xentr_guest_message_title انجمن نویسندگی روح‌واژه

xentr_guest_message_description

در حال تایپ رمان ققنوس آتش| Lunika کاربر انجمن روح واژه

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_59
این بار، رز بدون کوچک‌ترین تردیدی جهش بلندی کرد. پاهایش چون چنگال پرنده‌ای در کمین، روی شانه‌های مردی نشست که نزدیک از بقیه به آدلیر ایستاده بود. از نیروی برخورد، مرد به عقب پرتاب شد و رز، در اوج پرواز، به سمت آدلیر جهید.
فرودش شبیه رقص بود، نه رقص مرگ که چیزی میان رقص باله و رهایی یک پرنده‌ی زخمی. هوا در اطرافش لرزید. نگاه‌ها، حتی آن‌هایی که در میانه‌ی درد و مبارزه بودند، برای لحظه‌ای، از حرکت ایستادند.
آدلیر لبخندی عمیق و بی‌صدا زد؛ لبخندی که نه تمسخر، بلکه نوعی ستایش خاموش در خود داشت. پرچم را به درون کمربندش فرو برد. درست در لحظه‌ای که رز می‌خواست فرود بیاید، دستانش را گرفت. آرام، اما محکم، تا تعادلش را حفظ کند.
- نمی‌دونستم رقص باله هم بلدی.
رز، که هنوز نفسش سر جایش نیامده بود و با حرکتی خشک و جدی سعی داشت دستانش را از چنگ او بیرون بکشد، غرید:
- متأسفانه... من هیچ نوع، رقصی بلد نیستم.
پاسخش هنوز در هوا شناور بود که سایه‌ای از دور، با شتاب و خشونت نزدیک می‌شد. مردی، با چشم‌هایی خون بار و مشت‌هایی بسته. آدلیر نگاهش را از رز برید و صدایش جدی شد.
- عقب بمون!
اما آن مرد به قدری عصبی نبود که عقب بماند. پیش از آن که رز بتواند تصمیم بگیرد چه تکنیکی را اجرا کند، آدلیر او را به عقب کشید. محافظه‌کارانه و بی‌اجازه تنش را سپر کرد. و مرد، در همان لحظه، مشت سنگینش را به جای رز به به صورت آدلیر کوبید.
صدای برخورد، همچون ترک برداشتن یک ستون، در فضا پیچید. آدلیر بی‌اختیار خم شد. خون، به نرمی از لب پاره شده‌اش چکید و بر پوست روشنش لغزید. رز چند قدم عقب رفت و چیزی در نگاهش ترک برداشت.
مکث نکرد. همان لحظه‌ای که مرد خواست دوباره حمله کند، او با خشمی مهارناپذیر یک قدم به جلو آمد. دست مشت شده‌اش را چون صاعقه‌ای مهار نشده بالا آورد و تکنیک زانگ چوان(مشت مستقیم- کونگ فو) را بسیار محکم بر سینه‌اش فرود آورد. مرد، پیش از آن که حتی درد را بفهمد، به زمین افتاد.
و آن گاه... .
سوت پایان.
صدای بلند، کش‌دار، و سنگینی که پایان این نمایش زنده‌ی بقا را اعلام کرد؛ رز اما هنوز ایستاده بود. نفس‌هایش کوتاه و نگاهش هنوز بر آدلیر بود که سعی می‌کرد خون را پاک کند.
نبرد تمام شده بود... اما حس جنگ، هنوز در هوا وجود داشت. صدای مربی، بلند و نافذ، از بالای نرده‌ها در سالن زیر زمینی پیچید.
- هر دو گروه، همین الان بیاید بالا!
رز لحظه‌ای پلک زد. هنوز حرارت نبرد از پوستش بیرون نرفته بود؛ اما آدلیر بی‌صدا ایستاد، با لب خونی و نگاهی که زهر نفرت در آن موج میزد. نگاهش را به زیردستش دوخت؛ مردی که حالا از درد خم شده بود اما هنوز با غرور و جسارت سرپا مانده بود.
خون را به بیرون تف کرد و کلمات را با لحنی سردتر از یخ ادا کرد:
- عوضی... مگه نگفتم عقب بمون؟
مرد، سینه‌اش را با درد گرفت، اما عقب نکشید، شانه‌هایش را بالا انداخت و نگاهش را در چشم آدلیر کوبید.
- اگه قرار باشه توی مأموریت، دل‌باخته‌ی دشمن بشی همه‌ی زحماتمون میره رو هوا.
رز از فاصله‌ای نزدیک همه چیز را شنید. نگاهش یخ بست. قدمی جلوتر رفت، بی‌هیاهو، اما پر از خشم فشرده شده در درون روبه‌روی مرد ایستاد، به قدری نزدیک که نفس‌هایشان در هم گره خورد.
با زمزمه‌ای که طنینش از فریاد هم تیزتر بود، گفت:
- دهنتو ببند.
نگاه رز، مثل لبه‌ی چاقو، زیر پوست مرد خزید. هیچ نیازی به داد نبود. تهدید، در همان دو کلمه موج میزد و سکوت بعدش، خفه کننده‌تر از هر خشمی بود.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_60
سکوت، مثل مه سرد، بر پله‌ها خزیده بود؛ سکوتی که نه از خستگی، که از چیزی عمیق‌تر، از زخمی پنهان در غرورشان تغذیه می‌کرد. تنها صدای ساییده شدن کفش‌ها بر سنگ، خش‌خش نفس‌هایی به شماره افتاده، و گاهی ناله‌هایی بی‌صدا، در فضا شناور بود.
همه، با پیکرهایی سنگین و عضلاتی دردمند، یکی‌یکی بالا رفتند؛ بی‌آن که نگاهی به هم بیندازند، بی‌آن که کلمه‌ای میانشان ردوبدل شود. گویی چیزی در آن نبرد، در آن برخورد نهایی، برای همیشه میانشان ترک برداشته بود.
آن سوی دفتر شیشه‌ای، زیر نور سرد چراغ‌های صنعتی، مبل‌ها مثل سنگرهایی خاموش انتظارشان را می‌کشیدند. بدن‌ها فرود آمدند، اما دل‌ها هنوز در میدان جنگ جا مانده بودند.
مربی، با گام‌هایی سنگین و حساب شده نزدیک شد. قامتش چون سایه‌ای صبور و مقتدر در برابرشان ایستاد، تکیه‌اش را به میز پشت سر داد و دستانش را چون دژ بر لبه‌ی چوبی آن حلقه کرد.
نگاهش، بی‌کلام، از میان چهره‌ها گذشت. گاه مکث می‌کرد، گاه از چشمی به چشم دیگر می‌پرید؛ و همه، بی‌اختیار، کمی در جای خود جابه‌جا شدند، جز رز.
رز، هنوز همان‌طور نشسته بود؛ با صورتی که زخم روی گونه‌اش چون شعله‌ای سرخ در نور می‌درخشید. بانداژها نتوانسته بودند کبودی مچ‌هایش را پنهان کنند. نگاهش، ساکت و یخ‌زده، بر نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود.
آدلیر، کمی به جلو خم شد. چشم‌های خسته‌اش نیمه بسته، اما هشیار، مربی را کاویدند؛ و هنری... همان‌جا، در کنج مبل، با سینه‌ای متورم و دستانی لرزان، درد را با سکوت می‌بلعید.
مربی، بی‌هیچ حرکت اضافه‌ای، لب باز کرد؛ صدایش نرم بود، اما گرم، نه!
- دخترها... کارتون نسبت به قبل بهتر شده. تکنیک‌ها رو بهتر اجرا می‌کنید و به عنوان تیم پیشرفت داشتید. بابتش تبریک میگم.
سکوت، کوتاه در هوا ماند؛ اما بوی خون، عرق و خشمِ فروخورده هنوز در فضا بود.
مکثی کوتاه، سپس تغییری در لحنش؛ مثل چاقویی که بی‌هشدار لبه‌اش را نشان دهد:
- هنری. چرا به رهبرت حمله کردی؟ دلم می‌خواد دلیل واقعیت رو بدونم.
سینه‌ی هنری، مثل بالشی پر از میخ، بالا و پایین رفت. پلک بست، لب‌هایش لرزیدند، و سپس، در سکوتی که نفس را در سینه حبس می‌کرد، انگشت اشاره‌اش را بالا آورد. نگاهش، مثل تیغ، مستقیم بر صورت آدلیر نشست.
- چون اون می‌خواست ببازه... به رز. عمداً! همه می‌دونن یه چیزی بینشونه و من ترجیح میدم صدبار زخمی بشم، اما هرگز به خاطر ضعف رهبرم شکست نخورم.
آدلیر، مثل فنری که ناگهان رها شده باشد، سر بلند کرد. اخمش چنان در صورتش ریشه دواند که انگار پوستش را کشیده باشند. آماده بود برخیزد، دهان باز کند و پاسخ بدهد، اما دست مربی بالا رفت. آرام و اما قاطع، و آدلیر، ساکت ماند.
- هنری. به من بگو... اصل اول ما توی مأموریت چیه؟
صدایی بم و خفه، از عمق حنجره‌ی هنری بیرون خزید؛ مثل اعترافی کهنه و فراموش شده.
- اعتماد، به همدیگه.
- درسته. مهم نیست بین آدلیر و رز چی هست یا نیست، که البته اگه باشه، باعث خوشحالی همه‌ی ماست! اما چیزی که مهمه، اینه که تو به رهبرت اعتماد نکردی.
مکثی کرد. نفسش را بیرون داد. صدایش پایین آمد، اما در آن طنین هشدار موج میزد:
- این فقط یه تمرین بود، ولی اگه توی میدون بودیم، نتیجه‌ش یک یا چندین جنازه بود و شاید جنازه‌ی خود تو!
مربی از میز فاصله گرفت، چند قدم برداشت، و صندلی خودش را کشید. درست پیش از آن که بنشیند، آخرین ضربه را زد، بی‌تعارف و بی‌پرده:
- از نظر من، هر دو گروه پیروز شدن، به جز تو، هنری! و حالا، یک ماه شستن دستشویی‌ها پاداشته.
لحظه‌ای بعد، صدای زهرخند خشکی از گوشه‌ای بلند شد؛ آن‌قدر کوتاه و ناگهانی که مشخص نبود از چه کسی‌ست؛ اما هنری چیزی نگفت. فقط نگاهش را به زمین دوخت. نه از سر شرم، نه از پشیمانی؛ بیشتر انگار می‌خواست هیچ‌کس نفهمد پشت آن پلک‌های نیمه افتاده، هنوز آتشی روشن مانده است.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_61
***
پزشک، بی‌آن که نگاهش را از ماده‌ی خاموش درون هاون بردارد، آن را اندکی به سوی خود کشید. نور کم‌رنگ چراغ‌های دیواری، روی سطح سرد و سنگی آن لغزیدند و بازتابی ضعیف از پودرهای ناشناس و تیره بر دیواره‌ی ظرف انداختند.
رایحه‌ای تلخ، همچون بوی خاکستر خیس خورده در گرگ‌ومیش یک جنگل سوخته، در هوا پخش شد. بویی سوزنده، که درون بینی می‌نشست و ذهن را قلقلک می‌داد.
دسته‌ی هاون را میان انگشتان باریک و بلندش گرفت؛ حرکاتش آرام، دقیق، و بی‌صدا بودند، گویی ترانه‌ای خاموش در دل سنگ می‌سرود. صدای خفه‌ی کوبیدن دسته بر کف هاون، ضرب آهنگی کند و منظم پیدا کرد، همچون تپش قلبی که از ترس بیدار شده باشد.
سپس، دستش به سوی لبه‌ی میز دراز شد؛ ارلن مایر باریک و بلورین را برداشت. مایع درونش، مثل مهی درخشان، میان سفید و خاکستری می‌لرزید و رگه‌هایی از آبی با طیف‌های گوناگون در آن می‌رقصیدند؛ نه کاملاً سفید، نه کاملاً آبی، گویی اکلیل داشت.
چند قطره، آهسته، درون هاون چکیدند. صدای جلز خفیفی برخاست، همانند زمزمه‌ای خفه در گوش شب.
پزشک بی‌وقفه هم زدن را از سر گرفت. انگار با هر چرخش دسته، ذره‌ای از رازی باستانی را در دل پودرها بیدار می‌کرد.
اندک‌اندک، ماده‌ای غلیظ و سایه‌گون در دل هاون شکل گرفت. چیزی که نمیشد آن را به سادگی دارو نامید. نه، این چیز، شبیه مرزی بود میان علم و طلسم. میان درمان و دگرگونی.
چندین پارچه‌ی نازک و به‌غایت تمیز، از سینی فلزی کنار میز برداشت. پزشک، با دقتی وسواس‌گونه، قطراتی از آن مایع خاکستری و لرزان را روی تار و پودشان پاشید؛ مایعی که به محض تماس با پارچه، در آن نفوذ کرد و رنگ سفیدش را به آبیِ کدر آلوده ساخت. بخاری نازک از سطح آن‌ها برخاست، بخاری که بویی تند و آبی داشت؛ چیزی میان عصاره‌ی گیاهان دارویی و سرمای نخستین صبح زمستان.
لبخندی محو، آرام بر گوشه‌ی لب‌های پزشک نشست؛ نه از جنس شادی، نه ته‌مانده‌ای از پیروزی، بلکه از جنس اطمینان بی‌کلامی که فقط سال‌ها تجربه به آن می‌بخشد.
پارچه‌ها را در دست گرفت و بی‌کلام، گامی به سوی رز و دیگر زخمی‌ها برداشت. چشمانش آرام بود، اما چیزی در عمق نگاهش، مثل حرارت فرو خورده‌ی یک آتش خاموش، می‌درخشید.
با صدایی آهسته، اما مطمئن گفت:
- این برای زخم‌هاتونه.
لحظه‌ای ایستاد. نگاهی کوتاه اما دقیق، بر بریدگی عمیق گونه‌ی رز انداخت؛ گویی داشت نقشه‌ی جنگی را بررسی می‌کرد. بعد نگاهی به بقیه انداخت و با طمأنینه ادامه داد:
- برای شکستگی‌ها... باید یه ترکیب جداگانه درست کنم.
سکوت کوتاهی، شبیه مکث پیش از جراحی، میان جمله‌ها افتاد. سپس، بی‌آن که نیازی به اجازه حس کند، آستین لباس خود را بالا زد، روی دو پا کنار رز نشست و یکی از پارچه‌ها را برداشت و آن را بر زخم گونه‌ی رز فشرد.
رز لحظه‌ای پلک‌هایش را به هم فشار داد؛ پوستش از تماس با دارو در هم رفت، اما صدایی از او برنخاست.
پزشک با لحنی آرام اما هشدار دهنده، بی‌آن که نگاهش را از زخم بردارد، زمزمه کرد:
- کمی می‌سوزونه. فقط دو دقیقه زمان می‌بره... تا زخم، کاملاً خوب بشه.
رز، بی‌آن که چیزی بگوید، دست بالا آورد و پارچه‌ی نم‌خورده از دارو را با احتیاط روی گونه‌اش فشرد. پوستش از تماس با داروی سوزان، بی‌اراده منقبض شد اما به روی خودش نیاورد.
نفسش کمی سنگین‌تر شد، اما آرام باقی ماند. سپس نگاه کوتاهی به پزشک انداخت و با صدایی آهسته اما پر از فوریت گفت:
- ممنونم، جولیَن... لطفاً برای اونا هم سریع‌تر یه چیزی درست کن. دارن درد می‌کشن.
