما احساس، چرا.
مبل‌های سفید، با فاصله‌هایی حساب شده، همچون جزایری آرام در اقیانوسی از سکوت پراکنده بودند و فرشی ضخیم، چون برف نشسته بر صبح زمستان، قدم‌ها را می‌بلعید و پله‌های مارپیچ، براق و معلق، چون مسیر بازگشت یک فرشته به تبعیدگاهش، به طبقه بالا می‌رفتند.
آزراء، بی‌توجه به مردی که پشت سرش غرق در سکوت ایستاده بود، مستقیم به سوی پلکان رفت.
صدای قدم‌های نرم و منظمش، با هر پاشنه‌ای که بر سنگ می‌نواخت، ریتمی پنهان را در فضا پخش می‌کرد؛ نوعی اقتدار در سکوت. کت‌وشلوار تیره‌اش در نور طلایی برق میزد و خطوط صافش، شکلی از فرماندهی خاموش را تداعی می‌کرد.
در میانه‌ی پله‌ها، حتی لحظه‌ای سر برنگرداند و فقط گفت:
- سریع لباسم رو عوض می‌کنم و کلیدها رو میارم. اگه چیزی خواستی، نیلی رو صدا کن.
آدلارد، بی‌هیچ پاسخ یا حرکتی، ایستاده ماند. فقط نگاهش، بی‌اختیار، قامت بالا رونده‌ی آزراء را دنبال می‌کرد.
نمی‌دانست در این بی‌اعتنایی چه بود که همیشه درگیرش می‌کرد. شاید نوعی قدرت خاموش، شاید رازی که هیچ‌گاه اجازه‌ی کشفش را نیافته بود. آزراء، قدرتش نه فریاد میزد، نه ادعا می‌کرد؛ فقط در جزئی‌ترین حرکاتش جریان داشت، مثل آتشی زیر خاکستر.
آدلارد محکم پلک زد، انگار که بخواهد پرده‌ای از برابر چشمانش کنار بزند. ذهنش درگیر بود، اما نه آشفته. افکارش مثل نخ‌هایی نازک و نامرئی، در هم گره خورده بودند و به دنبال نقطه‌ی شروعی برای از هم گشوده شدن می‌گشتند.
نگاهی آرام به اطراف انداخت. سالن، با همه‌ی وسعت و شکوهش، حالا بیشتر شبیه یک پازل نمود می‌کرد؛ پر از درب‌ها، سایه‌ها و سکوت‌هایی که انگار چیزی را پنهان کرده باشند.
از عمق یکی از راهروها، صدایی خفیف می‌آمد؛ صدایی محو، شاید قدم‌های کسی یا صدای برخورد چیزی با دیوار. اما آدلارد، حتی ابرویش را هم بالا ننداخت. زمزمه‌وار گفت:
- لابد همونیه که گفت؛ نیلی. امیدوارم خواهرش نباشه.
نگاهش را بالا کشید. همان‌جایی که آزراء در پیچ پله‌ها محو شده بود. لحظه‌ای مکث کرد. لبخندی محو و نه لزوماً دلپذیر، بر لبانش نشاند.
- فکر نکنم حالاحالاها برگرده.
و با همان فکر، ایدها مانند نسیم سردی در ذهنش می‌خزیدند. حالا زمان داشت و شاید فرصتی نایاب. جایی بهتر از این‌جا نمی‌توانست باشد؛ در قلب خانه‌ای که به سختی کسی اجازه ورود به آن را داشت.
قدم‌هایش نرم، بی‌صدا، اما هدفدار بودند. به سوی راهروی سمت چپ چرخید. راهرویی که در تضاد با سالن طلایی، حال و هوایی سردتر و صنعتی‌تر داشت. دیوارهایش ساده، نورش خنثی و فضای آن، مثل یک پایگاه زیرزمینی تاریک، بوی تهدید می‌داد.
دو درب روبه رویش بود؛ یکی بسته و قفل‌ شده، با چراغی کوچک که نورش از زیر درب به هزار زحمت خودش را به بیرون می‌کشاند، و دیگری نیمه باز. نگاهی از درز به درونش انداخت.
داخل اتاق، مجموعه‌ای از ابزارهای مرگ‌آور چیده شده بود. ردیف‌هایی از سلاح‌های سبک و سنگین، خنجرهای منحصربه‌فرد، و تفنگ‌هایی که بعضی از آن‌ها حتی در مأموریت‌های دولتی هم به ندرت دیده می‌شدند. همه چیز دقیق و وسواسی چیده شده بود، طوری که می‌شد حس کرد این‌جا نه یک کلکسیون، بلکه یک زرادخانه‌ی شخصی است.
آدلارد ایستاد. نگاهش بر دیوارها سُر خورد. آرام، اما دقیق. هر سلاح، هر ابزار، قطعه‌ای نایاب بود که در کمترین حالت ممکن یکی از آنها را می‌توانست ببیند، نه همه‌ی آن‌ها را، آن هم به صورت مجموعه‌ای ریز تا درشت. حالا می‌توانست درک کند که چرا دخترک چنین پرونده‌ی درخشانی دارد. شاید حتی به صورت خصوصی تعلیم می‌بیند. با این همه ثروت و قدرت و امکانات، هیچ چیز محالی برای آن وجود نخواهد داشت.
در دل سکوت، نفسی آهسته کشید. صدای بازدمش با بوی فلز و آدرنالین ترکیب شد. انگار این خانه، در کنار تمام زیبایی و ظرافتش، قلب تپنده‌ای از جنس قدرت، جنگ و راز داشت، و او، حالا در وسط آن ایستاده بود. درست بین یک وسوسه‌ی خطرناک، دروازه‌ای رو به مرگ.
از اتاق خارج شد و درب را بی‌صدا بست، انگار نمی‌خواست حتی تنفس خانه را برهم بزند. قدمی برداشت تا به سوی مبل‌های سفید و آرامش‌دهنده‌ی نشیمن برود، اما به محض این که از راهرو عبور کرد و نمایان شد، دخترکی بشاش با سینی پر از خوراکی در دست، درست لحظه‌ای که می‌خواست پایش را روی اولین پله بگذارد، حضور شخصی را پشت سرش احساس کرد و به سمتش برگشت.
