xentr_guest_message_title انجمن نویسندگی روح‌واژه

xentr_guest_message_description

در حال تایپ رمان ققنوس آتش| Lunika کاربر انجمن روح واژه

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_39
همان لحظه بود که آزراء، در سکوتی مه‌آلود، با لیوانی در دست، از آشپزخانه بازگشت. قدم‌هایش بی‌صدا، اما محکم بود؛ انگار هر گام، دلیلی داشت. بدون آن که نگاهی به کسی بیندازد، آرام روی همان مبل تک نفره نشست و لیوان آب را به سوی آدلارد دراز کرد.
آدلارد کمی نگاهش کرد. لیوان را گرفت و محتویاتش را نوشید. حس کرد میان گرمای ناپایدار دست آزراء، چیزی پنهان بود. «ممکنه دوباره تب کرده باشه؟ نه! حالتش به کسی که تب داره نمی‌خوره. اما دستش گر‌م‌تر از حد معمول بود.»
نیلی، که سکوتش زیر سنگینی فضا خم شده بود، لبخندی غم‌زده زد. سرش را پایین انداخت، گویی می‌خواست خودش را در سایه‌ی خاطرات پنهان کند، اما صدايش، آرام و شکسته، میان اتاق پیچید:
- زمانی که تو یتیم خونه بودیم... این‌قدر بهم وابسته شده بودی که اجازه نمی‌دادی هیچ‌کس جز من کنارت باشه.
مکث کرد، انگار جمله‌اش راه تنفس را بسته باشد. سپس سر بلند کرد. نگاهش، لبالب از اشکی بود که لبه‌ی پلک‌ها ایستاده بود، آماده‌ی شکستن، اما او هنوز سعی می‌کرد حفظش کند؛ غرورِ دختری که دیگر آن کودک نیست.
- دلیل پدرت که من رو همراه تو به خونه‌اش آورد هم... همین بود، آزراء. همین وابستگی. تو اون موقع ۳ سالت بود، با این که منم فقط ۷ سالم بود اما تو فکر می‌کردی من مامانتم.
نگاهش به چشم‌های بی‌احساس و سرد آزراء گره خورد؛ چشم‌هایی که حالا دیگر به هیچ‌کس نمی‌چسبیدند، حتی به گذشته.
- اما حالا نگاه کن، حتی بهم اعتماد نداری.
صدایش لرزید، اما نشکست. ته‌مانده‌ی التماس میان واژه‌هایش موج میزد، اما آزراء فقط نگاه می‌کرد. بی‌کلام و بدون پلک زدن. گویی جمله‌ای در دلش تلنبار شده بود که زبانش هنوز جرأت گفتنش را نداشت. یا شاید... دیگر نداشت.
اما با بی‌حوصلگی نگاهش را میان ساموئل و آندریاس جابه‌جا کرد. سرد و بی‌رحم. لحنش محکم بود، بی‌نرمش و بی‌چک و چانه.
- برای یادآوری گذشته‌ی رقت‌انگیزم این جا ننشستم. بذار کار رو برات آسون کنم ساموئل.
ساموئل، بی‌آن که حتی رمقی به صورتش بیاورد، فقط دستش را آرام بالا آورد. با همان خونسردی همیشگی‌اش، انگشتانش را به نشانه‌ی «ادامه بده، من گوش میدم» تکان داد. چشمانش بی‌حرکت بودند، اما درخشان از چیزی ناپیدا.
آزراء لحظه‌ای سکوت کرد. نه از تردید، که برای محکم‌تر فرود آمدن ضربه. بعد، آرام و بریده گفت:
- تمام حقوقم رو می‌خوام. این همه سال برات کار کردم و الان، تمامش رو یه جا می‌خوام.
چشمانش را بست. دستش را میان دو ابرویش گذاشت و با شست، پیشانی‌اش را ماساژ داد؛ سپس، لبخند ترسناکی روی لب‌هایش نشست. نه از جنس رضایت، نه حتی خشم. چیزی در آن لبخند بود که مثل تیغ کند، آهسته اما دردناک، زیر پوست ساموئل را خراش می‌انداخت.
- و از این به بعد، هر ماه بهم حقوق میدی. بدون تأخیر.
مکثی کرد، صدایش کمی پایین‌تر آمد اما ته‌مایه‌ی تهدید در آن ریشه دوانده بود.
- و مهم‌ترین بخش شرطم برای این که توی سازمانت بمونم... اطلاعاته. هر چی که بخوام، درباره‌ی پدر، مادرم و یا هر چیز دیگه‌ای، کامل. بدون سانسور. بدون چون‌وچرا.
صدای آزراء مثل پتکی در سکوت سنگین اتاق فرود آمد. انگار دیگر نه فقط عضوی از آن ها، که حاکم جدید قواعد بود. کسی که حالا با قدرتش شرط می‌گذارد.
ساموئل زل زده بود به او. در نگاهش سایه‌ای از حیرت پنهان شده بود. نه به‌خاطر خواسته‌ها، بلکه به‌خاطر طرز ادای آن‌ها.
«می‌دونستم اون تیر کار دستم داده. شخصیتش قوی‌تر شده، مثل دفعه قبل از رها شدن نمی‌ترسه، ممکنه به‌خاطر آدلارد باشه؟ شاید، اما اون سوختن و برخواستن از خاکسترش هم بی‌تاثیر نبوده. باید قبل از این که نیروهاش فعال بشن همه چیز رو درست کنم.»
ساموئل لبخندی صمیمیِ ساختگی بر لب نشاند. دستش را به آرامی به سمت آزراء دراز کرد، انگار می‌خواست از شکاف عمیق میانشان پلی بزند.
- قبوله.
آزراء نگاهی کوتاه به دست دراز شده‌ی ساموئل انداخت. نه با تردید، نه با دشمنی؛ فقط خالی از هر حسی، خنثی. سپس، بدون فشردن آن دست، از جایش بلند شد.
- خوبه.
آدلارد هم بی‌درنگ پشت سرش برخاست. سکوت سنگینی میان صداهای مبهم اتاق خزید. دست ساموئل همچنان میان هوا معلق ماند، بی‌پاسخ، مثل توافقی نانوشته که فقط مهر خورده باشد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_40
***
قدم‌هایش را تندتر کرد تا فاصله‌ی میانشان را پر کند. کنار آدلارد ایستاد، اما نگاهش را به آسمان دوخت؛ آسمانی که ستاره‌هایش بی‌هراس از ابر و مه، چشمک می‌زدند. با لحنی آرام و کمی خسته روی به آدلارد گفت:
- خوبه که دیگه ابری نیست، فکر کنم زمستون هم از این همه باریدن خسته شده.
آدلارد سر برگرداند و به نیم‌رخ او نگریست. لبخند کمرنگی، شاید بیشتر به نشانه‌ی درک تا خوشی، گوشه‌ی لبش نشست.
- اما هنوزم هوا سرده. تو چرا خونه نموندی؟
آزراء نگاه کوتاهی به او انداخت، سپس دوباره چشم به خیابان‌های پیش‌رو دوخت. صدایش خشک نبود، اما در آن نوعی دل‌زدگی موج میزد.
- اون جا دیگه احساس امنیت نمی‌کنم.
آدلارد سکوت کرد. برای لحظاتی فقط صدای قدم‌هایشان بود و نسیمی سرد که لای تارهای مو می‌دوید. بعد، با نگاهی به روبه‌رو، در همان حال که پا به پای آزراء پیش می‌رفت، آرام گفت:
- هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی معاونمون رو در حال التماس و اشک ریختن ببینم.
حرفش نه طعنه بود، نه دلسوزی؛ بیشتر شبیه به اعترافی بود از جنسی عجیب. انگار هنوز خودش هم از تصویر در ذهنش، خلاص نشده بود.
- منم... تاحالا اون رو این‌قدر ضعیف ندیده بودم.
صدای آزراء آرام و صاف از میان سکوت خیابان بیرون خزید. شبیه جمله‌ای نبود که انتظار پاسخ فوری داشته باشد، بیشتر اعترافی بود که در هوا رها شد.
آدلارد نگاهی به او انداخت، اما هنوز پاسخی پیدا نکرده بود که بوق کش‌دار و آزار دهنده‌ای فضای اطرافشان را شکافت. هر دو با چهره‌های در هم رفته برگشتند.
ماشینی با سرعت و بوق آمد. لوکان، پشت فرمان، با شیطنت پایش را محکم روی ترمز نگه داشت و دستش روی بوق، بی‌هیچ رحمی! رووان هم کنارش با قیافه‌ای که می‌گفت "واقعاً دیوونه‌ای" نشسته بود.
آدلارد عصبی قدم برداشت، دستش را به لبه‌ی کاپوت کوبید و به رووان نعره زد:
- کی گفته ماشین من رو بدی دست این دیوونه؟ می‌دونی چقدر خون ریختم تا این رو بخرم؟!
آزراء خندید. لبخندی کوتاه و بی‌اجبار که بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. نگاهش را به لوکان دوخت که حالا با چشمانی براق و لبخند گشاد، از پنجره خم شده بود و با شور خاص خودش گفت:
- آزراء! امشب شب نشینی داریم، تو هم باید بیای! باشه؟ اگه نیای، قسم می‌خورم آدلارد رو همین‌جا رها می‌کنم!
آن‌قدر تند و بی‌وقفه گفت که آزراء برای فهم کامل جمله‌اش، چند لحظه مکث کرد. صورتش از تعجب به خنده‌ای بی‌صدا چرخید، و چیزی میان کنج لب‌هایش لرزید، شاید اولین نشانه‌ی رهایی، بعد از آن همه تنش.
با لبخندی که هنوز گوشه‌ی نگاهش جا خوش کرده بود، نیم نگاهی به آدلارد انداخت. صدایش آرام اما شیطنت‌آلود بود:
- این کارو نمی‌کنه، مگه نه؟ بگو که ولت نمی‌کنه!