اشاره‌اش بی‌صدا، اما واضح بود؛ به پسرانی که با حالتی خسته و دردمند، روبه‌رویش لم داده بودند. آن‌ها ساکت بودند، اما دردشان، چون موجی بی‌کلام در هوا پخش می‌شد.
جولین، بی‌نیاز از پاسخ، تنها با تکان مختصر سرش از جای برخاست؛ گام‌هایش آرام، اما هدفمند به سمت میز بازگشت.
رز، پارچه‌ی دیگری از سینی برداشت. آن را کمی در دست فشرد، انگار لحظه‌ای مکث کرد تا دمای آغشته به دارو فروکش کند، بعد نگاهش آرام به سوی آدلیر چرخید. بی‌کلام، پارچه را به سویش دراز کرد؛ در سکوتی از جنس اعتماد، یا شاید چیزی ناگفته‌تر. چشمانش آرام، اما پرمعنا بود.
سپس سینی را کمی به جلو هل داد، تا دیگران هم پارچه‌ای بردارند و زخم‌های خود را، التیام بخشند.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_62
نگاه رز، آرام به سوی هنری لغزید؛ مرد جوان در سکوت نشسته بود، با تکیه‌ی نیمه جان به دیوار، دستی روی قفسه‌ی سینه‌اش، و پلک‌هایی که هر لحظه کندتر باز و بسته می‌شدند. صورتش از درد رنگ باخته بود، اما هنوز ردی از دقت و هوشیاری در نگاهش باقی مانده بود.
رز نفس بلندی کشید، انگار واژه‌هایی که می‌خواست بگوید، سنگین‌تر از درد زخم‌ها بودند. کمی خودش را جمع و جور کرد، و همان‌طور که پارچه‌ی خیس از دارو را از روی گونه‌اش برداشت و با دقت روی زخمی در کف دستش گذاشت، و نگاهش به هنری برگشت.
- هنری... باید یه چیزی رو بهت بگم.
صدایش آرام بود، اما نه لرزان. جنسش شبیه صدای کسی بود که مدت‌هاست جمله‌ای را در دل می‌پروراند، اما تا حالا فرصتش را پیدا نکرده.
هنری سر چرخاند. نگاهشان برای لحظه‌ای کوتاه در هم گره خورد. رز پلک زد. لحظه‌ای سکوت کرد، بعد بدون آن که نگاهش را از چشم‌های هنری بردارد، ادامه داد:
- رابطه‌ی من و آدلیر... اون‌طوری که فکر می‌کنی نیست.
کلمات ساده بودند، اما طنین‌شان میان آن همه زخم و خون و بوی تیز دارو، غیرمنتظره و ماندگار بود.
همه، با آن زخم‌های باز و تن‌های خسته، بی‌اختیار هوشیارتر شدند. حتی اگر درد در مفاصلشان لانه کرده بود، حتی اگر پلک‌هایشان سنگین بود، کلمات رز چیزی داشت که خواب را از چشمانشان ربود. انگار میان آن همه بوی دارو و سوز زخم، چیزی در هوا تغییر کرده باشد.
رز نفس عمیقی کشید، انگار داشت چیزی را از عمق قفسه‌ی سینه‌اش بیرون می‌کشید. نگاهی کوتاه به جمع انداخت، و بعد، آرام و شمرده شروع کرد:
- من یادم نمیاد... ولی می‌دونم که من و آدلیر، توی یه یتیم خونه بزرگ شدیم. با چند نفر دیگه از رفیقامون. اونا پیدام کردن... من هیچ وقت نمی‌تونستم پیداشون کنم.
لحنش خشک بود، نه از سردی، بلکه از زخمی که سال‌ها لای صدایش لانه کرده بود. سکوتی کوتاه بر فضا نشست؛ بعد، پارچه را از روی دستش برداشت. زخم، کاملاً بسته شده بود و اثری از خراش هم نمی‌دید. نگاهش چند لحظه روی پوست صافش خیره ماند، بعد پوزخند کجی گوشه‌ی لبش نشست.
- شما فکر می‌کنید چون آندریاس منو به فرزندخواندگی گرفته، همه چیز واسم رواله... که لابد هیچ مشکلی ندارم.
سرش را به آرامی تکان داد، نه به نشانه‌ی تأیید، که بیشتر انگار با خودش حرف میزد.
- اما حقیقت اینه که... من زخم‌هام رو برای خودم نگه می‌دارم، چون با اعتماد همه چیز رو بدتر کردم.
سکوت، حالا سنگین‌تر از قبل، بر جمع سایه انداخت. نه کسی چیزی گفت، نه کسی جرأت کرد نگاهش را از چشمان او بدزدد. جمله‌ی آخر، مثل تیغه‌ای نازک و برنده، میانشان باقی ماند؛ و در هوای بین دارو، درد و رازی سربسته، معلق شد.
در همان لحظه که درب فلزی و سنگین درمانگاه با صدایی کوتاه و جیغ مانند گشوده شد، سکوتی ناپیدا میان جمع جاری گشت و تمام نگاه‌ها، همانند موجی هم جهت، به سوی درب برگشتند.
ساموئل، در آستانه‌ی درب ایستاد. برگه‌هایی در دست داشت، گام‌هایش شمرده و بی‌شتاب بود؛ اما آن‌چنان سنگین و فرمانده‌وار که گویی هر قدمش، در ذهن زخمی‌ها رد می‌گذاشت. نگاهش، همچون تیغی ناپیدا، روی صورت‌های خسته و اندام‌های خون‌آلود جمع سر خورد و در نهایت با لحنی آشنا که رگه‌ای از تمسخر در پس آن نهفته بود، گفت:
- باید از مربیتون بپرسم... با این حجم زخم، واقعاً موفق هم بودین یا نه؟
رد لبخند کجی که به سختی روی لبش نشسته بود، در سکوت سنگین درمانگاه گم شد. نگاهش، آرام در میان جمع چرخید تا روی چهره‌ی بی‌حالت رز قفل شود؛ چهره‌ای سرد، بی‌واکنش، با آن خستگی پنهان که پشت نگاه نافذش خوابیده بود.
ساموئل، بی‌آن که منتظر پاسخ باشد، دستش را بالا آورد و با حرکت دو انگشت، همان‌طور که یک مأمور ارشد کسی را برای بازجویی فرا می‌خواند، به سوی درب اشاره کرد.
- رز، میشه همراهیم کنی؟!
صدایش، آرام بود؛ اما در آن چیزی نهفته بود که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت: حکم، دعوت نبود.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_63
***
درب طلایی، با صدایی آهسته و کش‌دار گشوده شد؛ صدایی شبیه ناله‌ی مبهمی در دل کاخی خاموش. آزراء، با گام‌هایی سنجیده و آمیخته به وقار، وارد شد. کفش‌های نیم بوتش روی سنگ مرمر صدا نمی‌دادند، اما حضورش، چون موجی آرام، اتاق را پر کرد.
ساموئل، پشت میزی غول‌پیکر و از چوبی سیاه و براق، همان‌جا نشسته بود؛ پشت آن توده‌ی سنگینِ قدرت که بیشتر به تخت سلطنتی شباهت داشت تا میز کار.
با حالتی آرام، اما محاسبه‌گر، نگاهی به آزراء انداخت و در حالی که روی صندلی‌اش جای می‌گرفت، زیر لب گفت:
- یادم نمیاد آخرین باری که خانوادگی رفتیم به یه مهمونی حسابی و کلی خوش گذروندیم، کی بود.
کلماتش بی‌تأکید، اما از جنسی بودند که بخواهند خاطره‌های نیمه جان را زنده کنند. اما آزراء حتی پلک هم نزد. تنها ایستاد، دست به سینه، با حالتی از سر انکار و خشمی مهار شده. صدایش آهسته بود، اما در عمقش چیزی می‌جوشید؛ چیزی که سرد بود و تیز، مثل لبه‌ی شمشیر.
- شاید... چون مفهوم خانواده رو برام کشتی، نه؟
ساموئل بی‌هیچ تغییری در چهره، کشوی سمت چپش را بیرون کشید. برگه‌هایی با مُهرهای قرمز را از درون آن بیرون آورد، نگاه کوتاهی به یکی از آن‌ها انداخت و در همان حال، با لحنی که انگار قصد داشت خونسرد باقی بماند؛ اما رگه‌های فرسایش و دل‌زدگی در آن پنهان شده بود، گفت:
- بس کن، آزراء. این تویی که داری همه چی رو هم به خودت سخت می‌گیری، هم به پدرت.
آزراء، انگار که بغضی کهنه از دلش به گلویش چنگ زده باشد، گره‌ی دستانش را با خشمی مهار شده باز کرد و قدمی به جلو برداشت. صدایش مثل صدای ترک خوردن شیشه‌ای زیر فشار دست بود؛ زلال، اما شکسته:
- تو داری میگی... همه چی تقصیر منه؟ واقعاً؟
ساموئل، بی‌هیچ عجله‌ای، برگه‌ها را آرام روی سطح براق میز رها کرد. صدای برخورد کاغذ با چوب، ملایم بود اما انگار چیزی را در فضا جابه‌جا کرد. سپس بی‌صدا از پشت میز برخاست و قدمی به سوی آزراء برداشت؛ گام‌هایی بی‌شتاب، اما سنگین، مثل کسی که می‌داند کلماتش دیگر کافی نیستند.
به انگشت اشاره‌ی آزراء که چون خنجری بی‌قرار به سویش گرفته شده بود، خیره شد. با دو دست، آرام و بی‌درنگ، آن را گرفت؛ همان‌گونه که پدری زخمی، خنجر را از دست فرزندش می‌گیرد نه برای خشم، بلکه برای خاموش کردن دردش.
- نه... همه چی تقصیر منه، دخترم.
کلماتش، در عین سادگیِ بی‌نقابش، سنگین بودند. فشاری آرام و پدرانه بر انگشت لرزان او وارد کرد و آهسته دستش را پایین آورد. یک دستش را بی‌تعلل روی شانه‌اش گذاشت، و دیگری را به دور کمرش حلقه کرد. آزراء حتی فرصت فکر کردن نداشت؛ فقط احساس کرد بازوانی که همیشه سنگینی اقتدار در آن‌ها بود، حالا با شکستی ملموس، دور او جمع شدند.
آغوش ساموئل، مثل حجمی دردناک اما ناگزیر، او را در بر گرفت؛ بی‌شتاب، بی‌اجبار، تنها با یک اعتراف بی‌صدا از سال‌هایی که اشتباه گذشتند. آزراء خشکش زده بود. دستانش بی‌حرکت، دو سوی تنش آویخته بودند. پلک نزد، لبخند نزد، حتی نگاهش را هم از دیوار پشت سرِ عمویش برنداشت. ابروهایش بی‌اختیار پایین آمده بودند، چهره‌اش، خسته و رنگ پریده بود، و فقط سکوت کرد.
اما ساموئل، هنوز در همان آغوش، با صدایی که بغض پنهانی در تارهایش می‌لرزید، آرام گفت:
- من می‌تونم تا آخر عمرم نگاه‌های پر خشمت رو، تنفرت رو تحمل کنم. می‌تونم اشتباهاتم رو یک به یک به دوش بکشم و شب‌هامو با عذاب سپری کنم... اما پدرت، آزراء... .
صدایش شکست. آهی کشید که نه ساختگی بود، نه نمایشی؛ آهی که سال‌ها دوری و دیوار را در خود حمل می‌کرد.
- نیلی گفت... از شبی که خونه نموندی، از شبی که دیگه برنگشتی، هر شب خون گریه می‌کنه. با مشت توی سینه‌ش می‌کوبه، آرام‌بخش می‌خوره، اما نمی‌خوابه. فقط راه میره، خیره می‌مونه به در، به دیوار، به نبودنت.
آهسته از آغوشش جدا شد و دستانش را به نرمی روی شانه‌های آزراء گذاشت. نگاهی در چشمانش انداخت که فقط خواهش در آن موج میزد؛ نه فرمان و نه تهدید.
- می‌تونی تا ابد از من متنفر باشی و هیچ‌وقت من رو نبخشی. این حق توعه. اما با پدرت این‌طوری نکن، اون برات یه پدر واقعیه حتی اگه تو دختر واقعیش نباشی. می‌ترسم یه شب واقعاً نتونه دووم بیاره، آزراء... یه شب بخوابه و دیگه برنگرده.
سکوت، سنگین شد. آن‌چنان که انگار حتی دیوارهای اتاق هم نفسشان را نگه داشته بودند.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_64
آزراء، با حرکتی ملایم اما قاطع، دستان ساموئل را از روی شانه‌هایش کنار زد. نه با خشونت، نه با بی‌احترامی؛ فقط با آن بی‌میلیِ تلخی که از اعماقِ دل خسته‌اش برمی‌آمد. گامی به عقب برداشت. نه زیاد، فقط به اندازه‌ی فاصله‌ای که بتواند نفس بکشد، بدون آن که بوی عذرخواهی و پشیمانی، مثل مهی غلیظ، دورش بپیچد.
چشمانش را در نگاه ساموئل دوخت. بی‌هیچ لرزشی. صدایش آرام بود، اما تهِ هر واژه‌اش نوکِ تیغی نهفته بود.
- اطمینان بده، عمو... اطمینان بده دیگه هیچ وقت هیچ اشتباهی نمی‌کنی.
ساموئل، بی‌تردید، دستی بر سینه‌اش گذاشت. انگار بخواهد قلبش را به گرو بگذارد.
- قسم می‌خورم.
اما آن جمله، در فضای میانشان معلق ماند؛ بدون آن که بر دل آزراء بنشیند. اخم کم رنگی میان ابروهایش افتاد. دستش را، آهسته و بی‌عصبانیت، به نشانه‌ی نه تکان داد.
- می‌دونی که برای من، حرف فقط یه صداست. من هیچ وقت به کلمات دل نمی‌بندم.
سکوتی کوتاه میانشان نشست؛ سکوتی که در آن، حقیقت خودش را مثل آینه‌ای بی‌رحم به رخ کشید.
- پس قسم بی‌خودی نخور، انجامش بده.
چشمانش را باریک کرد، درست مثل وقتی که چیزی را با دقت تمام زیر نظر می‌گیرد. جمله‌اش، شمرده بود و سخت:
- اگه واقعاً می‌خوای، اگه واقعاً از ته دل پشیمونی... ثابتش می‌کنی.
و بعد، شانه‌ای بالا انداخت. لحنش دیگر کوبنده نبود، فقط بی‌احساس و صاف بود.
- و اگه در غیر این صورته، فقط دنبال بهونه‌ای برای تکرار اشتباهاتت می‌گردی؛اون وقت دیگه من رو این‌قدر صبور نمی‌بینی! می‌دونی که؟
ساموئل لحظه‌ای مکث کرد، بعد آرام سرش را تکان داد. تأییدی بی‌صدا، اما پر از معنا. گامی به عقب برداشت، انگار می‌خواست از صحنه‌ی عذرخواهی‌اش کنار بکشد و به نقش همیشگی‌اش در پشت میز و میان برگه‌ها برگردد.
- درستش همینه... تو خیلی باهوشی، از همون روز اول.