لبخندش محو شد و چشمانش با دیدن او لحظه‌ای خیره ماندند، بعد کمکم گشاد شدند و حیرت در نگاهش برق زد و ترس مثل موجی سرد به صورتش سیلی. سینی در دستانش لرزید و ناگهان جیغ بلند و تیزی سر داد.
با سرعت به عقب پرید و خودش را به دیوار پشت سرش چسباند، چنان محکم که گویی پناهی جز آن ندارد.
- آزراء!
نامش را بلند فریاد زد و در همان هنگام، آزراء در بالای پلکان نمایان شد. با لباسی سفید و یقه‌دار، کمربند نسبتاً پهن که انتهای لباسش مثلثی تشکیل داده بود، به همراه شلوار جین اسلیم.
ابروهایش کمی بالا رفتند؛ اما صدایش آرام و هم‌چنان پر نفوذ بود:
- چی شده؟
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_14
***
آزراء، با کلیدهایی در دست، در امتداد همان راهرویی که سکوت در آن ضخیم‌تر از تاریکی بود، پیش رفت. قدم‌هایش آرام، اما بی‌درنگ بودند؛ مثل کسی که نه برای جست‌وجو، بلکه برای مواجهه آمده باشد. مقابل درب قفل شده ایستاد؛ دربی که تنها اندکی نور از لبه‌هایش به بیرون نشت می‌کرد و آدلارد، چند لحظه پیش به آن نگاهی انداخت. انگار درونش چیزی میان زندگی و سایه در انتظار دخترک باشد.
بی‌آن که مکثی کند، یکی از کلیدها را جدا کرد. صدای فلز در تماس با قفل، لحظه‌ای نظم هوا را شکست. چرخش کلید، آهسته اما قطعی بود و با صدای خفیف گشایش، درب آرام عقب نشست.
آدلارد حالا متوجه شد؛ آن نور اندک متعلق به انعکاس لرزان آباژوری باریک بود که درست در کنار درب، بی‌ادعا ایستاده.
اما هنوز ذهنش جمله‌ای را کامل نکرده بود که آزراء، بی‌صدا پا به درون اتاق گذاشت. همان لحظه، بی‌هیچ لمس یا فرمانی، لامپ سقف با صدایی آهسته، مانند دم و بازدمی خفه، روشن شد.
لامپ‌ها، به حضور او واکنش نشان دادند؛ نه مثل دستگاه، که چون سربازانی از خواب برخاسته، فقط در برابر او. آدلارد، در آستانه درب ایستاد، اما نگاهش به آرامی در عمق اتاق کاوش می‌کرد.
فضا، ظاهر جمع و جوری داشت، اما در باطن، عمقی سرد و هشدار دهنده داشت. دیوارها با پنل‌های تیره و صیقلی پوشیده شده بودند، همچون پوست ماشینی زنده که چیزی درونش پنهان باشد.
در انتهای اتاق، ردیف‌هایی از مانیتورها، در ابعاد و نسبت‌های متفاوت، روشن و هوشیار به نظر می‌رسیدند؛ مثل چشم‌هایی که تظاهر به بی‌خبری می‌کنند، اما همه چیز را دیده‌اند. راهرو، درب ورودی، پله‌های مارپیچ، حرکات خودش و حرکات نیلی که درون آشپزخانه مشغول چیدن سینی جدیدی بود، محوطه‌ی بیرونی، محوطه‌ی پشتی و حتی نمایی از طبقه‌ی بالا.
هیچ گوشه‌ای از خانه، دور از دید آن‌ها نبود، جز اتاق آزراء، پدرش و آن دختر، چون در هیچ تصویری اتاق خوابی را نمی‌دید. این‌جا، نقطه‌ی تلاقی قدرت و نظارت بود؛ جایی که هیچ‌ چیز اتفاقی نیست.
آدلارد قدمی پیش گذاشت. آزراء، هنوز پشت به او، با صدایی آرام اما دارای قاطعیتی بی‌سروصدا گفت:
- بیا بشین.
اشاره‌ای به صندلی روبه‌روی میز فرمان کرد؛ جایی میان سایه و نور، میان بی‌خبری و افشا. نه خواهشی در صدا بود، نه خشونتی؛ فقط یک حقیقت ساده که انکارش ممکن نبود.
آدلارد آهسته نشست و چرم صندلی صدای کوتاهی داد. آزراء، بی‌هیچ کلام اضافه‌ای، انگشت‌های زنانه‌اش را روی کیبوردهای بزرگ لغزاند و رمزهایی را وارد کرد. حرکاتش نرم، اما حساب‌شده بود؛ مثل کسی که نه تنها به سیستم، که به خودش نیز اعتماد دارد.
سکوت، حالا غلظت دیگری داشت. نه از جنس خالی بودن، بلکه پر از آگاهی. پر از چیزی که هنوز گفته نشده. آدلارد، لحظه‌ای نگاهش را از مانیتورها نگرفت و زیر لب گفت:
- عجب!
چند دقیقه بعد، آزراء آرام عقب رفت. با نوعی وقار که می‌گفت حالا نوبت توست. نوبت تماشا من است، نه دخالت.
- همون‌طور که حدس زدی، فیلمی از اون شب که من رو آوردن خونه وجود نداره.
صدایش نرم بود، اما دارای ته‌مایه‌ای از یقین تلخ. مثل حقیقتی که نه فقط پذیرفته، بلکه مدت‌هاست در دلش تهنشین شده.
آدلارد، بدون آن که حتی لحظه‌ای مکث کند، صندلی چرخ‌دار را با دستانش جلو کشید. چشمانش به مانیتورهای درخشان دوخته شده بودند و انگشتانش، با ریتمی حساب‌شده، روی کلیدها می‌رقصیدند. نور آبی، صورتش را در سایه‌های سردی فرو برد؛ انگار خودش بخشی از آن فضای دیجیتال شده باشد.
- معلومه که نیست.
حرفش، به طرز عجیبی آرام و بی‌احساس بود؛ نه از سر تعجب، نه از سر انکار. پاسخش می‌گفت این حذف شدن، بخشی از نقشه است، نه یک تصادف.
آزراء، بی‌کلام، دستانش را ضربدری روی سینه‌اش جمع کرد. چشم‌هایش، ساکت و تیزبین، حرکات او را دنبال می‌کردند. مانند کسی که سوال‌ها را نمی‌پرسد، چون خوب می‌داند حقیقت آن‌جاست؛ لای فاصله‌ی انگشت‌ها، کدها، و سکوت‌ها.
