xentr_guest_message_title انجمن نویسندگی روح‌واژه

xentr_guest_message_description

در حال تایپ رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن روح واژه

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
نام رمان: تَلازُم.
نویسنده:سیده نرگس مرادی خانقاه.
ژانر:عاشقانه- اجتماعی- تراژدی.
خلاصه: عشق، چه ساده و بی‌رحمانه در قلبش جای گرفت! مهنا، دختر قصه‌ ما، روزگاری گمان می‌کرد که عشق چیزی بیهوده و گذراست، اما اکنون پنج سال است که درگیر آن شده و نمی‌تواند از آن رهایی یابد. او خود را در کنار پسرعمویی تصور می‌کند که پانزده سال از او بزرگ‌تر است و در این میان، اشک‌هایش برای رویایی می‌ریزد که هرگز به حقیقت نخواهد پیوست. با مواجهه با حوادثی که همچون گردباد به جانش می‌افتند، او در تلاش است تا با این احساسات و چالش‌ها دست و پنجه نرم کند.


تَلازُم یعنی: وابسته به هم بودن.
Screenshot_۲۰۲۵۰۱۰۹-۲۲۱۶۱۹.png
مقدمه:
به تنهایی‌ات سرک می‌کشم
سطری ناخوانده را
با خیالت می‌نویسم
راهی نمانده...
تا به تصویرهای گمشده‌ات برگردم
تنهابوی بهار است
که دست‌های مرا
به کشف حس تو برمی‌گرداند
چقدر برایت دوست داشتن‌
راه می‌روم و
کوچه تمام نمی شود!
 
آخرین ویرایش:
  • خوشم اومد
واکنش‌ها[ی پسندها]: _najiw80_

Atria.

لیدر روح‌واژه
پرسنل مدیریت
لیدر روح واژه
تاریخ ثبت‌نام
2023-10-26
نوشته‌ها
79
پسندها
154
مدال‌ها
3
سن
21