آدلارد لحظه‌ای مکث کرد. چشمانش از لوکان، که هنوز با همان لبخند مضحک منتظر بود، به خیابان خلوت کشیده شد. هیچ ماشین دیگری در رفت‌وآمد نبود. همه چیز ساکت، مگر صدای خنده‌های سرکوب شده‌ی لوکان پشت شیشه.
با همان حالت خونسرد و بی‌حالت، بدون پلک زدن پاسخ داد:
- چرا. دقیقاً همین کارو می‌کنه.
آزراء کوتاه خندید، از آن خنده‌هایی که نمی‌دانی به خاطر شوخی موقعیت است یا غافلگیری‌اش از پاسخ، سپس نگاهش را میان آن‌ها چرخاند؛ از چشمان خندان لوکان، به لبخند نیمه پنهان آدلارد، و بعد به آرامش ساکن در نگاه رووان. گرمایی مبهم در دلش پیچید. شاید... فقط شاید، اگر قرار بود کسی باشد که بتواند او را از این باتلاقِ تلخِ خیانت بیرون بکشد، همین چند نفر بودند. همین پسرهایی که شانه‌هایشان را، بی‌صدا و بی‌منت، زیر بار دردهایش می‌گذاشتند.
از حق نباید گذشت... آدلارد تمام این مدت در کنارش ایستاده بود. حتی چند لحظه پیش، با آن که تنها یک قدم با اخراج شدن فاصله داشت، باز هم طرفِ آزراء را گرفته بود. بی‌چشم داشت.
و آزراء؟ برای اولین بار بعد از مدت‌ها، دلش می‌خواست انتخاب کند... نه با عقلِ زخمی شده، بلکه با دلی که هنوز می‌تپید.
منتظر سخن دیگری نشد. دمش را با فشار بیرون داد، دستی به موهایش کشید که هنوز بوی سرما را در خود داشتند و قدمی به سمت ماشین برداشت. نگاهش را به آدلارد دوخت، نه برای تأیید، برای این که مطمئن شود همراهش می‌آید، هنوز کنار اوست. درب ماشین را باز کرد، لبخند آرامی گوشه‌ی لبش نشست.
- باشه، میام.
صدای شادیِ ناگهانی لوکان در خیابان پیچید. رووان سرش را پایین انداخت و خندید. آدلارد اما فقط با لبخند نگاهش کرد؛ همان‌طور بی‌صدا، با چشمانی که هزار حرف نگفته داشتند.
آزراء نشست، درب را نبست و برای اولین بار در روزهایی که پشت سر گذاشته بود، لحظه‌ای کوتاه، خودش را در امان احساس کرد، از دنیا و از خودش.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_41
***
زمان زیادی نگذشته بود که به خانه‌ی آدلارد رسیدند؛ شب، حالا با خیال آسوده بر شانه‌‌های شهر نشسته بود و ستارگان، یکی‌یکی بر تارک آسمان ظاهر می‌شدند؛ گویی می‌خواستند خاطره‌ای فراموش شده را در نگاه بی‌قرار زمین، زنده نگه دارند.
صدای زنگ آسانسور، با پژواکی کوتاه در لابی پیچید و سکوت شب را شکافت. آزراء، آدلارد، رووان و لوکان وارد شدند؛ اما قبل از آن که درب بسته شود، چند جوان دیگر نیز با صدای خنده و قدم‌هایی بی‌ملاحظه، وارد کابین شدند.
پسرکی با کت چرم قهوه‌ای و موهایی پریشان، به محض دیدن آدلارد، لبخندی گستاخانه بر لب نشاند و در حالی که به وضوح، مستی یا هیجانی خاموش در نگاهش می‌درخشید، با لحنی سبک و شیطنت‌آمیز گفت:
- کلاین، این فرشته‌ی زیبا همراه توئه؟ چون من تاحالا توی این ساختمون ندیدمش.
آدلارد بی‌درنگ، مثل گرگی که حضور غریبه‌ای را در قلمرو خود حس کند، اخم‌هایش را در هم کشید. سکوتی کوتاه میانشان افتاد و در آن لحظه، فقط صدای حرکت آسانسور در شیارهای فلزی به گوش می‌رسید.
سپس، بی‌کلام آزراء را کمی به سوی خود کشید؛ حرکتی بی‌نیاز از توضیح، اما پر از معنا. صدایش آرام و سرد بود، آن‌چنان که گویی با لایه‌ای از برف پوشیده شده باشد.
- آره.
پسرک لحظه‌ای جا خورد، اما چهره‌اش را با لبخند نگه داشت. سرش را کمی کج کرد و بی‌آن که دست از بازی‌اش بردارد، به آزراء چشم دوخت‌.
– اسمتون چیه، پرنسس؟
آزراء، آهسته سر برگرداند و با نگاهی که از جنس سنگ و مه بود، به پسر خیره شد. نه خشم در آن موج میزد، نه تحقیر؛ فقط سکوتی چنان عمیق که نفس را در سینه حبس می‌کرد.
آدلارد لحظه‌ای عقب نکشید. فقط صدایش را پایین‌تر آورد و به همان میزان خطرناک‌تر کرد.
- خانم کلاین هستش!
پسرک، برای لحظه‌ای به تته پته افتاد؛ دستی به پشت گردنش کشید و لبخندش را بلعید. آسانسور بالا می‌رفت و فضا میانشان به مرز خفقان نزدیک می‌شد.
آزراء، بدون آن که نگاهش را بشکند، با همان صدای نرم و آرامی که در لایه‌های پنهانش سوز سرمایی عمیق موج میزد، زمزمه کرد:
- لوسیفر هستم! سؤالی نپرس که جوابش رو دوست نداشته باشی.
دینگ... درب آسانسور با صدایی کوتاه باز شد. آدلارد قدمی به بیرون برداشت و آزراء را با دست گذاشتن دور کمرش با خود همراه کرد؛ همان‌طور که در سکوت، رد نگاه پسرک هنوز پشت سرشان سنگینی می‌کرد.
درست پیش از آن که درب آسانسور بسته شود، صدای کشیده شدن ناگهانی پوستی به گوش رسید. لوکان، با چهره‌ای که دیگر شباهتی به شوخی‌های همیشگی‌اش نداشت، جلو رفت، انگشتانش را بی‌ملاحظه دور گونه‌ی پسرک حلقه کرد و با لحنی که در هر هجا، تهدیدی خاموش اما واقعی می‌جوشید، غرید:
- من روی رفیق‌هام خیلی حساسم، بچه. دور و برش نپلک، اگه به زنده بودن علاقه‌مندی.
چشمان لوکان برق می‌زدند؛ نه از خشمِ نمایشی، که از چیزی پنهان‌تر و عمیق‌تر؛ از نوعی تعهد خاموش که در قلب مردان کهنه‌کار جا خوش می‌کرد.
پسرک، با گونه‌ای کشیده و لبخندی که حالا از روی لب‌هایش گریخته بود، فقط توانست سرش را پایین بیندازد و قدمی به عقب بردارد.
آزراء، لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش روی نیم‌رخ سرد و جدی لوکان ماند. انگار برای نخستین بار او را واقعاً می‌دید؛ نه آن لوکان پرشر و شور و همیشه خندان، بلکه مردی با لایه‌ای تاریک‌تر، جدی‌تر و شاید حتی خطرناک‌تر.
پیش از آن که ذهنش بتواند واکنش نشان دهد، صدای ضامن درب به آرامی چرخید. رووان، آرام و بی‌صدا درب ورودی را باز کرد؛ بدون کلام و بدون ذره‌ای عجله.
یکی‌یکی وارد شدند، مثل شبح‌هایی که به خانه‌ی خود بازمی‌گردند. آخرین نفر آزراء بود، که کفش‌هایش در مرز ورود و تردید مکث کردند، اما سرانجام قدم داخل گذاشت.
فضای خانه هنوز گرم بود، اما هوا بوی تنش و انتظار می‌داد. چراغ‌ها نیمه روشن، پرده‌ها نیمه کشیده، و در گوشه‌ی سالن، سه پسر جوان از جای خود برخاستند؛ کالدر، دارین و کیلن.
دارین که همیشه بر لبش ردی از لبخند بود، این بار با اخم، نگاهی کنجکاو و اندکی موذی، با اشاره‌ای رو به آدلارد گفت:
- آزراء باهاتون نیومد؟
اما با دیدن دخترک، ابروهایش بالا پریدند و چانه‌اش را با تحسین بالا گرفت.
– ایول پسر.
آدلارد کتش را درآورد و بی‌صدا بر پشتی صندلی انداخت و در سکوت، نگاهش را برای لحظه‌ای طولانی‌تر از معمول بر آزراء نگه داشت، اما هیچ نگفت.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_42
***
صدای خنده‌های مقطعی در فضای گرم خانه پیچیده بود؛ نور زرد کم‌رنگ لوسترهای دایره‌ای آویزان شده از سقف روی سطوح چوبی میز ناهارخوری و چهره‌های خسته اما آرامشان افتاده بود و بوی پاستای تازه‌ پخته، هنوز در بینی‌هایشان چرخ میزد.
لوکان، میان ضرب‌آهنگ آرام موسیقی، ناگهان با هیجان خاصی به سمت آزراء خم شد. برق کنجکاوی و شوق در نگاهش شعله می‌کشید.
- بعدش چی گفتی؟ ها؟ تو چی جواب دادی؟
آزراء، که با لذت لقمه‌ی دیگری از پاستای کالدر را می‌جَوید، نگاه کوتاهی به جمع انداخت که منتظر بازگوی ادامه‌ی ماجرا بودند. چشم‌هایش کمی ریز شدند و لبخند بازیگوشانه‌ای روی لب‌هایش خزید. با همان حالت، دستش را بالا آورد و با لحن نمایشی و کمی اغراق شده، ادای خودش را درآورد.