صدایش آرام بود، نه خسته و نه امیدوار، فقط صادق. نگاهش برای لحظه‌ای روی آزراء مکث کرد، و بعد با حرکتی آرام روی صندلی پشت میزش نشست. دست‌هایش را به هم قفل کرد و پیشانی‌اش را لحظه‌ای بر بند انگشتانش تکیه داد. بعد بلند گفت:
- فقط یه فرصت بده، بهت ثابت می‌کنم.
آزراء، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، گوشه‌ی لبانش را به لبخندی دوستانه آذین بست. نه آن لبخند محتاطی که برای رد کردن فضاهای سنگین استفاده می‌کرد؛ نه. این یکی، گرم بود. ساده، صادق. لبخندی کوچک، اما واقعی.
قدم برداشت، آرام روی یکی از صندلی‌های روبه‌روی میز ساموئل نشست. دستی به یکی از برگه‌های روی میز کشید. مُهر قرمز پایین آن، در میان بقیه‌ی متون مشکی چاپ شده می‌درخشید. کاغذ را برداشت، نگاهی به خطوط چاپ شده‌اش انداخت که ساموئل و با لحنی سبک، اما پرانرژی گفت:
- خوبه... فردا، سه نفری می‌ریم یه مهمونی درست وحسابی. با لباس‌های خوشگل، نوشیدنی‌های خوشمزه، آهنگ‌های بلند و کلی خنده. قبوله؟
آزراء خندید. از آن خنده‌هایی که خطی در کناره‌ی چشم می‌نشاند و گردنش را آرام جلو آورد. چانه‌اش را بر بند انگشتان قفل شده‌اش گذاشت و با نگاهی که حالا پر از مهر و افتخار بود، گفت:
- قبوله.
- راستی... ویدیو تمرین امشبت رو هم دیدم. وقتی مأموریت قبلیت ۱۰ روز طول کشید و سر تا پا خونی برگشتی، واقعاً نگرانت شده بودم، اما حالا با دیدن اون تمرین مطمئن شدم نگرانیم الکی بوده!
لبخند آزراء حالا دیگر محو نشد. درخشید، مثل نوری کوچک، اما کافی... برای روشن کردن یک رابطه‌ی فراموش شده.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_65
***
سایه‌ی لبخندی محو، آرام بر گوشه‌ی لبانش نشست؛ لبخندی که نه از سر دل‌خوشی، بلکه بیشتر شبیه پرده‌ای ماهرانه بود، کشیده بر صورت یک بازیگر حرفه‌ای پیش از اجرایی خون‌بارش. چشمانش، برای لحظه‌ای، درخشی خطرناک به خود گرفت؛ شبیه انعکاس شعله‌ای سرکش در آینه‌ای ترک خورده. آن برق، زنده نبود. مثل شعله نبود؛ بیشتر مثل اخگر بود، پنهان زیر خاکستر.
تنش را کمی خم کرد. نرمی حرکاتش، چیزی میان زن بودن و در کمین بودن بود. سرش را نزدیک گوش آندریاس برد و بی‌هیچ تماس سرد یا بی‌روحی، با صدایی آرام که مثل نسیم از لای شاخه‌های برهنه‌ی درختی زمستانی می‌گذشت، زمزمه کرد:
- می‌خوام یکم راه برم.
آندریاس، بی‌خبر از طوفان‌هایی که پشت این لحنِ نرم و معصوم چنبره زده بودند، لبخند گرمی به دخترش زد؛ لبخندی که هیچ جانی نداشت. شبیه شمعی بود که در سالن نورانی، اصلاً به چشم نمی‌آمد.
- خیلی خب، ولی زیاد از ما دور نشو عزیزم، این‌جا دشمن زیاد داریم.
آزراء، پیش از آن که سنگینیِ جمله‌ی پدرش در جانش تهنشین شود، نگاهش را برید و خودش را از بند آن لبخند پدرانه رها کرد. مثل پرنده‌ای که وانمود می‌کند قفس را داوطلبانه ترک می‌کند.
با حرکتی آرام، اما حساب شده، از جایگاهش برخاست. دامن لباس بلند و قرمزش را، که در نور زنده‌ی چلچراغ‌های طلایی، همچون گل رزی زیبا و خاردار، با وقار می‌درخشید، میان انگشتانش گرفت. لطافت پارچه، در تماس با پوست انگشتانش موج لطیف و مخملی پخش می‌کرد. هر گامش، موجی آرام در دامنش می‌انداخت، و چین‌های لطیفِ برش گل‌مانند آن، با حرکاتش جان می‌گرفتند. انگار پارچه نه لباس، که زنده بود؛ تکه‌ای از آتش که در بند ظاهری شکوهمند گرفتار شده باشد.
یقه‌ی آف‌شولدر لباس، استخوان‌های تراش خورده‌ی ترقوه‌اش را آشکار می‌کرد؛ همچون لبه‌های برفی و برّاق یک خنجر. سینه‌ی باز لباس، نه زنانه، بلکه سلطه‌گرانه بود، به‌سان جواهری که درخشش آن هشدار می‌دهد: نزدیک نشو.
با گام‌هایی آهسته، سنگین و سرشار از سکوتی عمیق، راهش را از میان جمعیت گشود. مثل سایه‌ای قرمز در دل طلای کاذب. نورها بر او می‌لغزیدند، ولی هیچ‌کدام در تنش نفوذ نمی‌کردند. او، درخشان بود؛ اما نه چون دیگران که خود را به نور می‌سپردند. او، منبع تاریکی خاص خودش بود.
قدم به سمت بار گذاشت. همان‌قدر آرام، همان‌قدر باوقار. موهای تیره‌اش، که در شینیونی آراسته اما ساده جمع شده بودند، با هر گام، سایه‌ای لطیف بر پشت گردنش می‌انداختند. صدای پاشنه‌های بلندش روی کف مرمرین سالن، مثل صدای پیکانی بود که نرم از زه جدا می‌شود.
نزدیک میز بار که رسید، نگاهش آرام در میان شیشه‌های شفاف و براق لغزید. ردیف بطری‌های درخشان، با رنگ‌های کهربایی، زرد، سبز تیره، آبی کبود... چشم را پر می‌کردند. روی هر بطری، نامی، برچسبی، خاطره‌ای برای او بود. آزراء اما به دنبال هیچ‌کدام نمی‌گشت، طعم نمی‌خواست، بلکه چیزی میان حضور و فراموشی، چیزی میان آگاه بودن و وانمود به بی‌خبری.
در همین حین، خدمتکاری جوان با ظاهری مرتب و جلیقه‌ای مشکی نزدیک شد. نگاهش آمیخته به احترام و تردید بود، گویی حضور آزراء چیزی فراتر از عرف این شب‌های مجلل بود. سرش را به احترام خم کرد و با صدایی شمرده، گفت:
- بانوی من... اجازه هست کمکتون کنم؟
آزراء، بی‌آن که حتی نگاهش را به او بدوزد، دستی به سمت جامی بلند و بلورین دراز کرد. حرکاتش نرم و سنجیده بود؛ انگار که هر حرکتش بخشی از قطعه‌ای از پیش تمرین شده باشد. انگشتان کشیده و سفیدش، بی‌نقص جام را از میان دیگران برداشت، بی‌آن که کوچک‌ترین صدایی ایجاد شود و تنها گفت:
- ممنون... خودم انجامش میدم.
لحنش نه تند بود و نه مهربان، فقط کافی بود؛ همان‌قدر که مرزها را رسم کند، همان‌قدر که نشان دهد که این‌جا، او حاکم است، نه مهمان آن خدمتکار.
خدمه با همان ادب آغازین عقب رفت، بی‌آن که لحظه‌ای بخواهد دوباره وارد قلمروی او شود.
آزراء، با جام در دست، بی‌صدا به عمق ردیف بطری‌ها نگاه کرد. انگار پشت هر شیشه، رازی دفن شده بود.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_66
نگاهش، نرم و ساکت، در میان ردیف بطری‌ها لغزید؛ آرام، دقیق، با وسواسی پنهان که زیر پوست نگاهش نفس می‌کشید، نه مثل کسی که نوشیدنی می‌جوید و نه به‌سان زنی که برای لذت آمده باشد.
قدم برداشت؛ بی‌صدا، اما با ابهتی ساکت که مثل شعله‌ی مهار شده در وجودش می‌سوخت. پارچه‌ی قرمز و مخملین لباسش، با هر حرکتش، موجی لطیف در فضا می‌انداخت. شانه‌های برهنه‌اش، در نور زنده‌ی چلچراغ‌ها، چون مرمر صیقل خورده‌ای از سلاحی قدیمی می‌درخشیدند.
چشم‌هایش ناگهان بر چیزی مکث کردند. نه رنگ شیشه، نه انحنای بطری؛ بلکه نامش، حک شده روی لیبل طلایی با فونتی اشرافی. شاتو دِ ایکم¹.
لبخندی کم‌رنگ و بی‌جان، همچون ردی باریک از خنجر بر صورتش نشست؛ لبخندی نه برای طعم آن، بلکه برای خاطره‌ای پنهان. خاطره‌ای که بویش را فقط خودش حس می‌کرد. دستی دراز کرد و بطری را برداشت؛ آرام، بی‌شتاب، با آن وقار بی‌تکلفی که بیشتر شبیه آداب تشریفاتی یک ملکه بود تا عادت‌های یک زن میلیاردر.
مایع کهربایی، با نرمی خزنده‌ای، درون جام بلند و بلورینش ریخته شد. شیشه زیر انگشتانش سرد بود، اما نوشیدنی، گرمایی نامحسوسی داشت. رایحه‌ی شیرین و یخ‌زده‌اش، در هوا پیچید. بوی انگورهای یخ زده زیر برف، بوی خاطرات فراموش شده‌ی تاکستان‌های خالی از صدا. بویی که قبل از لمس لب‌ها، درون استخوان‌هایش نفوذ کرد.
جام را بالا آورد. خیره به رنگ درون آن، بی‌آن که پلک بزند، نفسش را آهسته حبس کرد، انگار که لحظه‌ای با تمام روحش سکوت را بنوشد و درست در همان لحظه، صدایی نرم، اما با تیغی پنهان، از پشت سر در گوشش خزید:
- نباید نوشیدنیت رو با این همه اطمینان بنوشی... اگه جای تو باشم، شک می‌کنم چرا این‌قدر بی‌دردسر بهش دسترسی دارم.
کلمات، نرم و آهسته، اما مثل زهر در لبه‌ی لبخندی بی‌دلیل در جانش تهنشین شدند. صدایی مردانه، خونسرد و بی‌شتاب. نه خصمانه، نه گرم. فقط تهدیدآمیز؛ آن گونه که در سایه‌ها لبخند می‌زنند. صدایی که از فاصله‌ای خطرناک آمده بود، نه آن‌قدر نزدیک که بی‌ادب باشد، نه آن‌قدر دور که بی‌تاثیر.
آزراء نچرخید و تنها نگاهش، به یک‌باره، دیگر شراب را نمی‌دید هرچند به آن نگاه می‌کرد. جام هنوز در دستش بود، اما طعمش، پیش از نوشیدن، در دهانش یخ زد. حضور مرد را کنارش حس می‌کرد. حضوری دقیق، آرام، و تماماً آگاه.
آزراء، بی‌آن که پلک بزند، جام را بالا برد. و با نگاهی که ته‌مایه‌ای از لجاجت داشت، نه آن لجبازی کودکانه، بلکه از آن جنس غرورهای خونسرد و زهرآگین که فقط از دل زنی زخمی و مسلط برمی‌آید، جرعه‌ای از نوشیدنی را نوشید. لب‌هایش با آن مایع کهربایی تماس یافتند، آرام و بی‌شتاب، درست همان‌طور که خنجری در شب فرو می‌رود، بی‌صدا، اما قاطع.
طعمی شیرین و سوزان، همچون انتقام دیر هنگام، در گلویش نشست. در همان لحظه، نگاهش برق زد. جام را پایین آورد، اما هنوز در دستش بود؛ همچون سلاحی که نه پنهان می‌شود، نه کنار گذاشته.
سپس، با حرکتی نرم و محاسبه شده، چرخید. آهسته، همان‌طور که شیر، درست پیش از حمله، سرش را می‌چرخاند. چین‌های لباس سرخش، همچون موجی آتشین، دور پاهایش رقصیدند و ایستادند. چشم در چشمش دوخت.
مرد همان‌طور که انتظار داشت، آن‌جا بود. ایستاده، با قامت کشیده و چهره‌ای آرام که درونش چیزی زمخت و هشدار دهنده می‌درخشید. دراوین!
چشم‌های آزراء، درست در دل چشم‌های زمردین او نشستند. بی‌هیچ عجله‌ای. بی‌هیچ نشانه‌ای از ترس و یا تعجب. تنها نگاهی ممتد، سنگین، و مهار نشدنی؛ آن گونه که کوه به طوفان نگاه می‌کند.
مکثی طولانی برقرار شد. سکوتی سنگین، با بوی شراب و ته‌مانده‌ی هشدار میانشان موج میزد. صدای دور مهمانی، خنده‌ها، موسیقی و جام‌هایی که به هم‌ می‌خوردند، حالا فقط صدایی پس‌زمینه‌ای بود؛ گویی دو دنیا، در یک لحظه، روی هم لغزیده باشند.
سپس، آزراء بی‌هیچ تغییری در حالت صورتش، جرعه‌ای دیگر نوشید؛ آرام‌تر از قبل، بی‌آن که چشم از دراوین بردارد، و وقتی جام را از لب برداشت، با لحنی که طنینش نه تیز بود، نه بلند، بلکه به‌ طرز عجیبی قطعی و بی‌تردید در فضا می‌نشست، گفت:
- و اگه من جای شما باشم... به غریبه‌ای که هشدار میده وارد محدوده‌اش نشن، نزدیک نمی‌شدم.
صدایش، مثل خنجری لطیف، از دل مه عبور کرد. نه تهدیدآمیز، نه عصبی؛ فقط واقعی. آن گونه که زمین زیر پا هشدار می‌دهد، بی‌آن که بلرزد.

¹. Châ teau d'Yquem: یکی از معروف‌ترین و گران‌قیمت‌ترین شراب‌های سفید شیرین دنیا، از منطقه‌ی سوترن فرانسه.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_67
لبخندی محو، آرام و به‌غایت کنترل شده، بر لبان دراوین نقش بست؛ نه از آن لبخندهایی که آدم را گرم می‌کند، بلکه لبخندی که بوی فلز می‌داد. لبخندی که انگار از لبه‌ی تیغی باریک سر برآورده باشد.
نه دوستانه، نه خصمانه، فقط یک حقیقت تلخ و بی‌پرده، او با آن نگاه به آزراء می‌گفت:«من قدرت دارم، و لازم نیست برای نمایش آن فریاد بزنم.»
یک قدم، کوچک اما عمیق، به جلو برداشت. گامی که نه شتاب داشت، نه سکون. فقط حساب شده بود؛ درست به اندازه‌ای که تنش را کمی به محدوده‌ی آزراء نزدیک‌تر کند.
صدایش، با تُن پایین و آرامش مرگباری که بیشتر از فریاد، جمجمه را می‌خراشید، گفت:
- بعضی وقت‌ها لازمه وارد محدوه‌ی اشتباهی بشی تا ببینی با کی طرفی.
واژه‌ها، نه پرخاشگرانه بودند، نه زمزمه‌وار؛ بلکه دقیقاً جایی میان کنجکاوی و تهدید معلق مانده بودند. گویی هر هجا، بازی مهره‌ای بود روی صفحه‌ای که هیچ‌کدام حاضر به عقب‌نشینی در آن نبودند.