1000183952.jpg

درود بر شما نویسنده‌ی فهیم و ارجمند. ضمن عرض تشکر از انتخاب روح‌واژه، ورودتان را خوش‌آمد می‌گوییم.
✨✨✨
تلاش ما رضایت شما و بی‌نقص شدن اثارتان است و در این راستا امکاناتی از قبیل طراحی جلد، تعیین سطح، نقد و... در نظر گرفته‌ایم.
پیش از شروع پارت گذاری لازم است به نکات زیر توجه کنید:
1_ لطفا پیش از ارسال هر پارت یک دور آن را مطالعه کرده و اشکالات آن را رفع کنید.
2_ چنان‌چه سوالی در خصوص نگارش رمان‌تان داشتید، می‌توانید از مشاوران و یا ناظر همراه‌تان کمک بگیرید.
3_ خواهشمندیم در زمان مقرر، درخواست‌های نقد، رصد، تعیین سطح و طراحی جلد رمان‌تان را انجام دهید.(در صورت داشتن هر گونه سوال می‌توانید از ناظر راهنمای خود راهنمایی بخواهید.)
✨✨✨
اکنون که رمان شما تأیید شده می‌توانید پارت گذاری را شروع کنید، قلم‌تان ماندگار.🌱
​
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
(فصل اول)
دستانش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و داشت از پنجره کافه، خیابان‌ها را نگاه می‌کرد که صدای کشیدن پایه صندلی را شنید.
به کسی که این‌ کار را انجام داده بود، خیره شد.
شیما بود، دوست هم ‌دانشگاهی و همکارش... .
کسی که برای مهنا خواهر بود... .
شیما با لبخند می‌گوید:
- حقا که واقعاً یه دکتری مهنا.
لبخند تبسمی برایش زد:
- دلم می‌خواد زودتر ببینمش شیما.
شیما کلافه شده بود؛ چرا که هروز حرف شهاب را پیش و رویش قرار می‌داد.
- مهنا؟ میشه دیگه فراموشش کنی؟ کمی درباره‌ی کار و بیمارستان حرف بزنیم،این‌طوری بهتره.
مهنا اصلا حرف‌های او را متوجه نشده بود:
- شیما، من خیلی دوسش دارم؛ نمی‌تونم ازش بگذرم.
اما بعد با گیجی گفت:
- اِ! چی گفتی؟
شیما کلافه، دستی به صورتش کشید:
- میگم، میشه درباره کار و بیمارستان سخن بگیم؟
مهنا سرش را پایین انداخت:
- راست میگی؛ شیما جلسه پیوند قلب کی هست؟
نگاهی به ساعت شیشه‌ای و مارک‌ دارش انداخت:
- بیست دقیقه دیگه.
هول‌زده، سراسیمه کیفش را از روی میز برداشت و چادرش را هم روی سرش درست کرد:
- بریم شیما که خیلی دیر شده... .
شیما از عجله‌ای که به مهنا دست داده بود، بر او هم دست داد:
- آره، بریم... .
هردو از کافه خارج شدند و راهی بیمارستان شدند.
وقتی که رسیدند، مهنا به اتاقش رفت و روپوش سفیدرنگ را بر تنش کرد و به سمت اتاق جلسه حرکت کرد.
تقه‌ای به در زد و وارد اتاق جلسه شد.
روی صندلی کنار شیما جا باز کرد و نشست.
صحبت‌های آقای مسعودی به گوشش فرا رسید:
- این هفته خانم افروزی و آقای افروزی پیوند قلب رو داشته‌باشن، مینا دختریِ که ۵ سالشه و قراره فردا پیوند قلب داشته‌باشه و آرزوشِ که زنده از اتاق عمل بیرون بیاد.
مهنا و شهاب هم‌زمان سرشان را بالا آورند و با تعجب به چشمان همدیگر خیره شدند.
هر چند که تا الان یک‌بار با ‌همدیگر عمل پیوند قلب داشته‌اند.
جلسه که به اتمام رسید، مهنا تنهایی راه خانه را در پیش گرفت.
دَرِ خانه را با کلید باز کرد و وارد شد.
مادرش درحال درست کردن قیمه ‌بادمجان برای مهمانان شب بود که داشت برایشان مُهیا می‌کرد.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
لبخندی از ته دل زد و مادرش را از پشت سرش در آغوش گرفت.
مادرش شوکه شد؛ برگشت به طرف کسی که او را بغل کرده‌است.
مهنا را دید که با لبخند او را بغل کرده است و چشمانش هم بسته است.
پلکی زد و با لبخند تبسمش گفت:
- تویی مادر؟
با خوشحالی وصف‌ناپذیر گفت:
- آره مامان، منم.
از بغل مادرش دل کند و با ابروهایش به قیمه‌ای که در حال پختن بود، اشاره کرد:
- امشب مهمون کیه که زینب خانم در حال درست کردن اون غذای خوشمزه‌اس؟
مادرش با ذوق وصف‌ناشدنی گفت:
- زن‌عمو حسنِت و پسرش شهاب.نمی‌دونم چرا عموت نمیاد!
با آوردن اسم شهاب، دلتنگش شد.
با غمی فراوان، نگاهش به قیمه بادمجان‌هایی افتاد که در حال قُل زدن بودند.
با یک باشه، به طرف اتاقش حرکت کرد و لباس‌هایش را از تنش خارج کرد.
بغض سد راه گلویش شده بود و این بدترین اتفاقی بود که برایش افتاده بود.
موهایی که بافت داده بودِشان را باز کرد و خودش را روی تختش پرت کرد و شروع به گریه شد:
- نمی‌تونم فراموشش کنم خداجون چطوری؟ پنج سالِ که دارم از این درد و غم می‌سوزم.
هق زد:
- می‌تونی کُمکم کنی؟ ماه محرم نزدیکِ، خواهش می‌کنم کاری کن من دیگه بهش فکر نکنم... .
***
- قیچی... .
قیچی را به دستش داد و نگاه دقیقش را به شهاب جدی، سوق داد.
دلش را برده‌بود و او نمی‌توانست طاقت بیاورد که او در مقابل شهاب قرار گرفته است.
عمل که تمام شد، شهاب از اتاق عمل خارج شد و مهنا بلاخره توانست نفس آسوده‌ای از رفتنش بکشد و چشمانش را آهسته ببندد.
دستکش‌هایش را از دستانش خارج نمود و آن‌ها را به سطل‌ زباله انداخت و دستانش را زیر شیر آب قرار داد.
از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت اتاقش حرکت کرد... .
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
گوشی‌اش را از جیب مانتوی سفیدش خارج نمود و با خواهر بزرگش تماس گرفت.
با دو بوق برداشت:
- الو سلام مهنا، خوبی؟
لبخندی از تهِ‌دل زد:
- سلام بر مهسا کماندو.
می‌دانست مهسا از این حرف‌ متنفر است؛ اما نمی‌توانست جلوی شیطنت‌ش را بگیرد. چند لحظه صدایی از مهسا خارج نشد.
مهنا گوشی را وصل کرد و گفت:
- الو مُردی؟
مهسا یهو مانند کوه آتش‌فشان فوران کرد:
- مرگ مُردی، درد مُردی. الهی سر قبرت رو بشورم؛ چرا اون‌قدر شیطنت می‌کنی؟
مهنا خنده سرسری زد:
- اگر تونستی بیا بشور. دیگه این بنده به شیطنت علاقه داره؛ چی‌کار کنم؟
مهسا با حرص، بحث را عوض کرد:
- بیشعوری دیگه؛ حالا چی‌کار داشتی منو؟
مهنا جدی شد:
- می‌خواستم بگم که پس‌فردا ماه محرمِ، بیای خونه پدربزرگ؛ چون‌که اول ماه محرم پدربزرگ دیگِ شله‌زرد داره.
مهسا گوشی‌اش را به گوش دیگرش برد و گفت:
- مهنا؟
با لبخند جوابش را می‌دهد:
- جانم آبجی؟
صدای مهسا غمگین بود:
- مراقب قلبت باش. بسپارش به خدا؛ باشه؟
مهنا با درد، چشمانش را بست.
دلش می‌خواست با خواهرش تا اذان صبح صحبت کند تا خالی شود؛ اما الان وقتش نبود تا حرف‌هایش را به او بزند.
- مهسا؟ میشه دیگه درباره‌اش حرف نزنی؟ یه وقت دیگه باهات حرف می‌زنم.
مهسا حال خواهرش را می‌فهمید؛ عشق بود دیگر؛ چیزی که همه مبتلایش می‌شدند. سکوتی در گوشی ایجاد شده بود که مهنا مجبور شد، صدایش را شنگول کند و بگوید:
- خب دیگه مهسا کماندو، من دیگه برم. ظهره، باید برم نماز. اذان هم که گفتن... .
مهسا با جیغ‌های بنفشش خداحافظی کرد.
تلفن را که قطع کرد، بغضی که در گلویش مانده بود را آزاد کرد:
- یعنی میشه فراموشش کنم خدا؟
شانه‌هایش از شدت گریه، تکان می‌خوردند و این برایش دردناک‌ترین یادگاری از خودش بود.
اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت وضوخانه بیمارستان حرکت کرد تا وضو بگیرد.
***
تشهد و سلام را که به اتمام رساند، از نمازخانه بیمارستان بیرون آمد.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
همان‌طور که می‌آمد، یهو کسی سد راهش شد.
ایستاد. روبه‌رویش قرار گرفته بود. دستش را فرو در صورت مهنا کرد.
با نفرت به مهنا زل زد.
- چرا دست از سر شهاب بر‌نمی‌داری؟
با چشمانی گُنگ و سری که بر اثر کنجکاوی کج شده بود، نگاهش کرد.
- منظورت چیه؟ سانیا تو چی می‌خوای به من بگی؟
دست مهنا را کشید و او را به جایی خلوت برد.
با حرص گفت:
- خفه‌شو! من عاشق شهابم.
انگشت اشاره‌اش را جلوی مهنا قرار داد:
- فقط ببینم دور و ور شهاب بپلکی، من می‌دونم با تو... گرفتی؟
مسخره به نظر می‌آمد، حالا یکی عاشق شهاب شده بود و این عذابی که در دلش رخنه کرده بود؛ ولی الان برایش مهم نبود کی عاشق شهاب شده است... .
اخمی در پیشانی‌اش جا خوش می‌کند:
- این‌که تو عاشق پسرعموم باشی برام مهم نیست. من عاشق شهابم؛ چون که خیلی وقته دوسش دارم؛ هرکاری که می‌خوای باهام بکنی بکن؛ اما من تا ابد شهاب تو قلبمه.

سانیا با تمسخر نگاهش می‌کند:
- باشه خودت خواستی خانم دکتر عاشق!
عاشق را با طعنه می‌گوید و از مهنا دور می‌شود... .
با رفتنش، مهنا با بغض با دو پا روی زمین می‌افتد. شیما با بدو خودش را می‌رساند و به مهنا می‌گوید:
- پاشو دختر، برات مهم نباشه حرفای این برج‌ زهرمارُ.
یک قطره اشک از گوشه‌ی گونه‌اش پایین می‌افتد:
- سانیا هیچ‌وقت نمی‌فهمه عشق چیه شیما... هیچ‌وقت !فقط کسانی می‌دونن که واقعا اونو چشیده باشن... .