چشمان آدلارد، بی‌وقفه و در کسری از ثانیه، میان مانیتورها جابه‌جا می‌شدند؛ مثل ماشینی دقیق که از پیش برای این مأموریت برنامه‌ریزی شده باشد. از این صفحه به آن یکی، از کیبورد چپ به کیبورد راست، از نور آبی مانیتور به سیاه. انگشتانش با مهارتی بی‌نقص روی کلیدها می‌نشستند، بی‌هیچ تردید یا مکثی؛ مثل کسی که نمی‌خواهد چیزی را پیدا کند، بلکه می‌داند دقیقاً کجا دفن شده.
سکوت سنگین فضا با صدای نیلی شکسته شد. از جایی نه چندان دور، صدایی گرم و آشنا آمد؛ با لحنی میان شوخی و گلایه.
- اگرچه هیچ‌وقت با کسی نیومدی خونه، ولی ای‌کاش برای اولین دفعه گفته بودی مهمون داری تا بیشتر شیرینی می‌پختم.
جمله‌اش هنوز در هوا معلق مانده بود که از راهرو عبور کرد و وارد اتاق شد. اما به محض آن که نگاه خود را از سینی به روبه‌رو کشید، مکثی لرزان در چشمانش افتاد. برق ترسی خاموش، مثل جرقه‌ای ناگهانی از نگاهش عبور کرد. آدلارد، بی‌صدا، در حال بازیابی فایل‌های چهار روز گذشته بود؛ دقیقاً جایی که نباید می‌بود.
- آ... آزراء... دنبال، دنبال چی، می‌گردی؟
صدایش دیگر آن لحن گرم را نداشت. کلماتش مثل پرهای مرطوبی بودند که روی زبانش کشیده می‌شدند اما بالا نمی‌آمدند.
آزراء، بی‌هیچ عجله‌ای، قدمی به عقب برداشت و نیم‌چرخ به سمت او زد. نگاهی کاملاً تند و کاملاً بی‌رحم؛ چیزی میان پرسش و هشدار.
- چیزی هست که باید بهم بگی؟
جمله‌اش ساده بود، اما ته‌مایه‌ای چیزی در آن بود که نیلی را به خشکی کشاند؛ انگار این سؤال، از آن سؤال‌هایی نیست که با انکار ساده بتوان از کنارش گذشت.
- چیزی هست که... که پدرت باید بهت بگه.
کلمات، با تردید تلخی از لب‌هایش جدا می‌شدند. مثل قطره‌های جوشان که پیش از رسیدن به سطح، بخار می‌شود.
نفسش را سخت بیرون داد، انگار حمل سنگینی را که دیگر نمی‌توانست پنهان کند، تحویل آزراء داد. در نگاهش حرف‌هایی گره خورده بود؛ حقیقت‌های تیزی که می‌دانست اگر به زبان بیایند، آتش خاموش آزراء را شعله‌ور خواهند کرد. اما گفت:
- خواهش می‌کنم... بهش اعتماد کن. زمانش که برسه، خودش بهت میگه.
آزراء، بی‌حرکت ماند. سپس نفسی عمیق کشید. نه برای آرامش، بلکه برای مهار موجی که داشت در درونش طغیان می‌کرد. چشم‌هایش، برای لحظه‌ای آتشین شدند، اما صدایش که بالا رفت، هم‌چنان شمرده بود، فقط لبریز از خشم و پر از تهدید:
- گمشو بیرون... برو بهش زنگ بزن. بگو بیاد خونه. سریع!
اشک‌های نیلی، بی‌درنگ سرازیر شدند؛ بی‌هیچ مبارزه‌ای. مثل این که چشم‌ها دیگر ظرفیت نگهداشتن را نداشته باشند. موهای قهوه بلندش را با دستی لرزان پشت گوشش زد و سینی را بی‌صدا روی نزدیک‌ترین میز گذاشت. هیچ نگفت؛ فقط یک نام، با صدایی که بیشتر شبیه خواهش بود:
- آزراء؟
- گفتم برو.
این بار صدایش محکم‌تر بود. دستانش را بالا آورد و پیشانی خودش را مالش داد، سپس با دست دیگرش، با انگشتی محکم و پر از فرمان، به سمت درب اشاره کرد. آرواره‌اش منقبض بود، دندان‌هایش روی هم فشرده، و لحنش چون چاقوی کشیده‌شده پر از تشدید بود.
- برو... برو بهش زنگ بزن.
فضا، مثل لحظه‌ای پیش از شکستن شیشه، ساکت شد؛ و نیلی، بی‌هیچ حرف دیگری، عقب‌گرد کرد و از درب بیرون رفت؛ تنها صدای باقیمانده، انعکاس قدم‌هایش به همراه هق‌هق‌های آرامش بود، در راهرویی که حالا دیگر سردتر از قبل به نظر می‌رسید.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_15
***
تنها چیزی که باقی مانده بود، سکوتی سنگین بود که حالا، بوی باروت می‌داد؛ سکوتی آماده‌ی انفجار. آزراء هنوز همان‌جا ایستاده بود، کنار میز فرمان، در نور لرزان مانیتورها، با صورتی که هیچ احساسی در آن نمانده. دندان‌هایش را بیشتر از قبل به هم فشرد و چشمانش را بست، گویی تمام خون در رگ هایش دارد از صورت به سمت دست‌های مشت شده‌اش هجوم می‌برد.
آدلارد، بی‌آن که نگاهش را از مانیتورها بردارد، صندلی را کمی چرخاند؛ اما آن حرکت کوچک، چیزی در نگاهش روشن کرد. مثل کسی که ناگهان پازل ناتمام ذهنش با قطعه‌ای نادیده کامل شود. چند لحظه در همان حالت ماند، انگار تردید در جانش رخنه کرده باشد، اما اکنون خیلی دیر بود، آزراء با حقیقت فقط و فقط یک سر سوزن فاصله داشت.
سپس، بی‌هشدار، از جایش برخاست. قامتش که بلند شد، سایه‌ی تنومندش بر نیم‌رخ آزراء افتاد؛ سنگین و تهدیدآمیز. اما آزراء، حتی پلک هم نزد.