چشمان کشیده‌ی آزراء با آن خط‌چشم ناب، مثل خنجری مخفی در دل آستین، باریک‌تر شدند. اما نه از خشم، از محاسبه. جام را بالا آورد، و با آن وقار سرکش همیشگی‌اش، جرعه‌ی دیگری نوشید؛ نرم، دقیق، درست مثل نیشی در گلوی شب.
لب‌های سرخش کمی خیس از مایع طلایی بودند، اما نگاهش خشک و سرد؛ مانند مثل طلسمی باستانی بود که قرن‌هاست به هیچ جادویی واکنش نشان نمی‌دهد.
سپس، در سکوتی سنگین و زمینی که نفسش را حبس کرده بود، با لحن آرامی زمزمه کرد:
- و گاهی لازمه... به اشتباهی‌ها نشون بدی که بهتره برگردن سر جاشون.
لحنش نه بلند بود، نه تند. فقط آن‌قدر قطعی بود که انگار خودش قانون را نوشته است. آن‌قدر نرم که دردش دیر حس شود، و آن‌قدر خطرناک که مرد ناشناس مقابلش بفهماند:«او نیز بسیار قدرتمند است و بودن در کنارش خود به خود باعث کسب قدرت می‌شود.»
سکوت میانشان مثل زهری معلق در هوا ماند. مهمانی، دورتر از آن بود که مزاحم این برخورد خاموش شود و دراوین... تنها اندکی لبخند زد. مثل کسی که از حضور یک حریف واقعی، بیشتر لذت می‌برد تا واهمه داشته باشد.
اما دراوین، نه فقط عقب نکشید، بلکه یک قدم دیگر هم نزدیک‌تر شد. قدمی که به ظاهر کوچک بود، اما مرز سکوت را درید. حالا فاصله‌شان به‌ اندازه‌ی نفس بود؛ نفسی که آمیخته به رایحه‌ی گل رز و سایه‌ی خطر، میانشان معلق مانده بود.
صدایش، آرام و عمیق، از آن جنس صداهایی بود که بیشتر برای بازگویی رازها ساخته شده‌اند تا حرف‌های عادی. تُنی که نه می‌لرزاند، نه دلگرم می‌کرد، فقط شنونده را وا می‌داشت که گوش بدهد.
- می‌تونم قدرت پنهان شخصیت آتشینت رو احساس کنم... اما بازی کردن با آدمایی مثل من، قاعده‌ی متفاوتی داره.
کلمات، میان تار و پود فضا پیچیدند. جوری ادا شدند که نه تهدید بودند و نه تمجید، بلکه فقط واقعیت را می‌گغت.
آزراء، بی‌هیچ عجله‌ای، چشمانش را بر چهره‌ی مرد انداخت. نگاهی بی‌شتاب اما تیز، دقیق، و پر از چیزهایی ناگفته؛ مثل پازلی که هنوز قطعه‌ی آخرش را رو نکرده باشند.
جام را با حرکتی سنجیده پایین آورد و بی‌آن که نگاهش را قطع کند، روی میز گذاشت. صدای برخورد شیشه با سطح چوبی، خفیف بود؛ اما در سکوت سنگین میانشان، مثل زنگ خطری نامرئی طنین انداخت.
در همان لحظه، انگار به عمد یا تصادف، صدای موسیقی بلند شد. ضربآهنگ تندتر شد، و جمعیت شروع به رقصیدن کردند. خنده‌ها بالا رفت، لیوان‌ها بالا رفتند، نورها چشمک‌زن شدند؛ اما آن‌جا، کنار میز بار، دو نفر ایستاده بودند که گویی از بُعدی دیگر آمده‌اند. گفت‌وگویشان، از جنس این مهمانی نبود. از جنس این شب، این آدم‌ها، این موسیقی نبود.
فقط آزراء و دراوین بودند و چیزی بسیار جدی‌تر از رقص و شرا*ب، میانشان در جریان بود.
آزراء، سرش را اندکی به سمت دراوین خم کرد. انگار فقط برای او حرف میزد. لحنش همچنان آرام بود، اما حالا با مرزی نازک میان شوخی و تهدید زمزمه‌وار گفت:
- نکنه از اون آدم‌هایی هستی که فکر می‌کنن قواعد بازی رو خودشون تعیین می‌کنن؟
کلماتش، بر خلاف نرمی ظاهرشان، لبه داشتند. نه از جنس کنایه‌های سبک، بلکه از همان فلز پنهان در لحن دراوین بودند. مثل کسی که شمشیرش را آرام از غلاف بیرون می‌کشد، نه برای حمله، بلکه برای این که یادآوری کند هنوز آن را در دست دارد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_68
دراوین مکث کرد. نه از تردید، بلکه از آن مکث‌هایی که آدم‌های خطرناک برای تماشای واکنش طعمه‌شان انجام می‌دهند.
چشم‌های سبزش، سرد و حسابگر، همچون راداری بی‌صدا، آرام و دقیق بر صورت آزراء لغزیدند. نه با تحسین، نه با میل، بلکه با دقت کسی که نقشه‌‌ی یک میدان مین را از روی نقاشی می‌خواند.
سپس، با صدایی بم، شمرده، و آن‌قدر آرام که انگار واژه‌ها را از اعماق سینه بیرون می‌کشید، گفت:
- نه... من از اون‌هام که وقتی وارد بازی میشن، بقیه مجبورن قواعدشون رو دور بندازن.
جمله، مانند یک تیغ تیز، در فضا ماند. کسی از آن دو نمی‌خندید، کسی حرف نمی‌زد. در آن گوشه از سالن، جهان به سکوتی آویخته بود که فقط برای این دو نفر ساخته شده بود.
آزراء با درنگ واکنش نشان داد. نفسش آرام بود، قامتش کشیده، و غرورش، همچون شعله‌ای پوشیده در شیشه، در نگاهش برق میزد.
با حرکتی دقیق و آهسته، یک قدم به جلو برداشت. حالا درست در مقابلش ایستاده بود. بدون ترس و بدون لبخند.
چشم‌هایش را، مثل دو تیغه‌ی مخفی شده در مخمل گلبرگ رز، مستقیم در چشمان مرد فرو برد و با صدایی شمرده، اما آغشته به تمسخر ملایم، زمزمه کرد:
- اعتماد به نفس زیادی داری، آقای ناشناس.
لحنش طوری بود که انگار در همان حال که لبخند میزد، تهدید زیر پوستی هم در آستین دارد. نه شوخی، نه احترام. فقط بازی؛ بازی با آتش.
دراوین، لبخندی محو زد. از آن لبخندهایی که نیمه کاره‌اند؛ نه لبخند واقعی، نه نقاب، بلکه چیزی مابین اطمینان و پیش‌درآمد یک نقض مرز و درست در لحظه‌ای که هیچکس انتظارش را نداشت، دستش را جلو آورد.
بی‌هیچ عجله‌ای، با صمیمیت و ظرافت مردانه‌ای، دست راست آزراء را در میان انگشتانش گرفت. دستش... سرد بود. سنگین و خالی از هرگونه احساسی.
برای چند ثانیه، نگاهش پایین رفت. خیره به تقابل میان پوست زمخت خودش و پوست لطیف دخترک. انگار تصویری کمیاب را نگاه می‌کرد. یا شاید، هدفی دور را نزدیک‌تر می‌دید.
سپس، بی‌آن که فشار انگشتانش تغییر کند، بی‌آن که نیاز به تأیید آزراء باشد، سرش را اندکی خم کرد و بوسه‌ای آرام، طولانی و کنترل شده، روی پشت دستش نشاند. نه از سر ادب و نه از هوس؛ بلکه مثل مهر تأیید مالکیت.
نفس گرمش ماندگار روی پوست ظریف آزراء نشست و بعد، با همان صدای بم و آرام، زمزمه کرد:
- شما هم صورت بسیار زیبایی دارین، خانم ققنوس.
ماهیتش را گفتدو در آن جمله، هم تحسین بود، هم شناخت و هم هشدار. آزراء حالا دیگر مطمئن شده بود، این مرد، غریبه و تصادفی نیست.
آزراء پلک نزد. ولی لرزی، باریک و بی‌صدا، مثل نوک خنجری یخی، از امتداد ستون فقراتش گذشت. نه از ترس، از چیزی عمیق‌تر؛ چیزی شبیه شناختی خاموش و کهنه، انگار که نخواهد آن مرد ماهیتش را بداند. دراوین برایش غریبه بود. اما غریبه‌ای که پوستِ حضورش آشنا میزد.
با لبخند کج و یخ‌زده‌ای، آهسته اما بی‌تردید، دستش را از میان انگشتان او بیرون کشید. حرکتی نرم و بی‌خشونت؛ اما با مرزی صریح، مثل بستن درب قلعه‌ای بر روی مهاجم. پوستش، هنوز جای رد گرمایی بیگانه را در خود داشت؛ گرمایی که بیشتر به زغال زیر خاکستر می‌مانست تا آتش زنده.
پلک نزد و فقط به او نگاه کرد. نگاهی یخ‌زده و متمرکز، که بی‌هیچ تکلفی، بی‌هیچ ترسی، در چشمان مرد نشست. شبیه نگاه تیغی به تیغ دیگر؛ و بعد، بی‌هیچ کلامی، بی‌هیچ حرکتی اضافه‌ای، به سمت میز برگشت.
دامن بلندش، در سکوت سنگین میان آن دو، چون موجی قرمز در تالابی ساکن حرکت کرد و لب‌هایش بی‌احساس و بی‌لرزش، از هم جدا شدند.
- این که می‌دونی من ققنوسم هیچ چیزی رو تغییر نمیده.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_69
لحظه‌ای سکوت، چنان سنگین و یخ‌زده میانشان فرو افتاد که گویی هوا هم جرأت تنفس نداشت. سکوتی که نه از تهی، بلکه از پر بودن بیش از حد، از لبه‌ی شکستنِ رازی خطرناک خبر می‌داد؛ سکوتی شبیه گلوگیر شدن حقیقت، پیش از آن که از حنجره عبور کند.
در سایه‌ی آن نورهای بی‌رمق، دراوین بی‌صدا حرکت کرد. نرم، آرام، و بی‌اعلان، درست چون حضور مرگی که ناگهان کنار زندگی می‌ایستد. فاصله‌اش تا آزراء، کمتر از فاصله‌ی بوی خون تا شامه‌ی کوسه بود؛ و آزراء، پیش از آن که صدایی بشنود یا سایه‌ای ببیند، درونش لرزید... به واسطه‌ی حرارتی که مثل نفسِ آهسته‌ی شکارگری حرفه‌ای، پشت گردنش خزید.
عطرش... نه رایحه‌ای معمول، بلکه مانند روایتی پیچیده از توطئه بود. نت‌های تار و گرم چوب، دود سرد، در فضا چرخیدند. عطری که نمی‌آمد تا اغوا کند، آمده بود تا هشدار دهد؛ هشدار بدهد که او آمده، و هر آن‌چه پیشتر خیال می‌نامیدی، حالا واقعیتی بی‌لبخند است.
آزراء، واکنشی نشان نداد. نه عقب رفت، نه نفسش را حبس کرد. فقط اندکی، آن هم در درون نگاهش، چیزی لرزید؛ چیزی از جنس بیداری یک غرایز کهنه. نه از ترس، که از آمادگی، برای لمس کردنِ حقیقتی که ممکن بود دیر شده باشد.
دراوین، با طمأنینه‌، سرد و بی‌شتاب، بدنش را کمی جلو کشید و خودش را به آزراء چسباند؛ نه با حرص، که با وقار یک فاتحِ بی‌نیاز. سرش را جلو و صدایش را پایین آورد. لب‌هایش کنار گوش او مکث کردند. صدایی بم، سنگین، و عاری از هرگونه بازیِ معمول مردان. صدا، چون زهرِ قدیمی، آرام در رگ‌های جمله تزریق شد:
- بهتره این‌قدر بی‌پروا بیانش نکنی... آدم‌هایی مثل عموی خودت، برای داشتن یه دونه از تو، هر کاری می‌کنن.
واژه‌ها، با دقت ادا شدند؛ نه به قصد ترساندن، بلکه برای بیدار کردن. آزراء پلک نزد. اما ذهنش، لحظه‌ای لغزید.
دراوین اندکی مکث کرد؛ سپس زمزمه‌اش را با گرمایی که به حسگرهای گوش آزراء برخورد می‌کردند، چون سیاهیِ آهسته‌ای که در بند‌بند استخوان نفوذ می‌کند، در گوش آزراء نجوا کرد:
- حتی خاطره‌ها رو می‌دزدن، و هرچیزی که برات اهمیت داره رو... ازت می‌گیرن.
کلماتش، همچون بویی که در لباس می‌مانَد، در تار و پود روح آزراء نفوذ کرد؛ نه واژه‌هایی برای فراموش شدن، بلکه واژه‌هایی برای آغاز کابوس.
در آن لحظه، جهان برای آزراء دیگر همان جهان قبل نبود. نگاهش چون نیزه‌های تیز، از میان شانه‌ی برهنه‌اش به چپ دوید؛ در دل شلوغی، میان انبوه لباس‌های رسمی و چهره‌ها، عمویش را پیدا کرد. درست همان‌جا، زیر نور کدر، سرگرم گفت‌وگویی بی‌اهمیت، خندیدن و نوشیدن و شکم چرانی.
اما حالا، شک در رگ‌های آزراء راه یافته بود، نه چون سوال، بلکه چون آگاهی. با صدایی که سایه‌‌ای از تردید درونش تنیده شده بود، آرام پرسید:
- چه مدرکی داری که این رو اثبات کنه؟
دراوین، بی‌وقفه پاسخ داد؛ نه با کلمات، که با حرکتی دقیق. دستش را آرام روی شکم آزراء گذاشت؛ نرم، اما خطرناک. مثل قفلی که فقط صاحب کلیدش می‌داند کِی و کجا باید چرخانده شود.
سنگینی حضورش بیشتر شد. نه حمله بود، نه نوازش. حرکتش چیزی بود میان اغوا و پیشنهاد؛ از آن دست حرکاتی که زن را در لبه‌ی پرتگاه، میان آگاهی و تردید، نگاه می‌دارد.
آزراء با دو دست به لبه‌ی میز چنگ زد، نه از ضعف، بلکه برای حفظ توازن در برابر سونامی‌ای که ذهنش را درمی‌نوردید.
صدای دراوین بار دیگر، بی‌شتاب، با طنین مرموزی که بوی گذشته می‌داد، در گوشش پیچید:
- مدارک زیادی دارم. اگه بخوای، می‌تونم نشونت بدم. فقط باید مراقب باشی عموت نباید چیزی بفهمه. وگرنه... حتی خاطره‌ی امشبت رو هم ازت می‌گیره، درست مثل تمام خاطره‌هات.
نفس آزراء، میان سینه‌اش گیر کرد. نفس نکشید، حتی پلک هم نزد. زمان از حرکت ایستاد. موسیقی، صداها، تک‌تک واژه‌های بیرونی محو شدند.
فقط صدای او مانده بود، صدای دراوین، بم و ژرف مثل پژواک صدایی که سال‌ها پیش، جایی در لایه‌های تاریک حافظه دفن شده بود، و حالا، در دل یک مهمانی باشکوه، در میان جام‌های بلور و خنده‌های جعلی، آزراء داشت به چیزی گوش می‌داد که شبیه گذشته‌اش بود، اما خودش از آن بی‌خبر مانده.