شیما دستان گرمش را بین دستان مهنا، گم کرد.
لبخندی برایش زد تا مهنا دلش از حرف‌هایش گرم شود:
- تو حرفت واقعاً درسته... تو باید براش صبر کنی.
فریادی می‌زند که صدایش به پژواک در می‌آید:
- ۵ ساله که صبر کردم، دیگه نمی‌تونم... .
یقه مانتوی سفید شیما را گرفت و صورتش را به او نزدیک کرد:
- می‌فهمی؟ دیگه نمی‌تونم... خسته شدم؛ از این زجر و درد و غم خسته شدم... .
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
شیما به سختی، بلندش کرد و با چشمانی که از آن غم می‌بارید به مهنا خیره شد.
- درکت می‌کنم... منو ببین مهنا.
مهنا به چشمان قهوه‌ای سوخته، شیما خیره شد.
شیما از فرصت استفاده کرد و حرف اصلی را در پیش گذاشت:
- بسپارش به‌‌ خدا. اون بهتر درست می‌کنه. صبر چیزیه که به آدم قدرت می‌ده.
مهنا چشمانش را محکم بست و هنوز بغض قبلی را داشت.
- شیما... تو مثل خواهرمی. همکلاسیم بودی، الانم با هم همکاریم. از راز همدیگه‌مون هم خبر داری. شهاب... شهاب... اون منو نگاه نمی‌کنه. احساس می‌کنم که دختر‌عموش نیستم.
شیما به سختی، مهنا را به اتاقش برد.
او را درک می‌کرد؛ چون او هم عاشق شده و برایش خیانت شده بود. ازدواجی که با خیانت آغاز شده بود. از اتاق مهنا خارج شد و خواست که به طرف اتاق خودش برود، که کسی سد راه او را بست.
به کسی که این‌کار را کرده بود، خیره شد.
سانیا بود.کسی که دشمن خونی‌اش بود.
با پوزخند به شیما گفت:
- رفیقت خیلی حواسش به خودش باشه؛ وگرنه بلایی سرش میارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن.
و از قصد تنه‌ای به شانه‌ی شیما زد و رفت... .
از عصبانیت نفس‌نفس می‌زد.
زیرلب غرید:
- غلط می‌کنه دختره‌ی زپرشک و زشت.
رفتن شیما باعث شد که مهنا دوباره شروع به گریه بُکند.
چادرش را از جالباسی برداشت و آن را بر سرش نهاد.
کیفش را برداشت و از اتاقش بیرون رفت.
***
روبه‌روی شهاب نشسته بود و داشت به آن فکر می‌کرد که چگونه با او حرف بزند.
امروز روزی بود که پدبزرگش دیگِ شله‌زرد داشت و شهاب داشت با گوشی‌اش چت می‌کرد.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
همه داخل عمارت بودند و فقط او و شهاب تنها در خانه عمارت بودند.
بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت.
گوشی را از اُپن برداشت و به خواهرش مهسا پیام داد:
- مهسا کماندو، من اینجا گیر افتادم. شهاب‌ اینجاست. میشه بیای نجاتم بدی؟
روی ارسال که زد، نفسش را آزاد کرد و چشمانش را بست. احساس کرد کسی پشت سر او قرار دارد.
برگشت و با لبخند شهاب غافلگیر شد. با تعجب نگاهش کرد. هرگز او را توی این موقعیت پیش آمده ندیده بود. ضربان قلبش در حال اوج بود.
هنوز شهاب خیره نگاهش می‌کرد و او با تعجب.
به خود آمد و با تته‌پته گفت:
- اتفاق... اتفاقی افتاده؟
شهاب کمی سرش را به طرف کج متمایل کرد:
- آره.
مهنا خنده سرسری زد و سرش را پایین انداخت:
- چه اتفاقی؟
شهاب کمی جلو آمد که مهنا حس ترس برایش غلبه کرد. سرش را بالا آورد و به چشمان قهوه‌ای شهاب خیره شد. شهاب هنوز لبخندش را به خوبی داشت.
- اومدم ازت آب بخوام. میشه بدی؟
مهنا نفس آسوده‌ای زد و به طرف یخچال رفت.
بطری شیشه‌ای آب را از یخچال خارج کرد و آن را داخل لیوان ریخت؛ اما یک لحظه ایستاد.
چگونه آن را به شهاب بدهد در حالی نگاه خیره شهاب را روی خودش حس می‌کرد.
به خودش نهیب زد که:
- مهنا حضورشو بیخیال شو. انگار که اینجا حضور نداره.
بعد لبخندی زد تا از عقلش پیروی کند.
برگشت و لیوان آب را به دست شهاب داد.
- بفرمایید پسرعمو.
شهاب لیوان را گرفت و آب را سر کشید و از مهنا تشکر کرد.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
مهنا می‌خواست گوشی‌اش را بردارد که شهاب دستش روی اُپن کنار گوشی‌اش گذاشته است. دستش یک‌هو لرزید. شهاب چهره‌اش را با تعجب برانگیخت.
مهنا گوشی را که برداشت، لبخند سرسری زد و از خانه عمارت خارج شد.
مهسا دم‌در منتظرش بود. با دیدن مهنا، با حرص مُشتی حواله بازوانش کرد و گفت:
- یک ساعت اون تو چی‌کار می‌کنی احمق؟!
سرش را پایین انداخت و با غم بزرگ گفت:
- هیچی. بریم.
مهسا بیخیال حرفش شد و با ذوق وصف‌ناپذیر گفت:
- بیا بریم شله‌زرد هم بزنیم تا حاجتت برآورده بشه.
مهنا لبخندی زد و با خواهرش به طرف دیگِ شله‌زرد حرکت کردند.
به دیگ که رسیدند، کفگیر را از دست هانیه دخترعمویش گرفت و شروع به همزدن شله‌زردی شدند که برای امام‌حسین(ع) بود.
چشم‌هایش را آرام بست و در دلش زمزمه‌وارانه آن هم با حسرت گفت:
- یا امام‌حسین(ع) چرا هرچی انتظار می‌کشم، تمومی نداره؟ نکنه انتظار یک کابوس بدبختی رو دارم؟
همچنان که هم می‌زد، دعا می‌کرد و در دلش شهاب را می‌خواست.
چشمانش را آرام باز نمود که با کمال تعجب شهاب را روبه‌روی خود دید.
مهسا در کنارش نبود و کنار شوهرش ایستاده بود و داشت با او حرف می‌زد.
چشمانش را به سختی از او گرفت و دعای آخرش را خواند و کفگیر را به طرفش گرفت.
شهاب با ریتم و آهسته دو عدد پلکش را باز و بسته کرد و کفگیر را از او گرفت.
بغض در راه گلویش سد شد. حس می‌کرد قرار است دیگر او را نبیند. سرش را پایین انداخت و به طرف مادرش حرکت کرد. کنار او نشست و نگاهی به جمعیت کرد.
هانیه در حال حرف‌زدن با پدربزرگش بود. مهسا در حال خندیدن با شوهرش بود و عمه‌هایش هم در حال غیبت بودند.
این وسط خودش بود که تنها در میدان بود. در دلش پوزخندی زد و نگاهش را از جمعیت بزرگ پدریش داد.
یهو گوشی‌اش زنگ خورد. بی‌اهمیت از کسی که زنگ زده بود، روی آیکون سبز دست کشید و جواب داد:
- بله؟
صدای دختری که آن‌هم نازک بود، باعث شد اخمی از کنجکاوی کرد:
- شما مهنا افروری هستید؟
با صدای تعجب و کنجکاوش می‌گوید:
- بله خودم هستم. شما؟
دخترک کمی تته‌پته افتاد؛ اما گفت:
- من... من... نامزد پسرعموتون هستم.
شوکه، چشمانش گشاد می‌شود و به شهابی که در حال هم‌زدن شله‌زرد بود، نگاه کرد.
بغض کرد و یک قطره اشک از چشمانش کنار گونه‌اش سُر خورد.
امکان نداشت چنان اتفاقی برایش بی‌افتد.
تنفری در دلش ایجاد شد. این پسر آخرش کارش را کرد.
ایجاد تنفری که باعث و بانی‌اش خودش بود، باعث شد مهنا از او متنفر شود.
از جایش برخواست و با پاهای بلندش تندتند به طرف خانه عمارت به راه افتاد.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
سوییچ ماشین و کلید‌های خانه‌شان را به همراه چادر سیاهش برداشت و از خانه عمارت بیرون زد.
همان بیرون آمدنش باعث شد که همه در تکاپوی رفتنش بشوند.
از همه خداحافظی کرد و یک لحظه نگاه شهاب را غافلگیر کرد. نفس‌عمیقی کشید و نگاهش را از او دَرید. باید او را فراموش کند؛ پس دیگر نگاهش نکرد و از عمارت پدربزرگش خارج شد.سوار ماشینش شد و به طرف خانه‌شان به راه افتاد.
تمام مدت آهنگ‌ مورد علاقه‌اش گذاشت:
- سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بی‌قرار کردی
تمام دارایی‌ام دلم بود که پای آن هم قمار کردی
می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...
می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل
اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل
من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...
اگر بدانی چه کرده با من شکنجه...یه آن دو چشم روشن
اگر چه عاشقم همیشه تنهاست...
ولی چرا تو ولی چرا من
بی‌خبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن...
جای من خودت دل بکن... بی‌خیال من...
می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...
می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل
اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل
من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...
***
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
اشک‌هایش را پاک کرد و عصبی تمام وسایل میزش را بهم ریخت.
- خدا لعنتت کنه شهاب. چرا نامزدیتو مخفی کردی از خانواده‌ات.
فریاد زد:
- چرا؟
صدای باز شدن کلید خانه و بعد صدای مادرش که با عصبی و طعنه که می‌گفت:
- سهیلا خجالت نمی‌کشه جلوی ما دختره رو آورده و میگه این نامزد شهابه. انگار ما غریبه بودیم که نگفته اینا دو روزِ صیغه شدن.