- من گفتم، اگه می‌خواید من تو اون سازمان نکبتی‌تون بمونم، باید هم حقوق بدین، هم اطلاعات. اونم کامل.
لحظه‌ای سکوت افتاد؛ و سپس، ناگهان لوکان از جای خود جهید. صندلی‌اش با صدای خفیفی به عقب رانده شد و خودش با دو دست، با شدتی اغراق‌آمیز برای آزراء کف زد. صدایش، پر از شوقی ناب و تحسینی بی‌واسطه، در فضای خانه پیچید.
- تو واقعاً دختر شجاعی هستی، آزراء. شجاع، سرسخت... و فوق‌العاده قدرتمند!
صداقت در کلماتش چنان بی‌پرده بود که حتی آدلارد هم لحظه‌ای از خوردن پاستا دست کشید؛ تنها با نگاهی آرام و سنگین، نگاهش را به آزراء دوخت.
آزراء، در آن لحظه، لبخند زد؛ لبخندی نه از جنس غرور، که از نوعی پیروزی کوچک و بی‌صدا. گویی بالاخره کسی نه او را به چشم آسیب‌دیده‌ای بی‌پناه، که چون نیرویی زنده و مستقل دیده بود.
لوکان، که هنوز رد هیجان تحسینش بر صورتش نشسته بود، هنگام نشستن روی مبل، بی‌آن که حواسش به نکات پنهان میان آدلارد و آزراء باشد، بی‌اختیار لب گشود؛ جمله‌ای که بیش از آن که رویش فکر شده باشد، ناگهان از دهانش بیرون پرید.
- شاید واسه همینه که آدلارد ازت خوشش... .
اما ضربه‌ای ناگهانی، مانع از تمام شدن جمله‌اش شد. کیلن، که پشت سرش ایستاده بود و فنجان قهوه‌ای نیمه پر در دست داشت، بی‌هیچ اخطار قبلی، کف دستش را با شدتی دقیق و حساب شده، محکم بر ناحیه پس‌سری لوکان کوبید.
- احمق!
صدای ضربه‌ای ناگهانی، بیشتر از خود حرف لوکان توجه همه را جلب کرد.
لوکان با چشمانی گشاد و دهانی نیمه باز، برگشت تا به کیلن نگاه کند، اما چیزی در نگاه آن مرد آرام و همیشه ساکت وجود داشت؛ چیزی شبیه هشدار، شبیه التماسی خاموش برای حفظ چیزی شکننده‌تر از غرور.
آدلارد، دقیقاً در مقابل آزراء، لحظه‌ای مکث کرد. انگار جمله‌ی ناتمام لوکان، چون سنگی به سطح آرام ذهنش پرتاب شده باشد. سرش خم مانده بود، اما نگاهش بی‌اختیار از زیر پلک، سمت آزراء رفت.
دخترک به طرز بامزه‌ای با لپ‌هایی پر از پاستا، با ابروهایی بالا رفته و نگاهش متعجب، بین لوکان و کیلن در رفت‌وآمد بود.
نفسش گرم بود و آرام، اما آدلارد حس می‌کرد اگر لب بگشاید، اگر چیزی بپرسد، دنیا کمی به لرزه خواهد افتاد. پس سکوت کرد. سرش را پایین انداخت، انگار اتفاقی نیفتاده، و بی‌آن که نگاهش را از بشقاب پاستا بگیرد، چنگالش را به آرامی درون لقمه‌‌ی دیگری چرخاند.
هیچ‌کس چیزی نگفت. اما آن جمله‌ی ناتمام، همان‌جا ماند؛ در هوا، میان نگاه‌ها، میان سکوتی که حالا نه از آرامش، که از راز بود. رازهایی که وقتی لب به سخن نمی‌گشایند، سنگین‌تر نفس می‌کشند.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_43
دارین با خنده‌ای گرم از جای خود برخاست؛ خنده‌ای که گرچه بر لب‌هایش نشسته بود، اما چشم‌هایش چیزی میان اظطراب و اشتیاق را پنهان می‌کردند.
دست‌هایش را با اغراق به هم کوبید، انگار می‌خواست حال و هوای سنگینِ چند ثانیه‌ی گذشته را از اتاق بزداید.
- خب بچه‌ها، من میرم میز خوراکی و بازی رو بچینم. شما هم تا من همه چیز رو آماده می‌کنم شام‌تون رو تموم کنید و بیاید، باشه؟
صدایش با شادمانی خاصی در فضا پیچید و در همان حال که به سمت آشپزخانه می‌رفت، دستی برایشان تکان داد، بی‌آن که منتظر پاسخ بماند.
آزراء، بدون آن که شتابی در حرکتش باشد، لقمه‌ی آخر پاستای کره‌ای را قورت داد. دستمال پارچه‌ای لطیفی را که در کنارش قرار داشت، با دقت میان انگشتان ظریفش گرفت و آن را آرام بر لب‌هایش کشید، انگار نه انگار که در میان جمعی پرانرژی نشسته.
نگاهش را به سمت آدلارد چرخاند و با لحنی که میان خونسردی و کنجکاوی بازی می‌کرد، گفت:
- این بساط تا کی قراره ادامه داشته باشه؟ کل شب رو بازی می‌کنید؟ یا کار دیگه‌ای هم انجام می‌دید؟
آدلارد، با همان خونسردی همیشه‌اش، لیوان شیشه‌ای را برداشت. جرعه‌ای از آب خنک نوشید، بعد بشقابش را به نرمی به سمت جلو هل داد.
– تا دم صبح. بعدش هم همون جا ولو میشیم، یکی روی مبل، یکی روی فرش... یه چرتی می‌زنیم و صبح می‌ریم سرکار!
لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لب‌هایش نشست؛ چیزی میان خستگی و عادت. لوکان، با هیجانی کودکانه که هیچ‌گاه موفق به پنهان کردنش نمی‌شد، دست آزراء را چنگ زد و محکم او را از جا بلند کرد.
- بازی هم بلدی یا فقط بلدی خوب بکشی؟
آزراء هنوز جره‌ی آخر آب درون لیوان را کامل فرو نداده بود که مجبور شد بایستد و تعادلش را بازیابد. لبخندی روی لب‌هایش نشست اما پیش از آن که چیزی بگوید، صدای تق خفه‌ای در فضا پیچید.
لوکان با صورتی درهم، چرخید و نگاهش را به کیلن دوخت و عصبانیتی ساختگی در صدایش پیچید.
- این بار دیگه چرا زدی؟!
کیلن، با نگاهی خنثی، با اشاره‌ای گذرا، نگاهش را به سمت آدلارد چرخاند.
- چون اذیتش می‌کنی، اونم جلوی کسی که بهتره اذیتش نکنی.
لوکان نگاهی به آدلارد انداخت؛ همان مرد ساکتی که حالا با آرنج به صندلی تکیه داده بود، لیوان نیمه خالی‌اش را در دست داشت، و گرچه مستقیم نگاه نمی‌کرد، اما سایه‌ای از تمرکز روی آزراء از چشمانش می‌بارید. لوکان زیر لب خندید و دست آزراء را رها نمود.
- باشه بابا، حساس نشین... یه ذره شوخی کردن از دستم در رفت.
آزراء اما، با نگاهی پر از تعجب و لبخندی کم‌رنگ، میان نگاه‌هایشان ایستاده بود. هیچ‌کس چیزی نگفته بود، اما خیلی چیزها گفته شده بود.
کیلن و لوکان، پس از رد و بدل کردن آخرین نگاه‌های معنادارشان، با همان شور و سرزندگی همیشگی، از آشپزخانه بیرون رفتند. رد صدای خنده‌ی خفه‌ی لوکان هنوز در هوا موج داشت که آدلارد آرام از جایش برخاست؛ حرکتی بی‌صدا و مسلط، مثل شکارگری که حتی هنگام راه رفتن هم مراقب سایه‌اش است.
نیم نگاهی کوتاه به آزراء انداخت. لبخند مرموز و بازیگوشی، گوشه‌ی لبانش نشست. با همان صدای همیشه خونسرد، قدمی به جلو برداشت و دستش را کمی جلو آورد تا آزراء را به سمت نشیمن هدایت کند.
- بازی هم بلدی... یا فقط توی مأموریت مهارت داری؟
آزراء، چند لحظه با چشمانی تنگ شده نگاهش کرد. انگار دنبال رد نیشی در جمله‌اش می‌گشت، اما چیزی جز بازی با کلمات در نگاه آن مرد نبود؛ یا شاید... کمی کنجکاوی پنهان.
لبخند سرد و سبکی زد. لبخندی که انگار می‌گفت: تو بازی رو بلد نیستی، آدلارد. اما من؟ من با تمام وجود تو بازی کرده‌ام... .
اما آزراء، بی‌آن که بگذارد فضای سکوت، پاسخ را از لب‌هایش برباید، با وقاری در عین طنازی، کنار او قدم برداشت. نگاهی از زیر چشمانش به آدلارد انداخت؛ نگاه یک بازیگر حرفه‌ای، درست پیش از آغاز صحنه‌ای که قرار است نقش اولش را بدرخشد.
- بلد نیستم... اما به نفعته که یادم ندی.
آدلارد لحظه‌ای مکث کرد. صدای قدم‌هایشان روی پارکت‌ها، در هیاهوی خانه به گوش نمی‌رسید. لبخندی موذیانه، درست مثل برق یک خنجر تیز، روی لبانش نشست.
- چرا اون وقت؟
درست همان لحظه، به مبل‌ها رسیدند. آدلارد بی‌هیچ حرف اضافه‌ای نشست و آزراء هم بی‌درنگ کنار او جای گرفت. آرام سر چرخاند، به گونه‌ای که تنها آدلارد صدایش را بشنود.