آدلارد بی‌هیچ درنگی، صندلی را با دستش کنار زد. نه آن‌قدر خشن که شکسته شود، نه آن‌قدر آرام که بی‌قصد باشد. فقط می‌خواست فضای میان خود و حقیقت را آزاد کند. صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی روی کف‌پوش، زخمی باریک روی سکوت کشید.
- این اون چیزیه که من دیدم، آزراء. اما مطمئنی که می‌خوای ویدیو رو تماشا کنی؟
حرفش مثل پرده‌های میان دو فاجعه سوزناک بود. هشدار نبود، ملتمسانه بود، چون حقیقتی ایستاده و منتظر نابود کردن زندگی آزراء بود.
آزراء، هیچ نگفت. فقط سرش را کمی بالا گرفت. نفسش عمیق‌تر شد. دندان‌هایش را محکم‌تر روی هم فشرد، شاید با این کار می‌خواست خودش را در جای خود قفل کند تا با تمام وجود، آن‌چه را که خواهد آمد، در آغوش بکشد.
- هیچ وقت نمی‌بینی که تصمیمم رو عوض می‌کنم.
صدایش آرام بود، اما پشت آن، چیزی می‌لرزید. خشمی فشرده که درون سینه‌اش زوزه می‌کشید. مثل آتشی که هنوز شعله‌ور نشده، اما خاکسترش داغ‌تر از جهنم است.
آدلارد، لحظه‌ای او را نگاه کرد. آن‌چنان که گویی در چهره‌ی به ظاهر آرام او، طوفانی را می‌بیند که هنوز نوزیده، اما تمام کوه‌ها را به زیر خواهد کشید.
نگاهش را برگرداند، دکمه‌ای را فشار داد، و یکی از مانیتورها تغییر کرد. و آن لحظه، دقیقاً همان لحظه، سکوت میان آن‌ها شکسته شد؛ با صدا و با تصویر. تصویری که تا چند ثانیه‌ی بعد، خشمش را از انجماد در می‌آورد. تصویر شروع به حرکت کرد و آزراء متمرکز شد.
چشمانش واقعاً درست می‌دیدند؟ گوش‌هایش چه؟ حقیقت را می‌شنیدند؟ غیرممکن بود. آن‌چه در برابر نگاهش قرار داشت، فراسوی درک و پذیرش بود.
در تصویر می‌دید که میان شعله‌های زنده، بدنی می‌سوخت. دختری که پوست و مو و روحش در آتش فرو رفته بود و بازوان آندریاس، چونان سپری شکسته، او را در آغوش گرفته بودند و در حال دور شدن از دروازه، به سمت عمارت می‌‌دوید. اشک‌ها از چشمانش بی‌وقفه فرو می‌ریختند، آن‌قدر زیاد و سوزان که می‌توانستند رودی از سوگ بسازند. اما صدای فریادی در پشت سرش، این سوگواری را شکست:
- تو یه احمقی! نباید ببریش توی خونه!
ساموئل بود. صدایش چون شلاقی در هوا پیچید. دستانش را به جلو کشید و بر شانه‌ی آندریاس گذاشت و آن را متوقف کرد. صدای فریاد دومش، با زبانه‌های آتش جسم نیم‌سوخته در هم آمیخت:
- بذارش زمین... گفتم بذارش زمین! بهم اعتماد کن.
آندریاس تقلا کرد. نفس‌هایش کوتاه، بریده و هراس‌آلود بودند. ترسیده و نگران بود، خیلی نگران.
- ولم کن... مگه نمی‌بینی؟ آزراءی من داره می‌سوزه. دختر کوچولوم، داره می‌سوزه.
صدایش شکست. بغضش در میان شعله‌ها خفه شد؛ اما ساموئل در هنگامی که خودش می‌نشست، بی‌رحمانه دستان برادرش را پایین کشید. حرکتی محکم، بی‌تردید و با چنان قدرتی که ناچار، آندریاس تسلیم شد و تن شعله‌ور آزراء را به زمین سپرد.
- گفتم بشین.
- اگه طوریش بشه، هیچ‌وقت نمی‌بخشمت ساموئل.
آندریاس با صدایی لرزان این را گفت، در حالی که اشک از گونه‌اش فرو می‌چکید. ساموئل، پوزخند تلخی زد و هم‌زمان کُتَش را از تن کند.
- نه... تو واقعاً یه احمقی برادر. وقتی تیر به سرش خورده، انتظار داری چی بشه؟ پرواز کنه؟ خب آتیش می‌گیره دیگه!
آندریاس مکثی کرد. دستی به صورت خیسش کشید، انگار بخواهد چیزی از خودش، شاید هم برادرش پنهان کند. اما ساموئل منتظر نماند. به سرعت کت مشکی‌اش را دور بدن شعله‌ور آزراء پیچید، مثل این که بخواهد شعله‌های مرئی و نامرئی را باهم پنهان کند.
- الان هم نیلی رو صدا کن. بگو دوتا پتو بیاره. یکی برای الان، برای پیچیدن دورش. یکی دیگه برای بعد... وقتی دوباره از خاکسترش متولد شد، بنداز روش و ببرش توی اتاقش. بدون هیچ خاکستری.
صدایش پایین آمد اما کلامش هم‌چنان برنده بود:
- فعلاً نبرش توی عمارت. خاکسترش همه جا رو به گند می‌کشه. خودش هم نباید چیزی بفهمه. هنوز نه.
سکوت، سنگینی می‌کرد. آدلارد می‌توانست در عمق چشمان دخترک، بازتاب شعله‌هایی را ببیند که اکنون تصویرش را می‌بلعیدند، آتش‌هایی که نه دیگر فقط یک نمایش، که حقیقتی تلخ و زنده بودند؛ حقیقتی که بدن خودش را در میان دود و نور، به کام خود کشیده بود.
آزراء با ناباوری به صفحه‌ی مانیتور خیره ماند. نگاهش، میخ‌کوبِ سوختن خودش در تصویر شده بود.
ابروهایش در هم گره خورده، نفسش حبس شده بود، گویی زمان ایستاده باشد تا پرده‌هایی از رازی فراموش شده را در برابر دیدگانش بالا بزند.