نوچ‌نوچ مادرش به راه شد و دیگر صدایی از او خارج نشد.
مهنا با چشمان اشکی، خودش را در آینه‌ای دید.
چشمانش را محکم بست و یک‌هو قیچی را از کشوی پایین میزش برداشت و خواست موهایش را قیچی کند که در باز شدن همانا و قیافه مهسا همانا... .
با تعجب نگاهش کرد و زد روی گونه‌اش.
- خاک تو سرت مهنا... چرا موهاتو می‌خواستی کوتاه کنی؟
بی‌اهمیت از حرفش خواست دسته قیچی را به حرکت در آورد که مهسا زود خودش را رساند و قیچی را با عصبانیت، از او قاپید.
- احمق! تو از کجا فهمیدی که نامزد داره؟
فریاد زد:
- ولم کن مهسا! حالم خوب نیست تو بدترش نکن. الان هم قیچی رو بهم بده وگرنه میرم خودمو می‌کشم.
هیستریک وارانه پوزخندی زد و گفت:
- تو غلط می‌کنی.
با ابروهای بالا رفته‌اش گفت:
- تو هم غلط می‌کنی که قیچی رو از دستم گرفتی!
مهسا اخمی از مسخره‌گی برایش زد و سری تأسف برایش تکان داد:
- برات متأسفم؛ چون تو لیاقت نداری تا خودتو ثابت کنی.
گنگ نگاهش کرد:
- منظورت چیه؟
پوزخندی زد:
- دختره اصلاً نامزدش نیست. یه جورایی مثل خودش دکتری خونده بود و صیغه‌اش شده بود. اونم دو روز پیش.
یک لحظه حس کرد سانیا یک چیزی در گوشش فرا خواند:
- فقط ببینم دور و بر شهاب بپلکی، من می‌دونم با تو! گرفتی؟
تند گفت:
- اسمش چیه؟
با ابروهای بالا رفته‌اش گفت:
- سانیا.
دنیا روی سرش خراب شد. چیزی که در انتظارش بود، بلاخره به سرش آمد. خودش برای مهنا خط و نشان کشید. حالا باید این رنج و غربت را تحمل نماید.
- صیغه چند ساله؟
- سه ماه.
با تعجب چند‌بار پلک زد.
- مهسا اون سانیای لعنتی واسم نقشه کشیده تا بتونه منو نابود کنه.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
مهسا با تعجب به صورت خواهرش نگاه کرد:
- سانیا کیه؟
مُردد ماند که آیا بگوید یا خیر؛ اما نه باید صبر کند تا تکلیفش را با آن سانیای خرفت روشن کند. نفس بلندداری کشید و با اخم گفت:
- بعداً خودت متوجه میشی.
مهسا شانه‌اش را بالا داد و با یک گفتن فعلاً، از او خداحافظی کرد؛ ولی مهنا باید می‌فهمید که نقشه سانیا برایش چه چیزی است. می‌گویند صبر قدرت است و به این حرف ایمان داشت.
لبخندی زد و اما باز غم و اندوه به سراغش آمد و لبخندش محو شد. خوشی‌هایش چه زود تمام میشد و این برایش خاطره‌ای بد به حساب می‌آمد.
نگاهش به آینه روبه‌رویش افتاد. می‌خواست چه‌کار بکند؟ موهایش را قیچی کند؟
چشمانش را بست و بلند فکرانه گفت:
- خدایا منو ببخش!
بعد به طرف تختش حرکت کرد و روی آن دراز کشید و به سقف دیوار خیره ماند. کم‌کم خودش را برای خواب آماده کرد و خودش را به دنیای نامرد سپرد.
***
ماشین را به راست چرخاند و در جاده‌ای خلوت نگه داشت. سرش را روی فرمان گذاشت و منتظر ماند تا او بیاید. در ماشین باز شد و او سوار شد. به طرف او برگشت و گفت:
- چقدر دیر! من وقت ندارما. یک دقیقه هم دیر کنی، رفتم.
شیما کمی خودش را جابه‌جا کرد تا راحت‌تر روی صندلی بنشیند.
- اَه! غر نزن دیگه! راه بیفت.
لبانش را با حرص جمع کرد:
- ببین! اینقدر به من دستور نده.
پوفی کشید و گفت:
- خبرتو بگو خانم دکتر عاشق!
نفسش را پر از آه تکان داد و ماشین را روشن کرد.
- شیما... پریشب موقعی که داشتم شله‌زرد پدربزرگمو هم‌ می‌زدم، کفگیر رو دادم به شهاب بعد رفتم کنار مامانم نشستم. یک هو گوشیم زنگ خورد، برداشتم که گفت من نامزد آقا شهابم... .
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
یک قطره اشک از چشمانش سُر خورد و افتاد روی فرمان ماشین:
- منم شوکه شدم؛ ولی رفتم خونه... مهسا اومد و گفت که اون نامزدش کسی نیست جز...
حرفش را ادامه نداد و به شیمایی خیره شد که با دهان باز و کنجکاو به او نگاه می‌کرد.
شیما چشمانش را ریز و بعد سرش را به طرف کج معطوف کرد:
- جز...
چشمانش را بست. حالش بد میشد اگر بخواهد این کلمه را بگوید. آرام و غم‌آلود گفت:
- سانیا!
شیما یک لحظه گوشش نشنید؛ اما بعد به طور تقریبی فریاد زد:
- چی؟
نفس عصبی‌اش را بیرون فرستاد و چیزی نگفت.
ماشین را روشن کرد و به طرف بیمارستان حرکت کرد.
ماشین ایستاد که شیما با نگرانی ظاهری و درونی گفت:
- مطمئنی می‌خوای بیای بیمارستان؟
چشمانش را بست و آب دهانش را فرو داد:
- آره! حالا بیا بریم که خیلی دیر شده.
از قیافه‌ای که سانیا به خود گرفته بود، صورتش درهم شد:
- می‌دونستی خیلی بیشعوری؟
سانیا خنده‌ای سر داد و دستش را روی شانه‌اش چند بار زد:
- شهاب! آدمی که خیلی واست صبر کرده، چطور رد می‌کنی؟
فریاد زد:
- چطور؟
شهاب پوزخندی زد:
- همون‌طور که تو به مهنا دروغ گفتی.
با حرص به طرفش چرخید:
- مجبور بودم! می‌فهمی؟ من خواهر کوچیک مهسا و مهنام؛ اما... اون تصادف به خاطر تو ایجاد شد. من به خاطر تو دست به اون کار خطرناک زدم.
شهاب برای بار دوم پوزخند نثارش کرد و گفت:
- نمی‌خواست این‌کار رو انجام بدی خانم دکتر! چرا به همه نمیگی که تو باعث مرگ عمو مجید و حافظه‌ای که مهنا از دست داد شدی؟ چرا؟ چرا سعی در پنهان همه چی داری؟
داد زد:
- برای اینکه از بچه‌گی عاشقت بودم دیوونه.
شهاب با تنفر به او خیره شد:
- حرفات تموم شد؟ من هنوز هم عاشقشم. هرکاری هم بکنی نمی‌تونی اونو از من جدا کنی. حتی توی این سه ماه! فهمیدی؟
نفس عمیقی کشید تا بغضی که در گلویش مانده بود را نشکند:
- نه نمی‌فهمم برای اینکه می‌خوام بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون گریه کنه و زجر بکشه؛ فقط صبر کن و ببین چطوری اینکارو می‌کنم.
شهاب با اخم و تعجب نگاهش کرد و قبل آن‌که چیزی بگوید، سانیا از در خارج شد و آن را محکم بست.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
شیما و مهنا دست همدیگر را گرفته بودند و داشتند وارد سالن می‌شدند که با قیافه برزخی سانیا روبه‌رو شدند.
مهنا صورتش را با تعجب برانگیخت و به شیمایی که با نیشخند به سانیا زل زده بود، نگاه می‌کرد. جنگ و جدال بین سانیا و شیما تمامی نداشت و این کابوسی بود که مهنا گرفتارش شده بود. نفس عمیقی کشید و خواست به طرف اتاقش برود که سانیا مچ او را در بر گرفت. با تعجب به چهره سانیا انداخت:
- چیکار می‌کنی؟ تو که شهابو برای خودت کردی، بس نیست زجر و آزار اونم با من؟
با نفرت به مهنایی زل زد که با چشمان نَمی از اشک به او خیره شده بود. پوزخندی زد و دستش را مانند رعد و برق پایین انداخت و در گوشش زمزمه کرد:
- نه؛ هنوز تموم نشده خانم دکتر عاشق!
و به طور قدم‌های بلندش به سمت اتاقش راه افتاد. حس کرد دستش از جا افتاده است.
چشمانش را با درد بست و دست راستش را به طرف دستی که از جا افتاده است، گذاشت. شیما به حرکات او نگاه می‌کرد و با غم او هم چشمانش را بست. رفیقش را درک می‌کرد. روزی که موقع دبیرستان او را مسخره می‌کردند و روزی که در نوزده سالگی عاشق پسرعمویش شد. به عشق پسرعمویش، کنکور تجربی داد و حالا... در رنج و عذاب او را دریافت می‌کرد.
با صدای گریه و آه و ناله‌اش به خودش آمد و چشمانش را بست تا دیدش نسبت به مهنا خوب شود.
- آی‌آی دستم شیما. آخ... دستم از جا افتاده... .
شیما کمکش کرد تا دستش را جا بندازد. نفس راحتی کشید و با گریه گفت:
- چرا شیما؟
شیما چیزی نگفت و او را از ته دل بغل کرد.
***
آهنگ را این بار دهم پلی کرد و چشمانش را بست.
- سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بی‌قرار کردی
تمام دارایی‌ام دلم بود که پای آن هم قم*ار کردی
می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...
می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل
اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل
من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...
اگر بدانی چه کرده با من شکنجه... یه آن دو چشم روشن
اگر چه عاشقم همیشه تنهاست...
ولی چرا تو ولی چرا من
بی‌خبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن...
جای من خودت دل بکن... بی‌خیال من...
می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...
می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل
اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل
من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...