- چون من به خودم سخت می‌گیرم. توی هر کاری باید بهترین باشم.
جمله‌ی ساده‌ای بود، اما در لحنی که گفت، غرور پنهانی وجود داشت از جنسی آتشین؛ غروری که ته‌مایه‌ی رقابت و چالشی دل‌فریب را در خود جای داده بود.
آدلارد، بدون آن که نگاهش را بدزدد، لحظه‌ای پلک نزد. انگار این جمله، چیزی را درونش قلقلک داده باشد؛ چیزی میان تحسین، رغبت... و خطر.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_44
نور لامپ‌های شهری، در پس پرده‌های نیمه کشیده خانه، به سختی نفس می‌کشید. دارین با حرکتی آرام، پرده‌ها را تا انتها پایین کشید و نور را در میان تاریکیِ نرم و سنگینی رها کرد که حالا بر فضای اتاق سایه انداخته بود. در گوشه‌ای، لوکان با دستانی که به نشانه‌ی تأمل روی چانه‌اش گره خورده بودند، چون مجسمه‌ای درگیر با حافظه‌ای پیچیده، در سکوت ایستاد.
سپس با مکثی کوتاه و صدایی که خراش خفیفی از خستگی در آن موج میزد، گفت:
- خب شروع کنیم. بازی دو حقیقت و یک دروغ. اولین نفر خودمم.
نگاهش میان جمع چرخید، اما بیشتر از همه بر آدلارد ماند. لب‌هایش خم به نیشخندی کم رنگ دادند که چیزی میان جدیت و بازیگوشی در آن نهفته بود.
- هرکس ببازه، باید به یه سؤال جواب بده. بی‌حاشیه رفتن و بدون دروغ گفتن.
سپس نفسی کشید، عمیق و آرام؛ انگار که نفسش را از لایه‌های کهنه‌ی خاطره بیرون می‌کشید. خودش را به پشتی صندلی سپرد، و در تاریکی ملایم اتاق، صدایش پایین‌تر، اما شفاف‌تر به گوش رسید.
- اولی رو تو حدس بزن، آدلارد. از ارتفاع نمی‌ترسم. هیچ مأموریتی رو خراب نکردم. و یه بار زنده‌زنده دفنم کردن، اما خب، فرشته مرگ سراغم نیومد.
آدلارد، بی‌آن که ذره‌ای عجله در رفتارش باشد، به پشتی مبل تکیه داده بود؛ پاهایش را به راحتی دراز کرده، یکی از دست‌هایش را روی دسته‌ی مبل رها کرده و با دست دیگر، جرعه‌ای از بطری انرژی‌زایش نوشید. صدای قلپ نرم نوشیدنی، در سکوت سنگین خانه طنین انداخت و سپس با آن خونسردی همیشگی و اعتماد به نفس خفه‌ای که خاص خودش بود، نگاهش را به لوکان دوخت.
نیشخند کجی روی لبش نشست. همان نیشخند آرام، اما پر از کنایه‌ای که همیشه می‌توانست با آن، مرز میان شوخی و واقعیت را بلرزاند.
- خیلی ضایع بود. معلومه اولی، تو از ارتفاع می‌ترسی.
جمله‌اش ساده بود، اما تُن صدایش، چیزی میان قطعیت و بازیگوشی در خود داشت. گویی حقیقت را نه با حدس، بلکه از دل خاطره‌ای کهنه بیرون کشیده باشد.
با پاسخی که درست از آب درآمد، نگاه‌های جمع، حالا به سوی آدلارد برگشت. او به سادگی بطری را کنار گذاشت، بدنش را ۶۰ درجه چرخاند و بی‌هیاهو، رو به روی آزراء نشست. فضای اتاق، حالتی نیمه تاریک و گرم داشت؛ پرده‌ها کشیده شده، چراغ‌ها خاموش، و تنها نور لرزان آباژور، سایه‌ها را روی دیوارها می‌رقصاند.
با آن نگاه آرام اما نافذش، خیره‌ی چشمان آزراء شد. صدایش، نرم و مطمئن در هوا پخش شد؛ اما پشت آن، چیزی بازی می‌کرد. شاید تله‌ای بی‌صدا، شاید یک چالش پنهان.
- من تو رو انتخاب می‌کنم.
لحظه‌ای مکث کرد، لبخند محوی روی لبش لغزید، و سپس شمرده گفت:
- من تولدم رو فراموش نمی‌کنم، عاشق نشدم، وسط مأموریت خوابم نبرده.
سکوتی کوتاه، میان کلمات و نگاه‌ها نشست. آزراء، با نگاهی متعجب میان چهره‌های اطرافش چرخید. انگار دنبال نشانه ای می گشت، ردپایی از واکنشی آشکار.
اما نگاهش، درست در میانه‌ی این سردرگمی، به چشم‌های کیلن گره خورد؛ چشمانی خیره، عمیق و بی‌پوشش. گویی چیزی در آن نگاه پنهان مانده بود.
نفسش را آهسته بیرون داد؛ نفس عمیقی که نشانی از تفکر داشت و بعد، بی‌صدا، به فکر فرو رفت.
لبخند مرموزی گوشه‌ی لب‌های آزراء نشست. سرش را اندکی بالا گرفت، نوری مات از آباژور روی گونه‌اش لرزید و انعکاس نگاهش، آمیخته‌ای بود از اعتماد و شوخی. صدایش آرام بود، اما آن‌قدر قاطع که برق شیطنتش در فضا پخش شد.
- احساسم میگه هم تولدت رو فراموش می‌کنی، هم عاشق شدی و هم وسط مأموریت خوابت برده.
سکوت، مانند صدای ناگهانی قطع موسیقی، بر اتاق افتاد. نگاه‌ها یکی‌یکی به او دوخته شد؛ ناباور، پر از حیرت. حتی کیلن، که همیشه خونسردی در چهره‌اش نهادینه بود، با چشمانی گشاد و نیمه بهت‌زده، به آزراء خیره ماند.
آدلارد، کمی جلوتر خزید؛ هیجانِ کودکانه‌ای زیر صدایش می‌لرزید، اما در عین حال، کنجکاویِ مردی که چیز مهمی کشف کرده باشد، در چشمانش برق میزد.
- چطوری این‌قدر دقیق حدس زدی؟ من برات دام گذاشتم!
نگاهش در نگاه او گره خورد؛ جدالی بی‌کلام، پر از حدس‌های نگفته، رازهای پنهان، و شاید شناختی فراتر از آن‌چه که تا حالا کسی باور کرده.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_45
آزراء بی‌هیچ شتابی تکیه زد، پشتی مبل را چون دیواری امن پشت خود حس کرد و نگاهش را آرام به حلقه‌ی مردان مقابلش دوخت. در چشمانش حالتی نشسته بود که نه غرور بود و نه سادگی؛ چیزی میان تسلط و بی‌نیازی. لب‌هایش آرام و نرم تکان خوردند:
- دام؟ هنوز خیلی مونده تا من رو بشناسی، آدلارد، تلاش برای شکست دادن من؟ این کار بی‌فایده‌ست.
لحنش خنک بود، مثل نسیمی که از میان سنگ‌های مرمر می‌گذرد، و چنان اطمینانی در آن موج میزد که بی‌آن که بلند باشد، فضا را پر کرد.
آدلارد خندید، خنده‌ای آرام اما از ته دل، و با همان حالت ولو شده روی مبل، دوباره در جای قبلی‌اش فرو رفت؛ گویی حضور آزراء برایش هم‌زمان خطرناک و دلنشین بود.
- شگفت‌زده‌م کردی. خیلی خب... حالا نوبت توعه. بزن بریم.
آزراء برای چند لحظه سکوت کرد. نگاهش میان صورت‌های منتظر مکث کوتاهی داشت، بعد بی‌صدا به سمت دارین چرخید.
- تو حدس بزن.
دارین با کنجکاوی ابرو بالا انداخت، خودش را به لبه‌ی مبل رساند و نگاهش را قفل نگاه آزراء کرد.
- توی هشت سالگی آدم کشتم، قلبم رو از سنگ ساختن و وقتی که خیلی‌خیلی ناراحتم، صدام می‌گیره و نمی‌تونم صحبت کنم.
سکوت در اتاق فرو ریخت. دارین نفسش را حبس کرد، و بی‌اختیار دست‌هایش را جلوی صورتش گرفت و صدا در گلویش شکست.
- وای آزراء، توی هشت سالگی؟ چطور می‌تونن آن‌قدر بی‌رحم باشن. فقط یک دختر بچه بودی!
آزراء لبخند محوی زد، اما در چشم‌هایش غباری از خاطره لرزید. بی‌کلام، خودش را به تکیه‌گاه کنار آدلارد رساند.
- انتخابت اینه؟ فکر می‌کنی دروغ اینه که من توی هشت سالگی آدم کشتم؟
دارین دست‌هایش را پایین آورد و چشم در چشمش دوخت.
- نه، انتخابم دل سنگته، دروغ اونه! دل تو سنگ نیست، تو مهربونی. فقط کمی زخم خوردی!
کالدر آرام روی مبل خزید و دست‌هایش را روی شانه‌های لوکان و رووان گذاشت. صدایش تار و بغض‌دار بود، شبیه کسی که دارد حقیقتی را از سال‌ها قبل از تاریکی بیرون می‌کشد.
- آزراء... ما از یک قماشیم. بچه یتیم‌هایی که هیچ‌کس هیچ وقت ما رو به‌خاطر خودمون نخواستن. همیشه یه «اگر»، یه «به شرط» ته دوست داشتن‌ها بود. برای همین، زخم‌هامون باهامون قد کشیدن... روی پوست، توی استخون، توی مغزمون، قلبمون و تا ته روحمون رفتن.
لوکان سرش را آرام پایین انداخت، گویی جمله‌ای که قصد گفتنش را داشت، سنگینیِ سال‌ها را بر دوش می‌کشید.