«این نمی‌تونه واقعی باشه... من کِی آتیش گرفتم؟ کِی این اتفاق افتاده و چرا چیزی یادم نمیاد؟ همچین چیزی ممکن نیست، مگه میشه کسی آتیش بگیره و زنده باشه؟ معنی حرف‌های عمو چیه؟ منظورش چی بود که آتیش می‌گیره؟ چرا هیچی نمی‌فهمم. چرا چیزی رو درک نمی‌کنم.»
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_16
***
همه چیز هنوز همان‌طور در سکوت باقی مانده بود، اما نه آن سکوت بی‌صدا؛ سکوتی که درست وسط سینه‌ی یک طوفان آویزان مانده، خفه، تیز و سنگین.
آزراء مقابل مانیتور ایستاده بود. تصویر حالا خاموش شده، ولی نگاهش هنوز همان‌جا گیر کرده بود، جایی میان شعله‌ها، میان بازوان پدری که دیگر نمی‌شناخت.
هیچ‌کس حرفی نزد. حتی آدلارد که صدای نفس‌های خشمگین آزراء را در گوشش می‌شنید، باز هم سکوت کرد. انگار حقیقت، نفس همه را بریده باشد.
و آزراء... آهسته و بی‌حرکت، فقط زمزمه کرد:
- پس تو؛ این رو دیدی!
صدایش آرام بود، آرام‌تر از زمزمه‌ی خون در گوش، اما لبه‌دار، مانند شیشه‌ای شکسته. سمی پنهان در واژه‌هایش جاری بود، مثل قطره‌های اسید که بی‌وقفه بر بافت پوسیده‌ی اعتماد می‌چکید.
عقب‌گرد کرد و قدم برداشت. از کنار آدلارد رد شد. نگاهش نکرد، صدایش نزد، فقط عبور کرد؛ ساکت، سنگین و سرد.
پا در راهروی نیمه‌تاریک گذاشت. نورهای سرکشی از سقف، مثل شعله‌هایی خفه روی دیوارها افتاده بودند. به دستانش نگاه کرد؛ هنوز می‌لرزیدند، اما گام‌هایش نه.
گام‌هایش محکم بودند، محکم‌تر از هر بار که خشم یا ترس درونش را بلعیده بود. در سینه‌اش نیز سرمایی خزیده بود که می‌شناختش. آن سرما... همان سرمایی که قلبش را به تکه سنگی خاموش و بی‌رحم درمی‌آورد.
و درست همان زمان که خودش را روی مبل پرت کرد، صدای باز شدن درب شنیده شد. آدلارد با شنیدنش از اتاق خارج شد، و آندریاس... با برف‌های نشسته روی موها و شانه‌های کتش و دستی که به نشانه‌ی کلافگی در موهایش گیر کرده بود، وارد شد. کنار او، نیلی بود که بسیار نگران به نظر می‌رسید.
آندریاس با گامی سنگین‌تر از همیشه پیش آمد. صدای قدم‌هایش روی کف‌پوش، شبیه طنین ناقوسی بود که در اعماق سینه‌ی آزراء طنین انداخته باشد؛ هشدار دهنده، ولی دیر هنگام.
نگاهش، آرام و مردد، روی چهره‌ی رو به پایین و بی‌حرکت دخترش نشست. نمی‌دانست چه چیزی در نگاه او منتظرش است؛ خشم؟ اندوه؟ انزجار؟ یا فقط آن سکوتی که مرگ را به زندگی تشبیه می‌کرد؟
چشم‌هایش میان آدلارد و آزراء بالا و پایین رفت، اما هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند. تنها صدایی که در فضا بود، نفس‌های کوتاه و عصبی‌وار آزراء بود که از سینه‌ای سنگین بیرون می‌آمدند؛ سینه‌ای مبدل شده به سنگ.
آندریاس، حالا چند قدمی بیشتر با دخترش فاصله نداشت؛ اما همان آن چند قدم، شبیه دره‌ای شده بود که نمی‌دانست با کدام واژه یا التماس می‌تواند از آن عبور کند.
آزراء، هنوز سرش پایین بود. شانه‌هایش اندکی بالا آمده بود، اما نه از ترس، نه از بغض. بلکه چیزی درونش در حال یخ زدن بود.
آندریاس، پس از چند ثانیه‌ی مرگبار که تنها صدای موجود در ذهنش، خس‌خس نفس‌های خودش بود، بالاخره لب‌هایش را با سختی از هم گشود. صدا از گلویش بیرون آمد، نه بلند؛ اما با وزنی که سقف را هم می‌توانست ترک بدهد:
- میشه یکی توضیح بده این‌جا چه خبره؟
آدلارد هنوز لب باز نکرده بود که صدایی دیگر، صاف و سرد، در فضا پیچید. صدایی که جایی تاریک‌تر از گلو، از عمق زخمیِ فروخورده برخاسته بود؛ صدای سرد آزراء.
- یعنی واقعاً می‌خوای بگی که نمی‌دونی؟
نه نگاهش را بلند کرد، نه تغییر حالت داد. فقط با تشدید گفت. بی‌تفاوت. بی‌هیچ تپشی در کلام؛ اما همان چند واژه کافی بود تا چیزی در دل آندریاس بلرزد؛ چیزی میان پدر و دختر، که سال‌ها در سکوت انباشته شده بود و حالا، در آستانه‌ی انفجار ایستاده.
آندریاس خوب می‌دانست اکنون با چه چیزی روبه‌روست؛ با دختری که دیگر فقط یک انسان نبود، بلکه قلبی زخمی، ذهنی گره‌خورده، و بدنی آکنده از خشمی بی‌امان بود. آزراءیی که حالا روبه‌رویش نشسته بود، نه سکوتش آرامش داشت، نه بی‌حرکتی‌اش نشانه‌ی تسلیم بود. او دقیقاً مانند لحظه‌ای پیش از انفجار به نظر می‌رسید؛ آرام، اما به طرز ترسناکی ناپایدار و خطرناک. اگر موفق نمی‌شد او را آرام کند، اگر نتواند کلمات را چنان بچیند که شعله‌های پنهان در وجود دخترش را مهار کند، معلوم نبود چه خواهد شد.
آندریاس این خشم را می‌شناخت. این شعله‌ها را، این سکوت قبل از مرگ را.