گریه‌اش بند نمی‌آمد و چشمش به عکس شهاب بود.
دوباره آهنگ را پلی کرد و گریه کرد تا آن‌که در اتاقش باز شد و... .
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
به تندی اشک‌هایش را پاک کرد. به کسی که در را باز کرده بود خیره شد. باز هم دو یاورش آمده بودند. شیما و مهسا! شیما نگاهش به چشمان قرمز رنگ رفیقش انداخت. با دلخوری نگاهش کرد و جلو آمد. موهایش را گرفت و شروع به کشیدن آن کرد:
- بیشعور! نفهم! گاو... چقدر بگم اونقدر خر بازی در نیار؟ هان؟
مهنا جیغ جیغش به راهش افتاد:
- آی‌آی... اونایی که گفتی خودتی! چرا وسط احساسات من پارازیت می‌ندازی؟ هان؟ گاو جونم؟
بیشتر موهایش را کشید که مهسا شروع کرد به خندیدن:
- آفرین بیشترتر بکش دلم خنک شه. دختره زرشک! حالا واسه ما گریه می‌کنه.
مهنا با انگشت اشاره‌اش در حالی که جیغ می‌زد، برایش تکان داد و گفت:
- مهسا کماندو دستم بهت برسه با دستای خودم خفه‌ات می‌کردم.
مهسا با حرص جیغی زد و گفت:
- شیما، بیشتر بکش! دلم خنک شه. بیشعور، تازه می‌خواستم بهت تخفیف بدم؛ اما تو نذاشتی! خدا بگم چیکارت نکنه!
شیما سلطان به حرف گوش کردن مهسا شد و موهای مهنا را بیشتر کشید. مهنا هم تلافی کرد و روسری شیما را در آورد و او هم شروع به کشیدن موهایش را شد.
حالا هردو نبرد مو کشیدن را شروع کرده بودند. از آن طرف جیغ مهنا به طرف بود و از آن طرف جیغ شیما و مهسایی که داشت از ته دل می‌خندید. مهسا وقتی به خودش آمد که مهنا هم داشت به طرف او می‌آمد. موهای مهسا را هم کشید. حالا هر سه داشتند موهای همدیگر را می‌کشیدند.
مهسا، مهنا و شیما، با یک‌صدا گفتند:
- اِ! بسه دیگه! حنجره‌ام سوخت.
هر سه نگاهشان به هم افتاد، شروع به خندیدن کردند.
مهنا به طرف آیینه رفت و خودش را در آن دید. با تعجب نگاهی به موهای سیخ‌سیخ‌اش کرد. یک‌هو فریاد جیغ فرسایش در اتاقش پیچید... .
- کثافتا! چه بلایی سر موهام آوردین؟
با غضب به طرف شیما و مهسا حرکت کرد و کوسن را برداشت و به طرف هردویشان، پرت کرد.