سکوتی کوتاه میانشان نشست، اما نه از جنس آرامش، بلکه از جنسی تلخ که خبر از زخمی کهنه می‌داد. سپس لوکان بی‌هیچ پیچیدگی یا اغراقی، زمزمه کرد:
- ما پنج نفر، با تو توی یه یتیم‌خونه بودیم، آزراء، و با چشم‌های خودمون دیدیم، وقتی آندریاس اومد تو و نیلی رو با خودش برد، خیلی کوچولو و ناز بودی!
کالدر دست‌هایش را آرام از شانه‌هایشان برداشت، گویی چیزی سنگین را زمین می‌گذاشت. نگاهش در نگاه آزراء گره خورد، صاف، بی‌پرده.
- وقتی دیدیم تو، اون دختر کوچولوی ناز و خوشگل که باهاش بازی می‌کردیم، با زخم‌هایی از جنس زخم‌های ما، داری توی خودت خونریزی می‌کنی... وقتی دیدیم داری غرق میشی تو دردهایی که ما ازشون جون سالم به در نبردیم... دیگه نمی‌تونستیم بی‌تفاوت رد بشیم. نمی‌تونستیم ولت کنیم به حال خودت.
آزراء چشم از کالدر برنداشت. صدایش توی اتاق پیچیده بود، مثل موجی از صداقت که آمده باشد همه‌ی نقاب‌ها را ببرد. هوای اطراف، سنگین‌تر از همیشه شد. مثل لحظه‌ای پیش از باران.
سکوت میانشان ایستاد؛ نه از جنس ندانستن، بلکه از نوعِ گفتنی‌هایی که هرگز گفته نشده‌اند.
دست‌های آزراء آرام توی هم گره خوردند. نگاهش لغزید روی صورت هر شش مردی که آن‌جا نشسته بودند، آدم‌هایی که در سایه‌ی وظیفه زنده مانده بودند، با زخم‌هایی بی‌نام، با تنهایی که نه برای مهر، بلکه برای بقا دوام آورده بود.
صدای آزراء آرام بود، اما گونه‌اش خیس.
- من همیشه فکر می‌کردم زخم‌هام مخصوص خودمن. که هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه چه دردی می‌کشم.
لحظه‌ای نفس کشید، انگار حرف زدن دردناک‌تر از سکوت بود.
- ولی حالا... شماها زمانی که اصلاً یادم نمیاد کنارم بودین. با زخم‌هایی همجنس، با سکوت‌هایی که من می‌شناسم و راستش... نمی‌دونم از این که تنها نیستم، باید ناراحت بشم یا آروم بگیرم.
آدلارد که تا آن لحظه حتی پلک نزده بود، نگاهش را آرام به آزراء دوخت. سکوتش مثل حفاظی دور خودش و احساساتش کشیده شده بود؛ اما حالا، در آن لحظه‌ی کوتاه، قطره‌ی دیگر اشکی که از چشم آزراء لغزید، حصار او را هم شکست.
زمزمه‌ای نرم، نیمه خنده، نیمه زخمی از لب‌های آزراء بیرون ریخت؛ صدایی میان شوخی و یک حسرت کهنه.
- با منم دوست صمیمی میشین؟
آدلارد لبخند کم‌رنگی زد. خنده‌اش نرم بود، بی‌صداتر از نسیم، اما گرم و واقعی. دستی به سمت رووان دراز کرد و با اشاره‌ای بی‌کلام از او خواست که جعبه‌ی دستمال کاغذی را نزدیک‌تر بیاورد.
رووان بی‌هیچ پرسشی آن را به دستش رساند. آدلارد یک برگ بیرون کشید، آرام و بدون عجله. دستش را جلو آورد و با همان آرامش، آن قطره‌های اشکِ لجوج را که از امتداد گونه‌ی سرخ شده‌اش پایین آمده و درست روی فک زاویه‌دارش معلق مانده بودند، با دقت عجیبی پاک کرد.
- تو قبل از این که بپرسی، توی تیم ما جا شده بودی. ما خیلی وقته کنارت ایستادیم، از چند سال قبل... فقط خودت دیر فهمیدی.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_46
***
نفس عمیقی از سینه‌اش گذر کرد؛ آرام، سنگین، شبیه دمِ آخر شب‌هایی که سکوت‌شان درون را خالی می‌کند. با وسواسی بی‌کلام، پتو را بالا کشید و با حرکتی نرم، دقیق، مثل نوازشِ نسیمی محتاط، آن را روی تنِ آزراء مرتب کرد؛ طوری که خوابِ ناآرام دخترک از جا نلرزد.
چشمانش برای لحظه‌ای بر چهره‌ی آرام او مکث کرد، آن گونه که کسی نگاه می‌کند به معمایی حل نشده، یا زخمی که بلد نیست چطور باید التیامش داد.
سپس آرام، بی‌صدا، رو به رویش، روی مبل مقابل نشست؛ کنار کیلن که او هم، همانند آدلارد، هنوز از دستان شب خواب را نپذیرفته بود.
ساعت، در سکوتی سنگین، عدد ۳ و ۶ دقیقه‌ی بامداد را فریاد میزد. گویی زمان ایستاده بود؛ اما چیزی در تاریکی، بی‌وقفه می‌تپید.
کیلن، بی‌آن که نگاهش را از امتداد دودِ نقره‌ای که در تاریکی بالا می‌خزید بردارد، سیگار داویدوف¹ نیم سوخته‌اش را با ظرافت در لبه‌ی جاسیگاریِ شیشه‌ای تکاند؛ جاسیگاری‌ای که به شکل برگی ظریف و یخ‌زده تراش خورده بود، همچون تکه‌ای بلور از جنگلی دور و فراموش شده.
سپس، آرام، بی‌مقدمه، با صدایی که بیشتر به فکر بلند ادا شده شبیه بود تا سؤال، گفت:
- می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟
آدلارد، که هم‌چنان تکیه داده بر مبل در تاریکی فرو رفته بود، از سنگینی ناگهانی آن جمله پلک زد. نگاهش را به تندی به سمت کیلن چرخاند. خیره، متعجب، گویی کسی از دل افکار پنهانش چیزی را بیرون کشیده باشد. سکوتی کوتاه، نفس‌گیر، میانشان چرخید. صدای ساعت، همچنان ۳:۰۶ را تکرار می‌کرد.
اما آدلارد چیزی نگفت. فقط نگاهش، بی‌صدا، لغزید سمت آزراءیی که در خوابِ آرامی فرو رفته بود؛ پتو را مانند کودکی در بغلش فشرده و چهره‌اش بی‌دفاع بود. پلک‌هایش لرزشی نداشتند. در خواب بر خلاف بیداری‌اش آتشین نبود.
آرام سرش را پایین انداخت، نفسش آه‌وار بیرون آمد، و زمزمه کنان پاسخ داد:
- نمی‌دونم.
کیلن، بی‌شتاب، پک عمیقی به سیگارش زد، دود را از بینی استخوانی خوش فرمش بیرون داد، و انگار که همه چیز را می‌فهمد، بی‌قضاوت، پرسید:
- مگه دوسش نداری؟
لحظه‌ای مکث کرد. سکوتی که میانشان نشست، شبیه مهی ناپیدا، همه چیز را در خود پیچید. آدلارد نگاهش را از آزراء نگرفت، اما تُن صدایش سنگین‌تر شد؛ چیزی میان سردرگمی و ترس.
- مطمئن نیستم... نمی‌تونم اسمش رو عشق بذارم.
کیلن، با حرکتی آرام، ته‌مانده‌ی آتش سیگار را در شیشه‌ی برگ مانند خاموش کرد. صدای خش‌خش خفیف سوختن، در میان سکوت خانه، لحظه‌ای جا باز کرد. سپس برگشت، نگاهش را به آدلارد دوخت؛ نگاه کسی که نه می‌پرسد، بلکه تلنگر می‌زند.
- به چند تا دختر همچین حسی داری، آدلارد؟
سؤال، ساده بود، بی‌حاشیه، اما در تاریکی ساکت اتاق، درست مثل پرتاب سنگی در دریاچه‌ای یخ‌زده، شکاف انداخت. آدلارد ابرو در هم کشید، لب‌هایش فشرده شدند، و با حالتی تدافعی، دست به سینه نشست؛ گویی خودش را در حصاری از انکار پنهان می‌کرد.
- معلومه چی میگی؟ فکر کردی من چه جور آدمیم؟ تاحالا چند تا دختر دور و بر من دیدی؟
کیلن، آرام و خونسرد، بدون آن که پلک بزند، کف دستش را بر شانه‌ی او گذاشت. نه به قصد آرام کردن، بلکه به نیت بیدار کردن چیزی از اعماق وجودش.
- آزراء اولین دختریه که در کنارت می‌بینم، من همه چیز رو می‌دونم آدلارد... فقط دارم به خودت یادآوری می‌کنم.
آدلارد، لحظه‌ای در سکوت گذراند. خطوط صورتش که تا آن لحظه با تنش گره خورده بودند، کمی نرم‌تر شدند؛ گویی چیزی از پشت دیوارهای انکار ترک برداشته. صدایش پایین‌تر آمد اما همچنان محکم بود.
- چی می‌خوای بگی؟
کیلن، که حالا شبحی از جدیت در چهره‌اش نشسته بود، کمی به جلو متمایل شد. در آن سکوت نیمه شب، در میان سایه‌های لرزان پتو و خواب دیگران، کلماتش همچون لبه‌ی چاقو آرام و بی‌صدا در گوشت تن فرو می‌رفتند.
- تو بین آزراء و سازمان گیر کردی، آدلارد. از هیچ کدوم نمی‌تونی بگذری. درست میگم؟
آدلارد بی‌اختیار نگاهش را پایین انداخت. قفل انگشتانش، که پیشتر چون زره‌ی دفاعی به هم فشرده بودند، یکی‌یکی باز شدند. در دل نگاهش، رگه‌ای از حقیقت به تپش افتاده بود.