بارِ پیش، زمانی که حقیقت فرزندخواندگی‌اش را باز هم به دستور ساموئل مخفی کرده بود، همین نگاه را در چشمان آزراء دید. همان خشم سرد و بی‌رحم. همان تهدید آرام اما مرگبار. آن شب، دخترش قسم خورد، با صدایی لرزان اما مصمم، به شیاطین، به آسمان، به هر آن‌چه هنوز ایمان داشت یا از دست داده بود، قسم خورد. قسم خورد که اگر حقیقت را به او نگوید تمام اهل خانه را به همراه خودش خواهد کشت.
به هر بدبختی که بود، آن فاجعه را پشت سر گذاشتند. آندریاس، همان شب که خانه در آستانه‌ی سقوط بود، به دخترش قول داده بود دیگر هیچ چیز را از او پنهان نکند؛ هیچ دروغی، هیچ راز لعنتی‌ایی. اما حالا... او قولش را شکسته بود.
نگاهش را بالا کشید. آزراء هنوز در همان وضعیت نشسته بود. گویی زمان برایش از حرکت ایستاده. خوب می‌دانست دخترش می‌تواند ساعت‌ها، روزها، حتی قرن‌ها در همان حال باقی بماند و تنها با همان سکوت، دیگران را تا مرز جنون ببرد.
- آزراء، من... .
صدایش شکست. واژه‌ها تا گلویش آمدند، اما هیچ‌کدام جرئت عبور نیافتند. هیچ توجیهی نبود. هیچ واژه‌ای به اندازه‌ی کافی قوی یا صادق نبود.
- تو از چی می‌ترسیدی، پدر؟ از این که من چی رو بفهمم؟
کلمات آزراء پر تشدید بود و تیزتر از تیغ‌های برنده. با هر جمله، با هر هجای تلخش، لایه‌ای از پوست حقیقت را می‌کَند. و آندریاس حس کرد که هیچ چیز در برابر آن نگاه، قابل پنهان کردن نیست.
- همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ساموئل گفت بهت نگم تا همه چیز رو درست بررسی کنه و با یک نقشه درست پیش بریم و بهت بگیم.
جمله‌اش هنوز به انتها نرسیده بود که سکوت شکست؛ نه با حرف، نه با صدا، که با حرکتی ناگهانی.
آزراء مثل رعدی بی‌پیش‌زمینه از جا برخاست. سکوتِ انباشته شده در سینه‌اش، با خشم منفجر شد. به سمت آندریاس هجوم برد، دست‌هایش را به یقه‌ی پیراهن او رساند و آن را با چنان قدرتی چنگ زد که گویی می‌خواست نفسِ خیانت را از گلویش بیرون بکشد. اگر فقط چند دقیقه بیشتر طول می‌کشید، نفس آندریاس بند می‌آمد.
اما در آن حالت هم تکان نخورد. نه دفاع کرد، نه پس کشید. دست‌هایش بی‌حرکت در دو سوی بدنش آویزان ماندند. گویی باور داشت که این درد، سزاوار اوست؛ تاوانی برای سکوت، برای پنهان‌کاری.
آدلارد و نیلی به سرعت به سمت‌شان رفتند، اما انگشتان آزراء چنان سفت گره خورده بودند که حتی دو نفر هم به‌ سختی می‌توانستند بازشان کنند.
- رز خواهش می‌کنم!
- تو و ساموئل هردو برین به جهنم!
فریادش در فضا پیچید. صدایی لرزان، اما برنده؛ مثل لبه‌ی شکسته‌ی یک شمشیر.
- محض رضای شیاطین یه بارم شده به چیزی بیشتر از نقشه فکر کنید؟ به این که شاید من هم واقعاً یه آدمم؟ یه انسان، با گذشته؛ با درد؟ نه فقط یک مهره لعنتی!
چشمانش لبریز از اشک بود، اما اجازه نمی‌داد بریزند. هنوز نه. نه مقابل نگاه کسی.
- شماها همه چیز رو برای من ساختید بدون این که حتی ازم بپرسید. من رو تبدیل کردید به یک قاتل حرفه‌ای، یک جاسوس حرفه‌ای... یک عوضی.
دست‌هایش لرزید. یقه‌ی مچاله‌ی آندریاس از میان انگشتانش رها شد و او افتاد. ناگهان انگار همه چیز، همه‌ی توانش از او بیرون کشیده شده باشد.
پاهایش تاب نیاوردند و فرو ریخت. روی زمین نشست، مثل سنگی که از ارتفاعی بلند رها شده باشد.
دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. نه برای پنهان کردن اشک‌هایش، بلکه برای مهار کردن دردی که سال‌ها درونش قل‌قل کرده بود و حالا دیگر جا نمی‌شد.
اما اشک‌ها، سرانجام راه‌شان را پیدا می‌کردند و از لابه‌لای انگشتانش می‌چکیدند.
آزراء همیشه از گریه متنفر بود. چون گریه یعنی اعتراف. یعنی چیزی، جایی، واقعاً شکسته.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_17
***
همه چیز فقط چند ثانیه طول کشید؛ فقط چند ثانیه، اما همان چند ثانیه کافی بود تا نفس‌هایش آرام‌تر شوند. لرزان، خفه، ولی مسلط به خود.
دستی بر روی صورتش کشید. خنکی و نَم اشک روی گونه‌هایش را لمس کرد و یک حس یخ‌زدگی‌اش تشدید شد، مثل سرمایی که از درون استخوان بالا می‌خزد. بلند شد و با زحمت ایستاد. انگار که وزن جهان بر شانه‌هایش آوار شده باشد؛ یا شاید فقط حقیقت بود که این‌طور سنگینی می‌کرد.
نگاه کوتاهی به آندریاس انداخت؛ نشسته بر لبه‌ی مبل، با صورتی فرو ریخته، چشم‌هایی تهی، و نفسی که دیگر به سختی بالا می‌آمد. نیلی کنارش چشم پراشک و پرالتماس نشسته بود و دستش را بی‌اراده بر شانه‌ی مردی گذاشت که هیچ شباهتی به تصویر پدرانه‌اش نداشت.
