مقدمه:
به آسانی میتوان فهمید که چه کسی بر شما حکومت میکند، اندکی فکر کنید و ببینید از چه کسی نمیتوانید انتقاد کنید؟!
شروع نوشتن: ۸ فوریه ۲۰۲۳
#❦ققنوس_آتش❦
#پارت 1
کانادا | بریتیش کلمبیا
قدمهای محکمش را یکی پس از دیگری به سمت اتاق رئیس برمیدارد. چه کاری میتوانست آنقدر واجب باشد که او را از وسط تمرین صبحگاهی به بیرون کشیده و بگویند که رئیس احضارش کرده است؟ انگشت سبابهاش را مابین چروک کوچک ناشی از اخم؛ که مرکز ابروهای پرپشت و منحنی شکل او ایجاد شده بود، میکشد و شستش را به طرف شقیقههایش برده و آنها را آرام، ماساژ میدهد. فعلاً هیچ راهی برای کنترل این سردرد نفسگیرش ندارد؛ بنابراین پا تند کرده و طبق عادت همیشگیاش، هنگامی که قصد داخل شدن به آسانسور را دارد؛ سریع میچرخد و دکمهی طبقهی بیست را میفشارد. حال با شروع حرکت آسانسور به سوی طبقه بیستم، میتواند از نمای شیشهای آن، با خیال راحت به جنبیدن سربازان و نیروهای سازمان اطلاعاتش نگاه کند. همین که خودش میداند از اعماق وجود عاشق این تشکیلات است، کافیست تا از زندگی ل*ذت ببرد بنابراین سخن دیگران اصلاّ مهم نیست. تعلق خاطر او به این تشکیلات، به دلیل خاطرات کودکی او بود. او در اینجا بزرگ و پرورش یافت، تعلیم دید و در آخر به جایگاهی که اکنون قرار دارد رسید. افسر اطلاعاتی و نیروی سازمان امنیتی، ملقب به رز سیاه!¹ با باز شدن درب آسانسور از حال و هوای خود خارج شده و پا درون راهروی مستطیل شکل که در انتهای او درب بزرگ و طلاییگون اتاق رئیس قرار داشت، میگذارد. با همان قدمهای محکم، کمر صاف، سر بالا و اخمهای در هم تنیده شده ناشی از سردردش؛ فاصلهی میان اتاق و آسانسور را از بین میبرد. صدایش را با اِهماِهم صاف کرده و آرام تقهای به درب طلایی وارد میکند، که آن به صورت خودکار باز شده و با چهرهی عبوس رئیس مواجه میشود. آن ابروهای پهن مردانهاش که تارهای سیاه و سفید دو رنگهشان کرده بودند را درون هم کشیده و به او زل زده. سلام نظامی میدهد و در حالی که چشمانش را به مرد جوانی که روی صندلی جلوی رئیس نشسته است؛ دوخته، به سمت صندلی قدم برمیدارد. از سرعت قدمهای خود میکاهد و روبهروی آن مرد مینشیند. هوا را با بازدم عمیقی وارد ریههایش میکند که بوی عطر شوموخ شامهاش را قلقلک میدهد.
پسرک با سلیقه در حال خواندن پروندهایست که درون دستانش قرار دارد و فکر این که آن پرونده متعلق به او باشد اجازه نمیدهد چشمانش را از آن دور کند؛ اما با سخن گفتن رئیس ناخودآگاه صورتش به سمت او میچرخد.
- رز سیاه! خبر بدی برات دارم.
لبخند محوی بر روی لبان صورتی رنگش مینشیند، دستانش را روی س*ی*نهاش گره زده و کاملاً به صندلی تکیه میدهد.
- هیچ چیزی اینقدر بد نیست که نشه درستش کرد!
- نه به بدی نوشتههای توی پروندهات!
سخن غیرمنتظرهی آن مرد باعث جلب شدن توجه رئیس و رز به او میشود، در همان هنگام پرونده را روی میز گذاشته و به طرف رز سوق میدهد.
- قربان! من با ارتقای این خانوم به نیروی ویژه مشکلی ندارم؛ اما چیزی که نوشته شده رو هم نمیتونم بدون تست بپذیرم! از طرفی فکر نکنم اونها کافی باشن.
بعد از بیان سخنش با حالتی خنثی به او چشم میدوزد و دریغ از کمی حس خوشایند که رز از او دریافت کند. تعلیمات بیشتر؟ 20 سال از عمرش را تعلیم دیده، اینها کافی نیستند؟ یا فقط قصد دارد خود را قدرتمندتر جلوه دهد!
- خیلی خب؛ تو میتونی تستش کنی و بعد طبق قوانین سازمان باید اولین مأموریت ویژه رو با خودت انجام بده.
با شنیدن سخن رئیس برق از سرش خارج میشود، به سوی او متمایل شده و دیدن او در این حالت باعث خوشنودی رز است.
- چی؟ من فقط تکی کار میکنم یادتون رفته؟
رئیس بدون توجه به او؛ تمام تمرکز خودش را به کاغذ جلوی رویش میدهد و در حالی که حکم رز را صادر میکرد، در خطاب به سخنان پسرک میگوید:
- آدلیر! قوانین تغییر نمیکنه پس بهتره هر چه سریعتر انجامش بدی، نمیخوام زمان مأموریت انتخاب شده هدر بره یا مشکلی پیش بیاد.
آدلیر میایستد و کلافه دستی درون مدل موی کلاسیکش که به صورت تقریباً کشیدهاش میآمد، فرو میکند.
- بلند شو دختر.
و با اشارهی کوچکی، رز را به همراهی از خود فرا میخواند.
- میدونستم امروز روز مزخرفیه!
آدلیر بدون جواب به رز از اتاق خارج میشود. شرمآور است که بعد این همه سال بندگی در این سازمان؛ باید خود را به فردی که هنوز یک ساعت از آشناییشان نگذشته، ثابت کند.
¹. black rose. رز سیاه نماد نفرت، مرگ و نومیدی است؛ اما از تعابیر دیگر گل رز میتوان به زندگی دوباره و تولد مجدد اشاره کرد چون مرگ همیشه به معنای پایان کار نیست.