- آره... درسته.
سکوتی کوتاه در فضا نشست، شبیه مکثی پیش از سقوط. و کیلن، با لحنی که نه سرزنش داشت، نه دلسوزی، بلکه صرفاً نگاهی بی‌نقاب از واقعیت بود، پرسید:
– خب بذار یه سوال ازت بپرسم... اگه فداکاری کنی، پدرت واقعاً قدرش رو می‌دونه؟ قدر این فداکاری ارزشمند رو می‌دونه؟ بهتر بپرسم اصلاً ارزش فداکاری و لگد کردن دلت رو داره؟
آدلارد هنوز واژه‌ای بر زبان نیاورده بود که کیلن، بی‌آن که چشم از او بردارد، با همان صدای آرام اما بُرنده ادامه داد:
- اگه جواب این سؤال رو نمی‌دونی... به گذشته‌ت برگرد. یه بار... فقط یه بار یادت میاد که پدرت قدر کاری که کردی رو دونسته باشه؟
آدلارد در ابتدا سرش را پایین انداخته بود، انگار نمی‌خواست چشم در چشم کسی شود، یا شاید داشت خودش را جمع می‌کرد برای طوفانی که در راه بود.
اما ناگهان رفتارش تغییر کرد؛ مثل موجی که بی‌هشدار به ساحل می‌کوبد.
بازویش را از زیر دست کیلن بیرون کشید و بلند شد. قدم‌هایش آرام بود، اما تن صدایش نه. کلافه، در هم شکسته، و در عین حال با غروری زخمی زیر کلماتش بسیار‌بسیار آرام زمزمه کرد:
- نمی‌خوام درموردش فکر کنم... بس کن، کیلن!
و پیش از آن‌ که کیلن چیزی بگوید، چرخید و بی‌آن‌ که پشت‌سرش را نگاه کند، به سمت پله‌ها رفت.
آهسته بالا رفت، و فقط چند لحظه بعد، سوتی ناشی از نبود صدا، جای او را در اتاق گرفت.

¹. یک برند لاکچری سیگار در کانادا.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_47
***
برگه‌ها را یکی‌یکی روی میز منشی جابه‌جا کرد؛ انگار میان خطوط و امضاها دنبال راه نجاتی می‌گشت. اخمش، از پیش هم عمیق‌تر شد، و مثل شیار زخم کهنه‌ای روی پیشانی‌اش نشست. هر ثانیه بیشتر در کلافگی فرو می‌رفت؛ شبیه کسی که نه فقط زمان، که خودش را هم گم کرده باشد.
لحظه‌ای پیش از انفجار عصبانیتش، انگشتانش روی یکی از کاغذها مکث کردند. پیدایش کرده بود.
نفس عمیقی کشید، تمام خشم فروخورده‌اش را همراه همان نفس بیرون داد.
- خیلی خب... این هم از برگه. امضاش می‌کنم. برو پیش مدیر اسناد، آقای براون. امضای اون هم باید پایین برگه باشه.
منشی، آرام و مطیع، پاسخ داد:
- چشم، جناب معاون.
جوهر امضا هنوز روی کاغذ برق میزد که صدای باز شدن درب، همچون خراشی نازک اما عمیق، سکوت سنگین سالن را درید.
سایه‌ای سرد و آشنا از آستانه درب گذشت. رز سیاه بود. پس از ده شبانه‌روز، از مأموریتی دیگر برگشته بود. قدم‌هایش آهسته، سنگین و محکم بودند؛ گویی پاهایش به زمینی که زیر آن‌ها خون می‌چکید، خیانت می‌کردند.
لباس سفید مأموریتش، حالا چیزی میان جامه‌ای مقدس و تکه پارچه‌ای قربانی شده بود؛ گویی بر تنش نه سپیدی، که رگه‌های سرخ نقش بسته‌اند.
اما صورتش... اوضاع صورتش به مراتب وخیم‌تر بود. چهره‌اش بی‌رنگ بود و تنها چیزی که دیده می‌شد سرخی خون بود. خون از گونه‌اش گذشته، به گردن خزیده، و تا سینه شره کرده بود؛ گویی هر قطره‌اش فریادی بی‌صدا از درد، کشمکش، و نبردی تن به تن است.
آندریاس برای لحظه‌ای نتوانست پلک بزند. چشمانش قفل شد به او، و دستانش، هنوز در حالت نیمه تمامِ امضا، روی سطح میز خشکیده بودند.
نفسش برید؛ از ترس، از وحشتی بی‌نام، شبیه دیدن آینده‌ای که نمی‌خواهی اتفاق بیفتد، اما پیش چشمانت ایستاده است. چیزی در درونش شکست. بند دلش، بی‌هیچ آوایی، پاره شد.
خودنویس با صدایی تیز و خفه به سطح زمین برخورد کرد؛ صدایی شبیه شکستن کنترل.
آندریاس از جا بلند شد. صندلی زیر پایش کمی عقب رفت و صدای خش‌دار کشیده شدنش بر زمین، با شتاب قدم‌هایش هم صدا شد.
با گام‌هایی سریع، تقریباً دوید، نه مثل یک مقام رسمی بلند مرتبه، که مثل پدری پس از دیدن فرزند خونی‌اش.
- حالت خوبه؟ چرا این همه خونی هستی؟! چرا این‌قدر جراحت برداشتی؟
صدایش بلند بود و لرزان؛ حاوی ترسی پنهان که خودش هم تا آن لحظه از بودنش بی‌خبر بود.
رز، که تازه به آسانسور رسیده بود، گویی ناگهان از بُعد دیگری بازمی‌گشت. ایستاد و آرام برگشت. نگاهش بی‌احساس بود، سرد و بی‌تاب. اما در پشت آن سکوت، چیزی زنده و آتشین کمین کرده بود.
- چی شده؟ چرا این‌قدر داد و فریاد می‌کنی؟
صدایش نرم بود؛ اما برنده. مثل زخمی تازه که هنوز نفهمیده‌ای کجاست، اما سوزشش را حس می‌کنی.
چشمانش سرخ نبودند؛ اما چیزی در آن‌ها فریاد می‌کشید. گویی هم‌زمان زخمیست و زخم‌زننده و آن که باید این درد را بشنود، تنها یک نفر بود: آندریاس.
اتاق، با تمام وسعتش، ناگهان کوچک شد؛ جایی فقط برای آن دو، و حقیقتی که میانشان معلق مانده بود.
آندریاس با شتاب، دست خونی رز را گرفت، نه برای کمک، بلکه برای اطمینان از این که هنوز زنده است.
خون، گرم و تازه، لابه‌لای انگشتانش خزید و پیراهنش را لکه‌دار کرد. با آستین کت رسمی‌اش شروع کرد به پاک کردن رد خون؛ بی‌اعتنا به این که خودش چقدر رنگ پریده است.
- یه نگاه به خودت بنداز، ببین چقدر صدمه دیدی! چطوری تا این‌جا اومدی؟ درمانگاه نرفتی؟
صدایش خش‌دار و پریشان بود؛ صدای مردی که نمی‌دانست با چه چیزی باید بجنگد: درد، خشم یا ترس؟
اما رز فقط لبخند زد. لبخندی مغرورانه، بی‌پروا، زهرآگین. دستش را آرام اما محکم عقب کشید، به صورت خونینش دستی کشید، و گوشه‌ی لب‌هایش را به تمسخر بالا برد.
- صدمه؟ این خون من نیست. این یعنی مأموریتم خوب پیش رفته.
چشمانش در چشمان او چنگ انداختند. نگاهی که نه توضیح می‌خواست، نه دلجویی. تنها چیزی که می‌طلبید، تأیید بود.
تأیید این که او قوی است. هنوز قدرتمند است و هنوز هم در دل تاریکی این سازمان، قلمرو خودش را فرمان می‌برد.
- اما، این حجم از خون... !
رز با خونسردی پشتش را صاف کرد و درست پیش از ورود به آسانسور، صدایش در فضا طنین انداخت؛ رساتر از تمام دردهای بی‌گفته‌اش.
- حجمش در قبال چیزی که او‌ن‌جا ریختم اصلاً چیزی نیست! من میرم لباس عوض کنم و صورتم رو بشورم. بعد بیا دفتر رئیس. اطلاعات مهمی دارم که باید گزارش کنم.
و رفت. بی‌آن که برگردد. بی‌آن که بگذارد آندریاس حتی یک کلمه‌ی دیگر بپرسد.
او ماند و رد قطره‌های خون که تا آستانه‌ی درب کشیده شده بودند؛ خطی سرخ از خشونت و پیروزی.
آندریاس ایستاده بود. بی‌حرکت، مثل کسی که چیزی در درونش سقوط کرده. سپس، آهی کشید. سنگین و پر از حسرت.
- یکی بیاد این خون‌ها رو پاک کنه!
صدایش خشک بود. اما در آن، چیزی شبیه حیرت ته‌نشین شده بود؛ حیرت و تحسینی تلخ... تحسین زنی که حالا می‌دانست، بازیگر صحنه‌ی قدرت، خودش است.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_48
***
رز دستانش را روی سینه گره زد؛ انگار در برابر طوفانی بی‌صدا، آخرین دیوار دژ خود را بالا می‌کشید. تنش به نرمی به پشتی صندلی چوبی و استوار تکیه داد، اما در آن تکیه، بی‌قراری‌ای نامرئی موج میزد.
میز کنفرانس، دایره‌ای تیره با سطحی به غایت صیقلی، زیر هاله‌ی چراغ‌های مهتابی سقف برق میزد؛ شبیه آینه‌ای تیره که گذشته‌ی تاریکی را در دلش پنهان کرده بود. هوا بوی کاغذ، عطرهای گوناگون و کمی بوی فلز آهن می‌داد؛ بوی اتاق‌هایی که تصمیم‌های مهم در آن‌ها گرفته می‌شود، و اغلب با چیزی کمتر از جنگ به پایان نمی‌رسند.