آن‌چه در ذهنش پیچید، فقط یک هشدار نبود که درب را به روی آتشی باز کند، بلکه یادآوری کرد روزی آتش به اجبار خاموشش کرده‌اند.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_70
در همان هیاهوی معلق میان تهدید، عطر و سکوت، آزراء ناگهان چرخید؛ سریع و بی‌هشدار، با حرکتی که بیشتر غریزی بود تا تصمیمی که گرفته شده باشد؛ اما دراوین از پیش آماده بود. دستش را بی‌شتاب و بدون خشونت، پشت کمر او نگه داشت، نه برای تملک، که برای مهار؛ برای آن که آزراء نتواند فاصله بگیرد و حالا چهره به چهره بودند، نگاه در نگاه.
نفس‌هایشان، گرم، آهسته و بی‌پروا، در صورت هم برخورد می‌کرد که جایی میان خطر و کشش بود. چشمان آزراء همچون دوزخی منجمد می‌درخشیدند، اما در اعماقشان، موجی از آتش بی‌قرار می‌سوخت و دراوین، با آن چشمان سبزِ سرد و خالی از انعطاف، که نه انکار می‌کردند و نه تمنا، فقط حضور داشت. خاموش، بی‌رحم، و آماده برای بازی بعدی. صدای آزراء، آرام بود. اما در ته آن، طنینِ تهدیدِ واقعی می‌لرزید:
- اگه دروغ بگی، شخصاً کاری می‌کنم به خاکستر تبدیل بشی.
هیچ‌کدام پلک نزدند. نگاهشان، همان‌جا در میانه‌ی چیزی که نه کینه بود و نه میل، بلکه تشخیصِ دشمنی هم‌ قد، درهم گره خورد. دو قدرت، دو تهدید و دو جهنم که برای لحظه‌ای، بی‌کلام، همدیگر را شناختند.
دراوین، بی‌آن‌ که نگاهش را بشکند، با همان لبخند مغرورش پاسخ داد:
- می‌دونم چقدر روی صداقت و پنهان‌کاری حساسی.
مکثی کوتاه کرد، جمله‌ی بعدی را آرام‌تر، اما عمیق‌تر ادا کرد:
- من حاضرم حتی هدفم از نزدیک شدن بهت رو هم صادقانه بازگو کنم.
آن‌گاه، بی‌شتاب دستی که هنوز بر کمر آزراء بود را به آرامی عقب کشید، نه با بازی، با حساب؛ با آن نوع رفتاری که از قدرتی می‌آید که نیازی به اثبات ندارد. چند قدم فاصله گرفت و گویا هوا، با نبود او، سردتر شد.
صدایش از میان سکوتی محاسبه شده دوباره برخاست. آرام، شمرده، و رمزآلود:
- عددی که نامت رو کامل می‌کنه رو با انگشت‌های دستت جمع بزن... و در دهمین طلوعِ ماهِ خدای جنگ، به سمت این کد بیا.
از درون کت و شلوار کاملاً مشکی‌اش کاغذی دست‌نویس خارج کرد و روی میز بار گذاشت و بعد با آن کاغذ، گویی کل صحنه را مهر و موم کرده باشد. نه توضیح بیشتر داد و نه فرصتی برای پرسش. فقط ردپایی از یک وعده‌ی سوزان، در لابه‌لای سکوتی که با هیچ واژه‌ای تمام نمیشد.
آزراء برای لحظه‌ای، تنها برای لحظه‌ای، به رفتن دراوین خیره ماند. نه برای تماشای او، که برای سنجیدن چیزی که در ذهنش جا گذاشته بود. بعد، نگاهش آهسته پایین آمد؛ کاغذ را در دست گرفت، همان که مثل یک راز خفته و آغشته به هشدار بود. به آن خیره شد، انگار داشت از روی خطوط نانوشته‌اش آینده‌ای را می‌خواند. سپس پوزخند زد، تمسخرآمیز، خونسرد، و دقیقاً به سبک خودش.
- آدرس یه مکان... به صورت کد دودویی؟ که این‌طور!
سخنش زمزمه‌ای بود در مرز جدی و بی‌اعتنایی. انگار نه ترسی داشت و نه هیجان. فقط بازی‌ای تازه، و این بار با قواعدی که از پیش نوشته نشده بودند.
کاغذ را با حرکت نرم انگشتانش مچاله کرد. بی‌آن که نگاهش را از جایی که دراوین رفته بود بردارد، آن را میان مشت خود پنهان کرد و قدم برداشت. محکم، بی‌شتاب و مستقیم به سوی جایی که پدرش نشسته بود.
کیفش را از روی صندلی برداشت و هم‌زمان با برداشتن گوشی‌اش کاغذ را درون کیف انداخت‌، و سپس با یک حرکت سریع انگشت، پیامی برای آدلیر فرستاد:
«اگه می‌تونی بیا دنبالم! اینم از لوکیشن.»
آندریاس، که حالا دوباره پدر مهربان شده بود، با نگاهی کنجکاو و کمی شوخ‌طبع سرش را به سمت او نزدیک کرد.
- کجا بودی؟ بهت خوش گذشت؟
آزراء بی‌وقفه با لبخندی صمیمی و آرام نگاهش کرد. لبخندی که درست همان‌قدر واقعی بود که باید باشد، نه بیشتر و نه کمتر.
- عالی!
مکثی کوتاه کرد و بعد، بی‌آن که مجال پاسخی بدهد، ادامه داد:
- شما بمونید و لذت ببرید، من امشب با رفیقام شب نشینی دارم... نصف شب برمی‌گردم خونه!
و بدون هیچ توضیح اضافه‌ای، از کنارشان رد شد. چشمانش دیگر نمی‌خندیدند. فقط لب‌ها می‌خندیدند؛ لب‌هایی که حالا مزه‌ی رمز و بازی را چشیده بودند.
آندریاس و ساموئل، هر دو، در سکوت رفتن آزراء را تماشا کردند؛ سکوتی که زیر پوستش تشویش موج میزد. ساموئل تنها کسی بود که عصبی شد. با حرکتی خشمگین، جام نوشیدنی‌اش را روی میز شیشه‌ای گذاشت، صدای برخورد آرام بلور با شیشه، همچون پتکی در میان آن خلوت شبانه پیچید. با لحنی تیز، بریده و عصبانی گفت:
- دخترت رو دو روز ولش کردم واسه خودش رفیق پیدا کرده!
چشم در چشم آندریاس، زمزمه کرد:
- حواست هست از زیر نظرمون خارج شده؟
اما آندریاس آرام، متین و با لبخندی ملایم که بیشتر از مهر، بوی محاسبه می‌داد، رو به مرد شیک پوش کناری‌اش سری خم کرد، انگار نمی‌خواست مهمانشان متوجه درگیری زیرپوستی میانشان شود. سپس، نگاهش را صاف در نگاه ساموئل دوخت و گفت:
- به تو ربطی نداره. اجازه نمیدم بازم آزرده خاطرش کنی!
سکوتی کوتاه، سرد و قاطع میانشان افتاد. بعد، آندریاس جام را برداشت، جرعه‌ای آرام نوشید، و بی‌آن که دیگر توجهی به نگاه اخم‌آلود ساموئل داشته باشد، با خونسردی بحث نیمه تمامش با مهمان را از سر گرفت. انگار که هیچ چیز مهم‌تر از تصویر پدرانه‌ی بی‌نقصی که نمایش می‌داد، وجود نداشت.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_71

***
سکوتی سرد و کش‌دار، درون آپارتمان آدلارد پرسه میزد؛ سکوتی از جنس احتیاط، از جنس چیزی شبیه اعلام خطر پیش از طوفان. نور کم‌رنگ لامپ‌های سقفی، مثل نفس‌های بریده، بر سطح چوبی میز و پوست دست‌های نگران آزراء می‌لرزید.
او با گام‌هایی سریع، بی‌آن که حتی کفش‌هایش را درست دربیاورد، وارد شد؛ بی‌اجازه، بی‌مقدمه، و بی‌آن که حتی نگاهش را به آدلارد بدهد.
- لوکان؟ دارین؟ رووان؟ کالدر؟ کیلن... .
صدایش، به قدر کافی بلند نبود، اما آن‌قدر در لحنش شتاب و اضطراب پیچیده بود که نگاه پسرها را از تلوریون جدا کند و به سمت او بکشاند.
آدلارد که به چهارچوب تکیه زده بود و با حالتی بین نگرانی و دلخوشی نگاهش می‌کرد، آرام گفت:
- وقتی پیام دادی، همهشون رو از گوشه‌گوشه‌ی پرنس روپرت جمع کردم. یه تیم نجات درست‌ و حسابی.
اما آزراء حتی سر برنگرداند. بی‌آن که ذره‌ای از وقار آتشینش کم شود، کنار لوکان روی لبه‌ی مبل راحتی نشست. دستانش را در هم قفل کرد، پلک زد و صدایش این بار صیقل خورده‌تر، اما یخ‌زده در لبه‌ی تهدید به بیرون خزید:
- کدومتون یه مرد خوشتیپ با موهای دو رنگ نقره‌ای و مشکی و چشم‌های سبز زبرجد می‌شناسه؟
سکوتی کوتاه، و بعد مثل یک موج نگرانی برق گرفته، بین شش مرد پخش شد. آدلارد سکوت را شکست؛ اما نه با کلامی نرم، که با اخمی عمیق که شیار انداخت میان ابروانش.
بی‌کلام، با گام‌هایی سنگین، جلو آمد و روبه‌روی آزراء، روی مبل راحتی نشست. پاهایش را باز نگه داشت، آرنج‌هایش را روی زانوها تکیه داد، و با لحنی که طنینِ تلخیِ فروخورده در آن پنهان بود، گفت:
- تو باهاش روبه‌رو شدی؟
آزراء، اندکی سر چرخاند. ابروهایش با تردید بالا رفت و لبخندی خفیف که بیشتر نشانه‌ی سردرگمی بود تا آرامش، گوشه‌ی لبش نشست.
- خب... آره، دیدمش. چطور مگه؟ آدم خطرناکیه؟ یا فقط زیاد دروغ میگه؟
پوزخند آدلارد، به جای پاسخ، تکه‌ای از سکوت را برید و در فضا پاشید. آرام به جلو خم شد. نگاهش مثل تیغه‌ای که در لبه‌ی آتش ورز داده باشند، باریک، بُرنده و عمیق بود.
- آزراء... اون دراوینه! دراوین.
انگار نامش، بار خودش را داشت. وزنی که بر هوا سنگینی کرد و یک باره فضای اتاق را به مرز هشدار رساند.
لوکان، که تا آن لحظه تکیه داده بود، حالا به آرامی جلو آمد. نگاه سریعی به آدلارد انداخت و بعد کف دستش را روی شانه‌ی برهنه‌ی آزراء گذاشت؛ نه محکم، نه نوازش‌گر... فقط به قدرِ هشدار.
- دراوین... پسر مالریکه، و مالریک؟ رئیس سازمان ضد اطلاعاته.
حرفش، مثل قفل محکمی که روی درب ذهن آزراء افتاده باشد، سکوت را شکست. چشمان آزراء برای لحظه‌ای باریک شدند؛ نه از ترس، نه از شوک... بلکه از تقلا برای کنار هم چیدن قطعات یک پازلِ تازه. ذهنش به عقب برگشت؛ به آن نگاه زبرجدی، آن لبخند تمسخرآمیز، و آن کلماتِ دقیقاً حساب شده.
آدلارد، با تُن صدایی که لبه‌ی تیزش را پنهان نمی‌کرد، کمی جلوتر خم شد. چشم‌هایش باریک شده بود، و انگار می‌خواست درون آزراء را ببیند.
- لمست کرد؟... یا بهت نزدیک شد؟ اصلاً چی گفت؟
کیلن، که گوشه‌ی دیوار ایستاده بود و مشتش بی‌قرار می‌جنبید، ناگهان سر بلند کرد و تند به طرف آدلارد برگشت. صدایش بلند نبود، اما آن‌قدر بُرنده بود که بندِ گفتوگو را پاره کند:
- دراوین روی آزراء تمرکز کرده و تو نگران لمسی؟ می‌دونی تمرکز اون یعنی چی آدلارد؟
آدلارد، اخم کرده و صورتش را کمی بالا گرفت، بی‌آن که عقب‌نشینی کند، تکرار کرد:
- می‌خوام یه چیزیو بدونم!
لوکان، سکوتش را شکست. مجدد کمی جلوتر آمد و به آزراء نزدیک‌تر شد، نه برای پرسش، بلکه برای بیرون کشیدن حقیقت. دستش به آرامی روی شانه‌ی آزراء را فشرد و با لحنی که هیچ نشانی از شوخی در آن نبود، گفت:
- اون دوتا رو ولشون کن. همیشه تو لحظه‌هایی که نباید، تبدیل میشن به دو لبه‌ی شمشیر کُند.
نگاهش را مستقیم در چشم آزراء دوخت.
- حالا بهم بگو. اون، تو رو لمس کرد؟
آدلارد و کیلن که تا آن لحظه کل‌کل می‌کردند، درجا ساکت شدند. نفس‌ها در سینه حبس شد. تنها چیزی که در اتاق شنیده می‌شد، ضرب‌آهنگ‌ ظریف تپش قلب آزراء بود.
آزراء نگاهش را از یکی به دیگری چرخاند. بعد به لوکان برگشت. پلک زد، انگار هنوز در آن لحظه‌ی دور ایستاده بود، پشتِ بوی سرد عطر دراوین، پشت آن لمس خنثی و آتشین.
- آره؛ کرد.
لحظه‌ای سکوت همه جا را در بر گرفت و بعد صدای کالدر، خشک و لرزان در خانه پیچید.
- بوس چی؟... اون تو رو بوسید؟
آزراء نفسی کشید. انگار درون سینه‌اش چیزی فشرده می‌شد. مکث کرد و ناگهان نگاهش خیره ماند به نقطه‌ای روی پشت دستش. انگار جای آن تماس هنوز می‌سوخت. بی‌آن که حرفی بزند، دستش را بالا آورد و آرام گفت:
- دستمو. همین الان هم؛ انگار حسش کردم.
صدای کشیده شدن صندلی، و بعد رووان که در سوی دیگر نشسته بود، آرام در کنار آزراء ظاهر شد. دست‌هایش را روی شانه‌های آزراء گذاشت؛ نه برای دلگرمی، نه برای نوازش. برای بازگرداندنش از جادوی نرمی که در ذهنش رسوب کرده بود. صدایش آرام، اما قدرتش در بطن کلمات آشکار بود.
- بوسه‌ش طلسم داشته، آزراء. خواسته اغوات کنه. هر کاری که کرده؛ از سرت بندازش بیرون.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_72
نسیم سرد، آرام و بی‌صدا، از لابه‌لای پنجره‌ی نیمه باز به درون خزیده بود، مثل نجوایی خاموش، مثل شاهدی پنهان. اتاق در هاله‌ای از غبار سرد نیمه شب غرق بود و نور سفید رنگ لوستر، چون فانوسی بی‌رمق، تنها توانسته بود کناره‌های تاریکی را کمی پس بزند.