- گم‌شید برید بیرون! نمی‌خوام ببینمتون.
شیما و مهسا با خنده از اتاقش خارج شدند و مهنایی که تنها ماند. نفس بلندی کشید و شانه را از داخل کشویش بیرون آورد. باید کاری کند که به شهاب برسد. این غربت را دیگر دوست نداشت ادامه بدهد. پلکی زد و نفسی بلندی سَر داد. می‌خواست مقابل سانیا بایستد. با حس درد در سرش، فحشی نثار موهایش کرد و به ادامه شانه کردن موهایش شد.
***
شیما، مهسا و مهنا با چشمان قرمز به سانیایی که در حال وراجی کردن بود، نگاه می‌کردند.
- وا! شهاب جان؟ اون کفگیر رو بی‌زحمت بده!
مهنا نگاهش به واکنش شهاب بود؛ اما شهاب تکانی نخورد و با پوزخند گفت:
- خودت برو بردارش. چرا از من می‌خوای؟
مهنا با تعجب، چشمانش گشاد شد. باور نمی‌کرد که شهاب این حرف را به سانیا بزند. شیما هم تعجب کرده بود، یک سقلمه‌ای به پهلوی مهنا زد.
لبخندی روی لب مهنا شکل گرفت. در دلش خدا را شکر گفت.
سانیا با حرص، لگدی به پاهای شهاب زد و گفت:
- همین الان این کفگیر رو به من میدی؛ وگرنه خودت می‌دونی که چی‌کار می‌کنم!
مهنا به شهاب خیره شده بود. حس کرد شهاب یک چیز را از او مخفی می‌کند. شهاب نگاهش را به سمت چشمان مهنا گره داد. تمنا در چشمان هردویشان موج می‌زد. قلب هردویشان برای همدیگر می‌زد؛ اما یک چیز مانع عشق‌شان به هم میشد... دوری همدیگر و صبر کردن برای عشق‌شان.
شهاب نگاهش را از او گرفت و کفگیر را با حرص به سانیا داد. دیگر طاقت هیچی را نداشت! دلش مهنا را می‌خواست. مهنا با درد چشمانش را بست. قلبش برای او می‌تپید و شهاب هم او را می‌خواست.
سانیا تازه نگاهش پی هردویشان افتاد. دندان قروچه‌ای کرد و کفگیر را به سمت مهنا داد. مهنا به خودش آمد و کفگیر را گرفت.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
سانیا با عصبانیت درونی، وارد خانه عمارت شد و درش را محکم بست.
مهنا دستانش را محکم روی میله‌ی کفگیر گذاشت و شروع به هم‌زدن دیگِ حلیم شد. در دلش دعا کرد. برای همه! حتی برای خودش که داشت در عشقش می‌سوخت. برای شیما و مهسا هم دعا کرد و کفگیر را به شیما داد.
شیما لبخند معناداری برایش زد و با سَر به شهابی که خیره‌ی مهنا بود، اشاره کرد. مهنا نگاهش روی شهاب ثابت ماند. با حس آن‌که شهاب همسر سانیا است، سرش پایین انداخت و گفت:
- شیما تو نمیای؟ من می‌خوام برم خونه عمه!
شیما نگاهش را به شهاب دوخت که هنوز به مهنا خیره بود. لبخندی زد و به مهسا نگاهش را رد و بدل کرد. مهسا نگاهش را به شهاب و مهنا داد. او هم لبخندی زد و در گوش شیما گفت:
- بیا بریم.
شیما و مهسا که رفتند، مهنا ماند با شهابی که در حال خیره به دختر روبه‌رویی‌اش بود.
مهنا همچنان سرش پایین بود و حرفی نزده بود تا شیما حرفی بزند؛ اما گویی لال مانده بود و حرفی نزده بود.
شهاب جلو آمد و روبه‌روی او قرار گرفت. سرش را پایین انداخت و کمی بالا متمایل شد تا چهره مهنا را ببیند.
- دخترعمو؟ روزه‌ی سکوت گرفتید؟
با تعجب نگاهش کرد که متوجه لبخند شیطنت شهاب شد.
- نمی‌خوای حرفی بزنی؟
دلش می‌خواست جوابش را ندهد، گویی که حس نفرت در دلش کاشته شده بود؛ ولی به آن اهمیت نداده بود.
بغض در دلش لانه گشت. سرش را به راست معطوف کرد تا شهاب قیافه بغض‌دارش را نبیند. شهاب اخمی کرد و صورتش را با حالت قبل برگرداند.
- سانیا داره ما رو می‌بینه مهنا، اونقدر حواسش پی من و توئه که الان دلش می‌خواد سر از تن هردومون جدا کنه.
دستی به ریش‌های زبرش کشید.
- مهنا... منو ببین!
در حالت غم نگاهش کرد.
- بگید حرفتون رو.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- یه روزی... برمی‌گردونمت به جایی که لایقشی!
گُنگ نگاهش کرد.
- یه جوری حرف بزنید که من متوجه بشم.
با ابروانش به پنجره‌ای که سانیا در حال تماشایشان بود، اشاره نمود.
- بعداً برات توضیح میدم.
کفگیر را به‌دست گرفت و ادامه حرفش را در پیش گرفت:
- سه ماه توی این صیغه واسم عذابه دخترعمو.
اخمی در پیشانی‌اش می‌نشیند.
- منظورتون چیه؟ مگه شما با علاقه ازدواج نکردید؟
شهاب پوزخندی می‌زند:
- نه! اما جواب سؤالتو بعداً وقتی که این ماجرای من و اون تموم شد همه‌چی رو برات میگم... .
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
مهنا بیشتر تعجب کرد.
- منظورتون چیه؟
خطی در کنج لب شهاب شکل گرفت.
- میشه بعداً این کلمه رو سؤال کنی؟
مهنا پلکی زد و نگاهش را از او دَرید.
- باشه!
و اما شهابی ماند که چگونه سه ماه را تحمل نماید درحالی که گذشته مهنا را به خوبی می‌دانست. سانیا خیلی در حق مهنا بدی کرده بود. به خوبی به یاد داشت که مهنا چقدر دست سانیا را می‌گرفت و با او بازی می‌کرد تا خواهرش سانیا که لوس و نُنُر بود، با او قهر نکند. حالا بود که گذشته‌اش با سانیا گویا خوب نبوده‌است.
شهاب پای چپش را به پائین، کمی متمایل کرد. وقتی به خودش آمد که دیگر مهنا از پیشش رفته بود. شانزده سال سن داشت که عاشق شد! عاشق دخترعموی ساکت و باحیایش... ! .
روزی که زن‌عمو مجیدش را که سانیا را با نفرت نگاه می‌کرد را هیچوقت فراموش نمی‌کرد. دختری که در حق مادرش بدی کرده بود. بد شده بود که بدی می‌کرد؛ حالا اجبار شده بود که بعد این سه ماه مادرش بسنجد که سانیا دختر مورد نظرش است یا خیر! دختری که به او گفت که اگر با او ازدواج نکند، بلایی سر مهنا می‌آورد که حتی خودش هم به یاد نیاورد که چه کسی بوده‌است. چشمانش را محکم بست و کفگیر را دوباره به دست، شروع به هم‌زدن حلیم شد.
مهنا سرش را پایین انداخت و چادر سیاهش را بیشتر در دستش فشرد. خوشحال بود که شهاب توجهی به سانیا نداشت. در دلش خدارا شکر گفت. او فکر می‌کرد که شهاب توجهی به او ندارد؛ اما گویی خدا صدای ناله‌هایش را شنیده بود.
ضبط مداحی را روشن نمود و به طرف خانه عمه‌اش به راه افتاد تا دخترعمه‌اش را از خانه، عمه‌اش بیاورد تا او هم در هم‌زدن حلیم شریک باشد.
***
(فصل دوم)
وارد برنامه (وُرد) شد و متن‌هایی که مربوط به کتابش بود را برداشت.
با صدای مادرش دست از کار کشید و از اتاقش خارج شد. مادرش درحال کشیدن غذا بود و داشت با خودش غرغر می‌کرد:
- دختر مارو باش. از صبح تا شب سرش فقط توی کتاب‌هاشه و داره داستان جدیدش رو می‌نویسه و میده که چاپ کنه... .
با خنده جواب مادرش را می‌دهد:
- الهی قربونت برم که اونقدر حرص می‌خوری. این کتاب یه روز باید به چاپ برسه دیگه! یه ساله دارم روش کار می‌کنم. دیگه تموم شده و قراره بدم به چاپ تا برام چاپ کنن.
سری به عنوان ای‌بابا برایش تکان داد و به خوردن شامش رسید.
 