صدای ساموئل، خشک و شمرده، همان‌طور که به صفحات تبلتش چشم دوخته بود، سکوت را با مهارت برید.
- رز سیاه و آدلیر توی مأموریت قبلیشون موفق شدن به محل آرشیو سری دشمن نفوذ کنن. هرچند نتونستن مدارک رو با خودشون بیارن، اما... .
مکثی کوتاه، مثل فاصلۀ میان دو ضربان قلب، و بعد نگاهی گذرا به رز سیاه انداخت؛ نگاهی که در آن نه دل‌ نگرانی، که حسابگری ساکتی موج میزد.
- اما چون مدت‌هاست روی مهارت‌های ذهنی و حافظه‌ی تصویری رز کار کردیم، همون‌طور که همه در جریان هستید، اون تونست با جزئیاتی دقیق، تمام صفحات و کل محتوای اون دو دفتر رو کلمه به کلمه بازسازی کنه.
کلماتش همچون گلوله‌های سرد و محکم یکی پس از دیگری در فضا فرود می‌آمدند. صدایش نه تند بود و نه تیز، اما در آن انجماد خاصی جریان داشت، سرمایی که پوست را نمی‌برید، بلکه به استخوان نفوذ می‌کرد.
- بر اساس اطلاعاتی که از نوشته‌هاش به دست آوردم، نه تنها گروه دشمن در حال جمع‌آوری خود ققنوس‌هاست، بلکه از طریق اتصال به اون‌ها، دارن دانش و اطلاعات پیچیده‌ای رو ازشون استخراج می‌کنن؛ داده‌هایی که هیچ انسانی، به طور طبیعی، بهش دسترسی نداره. این... نقض آشکار قوانین طبیعته.
برای لحظه‌ای، زمان مکث کرد. گویی اتاق نفسش را در سینه حبس کرده بود. تنها صدای آه مالدین، نفس داغش که میان دندان‌ها گذشت، از سکوت فرار کرد و به سقف کوبیده شد.
نور چراغ‌ها، در انعکاسی موذی، خطی از روشنایی بر گونه‌ی رز انداخته بود. او پلک زد. آرام، اما نگاهش، تیز و هشدار دهنده، از آدلیر عبور کرد؛ نگاهی که می‌گفت: "سکوت، دیگر کافیست."
نور سرد و سفید رنگ از شیشه‌ی بزرگ لامپ به درون اتاق می‌ریخت. صندلی‌ها در این نور، چون سایه‌هایی محتاط در میدان نبرد، خاموش و بی‌جان ایستاده بودند. سکوت مثل شیشه‌ای ضخیم بر فضا کشیده شده بود، بی‌آن که ترک بخورد.
جناب براون، مردی میان‌سال با موهایی قهوه‌ای بسیار روشن، ته‌ریش منظم و عینکی باریک بر بینی، خودکاری را با دقتی وسواس‌گونه از روی سطح میز برداشت. دست‌هایش آرام، اما محکم، چند خط کوتاه و حساب شده بر کاغذ کشیدند؛ مثل کسی که میان خطوط، افکاری ممنوعه را پنهان می‌کند. هنوز نقطه‌ی آخر را ننشانده بود که صدای آندریاس با برشی از صلابت، فضا را شکافت:
- مدیر براون، دقیقاً چند تا ققنوس آموزش دیده داریم؟
براون بی‌آن که چشم از کاغذ بردارد، اندکی تأمل کرد و سپس سرش را بلند کرد، انگار از خوابی بی‌حرف بیدار شده باشد. صدایش آرام بود، اما درون آن، وزنی بی‌انکار وجود داشت.
- دقیقاً شانزده ققنوس در اختیار ما هستند، جناب. اما همه‌شون قدرت‌های فرعی دارند.
مالدین، که خودکار طلایی‌اش را میان انگشتان می‌چرخاند، با لبخندی که مرز میان طعنه و تهدید را درنوردیده بود، رو به جلو خم شد.
- خب، چرا ما این کار رو نمی‌کنیم؟ چرا از ققنوس‌هامون برای یادگیری، ساخت معجون‌ها و توسعه‌ی منابع علمی‌مون استفاده نمی‌کنیم؟ درسته که ققنوس‌های فرعی مثل ققنوس‌های بنیادین کار آمد نیستن اما از هیچی که بهتره.
پیش از آن که کسی پاسخ دهد، صدای ساموئل، آرام، نافذ، بی‌حاشیه و بی‌درنگ، دوباره بلند شد. مثل ناقوس قدرت در کلیسا.
- چون اولاً این کار ممکنه باعث مرگ ققنوس بشه، خودت می‌دونی ققنوس‌ها چقدر کمیاب شدن... و دوماً، این کار بر خلاف قوانین طبیعت و توازن قدرت جهانیه. ما حق نداریم از موجودی زنده، که بخشی از چرخه‌ی تعادل دنیاست، برای منفعت شخصیمون استفاده کنیم.
خودکار براون دوباره به کاغذ بازگشت. حالا آن صدای نوشتنش، نه تنها صدا، که ضربان اتاق بود.
- ققنوس‌ها حافظان قدرت آتش هستند، نه ابزار.
و این بار، صدای ساموئل اندکی سنگین‌تر بود؛ چنان که گویی خودش نیز باری از دانستن به دوش داشت.
- دشمن نمی‌فهمه داره با چی بازی می‌کنه. اگه این مسیر ادامه پیدا کنه... نه فقط ققنوس‌ها، بلکه خود انسان‌ها هم در خطرن. به نظرت چرا آگناریا¹ تا الان برنگشته؟ چون ققنوس‌ها در امان بودن!
سکوتی خفه، چون مهی سنگین، بر فضای جلسه خزید. کسی تکان نخورد. کسی پلک نزد. تنها صدای آه آرام آندریاس، کوتاه و عمیق، در فضا پیچید. همه چیز ایستاده بود؛ حتی زمان. و تنها رز، با چشمانی خیره به لبه‌ی تاریکی، می‌دانست که این سکوت، طلیعه‌ی چیز خطرناک‌تریست.

¹. Agnaria، آگناریا به معنای ملکه آتش است، که به ققنوس بنیانگذار می‌گویند و تمامی ققنوس‌های دیگر تحت فرمان او هستند.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_49
آدلیر دست به سینه نشسته بود، چشمانش در نور ملایم چراغ‌های سقفی برق می‌زدند، و لحنش آمیخته‌ای از خشم، نگرانی و منطق بود.
- خب، پس راه‌حل‌تون برای شکست دادنشون چیه؟
همین که جمله‌ی آدلیر در فضای سنگین جلسه پیچید، انگار شوک ملایمی از میان حاضرین عبور کرد.
- سازمان ضد اطلاعات داره با سرعتی دیوانه‌وار قدرت می‌گیره. دیگه فقط یه تهدید احتمالی نیست، یه خطر جدیه. اگه ما قرار نیست از ققنوس‌ها استفاده ابزاری کنیم، پس چیکار باید بکنیم؟ نمی‌تونیم منتظر آگناریا بمونیم!
رز که درست روبه‌روی آدلیر نشسته بود، با نگاهی جدی او را زیر نظر گرفت. لب‌هایش فشرده شده بودند و خطوط عمیق‌تری کنار چشمانش نشسته بود. برق خون خشک شده هنوز گوشه‌ی گردنش برق میزد.
ساموئل اما آرام ماند. تبلتش را کمی جابه‌جا کرد و سپس به آرامی، با لحنی خونسرد اما قاطع، پاسخ داد:
- قرار نیست منتظر آگناریا بمونیم، باید دعا کنیم اون هرگز نیاد، اگه اون دوباره متولد بشه کار همه‌مون تمومه!
آندریاس نگاه سریعی به آدلیر و بعد به رز انداخت. می‌دانست هر دوی آن‌ها از قلب نبرد آمده‌اند، بوی آتش و خون هنوز از لباس‌هایشان می‌بارید. سخت بود برایشان که با منطقِ خویشتن‌داری کنار بیایند، وقتی میدان جنگ چنین بی‌رحمانه در برابرشان صف کشیده بود.
مالدین که از سکوت باقیمانده استفاده کرد، کمی خم شد و زیر لب گفت:
– پس چیکار کنیم؟ صبر کنیم؟ دیوار بالا بکشیم؟ دعا کنیم اون‌ها ققنوس بعدی رو ندزدن؟
براون آهی کشید، دست‌هایش را روی میز گذاشت و نگاهش را به کاغذهای پخش شده دوخت. ساموئل اما، بدون آن که صدایش بالا رود، گفت:
- نه... ما ققنوس‌ها رو جمع‌آوری می‌کنیم، حتی به اونایی که توی خود سازمان ضد اطلاعاتی هستن هم پیشنهاد خوبی می‌دیم، سپس باهاشون متحد می‌شیم.
برای لحظه‌ای طولانی، هیچ‌کس حرفی نزد. رز، که تا آن لحظه فقط گوش داده بود، زمزمه کرد:
- یعنی باید بهشون نشون بدیم ققنوس‌ها کنار ما ایستادن، کار درست رو ما می‌کنیم تا بقیه‌ی ققنوس‌ها هم بیان سمت ما. خب؛ بعدش چی؟
ساموئل، بی‌آن که نگاهش را از تبلت بردارد، با همان صدای نافذ و فرمان دهنده‌اش گفت:
- برای بعدش چند تا احتمالات دارم اما بستگی داره قبلش چطور پیش بره و موفقیت‌آمیز باشه یا نباشه!
سپس نگاهش را آرام و کامل به سمت رز چرخاند. مثل خورشیدی زمستانی که ناگهان از پشت ابر بیرون بیاید، بی‌گرما، اما روشن.