آزراء، بی‌هیچ مقدمه‌ا‌ی، دستان رووان و لوکان را با حرکتی ناگهانی و خشک از روی شانه‌هایش کنار زد. نه خشونت داشت و نه تردید؛ فقط قاطعیت بود و خشم؛ خشمِ سرد. از آن نوعی که در اعماق یخ می‌زند و تبخیر نمی‌شود.
نگاهش، مثل برفِ تازه ریخته، ساکت بود اما سوزنده، خراش‌دار، بیرحم، و وقتی لب گشود، صدایش آن‌قدر آرام بود که تا لحظه‌ای توهم زمزمه می‌ساخت، اما در واقعیت، برنده‌تر از هر فریادی در فضا پیچید.
- فکر کردین یه دخترک نوجوونم؟ که با یه بوسه‌ی سطحی، یا یه نیم نگاه زیرکانه، کل ذهنم فرو بریزه، آره؟ نه پسرا، من همیشه در رأس توجهم. این چیزا عادیه برام.
با طمأنینه، زیپ کیفش را گشود. صدای خش‌خش فلز در اتاق پخش شد، مثل اشاره‌ای به شروع یک نقشه. انگشتانش، آرام و بی‌شتاب میان برگه‌ها لغزیدند؛ انگار دنبال سلاحی بود میان خاطرات.
وقتی برگ مچاله شده‌ای را بیرون کشید و آن را صاف کرد و بی‌لرزش جلوی نگاهشان گرفت، فضا یک لحظه سنگین‌تر شد.
- یه کد داد بهم. آدرس یه لوکیشن به زبان دودویی. نمی‌تونم این رو توی سیستم سازمان بزنم، ساموئل بی‌شک ردش رو می‌گیره.
مکثی کرد. مکثی که مثل پرتگاه، نگاه‌ها را در خودش کشید. چشمانش یکی‌یکی صورت‌های مردان روبه‌رویش را از نظر گذراند؛ در هر نگاه، لحظه‌ای درنگ کرد.
- شما می‌تونید کمکم کنید؟
آدلارد، بی‌آن که نگاه از چشمانش بدزدد، دست‌هایش را به آرامی در هم قلاب کرد و به پشتی مبل تکیه زد. خطوط چهره‌اش در نیم تاریکی، سایه‌های شک را روی گونه‌های سرخ شده از خشمش، می‌‌نشاند.
نفسش را آهسته بیرون داد. سکوتش، بوی هشدار می‌داد؛ آن گونه که سکوت گرگ، پیش از پریدن می‌دهد.
- ببینم وارث سازمان ضد اطلاعات بودن مفهوم دیگه‌ای برات داره؟ داریم بهت می‌گیم اون یه دشمنه، نه یه آدم معمولی که بخوای بری سر قرارش. اون خطرناکه! اصلاً از مغزت استفاده می‌کنی؟ به خودت نگاه کن ببین دختر کی هستی، و بعد به این که اون پسر کیه فکر کن!
پلک زد. لحظه‌ای چشم از آزراء برداشت و بعد، دوباره در چشمانش غرق شد. لحنش بسیار تاریک‌تر و کوبنده‌تر بود، سخت‌تر. از جایی عمیق در دلش بیرون آمده بود.
آزراء لحظه‌ای مکث کرد. سکوتی کوتاه، درست پیش از طوفان. سپس دستانش را با حرکتی سخت، محکم روی سینه‌اش قفل کرد؛ گویی خودش را در برابر جهان، در برابر شک و در برابر سخنان خشمگینانه آدلارد سپر کرده باشد. صدایش، برخلاف لرزش در انگشتانش، محکم بود. زخمی، اما ایستاده:
- فکر می‌کنی من یه احمقم؟ اون بهم گفت عموم خاطراتم رو دزدیده، گفت مال همه‌‌ی ققنوس‌ها رو می‌دزده و تو نمی‌فهمی چه حسی داره آدلارد، این که یکی بدون اجازه‌ت توی عمق مغزت قدم بزنه. انگار کسی، تمام رازهای تاریکت رو با خودش برده باشه و تو حتی ندونی چی بودن!
نفس کشید، بسیار سنگین. نفس یک کوه که سینه‌اش را گشوده باشد تا آتش آزاد کند.
- شاید من تا حالا ده‌ها بار، صدها بار به چیز مهمی رسیده باشم، شاید چیزی رو فهمیده باشم که می‌تونست مسیر این بازی لعنتی رو عوض کنه ولی اون... .
کلماتش، نیمه کاره افتادند؛ اما خشمی خاموش در ته صدایش باقی ماند. سپس، خودش را جلو کشید. نه با التماس، نه با تردید؛ با قاطعیتی که از درون شکاف‌های ذهنش زاده شده بود. با چشمانی که سرخ نبودند، اما انگار از درون می‌سوختند، مستقیم به آدلارد خیره شد.
- می‌دونم کمک کردن به من خطر داره. می‌دونم اگه ساموئل بو ببره، اگه دراوین حتی یکی از شما رو شناسایی کنه، همه چی می‌ریزه به هم... می‌دونم اون من رو زنده لازم داره اما شماها رو نه، می‌دونم!
صدایش، برای اولین بار نرم شد؛ نه از ضعف، که از وضوح. سرش را پایین انداخت، شانه‌هایش کمی خم شدند و صدایش، آرام‌تر از قبل، به نجوا شبیه شد، اما بی‌دفاع نبود. هنوز پر از انتظار، و هنوز درگیر بود.
- پس بهتره سوالم رو این‌طوری بپرسم.
نگاهش آرام بالا آمد. این بار نه به آدلارد، که به همه‌شان. چشمانش چون آینه، بازتاب تمام تردیدهای آنان را در خود داشت.
- می‌خواید به من کمک کنید، یا نه؟
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_73
آدلارد، با اخمی که دیگر فقط نشانه‌ی مخالفت نبود، بلکه چیزی عمیق‌تر از اضطراب و چیزی پنهان‌تر از خاطره را در خود داشت، بی‌صدا کمی به جلو خم شد. نور موضعی اتاق، خطوط برگه‌ی را بر پوست انگشتانش انداخته بود؛ خط به خط، صفر و یک‌ها در هم پیچیده بودند، همچون رمزی که در تار و پودش نه فقط آدرس، که بخشی از گذشته‌ی آزراء مدفون شده بود.
«01000010010110010100110011001101
11000011000000101101110011001101»
کاغذ را لحظه‌ای در دست نگه داشت. آن را نخواند؛ بلکه حس کرد. همان‌طور که چشمانش بی‌کلام، روی لوکان چرخیدند. سکوت، برای ثانیه‌ای چون پرده‌ای مخملی میانشان آویخت. سپس صدای خش‌دار و آرام آدلارد، با آن لحن خاصی که فقط وقت‌های تصمیم‌های سختی از گلویش بیرون می‌آمد، در فضا شناور شد:
- لپتاپ من رو از روی تختم میاری لوکان؟
لوکان، مثل سایه‌ای از وفاداری و لبخندی گرم در دل سرمای اتاق، از جای برخاست. شانه‌ای بالا انداخت و در همان حال که به سوی پلکان می‌رفت، بی‌آن که لحنش رنگ شوخی را از دست بدهد، گفت:
- دیدی آزراء؟ ما همیشه در کنارتیم. مخصوصاً وقتی پای خطر وسطه.
در آن لحظه، چیزی شبیه گرمایی گمشده از میان دیوارهای سرد گذشته به آزراء رسید. نه مثل التیام، بلکه شبیه به حقیقتی که به آهستگی، در دل درد قد می‌کشد.
لبخند آزراء آرام و بی‌صدا روی لبانش نشست؛ لبخندی از جنس فهم و اطمینان، بعد از آن همه شک، بعد از آن همه تاریکی، حالا برای نخستین بار احساس می‌کرد تنها نیست؛ گویی میان شانه‌های ستبر این گروه، جایی برای تکیه دادن هست. نه امیدی کاذب، بلکه حقیقتی آرام.
صدای کیلن، آرام اما سرشار از جدیتی خاموش، سکوت را شکست:
- آزراء؟
چشم‌های آزراء گویی از جایی دور برگشت؛ از میان خراش‌های حافظه و نگاهش با نگاه او گره خورد. کیلن لحظه‌ای نگاهش را میان او و آدلارد جابه‌جا کرد. سکوتش مثل هوای پیش از طوفان بود، سپس با آن بی‌پیرایگی آشنا، همان صداقت سنگینی که همیشه در وجودش موج میزد، گفت:
- آدلارد امشب یه چیزی رو که ته دلش حس می‌کنه، نمیگه بهت.
چشمان آزراء با ناباوری و مکثی پر از تردید به سوی آدلارد چرخید. اما پیش از آن که واکنشی ببیند، لوکان از راه رسید با لپتاپ آدلارد در دست، چهره‌اش با همان آرامش همیشگی آغشته بود، به لبخندی کم‌رنگ. لپتاپ را روی میز، جلوی دارین گذاشت؛ همان کسی که وقتی حرف از رمز و کد بود، بیشتر از همه در آن کار قدرت داشت.
اما کیلن، بی‌آن که نگاهی به صفحه‌ی لپتاپ یا دست‌های در حال تایپ دارین بیندازد، همچنان ایستاده بود؛ انگار چیزی درون سینه‌اش داشت وزن پیدا می‌کرد.
- من توی گفت‌وگو افتضاحم. بیشتر وقت‌ها فقط گوش میدم تا جلوتر از مرز فهمیدن برم، احساس کنم. اما یه چیزی هست... یه چیزی که باید بدونی. از اعماق دل آدلارد، و همه‌ی ما یه حقیقت هست که خودش نمیگه. ولی تو باید بدونی.
درست در لحظه‌ای که سکوت داشت لبخند آزراء را می‌بلعید، آدلارد سرش را پایین آورد. شانه‌های پهنش خم شدند، دستانش بالا رفتند و صورتش را پوشاندند. صدایی که از پشت انگشتانش عبور کرد، خش‌دار و بی‌حوصله بود؛ اما بار خشم خاموشی در آن موج میزد:
- دهنتو ببند، کیلن!
لبخندی مصلحتی، آرام و بی‌صدا بر لبان آزراء نشست. لبخندی از آن جنس که بیشتر برای شکستن فضاست تا شادی واقعی. لبخندی که نه از دل، که از درک متقابل برمی‌خیزد. نگاهش کوتاه روی آدلارد ماند، بعد آهسته به سمت کیلن برگشت؛ همان کیلنی که حالا گویی هیچ اخطاری از دوست خاموشش دریافت نکرده بود.
صدایش آرام بود، اما واژه‌هایش مثل قطره‌های باران بر سنگ می‌ریختند؛ نرم اما بی‌وقفه.
- می‌دونی؟ بحث خطر برای ما نیست.
نگاهش لحظه‌ای روی آدلارد سُر خورد، بعد برگشت و مستقیم در چشمان آزراء نشست.
- آدلارد شاید هیچ وقت این رو بهت نگه... اما ما، وقتی میگیم یه کاری خطرناکه و نباید انجامش بدی، او‌ن‌جا دیگه نباید ازمون بپرسی که بازم کنارت می‌مونیم یا نه.
کلماتش، نرم‌تر و آهسته‌تر شدند. برای اولین بار، صدای کیلن رنگی دیگر به خود گرفت؛ صدایی که نه فقط صمیمی، که چیزی فراتر از آن بود. شاید غم، شاید دلسوزی و یا چیزی از جنس مسئولیتی سنگین که بی‌صدا بر شانه‌های یک دوست گذاشته شده بود.
- هیچ کدوم از ما نگران خودمون نیستیم، آزراء. نمی‌دونم چرا... واقعاً نمی‌دونم. اما انگار دغدغه‌ی همه‌مون شدی تو! پس وقتی میگیم خطرناکه؛ بدون، داریم نگران تو میشیم. نه خودمون.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_74
آزراء سرش را پایین انداخت؛ صدایش وقتی بالاخره از میان تارهای گلویش بیرون آمد، مردد و خفه بود. انگشتانش به ناامیدی با گل رز مخملی لباسش بازی می‌کردند، گویی اگر سکوت را کمی بیشتر بکشد، بغض درونش آرام می‌گیرد.
- می‌دونی کیلن؟
نفسش را میان جمله‌اش حبس کرد. پلک زد؛ اما قطره‌ی لجوجی که پشت دیوار غرورش چنگ انداخته بود، آرام و بی‌رحم، راه خودش را باز کرد. از گوشه‌ی چشمش لغزید و درست روی لبه‌ی خط فکش ماند؛ معلق، لرزان، اما زنده.
- هیچ وقت بلد نبودم از کسی بخوام بمونه، همیشه یا با تهدید نگهشون داشتم، یا با سکوت از دستشون دادم.
صدایش ترک برداشت. انگار در دل آن اعتراف، تکه‌ای از خودش را بیرون کشیده بود. لرزان اما صادقانه، ادامه داد:
- اما حالا... برای اولین بار نمی‌خوام قوی باشم. فقط می‌خوام... اگه زمین خوردم، هنوز صدای قدم‌هاتون رو به سمتم بشنوم.
لوکان بی‌صدا جلو آمد. چشمان همیشه خندانش حالا مه‌آلود بودند، و پشت عنبیه‌ی خاکستری‌اش برق اشکی پنهان، سنگینی فضا را بیشتر می‌کرد.
بی‌هیچ کلامی، انگشتانش را آرام روی شانه‌ی برهنه‌ی آزراء گذاشت؛ حمایتی بی‌صدا، اما عمیق، انگار تمام حرف‌هایی که گفتنشان از گلو بالا نمی‌آ‌مد، همان‌جا، از نوک انگشتانش عبور می‌کردند.
آدلارد که تا آن لحظه خود را میان سکوت و انکار محبوس کرده بود، بالاخره سرش را بالا آورد. دید که نور لوستر روی مژه‌های بلند آزراء سایه انداخته و در چشمان براقش چیزی موج میزد که نمی‌شد از آن فرار کرد، خمار، عمیق، و به طرز خطرناکی فریبنده. نگاهش در نگاه آزراء گره خورد. بی‌نیاز از محافظت، بی‌نقاب و بی‌سپر. با صدایی که انگار از اعماق جانش بیرون آمده باشد، آرام گفت:
- همیشه در کنارت هستیم. حتی اگه یه روز، بهمون اعتماد نداشته باشی، باز هم ما رو داری.
دستش را جلو آورد. لرز خفیفی میان انگشتانش بود، اما لبخند نیمه‌کجی که گوشه‌ی لبش نشست، گرمایی خاص داشت. انگار زمان ایستاده بود تا آن عهدِ بی‌صدا، رسم شود.
- قسم خونین¹ می‌بندم.
آزراء پلک زد. رد اشک مانده بر گونه‌اش را با شست پاک کرد، لبخندی آرام و لرزان روی لبش نشاند و بدون لحظه‌ای تردید، دست دراز شده‌ی آدلارد را فشرد؛ محکم، مثل اعترافی که سال‌ها در پشت سینه حبس شده بود.
- منم قسم خونین می‌بندم که همیشه در کنارتون باشم.
دارین که تا آن لحظه فقط با سکوت و تمرکز در دلِ کدها غرق بود، ناگهان با خنده‌ای ریز و پیروزمندانه سکوت را شکست. قهقهه‌اش سبک اما سرشار از شور بود، و با بشکنی که زد مثل این بود که اعلان جنگی را رسماً امضا کرده باشد.
- هی! لوکیشن کد رو پیدا کردم، برج دیده‌بانی خلیج کاون!