آخرین ویرایش:

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
درحالی که قاشقش را پر از برنج می‌کرد، به مادرش گفت:
- مامان، مهسا گفت که قراره فردا بیاد خونه‌مون تا درباره این دختره سانیا صحبت کنه.
با گفتن کلمه سانیا اخمی در پیشانی مادرش جا خوش می‌کند.
- مهنا... ازت خواهش می‌کنم دیگه این کلمه رو به زبونت نیار! باشه؟
تعجب را میشد از چشمان مهنا خواند.
- براچی این کلمه رو گفتم حس تنفر بهتون دست داد؟
به مادرش دقیق شد تا ببیند واکنشش در برابر حس و حالاتش چیست. غم در چشمان مادرش مشهود شد.
- سانیا، یک موجودی پلیدیه. مهنا، ازت خواهش می‌کنم باهاش صحبت نکن! باشه؟
باز هم مهنا یَکه خورد.
- مامان میشه بپرسم چرا از این دختر متنفری؟
کلمه سانیا را نگفت تا بلکه مادرش از دستش عصبانی نشود. چقدر دوست داشت بیشتر درباره سانیا بداند؛ اما گرچه نمی‌توانست. نمی‌توانست برای آن‌که مادرش را می‌شناخت و او را دعوا می‌کرد. فکر می‌کرد مادرش بیشتر به او محبت می‌کرد؛ اما گویی به این انتظار نمی‌رفت.
قاشق را پر از برنج کرد و داخل دهانش فرو داد.
- برای این‌که اون عضوی از خانواده ما نیست.
دهانش از شدت تعجب متوقف شده و به مادرش خیره شد.
مادرش با ابروهای بالا رفته‌اش ادامه داد:
- یه چیزی می‌خوام بهت بگم که... .
مکثی کرد و جدی به دخترش خیره شد. مُردد ماند که بگوید یا بایستد تا خود مهنا متوجه شود که خواهر و یک هم‌بازی داشته‌است.
نفس بلندداری کشید و با جدیت کامل گفت:
- سانیا... خواهرته!
غذا یک‌هو در حلقش پرید. مادرش هول‌زده پارچ آب را برداشت و داخل لیوان برایش آب ریخت.
- کاشکی این حرفو نمی‌گفتم مهنا! منو ببین!
نگاهش به مادرش و سرفه‌اش اَمان نمی‌داد تا حرفی به او بزند.
دقایقی گذشت و بلاخره سرفه‌اش قطع شد.
- مامان چی داری میگی؟
بغض مادرش بلاخره شکست.
- مهنا، سانیا... خواهر کوچیکته. اینو دارم راست میگم.
 