اما آن کس که نگاه آزراء را سفت در چنگ خود گرفت، آدلارد بود. کنار او ایستاده و با چشمانی پراضطراب و دستی که بی‌اجازه بازویش را در بر گرفته بود به او زل زد. گویی خودش هم نمی‌دانست برای چه هنوز آن‌جاست اما نمی‌توانست برود.
آزراء، بی‌هیچ خشونتی، بازویش را آرام از چنگال او بیرون کشید. نه به قصد طرد کردن، بلکه تنها برای فاصله گرفتن.
قدم کوتاهی به عقب برداشت و صدای یخ‌زده‌اش، خالی از هر لرزشی آرام در فضا پیچید:
- من خوبم.
آدلارد چندین بار پلک زد؛ اما باور نکرد. صدایش، همراه با نفسی که گویی در سینه‌اش گیر کرده باشد، ترک برداشت:
- نه، نیستی. بشین. خواهش می‌کنم.
پیش از آن که آزراء پاسخی بدهد، آندریاس از جایش برخاست. صدای شکستن مفاصلش، صدای برخاستن یک روح فرسوده بود. صدایش مردد و شکسته در سکوت خانه چرخید:
- الان؛ می‌تونیم حرف بزنیم؟
چشم‌هایش می‌لرزید. اشک، بی‌دعوت از دریای طوفانی‌ چشمانش به راه افتاد، بی‌خشم، بی‌غرور؛ جاری، مثل اعترافی که دیگر نمی‌شد نگفت.
- بذار بهت توضیح بدم، من جز تو و ساموئل، هیچ‌کس رو ندارم. تو همیشه دختر من بودی؛ عزیزترینم؛ هنوز هم هستی و خواهی بود... .
جملاتش می‌لغزیدند، مثل قطره‌های خونی که از لبه‌ی زخمی سرازیر می‌شوند.
- من فقط می‌خواستم همه‌چیز برات درست پیش بره. تو هیچ‌وقت نگفتی از این کار متنفری.
آزراء تکان نخورد و فقط به او نگاه کرد. نه با بغض و نه با دلسوزی؛ فقط با نگاهی خشک و سرد، مثل ته مانده‌ی برفی که بر زمینی سوخته نشسته باشد. و همان‌جا، بی‌هشدار، قدمی به پدرش نزدیک‌تر شد. همان یک قدم، کافی بود تا میان‌شان چیزی بلرزد؛ سنگین و دردناک، اما بی‌صدا. چشمانش را به آندریاس دوخت تا درست در عمق افکارش را ببیند.
- حقیقت اینه که خون من خون یک والتر نیست. این اذیتت می‌کنه، مگه نه... پدر؟
آندریاس چهره‌اش را در هم کشید و مچاله کرد، گویی واژه‌ها مثل میخ در قلبش کوبیده شده باشند. دستش بی‌اختیار بر سینه‌اش نشست.
- قسم می‌خورم حتی یک لحظه هم به نسبت خونی فکر نکردم. هرگز! تو... تو برای من خودِ خون بودی. سه سال، هر شب لعنتیش رو بیدار موندم تا پیدات کنم. همه‌ی یتیم‌خونه‌ها رو زیر و رو کردم فقط برای تو.
آزراء هیچ نگفت. اما درونش، صدایی زمزمه می‌کرد. «دروغ نمیگه. می‌تونم حقیقت رو از توی چشماش ببینم... اما پس چرا؟ چرا من؟ چه چیزی توی من بود که انتخابم کردی؟ گذشته‌ام؟ سوختنم؟ پدر و مادرم؟ من فرزند رفیقت بودم درست، اما مگه اونا چه‌قدر برات عزیز بودن! این‌قدری بودن که به خودت این همه سال زحمت بدی؟ اصلاً دلیل اصلیت همینه یا نه؟ برات ارزشمندم؟ اما مهره‌های بازی هم ارزشمندن! من برات کدومم پیرمرد.»
اما پاسخی نداشت. برای هیچ‌کدام از سؤال‌هایش پاسخ نداشت. آندریاس حقیقت را می‌گفت؛ اما گاهی، حقیقت به تنهایی برای بخشیدن کافی نیست. برای آزراء حقیقت به قدری قدرتمند نبود که بتواند همه چیز را از یادش ببرد و باعث شود پدرش را ببخشد.
برای همین چیزی درون دلش فرو ریخت؛ نه با دروغ، بلکه با این درک ساده که تمام این سال‌ها، فقط یک مهره بوده، درست مثل یک سرباز در بازی فرد دیگری. آندریاس این را نمی‌خواست، اما همین اتفاق افتاده بود.
نگاهش روی مردی نشست که روزی نام پدرش را یدک می‌کشید؛ اما حالا آن لقب شکسته بود، تکه‌تکه، شبیه یک تصویر سوخته. با این حال، نه دلش لرزید، نه پایش سست شد. درد، آن‌قدر در روحش ریشه دوانده که دیگر جایی برای لرزیدن باقی نمانده بود.
- قولت رو شکستی، آندریاس والتر.
و بعد، بی‌آن که منتظر پاسخی باشد، قدم برداشت. جلو آمد و پشت به همه کرد؛ پشت به آدلارد، نیلی، آندریاس، مثل کسی که پایان را پذیرفته باشد. با هر گام، سکوت سنگین‌تری میان‌شان افتاد و آندریاس با چشمانی خیس، ناباور به او نگاه می‌کرد. سکوتی که نیازی به فریاد نداشت. تنها چیزی که برای آزراء باقی مانده بود، صدای ترک خوردن دلش بود که دیگر نمی‌خواست ترمیم شود.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_18
***
ساعت؟ نمی‌دانست چند بود. شاید سه‌ی نیمه شب، یا شاید چهار؛ اما برای او قرن‌ها از آن لحظه گذشته بود، قرن‌ها!
فقط می‌دانست رفته، از آن خانه‌ی لعنتی، از آن اسم لعنتی، از تمام کسانی که خیال می‌کرد خانواده‌اند. اما به کجا؟
هوای بیرون چون تیغِ نازک شمشیر از جنس یخ، پوست صورتش را می‌بُرّید. این سرما مانند بقیه‌ی روزهای زمستانی مهربان نبود. نه شال‌گردن، نه قهوه، نه بخار شیشه. این زمستان، درنده بود. زنده و خشمگین، چون گرگی که جانش را می‌خواست.