صدا مثل جرقه‌ای در هوا پیچید. همه سر چرخاندند. آدلارد بی‌درنگ دستش را پس کشید و نفسش را بلند بیرون فرستاد؛ انگار وزن یک تصمیم تازه، روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. با جدیتی که پشت آن اضطرابی پنهان شده بود، نگاهش را به آزراء دوخت:
- آزراء... تو مطمئنی؟ اگه او‌ن‌جا نیروهاش رو مستقر کرده باشه و به محض ورودت بهت حمله کنن چی؟ اگه بگیرنت و با خودشون ببرنت چی؟
آزراء آرام تکیه داد، دستش را روی زانویش گذاشت و آرام، بی‌هیچ تزلزلی لبخند زد. لبخندی از جنس اعتماد، نه فقط به خودش، بلکه به قدرتی که در رگ‌هایش می‌جوشید.
- مطمئنم اون نمی‌خواد شانسشو این‌طوری خراب کنه. من یه ققنوسم آدلارد؛ هیچ‌کس نمی‌تونه من رو جایی که نمی‌خوام، به زور نگهداره!
سکوت کوتاهی بینشان افتاد، اما فقط برای چند لحظه. پسرها بی‌صدا نگاهی میان خود رد و بدل کردند، پر از معنای پنهان و احتمالاتی که فقط خودشان می‌دانستند.
سپس آدلارد دوباره برگشت طرف آزراء. صدایش حالا عمیق‌تر، آرام‌تر و حساب شده‌تر بود:
- خب... نگفت کی باید بری اون‌جا؟
آزراء کمی مکث کرد؛ پلک‌هایش برای لحظه‌ای بسته شدند، گویی میان لایه‌های حافظه‌اش به عقب برگشته باشد، به همان لحظه‌ای که صدا، نگاه یا شاید حس آن جمله را در ذهنش حک کرده بود.
- نه، دقیق نگفت. ولی... گفت، عددی که نامم رو کامل میکنه رو با انگشت‌های دستم جمع بزنم، و در دهمین طلوعِ ماهِ خدای جنگ، به سمت این کد برم.
در لحظه‌ای کوتاه، سکوت سنگینی بر فضا نشست و بعد، رووان مثل فنری از جا پرید. با نارضایتی آشکاری خودش را روی پشتی مبل پرت کرد، دستی به موهایش کشید و با اخم گفت:
- خدای من، بازم رمز؟! این پسره چرا نمی‌تونه یه بار مثل آدمیزاد حرف بزنه؟ بگه فلان روز، فلان ساعت، بیا اون‌جا، تموم شه بره پی کارش!
آزراء بی‌اختیار خندید. خنده‌ای نرم، از ته دل، که پشتش صدای لوکان و دارین هم بلند شد؛ مثل خندیدن کسانی که تلخی را با شوخی می‌پوشانند. بقیه هم فقط لبخندی از سر آشنایی زدند، همان لبخند محجوبی که بین رزمنده‌ها رد و بدل می‌شود وقتی می‌دانند هنوز هزار پرده‌ی نکشیده باقی مانده؛ اما فعلاً همین لحظه، همین خنده، مهم است.

¹. قسم خونین، تعهدی‌ست مقدس؛ عهدی که اگر شکسته شود، تنها یک راه برای پاک کردن ننگش باقی می‌ماند: شکافتن سینه‌ی عهدشکن، و بیرون کشیدن قلبی که جرأت شکستن سوگند را داشت.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_75
پرنس روپرت | 4:24 دقیقه‌ی بامداد
عمارت دراوین، چون کابوس مهندسی شده‌ای از آینده، در دل شب فرو رفته بود و با زوایای تیز و خط‌های شکسته‌اش، بیشتر شبیه تهدیدی معماری بود تا خانه. بنایی که نه برای زیستن، که برای نظارت ساخته شده بود؛ برای سلطه.
سطح مشکی و براق سازه‌ی لوزی شکل بزرگ، زیر باران کم‌رمق شب، مثل بدن مار زخمی می‌درخشید و در دلش نورهایی از جنس نئون‌های یخی می‌دویدند؛ آبی، سرد و دقیق. نورهایی که نه گرما داشتند، نه حیات، فقط هشدار می‌دادند: این‌جا، هیچ چیز منصفانه نیست.
شیشه‌های ترک خورده‌نما، چون پوستِ شکننده‌ی یک مرد یخ‌زده، نور را می‌بلعیدند و با خشمی بی‌صدا بازمی‌تاباندند. خطوط ساختمان، آن‌چنان با نظم و جنون در هم تنیده شده بود که انگار از دل انفجاری هندسی سر برآورده است، انفجاری بی‌احساس، بی‌رحم و البته، بی‌نقص.
خودرویش در جلوی ساختمان ایستاد؛ مشکی، کشیده، با سطحی براق و بدنی که نور را نمی‌گرفت، فقط در خود حل می‌کرد. گویی این خودرو نه وسیله، که سایه‌ی خود دراوین بود؛ بی‌صدا، بی‌احساس، و در حال کمین.
مسیر ورودی، با نوری کم‌رنگ و طلایی، نه دعوت کننده، که مثل رد خون در مه، هر فردی را به درون می‌کشید. پیچ و خم‌هایش چنان طراحی شده و خاموش بودند که انگار هر قدم، تصمیمی برگشت ناپذیر بود.
این‌جا، خانه نبود. این‌جا، سکوت هم قانونی داشت. در مرکز این ساختار، مردی بود که با کم‌ترین واژه‌ها، جهان را تغییر می‌داد.
دراوین، بی‌صدا وارد خانه شد. نه درب صدا داد، نه گام‌هایش؛ فقط سکوتی غلیظ، همراهش خزید توی عمارت. صدای بسته شدن درب، آرام و سنگین، همچون نقطه گذاری آخر جمله‌ بود.
هودی تیره‌اش را، بی‌آن که نگاهی بچرخاند، روی دستان پیشخدمتی انداخت که از پیش، با دست‌هایی به هم چسبیده، ایستاده بود؛ مثل سایه‌ای تعلیم دیده، آماده‌ی دریافت فرمان.
- ماشین رو بذار پارکینگ. من باید بخوابم.
صدایش، مثل بُرش آرام چاقو روی فلز سدیم بود؛ بدون خشم، بی‌نوسان، اما از جنسی که نه درخواست بود، نه حتی دستور؛ بیشتر، اعلام یک واقعیت بود سرد، قطعی، و بی‌نیاز از تکرار.
- امم... قربان من کار با کانسپت لادا رو بلد نیستم!
- کانسپت نیست؛ مازراتیه.
پیش‌خدمت با خیال آسوده اندکی خم شد، با وقاری تمرین شده، انگار سال‌هاست همین لحظه را تکرار می‌کند.
- و قربان... پدرتون اومدن و منتظرتون هستن.
مکث کرد، کوتاه و حساب شده؛ نه آن‌قدر که اضطراب بیاورد، نه آن‌قدر که بی‌اهمیت جلوه کند. تنها چیزی لرزید، خیلی آرام، پشت قرنیه‌ی دراوین؛ مثل رد نور لرزان فانوس بر سطح نفت‌زده‌ی آب.
اما چهره‌اش؟ هنوز همان پیکره‌ی ساکت و درخشان از جنس اقتدار و سایه بود. بی‌کلام، با اشاره‌ای آرام، پیش‌خدمت را مرخص کرد و از راهروی مرمرین گذشت؛ جایی که نوار باریک نور نئون آبی، با خونسردی بیمارگونه‌ای بر لبه‌ی سنگ‌ها می‌دوید.
وقتی به آستانه‌ی نشیمن رسید، ایستاد. پاهایش تکان نخوردند، اما نگاهش لغزید به درون اتاقی که در سکون تاریکش، مردی ایستاده بود. قامتش هنوز بلند، اما سنگینی عصا و انحنای اندک شانه‌ها، می‌گفت که زمان حتی پادشاهان را آرام می‌جود. پشتش به او بود، اما آگاه؛ مثل همیشه.
- مهمونی خوش گذشت، دراوین؟
صدای مرد، شبیه به ورق خوردن آهسته‌ی کتابی خاک گرفته در کتابخانه‌ای متروک بود؛ سنگین، خشک، و پر از واژه‌های ناتمام.
- به ساعت نگاه کردی؟ چهار و نیمه شبه و تازه از راه رسیدی؛ مطمئنم تا این ساعت او‌ن‌جا نبودی!
دراوین هیچ نگفت. فقط بی‌حرکت ایستاد. با دستانی در جیب‌های شلوارش، و نگاهی آرام و بی‌شتاب که از پشت پلک‌ها، مرد مقابلش را می‌درید و باز می‌بست. سکوتی میانشان نشست؛ از آن سکوت‌هایی که بین دو صخره جا خوش می‌کند.
لحظه‌ای گذشت. بعد، بی‌آن که تغییری در حالتش ایجاد شود، صدایش را بیرون داد؛ صدایی که در ظاهر ملایم بود، اما چیزی در بافتش تیز می‌برید.
- وقتی هیچ‌کس منتظرم نیست، چرا باید به ساعت اهمیت بدم؟
در آن واژه‌ها، زخمی قدیمی فاش می‌شد. نه بلند، نه رو، بلکه مثل شیار باریکی در سنگ، که فقط کسی با چشم تمرین دیده می‌بیند؛ و پدرش، چشم تمرین دیده‌ای داشت.
مالریک چرخید. بی‌صدا، اما با وزنی سنگین؛ مثل برگشتن فصل، نه یک انسان. عصایش را کمی محکم‌تر از قبل بر زمین کوبید. صدا، کوتاه بود اما خشک، مثل شکستن استخوانی قدیمی زیر پاشنه‌ی چکمه‌ای سنگین.
- قبلاً درمورد دلیلی که مجبوریم از هم جدا زندگی کنیم بحث کردیم دراوین!
لحنش آرام بود، بی‌فریاد، اما با تشر، در خونسردی‌اش، خط برنده‌ای کشیده شده بود؛ از آن دست لحن‌هایی که اگر درست نشنوی، نمی‌فهمی از کجا ضربه خوردی.
دراوین، با حرکتی خسته و بی‌اعتنا، جلو آمد. گام‌هایش نه کند بود و نه سریع، فقط انگار دیگر هیچ شتابی برای بودن در این خانه نداشت. روی مبل بلند و مجلل نشست؛ مبل سلطنتی‌اش، همان که از کودکی می‌دانست نشستن روی این‌چنین از مبل‌ها یعنی پُست، یعنی قدرت، یعنی تملک بر قدرت. دست راستش را مثل امضایی خاموش، بر دسته‌ی مبل گذاشت. دست دیگرش، بی‌صدا روی پیشانی‌اش نشست، انگشتانش به آن فشار آوردند، انگار چیزی را به عقب می‌راند.
- این موضوع اصلاً اهمیتی برام نداره.
صدایش، آرام اما کوبنده بود. حرف‌ها نمی‌لغزیدند، بلکه فرود می‌آمدند، مثل سنگ‌هایی از فراز کوه.
- منظورم دقیقاً همون چیزی بود که گفتم، پدر.
سرش را بالا آورد. نگاهش را دوخت به چشمان مالریک. در آن چشم‌ها، خستگی نبود؛ فقط اعلان یک جنگ قدیمی بود که هر دوشان سال‌هاست وانمود می‌کنند فراموشش کرده‌اند.
- شانس آوردی اومدم یه چیزی بردارم.
مکثی کوتاه کرد، سپس با نیشخندی بی‌جان و خشکی تلخی در صدایش ادامه داد:
- وگرنه نمیومدم خونه.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_76
مالریک، با وقاری سنگین و خاموش، کنج مبل سلطنتی، رو به روی پسرش نشست. دسته‌ی صیقلی‌اش را با انگشتانی خشک لمس کرد و بی‌صدا نگاهی به نیم‌رخ پسرش انداخت؛ نیم‌رخ سرد و خاموشِ دراوین. لحنش آرام بود، اما زیر پوستِ واژه‌ها، چیزی شبیه اضطراب می‌خزید.
- مأموریت که سایلاس¹ بهت سپرده هنوز تموم نشده؟
دراوین پلک زد، بی‌شتاب؛ نگاهش را از نقطه‌ای نا معلوم برید و روی پدر نشست. تُن صدایش همان بود، بی‌حرارت و بی‌تغییر.
- نه، هنوز خیلی مونده.
سکوتی کوتاه، میان آن‌ها نشست، بعد مالریک آهی کشید؛ آهی که شبیه ناله‌ای خفه، در تار و پود فضا پیچید.
- فکر می‌کنم داره ازت سوء‌استفاده می‌کنه... .
نگاهش پایین افتاد. انگار واژه‌ها را از میان غبار سنگین روی دلش به بیرون می‌کشید.
- تو پسر منی، اما حتی نمی‌دونم وقتی خونه نیستی، کجا میری. نمی‌دونم مشغول چه کاری هستی و حتی نمی‌دونم اون مأموریت لعنتی چیه.
سکوت دراوین، چیزی در خود داشت، نه قهر بود و نه انکار؛ فقط سکوت بود و آن سوی نگاه یخ‌زده‌اش، دنیایی بود که حتی پدرش هم اجازه‌ی ورود به آن را نداشت.
دراوین نفسش را عمیق و سنگین بیرون داد، طوری که انگار می‌خواست چیزی را از اعماق سینه‌اش بیرون بکشد. نگاهش برای لحظه‌ای تیره شد.
- در موردش این‌طور حرف نزن، پدر!
صدایش لبه‌دار بود، اما هنوز کنترل شده.
- درسته که هیچ‌کس از وجودش خبر نداره، اما واقعیت اینه که... اون رئیس توئه، و من مجبورم هر دستوری که میده رو اجرا کنم.
با گفتن سخن پایانی، خواست برخیزد، تنش را به جلو خم کرد اما پیش از آن که بلند شود، دست پدرش روی رانش نشست. لمس مالریک سنگین بود؛ سنگینیِ التماس و یا شاید ترس.
- صبر کن!
صدایش آرام‌تر از قبل بود، نرم‌تر، اما در عمقش دردی شنا می‌کرد. نگاهش در چشمان پسرش گره خورد.
- دلیل اومدن من به این‌جا اون نیست، رز سیاهه. امشب چطور پیش رفت؟
دراوین مکثی کرد. بعد آرام، مثل کسی که خودش را در دل شب رها کند، دوباره بر پشتی مبل لم داد.
- خوب و بی‌نقص. دقیقاً همون‌طوری که می‌خواستم.
مالریک لحظه‌ای نفس در سینه‌اش حبس کرد و منتظر توضیح پسرش ماند.
- خب؟ بهم بگو.
دراوین دست راستش را بالا آورد، انگشتان کشیده‌اش لای تارهای مو فرو رفتند و آن‌ها را از صورتش کنار زدند. حرکتی نرم، اما پرقدرت؛ شبیه پرده برداری از چهره‌ای که چیزی برای پنهان کردن ندارد. نگاهش به نقطه‌ای دور فرو رفت، و تُن صدایش، آهسته و تلخ بود.
- رز سیاه؛ کاملاً برازنده‌شه.
مکث کرد. لبخندی که معلوم نبود تحسین است یا تهدید، بر گوشه‌ی لبش نشست. لحظه‌ای چشمانش باریک شدند.
- خیلی زیباتر و فریبنده‌تر از عکس‌هاشه و بی‌نهایت قدرتمنده.