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
چشمانش را بست. خواست بگوید که، او باعث شد پدرت را از دست بدهی و حافظه‌ای که از دست دادی، بشود؛ اما نمی‌توانست. بلکه عذاب داشت چون همه چیز را می‌دانست و سعی در پنهان همه چیز را داشت!
چشم‌هایش را که گشود، دخترش را با گریه دید. اشک‌هایش را پاک نمود و از روی صندلیش برخواست و به‌طرف دخترش به راه افتاد. رسید، او را از ته دل بغل کرد.
- من تو رو می‌شناسم دخترم. اگر باز هم اشتباه مهره‌ت رو بچینی و نتونی قشنگ درست باهاشون بازی کنی، حتماً شکست می‌خوری. اینو مطمئن باش!
مهنا چشم‌هایش را بست و گفت:
- مامان بسه! نمی‌خوام چیزی بفهمم. فقط می‌خوام همین کلمه رو بدونم که سانیا خواهرمه و خواهرم بوده. همین!
کمرش را ماساژ داد.
- باشه! این کلمه رو بزار بهت بگم، عشق به خانواده چیزیه که همه پدر و مادرا دوست دارن. یه خانواده تشکیل دادیم که چهارنفر باشیم. سانیا رو، من خودم بزرگ کردم.
نگاهش را به عکس شوهر مرحومش داد.
- با دستای خودم و بابات!
یک قطره اشک از چشمانش روی گونه‌اش سُر خورد و روی کتف مادرش ریخت. حسودیش شد که پدرش سانیا را بیشتر از خودش دوست داشته‌است. چقدر ساده بود که باور کرده بود که پدرش و حتی مادری که او را در آغوش گرفته‌است، او را دوست داشته‌اند. حسودی می‌کرد به خاطر سانیا که خیلی در حقش بدی کرده بود؛ اما پدر و مادرش او را بیشتر از خودش دوست داشتند.
در دلش پوزخندی زد. از همه عالم بیزار بود حتی از سانیای وراج!
اشک‌هایش خشک شده بودند. مادرش او را از خودش جدا کرد.
- یادت باشه مهنا، حسودی و حسرت باعث کینه و انتقام میشه و سببش میشه انتقام! انتقامی که راه راستی در پیش و روی نداری. فقط می‌تونی ببخشی تا از انتقام گرفتن صرف نظر کنی و ازش لذت ببری!
مهنا خودش این را می‌دانست؛ اما سبب حسودی شده بود، نه به فکر انتقام بود نه بخشش. او فقط به دنبال عشق و حیایش بود و بس!
شامش را که به اتمام رساند، به طرف مبل رفت و روی آن نشست. کنترل را از کنارش برداشت و تلوزیون را روشن کرد. روی کانال شبکه خبر را زد. با دیدن زیرنویس قرمز، چهره‌اش از تعجب برانگیخت.
- امسال در سال ۱۴۰۳ بارانی در مشهد خواهد ریخت که هواشناسی آن را اعلام نموده‌است.
روبه مادرش سراسیمه گفت:
- مامان؟ اعلام هواشناسی رو کردن.
دوباره نگاهش پی تلوزیون رفت تا ببیند زمان بارندگی کی است. با دقت زیرنویس قرمز را خواند و فهمید پس‌فردا باران می‌آید.
- پس‌فردا بارون میاد مامانی!
مادرش درحال جمع کردن میز ناهار خوری بود، گفت:
- مهنا، بیا اینا رو جمع کن من نمی‌تونم کمرم درد می‌کنه.
بلند شد و به طرفش حرکت کرد.
- آخه من به تو چی بگم؟ برو اون طرف تا خودم وسایل‌های میز رو جمع کنم.
مادرش با دلخوری گفت:
- هوای مردادماهِ قراره بارون بیاد؟
 
آخرین ویرایش:

Nargess86

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
337
پسندها
183
مدال‌ها
1
محل سکونت
مشهد
شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:
- نمی‌دونم.
با ورودش به آشپزخانه، ظرف‌ها را داخل سینک ظرف‌شویی قرار داد و شروع به کفی کردن آن‌ها شد. خیلی دوست داشت به شیما قضیه‌ی سانیا که خواهرش محسوب می‌شد را برایش تعریف کند. ظرف‌ها را آب کشید و با خودش گفت:
- چی بهتر از فردا که خیلی هم عالیه.
***
با شیما به طرف بخش بیماران رفت و گفت:
- شیما؟ به نظرت الان اون سانیای وراج و شهاب چیکار می‌کنن؟
شیما خنده‌ای کرد و در گوشش گفت:
- از دست تو. تو چیکار به اون بدبخت داری؟ الان باید به فکر باشی که سانیا هیچوقت نمی‌تونه به تو آسیبی برسونه.
مهنا به نیم‌رخ شیما نگاه کرد و با خوشحالی وصف‌ناپذیری گفت:
- دقیقاً.
ولی با فکر آن‌که سانیا چه هشداری به او داده است، یک‌ لحظه چهره‌اش بر اندوخته شد.
- اما شیما، می‌ترسم که سانیا واسه‌مون نقشه بچینه و منو از شهاب دور کنه.
شیما غم او را درک می‌کرد. دستش را میان دست‌های مهنا گم کرد و گفت:
- مهنا، نترس. خدا همیشه پشتته، کافیه که ناامید نشی. هر چقدر اون بلا سرت بیاره خدا هم همون بلا رو، روی سرش نازل می‌کنه.
شیما درست می‌گفت. آن‌قدر خدا را قبول داشت که منتظر چنین اتفاقی از جانب او بود. دیگر نمی‌خواست به جنگ و جدال بین خودش و سانیا فکر کند.
شیما دستانش را از دست‌های او خارج کرد و به بیماری اشاره کرد.
- مینا داره صدات می‌زنه.
به کودکی که با همان چشم‌های آبی‌اش به او خیره شده بود، نگاه کرد. این دختر همان دختری بود که باعث شده بود که او با شهاب برای بار دوم به اتاق عمل، تیغ عمل جراحی برود. لبخند تبسمی برایش زد و لحنش را بچه‌گانه کرد:
- خب مینا خانم، شما چند سالتونه؟
مینا لبخند دندان‌نمایی برایش زد و گفت:
- پنج سالمه خانم دکتر!
حس خانم دکتر گفتن، برایش رنج‌آور بود. برای همان گفت:
- مینا جان، میشه منو با اسم صدا بزنی؟ دوست دارم باهام راحت باشی، وقتی بهم میگی خانم دکتر حس میکنم راحت نیستی.
مینا دست‌هایش را به هم کوبید و از تخت سفیدرنگ بیمارستان پایین آمد. مراقب بود که سِرُمش، از دستش بیرون نرود. مهنا دقیق به حرکات او نگاه می‌کرد.
- خب اسم‌تون چیه؟
باز هم مهنا بود که با این دختر چشم‌آبی، لبخند تبسم‌اش را به او پرتاب می‌کرد.
- مهنا هستم.
دخترک اَبروانش از شدت تعجب بالا رفت.
- معنی اسمت یعنی چی؟
شیما، از لفظ حرف مینا که با مهنا خودمانی‌تر شده بود، خنده‌اش گرفت. مینا را می‌شناخت. با او خیلی بازی کرده بود. مانده بود که دختر بچه‌ی پنج‌ساله چه کار خودمانی و خودشیرینی! هرچند خودشیرینی نکرده بود؛ اما شیما بود که لحن و حرف بقیه را آن‌طور که خودش پیش‌بینی می‌کرد و آنچه که در ذهنش می‌دید را بیان می‌کرد.
- توی الف بچه، چطور با همه صمیمی هستی؟ هان؟
مینا خودشیرینی‌اش گل کرد و جوابش را داد:
- همونطور که تو خودت رو توی دل مهنا جا کردی.
مهنا خنده‌اش سر گرفت و بین خنده گفت:
- عجب بچه‌ی پرویی!
مینا با تمام پررو بودنش، باز هم گفت:
- مگه تو نگفتی مهنا صدات بزنم؟
مهنا هنوز ته مانده‌ی خنده‌اش را داشت.
- چرا، اما نباید اون‌قدر پررو بازی در بیاری مینا خانم!
مینا دست راستش را پشت گردنش کشید و با نیم‌چه لبش، خنده‌ی مسخره‌ای زد.
- واقعاً این‌طوریه؟ چرا شما بزرگ‌ترها از ما کوچیک‌ترها، متفاوت‌ترید؟
مهنا با ابروان بالا پریده‌اش، پاسخ‌اش را داد:
- می‌دونی چیه، تفاوت ما آدم بزرگ‌ها اینه که کوچیک‌ترها باید به بزرگ‌ترهاشون احترام بزارن.
 
بالا پایین