برف، مثل اعتراف‌های نگفته، پی‌درپی و خفه‌بار روی شانه‌هایش می‌نشست. پیراهن سفید و تابستانی‌اش حالا به پوستش چسبیده بود. موهای یخ‌زده‌اش در باد زوزه‌کش می‌رقصیدند و هر پیچش، سیلی‌ای دیگر بود از طبیعت به جان نیم‌مرده و بدون روحش.
پاهای برهنه‌اش در کفش‌هایی که حالا تنها نام جعلی از "پوشش" داشتند، برف را له می‌کردند. صدای هر قدمش، مثل شکستن استخوان‌های خودش بود، و او آرام قدم میزد. بی‌مقصد و بی‌جهت. فقط دورتر و دورتر می‌شد. دست‌هایش را دور تنش حلقه کرد؛ نه برای گرما، برای این که بندهای روانش از هم نپاشند؛ اما دیر شده بود. جنگ، مدت‌ها بود که آغاز شده و دشمن، از درونش حمله کرد. افکارش را آرام بر زبانش جاری می‌کرد تا مغزش از حجم انبوه آن‌ها نترکد.
- من واقعاً براشون کی بودم؟ فقط یک ابزار؟
- تمام زندگیم یه سوءتفاهم بوده... یه اشتباه طولانی که هیچ‌کس برام جبرانش نمی‌کنه. چه‌قدر احمق بودم! چه‌قدر احمق بودی تو آزراء.
- پدر؟ عشق؟ امنیت؟ هه... فقط واژه‌هایی‌ هستن که به آدم‌هایی مثل من نمی‌چسبن.
- چرا فکر کردم یه دختر بچه یتیم می‌تونه یه خانواده واقعی داشته باشه؟ چون تو احمقی! چون تو احمقی.
فکرها مثل خرده شیشه در ذهنش می‌چرخیدند، بدون وقفه. هرکدام یک بریده‌ی حقیقت، یک زخم تازه بودند.
لب‌هایش یخ زده بودند. اشک از چشمانش چکید، اما تا به گونه‌اش رسید یخ بست. حتی گریه‌اش هم دیگر گرم نبود. حتی اشکش هم بی‌جان شده بود.
با صدایی ترک‌خورده، از ته گلویی که دیگر حتی توان فریاد نداشت، زیرلب مجدد زمزمه کرد:
- چرا هنوز دارم راه میرم؟ چرا نمی‌افتم؟ دیگه برای کی دارم مقاومت می‌کنم؟ هیچ‌کس منتظر بازگشت من نیست.
- اگه همین‌جا بخوابم چی؟ کی پیدام می‌کنه؟ اصلاً مهمه؟ کسی میاد دنبالم؟ آدلارد؟ نیلی؟ آندریاس؟ ساموئل؟
فکری در ذهنش مثل برق سریع گذشت، و مثل خنجر زهرآگین دردآور:
«هیچ‌کس. تو هیچ وقت واقعاً برای کسی "آزراء والتر" نبودی. تو همیشه فقط "رز سیاه" بودی. یک اسم، یک مأمور، یک کلید طلایی برای درب‌های بسته.»
همان‌جا ایستاد و عمیق نفس کشید، سپس بازدمش را با بخار دهانش بیرون فرستاد، بالا رفت و متوقف شد. محو شد.
پاهایش خم شدند. زانوانش به لرزه افتادند. سرش گیج رفت و کمرش خم شد. هوا سنگین شده بود یا مغزش دیگر توان ترجمه‌ی واقعیت را نداشت؟
هر نسیم، مثل پنجه‌‌ی ببر پوستش را می‌خراشید. دست‌هایش کبود شده بودند. نوک انگشت‌هایش را دیگر حس نمی‌کرد.
- دیگه... نمی‌تونم... نمی‌تونم... من، فقط یه دختر بچه بودم... یه دختر بچه لعنتی... که خانواده می‌خواست... همین.
و بعد، فرو ریخت. در سکوت برف، مثل پرنده‌های بی‌بال با صورت به شدت در برف سقوط کرد، بی‌آن که مقاومت کند.
برف، مثل کفن، آرام‌آرام موهایش را پوشاند، شانه‌هایش را، پاهایش را و همان‌جا، انگار زمین تصمیم گرفته بود او را در آغوش بگیرد. نه از مهر، از یخبندان.
اما صدای قدم‌هایی از دور می‌آمد. سنگین و سریع؛ و بعد فریادی از ته جان.
- آزراء؟ آزراء‌ی احمق! کجایی؟!
صدایش نزدیک‌تر می‌شد. صدای نفس‌نفس زدنش را می‌شنید و حسگرهای از کار افتاده صورتش نزدیک شدنش را با تکان خوردن برف‌های اطراف احساس می‌کردند. بعد همان زمان که فکر می‌کرد همین‌جا همه چیز تمام خواهد شد، دست گرمی آن را از کفن برف بیرون کشید. گرمای ناگهانی، از جنس پارچه‌ی پالتویی خزدار و گُنده جانش را گرم در آغوش کشید. بازوانی دور تن یخ‌زده‌اش حلقه شدند و آزراء را محکم به خود فشرد، گویی که ارزشمندترین دارایی خود را از دست می‌دهد.
- لعنتی! از جونت سیر شدی؟ دختره‌ی کله شق احمق دیوونه کودن!
آزراء سعی کرد مژگانش را که برف نشسته رویشان آن‌ها را سنگین کرده بود باز کند، اما تنها چیزی که دید تصویر بدون وضوح آدلارد بود و از تن صدایش نگرانی‌اش را حدس زد.
لبانش را تکان داد تا بگوید: «خوبم!» اما هیچ صدایی از آن‌ها خارج نشد. فقط صدای نفس‌نفس زدن و بعد در فرکانس پایین‌تر صدای قلبی بود که هر لحظه آهسته‌تر از قبل می‌زد.
آدلارد آزراء درون بغلش را بلند کرد و در حالی که به سمت ماشینش می‌دوید خم شد، صورتش را نزدیک صورت آزراء آورد و گونه‌اش را روی گونه آزراء چسباند تا دمای بدنش را بسنجد.
- من رو نکُش آزراء... خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.
و هیچ‌چیز دیگر در آن شب شنیده نشد، جز زوزه‌ی باد و صدای بسته شدن درب ماشین.
 
بالا پایین