چشمانی که دیده بود، چیزی را در خود داشتند که نمیشد نادیده گرفت. چیزی خطرناک، اما وسوسه‌انگیز. نفسش را آرام، اما با زخمی عمیق در سینه فرو داد. سرمایی ناپیدا بر شانه‌هایش خزید و سایه‌ای سنگین در چشمانش نشست. صدایش آرام بود؛ آمیخته با لرزی از یادآوری.
- طلسم رو نوشیدم و بعد، بهش نزدیک شدم.
کف دست‌هایش را آرام بالا آورد. نگاهش، بی‌هیاهو روی خطوط انگشتانش می‌لغزید؛ گویی هنوز رد حرارتی ناشناس آن‌جا مانده بود.
ـ در آغوشش گرفتم، فقط برای این که بفهمم... بفهمم اون کریستال² لعنتی، چقد قدرت داره.
لحظه‌ای مکث کرد. چیزی در درونش جابه‌جا شد. آرام، آهسته، سر برداشت. برای نخستین بار، هیجان از پشت ماسک سردش عبور کرد و به پدرش نزدیک شد.
- باورت نمیشه، پدر!
صدایش پایین‌تر آمد، حالا چیزی میان خشوع و وحشت در آن طنین انداخته بود.
- از هر ققنوسی که تاحالا دیده بودم قوی‌تر بود، انگار امواج قدرتش بهم ضربه وارد می‌کرد، دیده نمی‌شد اما احساس، چرا... .
مچ دست پدرش را آرام فشرد. عضلات آرواره‌اش لحظه‌ای لرزیدند. نگاهش لغزید، به سوی فاصله‌ای که میان خود و حقیقت حس می‌کرد.
- حالا می‌فهمم؛ اون این‌طوری روی اطرافیانش اثر می‌ذاره.
در کسری از ثانیه پلک‌هایش آهسته بر هم نشستند و دوباره گشوده شدند، صدایش به زحمت از میان تاریکی نگاهش می‌گذشت.
- موج کریستالش خیلی گسترده‌ست و هر چیزی رو در شعاع چند متری خودش تحت تأثیر قرار میده. انگار اراده‌ت رو ازت می‌گیره.
سکوتی سرد میان او و مالریک که تا آن لحظه فقط شنونده بود، نشست؛ سنگین، بُرنده، و لبریز از چیزی که نه در کلمات، که در نفس‌ها جریان داشت، مثل سایه‌ای که می‌دانست دیر یا زود، روی سرشان خواهد افتاد.

¹. Silas.
². کریستال ققنوس: قدرت فیزیکی هر ققنوس از کریستال درونش سر چشمه می‌گیرد و قدرت کریستال وابسته به قدرت ذهنی، بدنی، روحی ققنوس و همچنین وابسته به نوع ققنوس (بنیادین، فرعی، آگناریا) است و طول موج‌های مختلفی از انرژی ساطع می‌کند، درست مثل طول موج صدا و یا نور که در اثر یک رویداد، بسته به قدرت آن‌ها، شعاعی از اطراف خود را در بر می‌گیرند و اثر می‌گذارند؛ اما با چشم غیر مسلح قابل دیدن نیستند. در نتیجه هرچه کریستال درونی ققنوس که در جناغ سینه آن واقع شده است قوی‌تر باشد، آن ققنوس قدرتمند‌تر است.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_77
مالریک لحظه‌ای ساکت ماند. فکر در چشمانش چرخ میزد و سکوتش نه از تردید، که از سنگین کشفی ناگهانی بود. سپس آهسته، در همان حالتی که نگاهش در جایی دور گره خورده بود، لب به سخن گشود؛ صدایش خش‌دار و عبوس، مثل سنگی که بر صخره‌ای ترک خورده کشیده شود:
- نه... نه، این سطح از قدرت طبیعی نیست. یه چیزی این وسط داره اشتباه جلو میره.
لحظه‌ای بعد، با حرکتی ناگهانی، سرش را بالا آورد. صدای سقوط عصا بر کف مرمرین، مثل ناقوسی در سکوت طنین انداخت. دستانش، محکم روی شانه‌های دراوین نشستند؛ چنگی اضطراب‌آلود که در تضاد با غرور همیشگی‌اش بود.
- مهم نیست راز قدرتش چیه، مهم اینه که در جناح ما نیست.
صدایش پایین آمد، اما لحنش حالا حکم می‌داد، نه خواهش.
- متقاعدش کن بیاد این طرف و اگه نشد... حذفش کن، دراوین.
در سکوتی گذرا، نگاه پدر و پسر درون هم قفل شد. چهره‌ی دراوین، همچون همیشه بی‌حس و ساکت بود، اما در عمق وجودش چیزی لرزید؛ چیزی که مثل موجی گذرا، حتی مجال ظهور کامل نیافت.
کشتن رز؟ نه... حتی یک بار هم به این فکر نکرده بود. هرگز فکر نکرده بود! در ذهنش چیزی فریاد زد، شاید بیشتر برای توجیه: «نه، من فقط زیادی در مجاورت امواج کریستالش بودم. فقط همینه. قطعاً همینه.»
چشمانش آرام گرفتند. نفسش نرم شد و سایه‌ی اندیشه‌های قبلی، با یک پلک زدن محو گشتند. چهره‌اش، خونسردی مرموز همیشگی را بازیافت. سرش را مطمئن و بی‌درنگ تکان داد:
- قطعاً همین کار رو می‌کنم.
مالریک، حالا که اطمینان را در لحن پسرش شنیده بود، نفسی آسوده بیرون داد. لبخند کم‌رنگی، از همان لبخندهایی که بیشتر نقش محافظه کاری داشت تا رضایت، بر لب نشاند. عصایش را از روی زمین برداشت، از نشیمن خارج شد و چند قدم آرام به سوی درب برداشت و درست زمانی که دستگیره را لمس کرد، مکثی کوتاه کرد. پشت به دراوین، بی‌آن که برگردد، گفت:
- حواست باشه، حتی اگه اون فقط یه ققنوس رعد باشه، یعنی در رتبه‌ی دوم سلسله مراتب قدرته¹، پسرم.
سپس بی‌هیچ کلمه‌ی دیگری، بی‌آن که حتی برای لحظه‌ای بازگردد یا مکثی در گام‌هایش بیفتد، از خانه خارج شد. در سکوتی خشک و قطعی، درب را پشت سرش با صدایی سنگین بست؛ صدایی که نه از عصبانیت، که از تصمیمی برگشت ناپذیر حکایت داشت.
***
پرنس روپرت | همان شب؛ 3:23 بامداد

آزراء خسته، پلک‌هایش را با بی‌حوصلگی مالید و خمیازه‌ای بلند و کش‌دار کشید؛ آن‌چنان که گویی تمام تنش، زیر بار خستگی فرو می‌ریخت. چهره‌اش رنگ خواب داشت، آن‌قدر بی‌رمق که انگار هر لحظه ممکن بود پشت پلک‌های نیمه بازش فرو برود.
آدلارد، لحظه‌ای نگاه کوتاهی به او انداخت. اما آن نگاه، کوتاه نماند؛ در ذهنش، واژه‌هایی که از لب‌های او شنیده بود، چون پژواک‌هایی سمج تکرار می‌شدند. «آره، لمسم کرد... دستم رو بوسید... همین الان هم انگار احساسش کردم.» اخمی آهسته میان ابروهایش جا خوش کرده بود، گویی چیزی در درونش قلقلک گرفته، چیزی میان هشیاری و شک.
بی‌کلام، فرمان را به آرامی چرخاند. ماشین، بی‌صدا خیابان باریکی را پیچید و با نرمی خزنده‌وار، به خانه‌ی آندریاس نزدیک‌تر شد؛ خیلی نزدیک. نفسِ آدلارد عمیق‌تر از همیشه در سینه نشست... بر خلاف گذشته چیزی در او آرام نبود.
- چرا اجازه دادی دراوین اون‌قدر بهت نزدیک بشه؟
لحنش نرم نبود؛ مثل یک مرد حسود، مثل کسی که بخواهد مالک چیزی باشد. جمله‌اش از میان دندان‌هایی که ناخودآگاه روی هم فشرده شده بودند، بیرون جهید؛ لجباز، کمی خشن و بیش از حد صادق. برای پس گرفتنش؟ خیلی دیر شده بود.
آزراء، با تعجبی که میان پلک‌های افتاده‌ی خواب‌آلودش موج میزد، به سویش برگشت. سرش را کمی کج کرد و چند بار پلک زد؛ مثل کسی که مطمئن نیست آن‌چه شنیده را درست شنیده باشد. سپس آرام، دوباره نگاهش را به روبه‌رو دوخت.
- داشتم به حرف‌هاش فکر می‌کردم، حواسم نبود داره چیکار می‌کنه. اهمیتی نداره اصلاً!
آدلارد، آخرین خیابان را هم پیچید؛ اما این بار فرمان را تندتر چرخاند، طوری که ماشین کمی به لبه‌ی خیابان نزدیک شد. عضلات فکش از خشم سفت و منقبض شده بودند، با صدایی بم‌تر از همیشه در گلو غرید:
- معلومه که اهمیت داره!

¹. سلسله مراتب قدرت در میان ققنوس‌ها چنین است: در صدر، آگناریا یا همان ققنوس آتش قرار دارد؛ یگانه و بی‌همتا. پس از او، ققنوس‌های بنیادین جای می‌گیرند( رعد، طبیعت و یخ) که هر یک تجلی عنصری ویژه و حیاتی هستند. در پایین‌ترین مرتبه، ققنوس‌های فرعی قرار دارند؛ چون طغیانگران، ذهن‌خوان‌ها، سایه‌نوردان و دیگرانی که قدرتشان از تبار اصلی منشعب شده است.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_78
سکوت، همچون پتویی سنگین از مه، میانشان افتاده بود. هوا بوی آهن زنگ زده می‌داد، و سرمای نیمه شب مارس، با پنجه‌هایی نامرئی از لای درز پنجره‌ی خودرو به جانشان خزیده بود. مازراتی با فریادی خفه ایستاد؛ درست مقابل درب عظیم و سرد خانه‌ی آندریاس. آزراء بی‌آن که نگاهش کند، با صدای آرام و خسته‌ای گفت:
- ممنون.
و بی‌درنگ پیاده شد. دامن بلندش را در میان انگشتان سرد و ناآرامش پیچیده بود، گویی می‌خواست چیزی را در مشت نگه دارد که در حال فرار است. دهانش هنوز برای صدا زدن لوگان باز نشده بود که درب خودرو با ضربی تند باز شد.
- رز، صبر کن!
صدایش، مثل شکستگی‌ای ناگهانی در سکوت شب افتاد. آزراء ایستاد و دامنش را رها کرد، انگار حتی انگشتانش خسته‌تر از آن بودند که مقاومت کنند. آرام چرخید، با وقاری که همیشه در طوفان هم حفظ می‌کرد، به سویش برگشت و مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
- آدلارد... نمی‌خوای بگی چرا عصبی هستی؟ چرا این‌قدر دلخوری؟
آدلارد چیزی نگفت، تنها لبخندی به لب آورد؛ مصنوعی، سرد، و بیشتر شبیه یک ماسک تا نشانی از آرامش. دستی بالا برد و گردنش را آرام مالید، آن‌چنان که انگار خشم از ریشه‌ی همان مهره‌ها فوران کرده بود. بعد، بی‌هیچ شتابی چند قدم جلو آمد و در چند سانتی‌متری‌اش ایستاد.
- کی گفته من ناراحتم؟ یا عصبی‌ام؟
آزراء نیشخندی زد. نه از سر دلخوشی، بلکه از طعنه. صدای خنده‌اش تلخ بود، مثل صدای شکستن یخ زیر پا.
- آدلاردِ عصبی من رو آزراء صدا نمیزنه، بلکه میگه رز!
سکوت کرد، قدمی نزدیک‌تر رفت و با صدایی پایین‌تر زمزمه کرد:
- دلیلش رو بگو؟ می‌خوام بشنوم.
سکوت، همچون غباری نامرئی، میانشان چرخید و نشست. صدای نفس‌های عصبی آدلارد، کمی سنگین‌تر از لحظاتی پیش، در دل شب طنین انداخت. چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ نرمی زهرآلودی که جای خود را به خشمی عمیق و بی‌صدا داد. چشم‌هایش بی‌مقدمه، روی دستان آزراء قفل شدند و لحظه‌ای بعد، انگار زمان زیر پایش لغزید. با صدایی زمخت، بی‌هیچ مقدمه‌ای، میان فضای مه‌آلود و اندوه بار شب گفت:
- کدوم دستت رو بوسید؟
لحنش همچون تیغه‌ای سرد بود؛ نه از خشم، بلکه از زخمی که نفس می‌کشید. آزراء از جا پرید، نه به‌خاطر سوال، بلکه به‌خاطر نحوه‌ی پرتاب شدنش در صورتش. چشم‌هایش باریک شدند، گامی جلو گذاشت، به حریم او نزدیک‌تر شد و صدایی که در آن خشم فروخورده‌ای می‌جوشید، بیرون ریخت:
- چرا بیخیال اون عوضی نمیشی؟
اما آدلارد، درست مثل صخره‌ای میان طوفان، ذره‌ای عقب نرفت. نگاهش سایه انداخت، و صدایش این بار زمزمه‌ای ترسناک بود؛ زخمی، آرام، اما از جنسی که لرز می‌انداخت.
- پرسیدم... کدوم دستت؟
لحظه‌ای مکث کرد، نگاه آزراء برای چند ثانیه سُرید. نه از ترس، بلکه از چیزی عمیق‌تر: حیرت. این مرد، همان آدلارد همیشه نبود. چیزی در او شکسته بود، ترک برداشته بود و از آن ترک، احساسی می‌تراوید که با واژه نمی‌شد نوشت.
با حرکتی کند و بی‌حوصله، انگار که خسته‌تر از آن باشد که درگیر توضیح شود، دست راستش را بالا آورد.
- این. خب که چی؟
پاسخی نشنید، بلکه فقط حرکتی دید. آدلارد جلو آمد، بی‌صدا و بی‌هشدار. دستانش، در حرکتی آرام اما قطعی، دور مچ او حلقه زدند. نه به تندی، نه به نرمی اغواگرانه، بلکه با احترامی عجیب. چشمانش لحظه‌ای روی پوست سفیدش نشستند؛ جایی که خاطره‌ای ناخواسته، مثل لکه‌ای تاریک، نشسته بود.
و بعد، شستش آرام روی آن نقطه کشیده شد. مثل کسی که ردِ زخمی قدیمی را با انگشت می‌سنجد و بی‌آن که کلمه‌ای میانشان رد و بدل شود، سرش را خم کرد.
بوسه‌ای آرام، صامت و بی‌ادعا نشاند، درست بر همان جای بوسه‌ی دراوین. نه از سر میل، نه برای تصاحب، بلکه همچون تطهیری خاموش؛ گویی می‌خواست خاطره‌ای را بسوزاند، ردی را پاک کند و یا شاید فقط به او بگوید: «نمی‌خواهم جای آن بوسه آن‌جا بماند.»
سکوت... سکوت، چون دیواری بلورین میانشان ایستاد. این‌قدر ضخیم که نه می‌شکست، و نه ترک برمی‌داشت. ایستاد تا اثبات کند گاهی عمیق‌ترین واژه‌ها، هرگز گفته نمی‌شوند.
 
بالا پایین