- گفتی گزارش مهمی داری، رز. خب، بگو!
رز نفس عمیقی کشید؛ نفسی که انگار تمام هوای سرد اتاق را از درون خود عبور داد. دستانش را که تا آن لحظه روی سینه‌اش در هم قفل کرده بود، به آرامی رها کرد؛ بندها گشوده شدند، اما چیزی شبیه سردرگمی، هم‌چنان میان انگشتانش باقی ماند.
- اونا... دنبال من می‌گردن!
صدایش خشک بود، اما لغزنده از لرزی پنهان. لحظه‌ای ایستاد، گویی زبانش می‌خواست عقب‌نشینی کند، اما ذهنش اجازه نمی‌داد.
- ققنوسی که اون شب دیدن... که خب، من بودم! و همین‌طور دنبال راهی که ققنوس رو کاملاً تحت کنترل خودشون در بیارن، بدون هیچ سرپیچی!
همه‌ چیز برای یک ثانیه از حرکت ایستاد. انگار دیوارهای اتاق نیز در شنیدن آن جمله مردد مانده بودند.
مالدین قبل از واکنش بقیه، با حرکتی ناگهانی و پرهیجان از صندلی‌اش بلند شد؛ چرخید، و قدم تندی به سمت رز برداشت، چنان که گویی ناگهان پاسخ یک معمای کهنه را یافته باشد.
- تو ققنوسی؟!
چشمانش برق می‌زدند؛ نه از تعجب، بلکه از شوق کشفی دیر هنگام.
- می‌دونستم! مطمئن بودم از کاترینا و لئون به ارثش می‌بری؛ اما نمی‌فهمم چرا این‌قدر طول کشید تا خودش رو نشون بده!
صدایش حالا لبه‌دارتر شده بود، مخلوطی از هیجان و طمعی پوشیده، و آن برق در نگاهش، بیش از آن که روشنایی بیاورد، سایه‌ای از آینده را به دوش می‌کشید.
رز، با صورتی که هنوز رنگ اخم و سردرگمی را از دست نداده بود، تنها نگاهش را پایین انداخت؛ سکوتی کوتاه، و قلبی که تندتر میزد.
«لئون و... کاترینا! کاترینا! این اسم رو شنیدم! اینا اسم مامان بابای منن؟ اَه لعنتی... توی اون خوابم این اسم رو شنیدم. صدای مردونه‌ای بهش گفت که محاصره شدن و باید برن، بعدش صدای آندریاس که گفت چیزی رو بده به اون! چی رو به آندریاس دادن؟ اون نصیحت‌ها چی؟ اون‌ها مال من بودن؟»
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_50
***
- آگناریا... .
نام را آرام و کش‌دار صدا زد، آن گونه که کسی دعا می‌خواند یا از روحی فراموش شده طلب حضور می‌کند. صدا در حنجره‌اش شکسته بود، لایه‌ای از زمزمه و اندوه که در دل سکوت شب پخش شد، بی‌آن که پاسخ بگیرد.
نفس عمیقی کشید، از آن نفس‌هایی که بوی خستگی می‌دهند؛ نه خستگی از حرکت، که از ایستادن طولانی در میانه‌ی هیچ و همه.
بر نیمکت آهنی و سرد پارک کمی جابه‌جا شد، زانوهایش را جمع‌تر کرد و شانه‌هایش را در خود کشید. نسیم سرد و آرامی، که هنوز بوی خاکِ بعد از آبی باران خورده را با خود داشت، لای موهایش خزید و رشته‌هایی از آن را بازیگوشانه به اطراف رقصاند.
محو تماشای پارک شد؛ پارکی که حالا در تاریکی آبیِ ساعت ۲۲ غرق بود. چراغ‌های بلند و زرد رنگ حاشیه‌ی مسیر، نوری لرزان و نیمه جان بر زمین می‌ریختند. تاب‌ها آرام و بی‌حرکت مانده بودند، و سرسره‌ها در سکوتی خسته فرو رفته بودند. صدای جیرجیر نامحسوس فلزها با وزش باد، مثل لالایی کهنه‌ای در گوش شب طنین می‌انداخت.
چند کودکِ کوچک، هنوز با انرژی‌های ته‌مانده از بازی روز، در گوشه‌ای دورتر از آزراء سرگرم بودند. خنده‌های ریز و گاه به گاه‌شان در فضا پخش می‌شد؛ اما این صداها هم، یکی‌یکی خاموش می‌شدند. والدینی از دور صدایشان می‌زدند. دست‌های کوچکی در تاریکی بالا می‌رفت و بعد، با کُندی، از صحنه‌ی پارک محو می‌شدند.
او فقط نشسته بود؛ بی‌حرکت، گویی از هر آن‌چه می‌گذشت بی‌نیاز بود. شب در پوست شهر می‌دوید، و در قلبش، چیزی میان سوگ و دلتنگی می‌لولید.
و در میان آن خلأِ آرام، آن سکوتِ رو به عمق، تنها چیزی که در ذهنش می‌چرخید همان نام بود: آگناریا. نامی که مثل ستاره‌های خاموش در آسمانش مانده بود.
صدای خش‌خش آرامی، مثل صدای خزیدن سایه‌ای در دل شب، از میان برگ‌های خشک افتاده به گوش رسید. صدایی کم رنگ، اما برای او به وضوح قابل تشخیص؛ شبیه صدای هشداری پنهان در بطن سکوت.
سریع و بی‌صدا از نیمکت بلند شد. ستون فقراتش را کشید، گوش‌هایش را تیز کرد. دستش زیر لبه‌ی پیراهنش خزید و سردی فلز را میان انگشتانش یافت. اسلحه را بیرون کشید، با دستانی محکم اما قلبی که حالا ریتمی نامنظم داشت.
قدم‌هایی آهسته و حساب شده به سمت صدا برداشت و با لحنی جدی، آرام اما هشدار دهنده پرسید:
- کی هستی؟
برای لحظه‌ای، همه چیز در قاب سکون ایستاد. چراغ‌های محو و زرد پارک هنوز با لرزش خفیف‌شان، روی زمین سایه‌هایی نامشخص ایجاد می‌کردند. برگ‌ها زیر نسیم شبانه زمزمه می‌کردند، و صدای خنده‌ی بچه‌ها در دور دست، خاموش شده بود.
از پشت یکی از درختان که شاخ‌وبرگ‌هایش در تاریکی مثل توده‌ای سیاه به نظر می‌رسید، قامت آشنایی آرام بیرون آمد.
قدم‌هایش بی‌صدا بود، مثل همیشه. قامت بلند و آرامش در چشم‌هایش پیدا بود، حتی زیر نور کم‌جان چراغ‌ها. با صدایی نیمه خسته، گرم و آشنا گفت:
- بذارش سر جاش... بچه‌ها رو می‌ترسونی!
و حالا، قلبش آهسته فرو نشست. نام او را صدا نزده بود، اما همان‌قدر که تاریکی حضورش را پنهان کرده بود، صدایش، نگاهش، و حتی نحوه‌ی ایستادنش، برای او کاملاً آشنا بود.
مثل سایه‌ای که با شب یکی شده باشد، اما فقط برای کسی که خوب می‌شناسدش، پیدا و قابل اطمینان بود.
آدلارد آرام جلو آمد. گام‌هایش نرم و سنگین بود، مثل کسی که مدت طولانی راه رفته باشد، یا شاید مدت طولانی با خودش جنگیده باشد. بی‌هیچ کلامی روی نیمکت کنار آزراء، نشست. سینه‌اش از نفس‌هایی آرام اما سنگین بالا و پایین می‌رفت و آزراء... بدون پرسش دیگری، بی‌هیچ گاردی، در کنارش جای گرفت. طوری که انگار این مکان، تنها نقطه‌ی امن آن شبِ سردِ روزهای پایانی زمستان بود. صدای او، آهسته در دل سکوت ریخته شد:
- از کجا می‌دونستی این‌جام؟
آدلارد، نگاه خسته‌اش را از آخرین پسرکی که دست در دست مادرش از پارک دور می‌شد، جدا کرد. آن کودک با کلاه بافتنیِ سبزش، بی‌خبر از تیرگی‌های جهانِ بزرگ‌ترها، در نور چراغ خیابان ناپدید شد و صدای کفش‌های مادرش روی سنگ‌فرش، در میان خش‌خش برگ‌ها محو شد.
آدلارد نگاهش را به چشمان آزراء داد. دید که او با نگاهی جدی، اما لایه‌دار از درد، انتظار پاسخ دارد. آه کوتاهی کشید؛ شبیه اعترافی بی‌تکلف.
- پدرت گفت ممکنه این‌جا باشی. انگاری از بچگی، وقتی از سازمان فرار می‌کردی، پاتوقت همین پارک بوده.
آزراء لحظه‌ای چیزی نگفت. فقط نگاهش را آرام از آدلارد دزدید و به دوردستِ تیره‌ی پارک دوخت. جایی که تاب‌های زنجیری زیر نسیم سرد، بی‌صدا تکان می‌خوردند، و خاک نرم زمین بوی خنک شبانه می‌داد.
- من... .
صدایش مثل رشته‌ای باریک و زخمی بود، که از جایی خیلی دور بالا آمده باشد.
- من برای تمرین‌های وحشیانه‌شون زیادی کوچیک بودم.
چشم‌هایش پر شده بود از تصاویر خاطره‌های دردناکی که در آن زمان قلب کوچکش را می‌درید.
- فقط می‌خواستم بیام این‌جا بازی کنم. با بچه‌های دیگه؛ اما... .
لبخند بی‌جانی زد،، شبیه زخم کهنه‌ای که تازه پوست رویش کنده باشد.
- اما تا لباس‌های خونیم، جای زخم‌ها و کبودی‌هام رو می‌دیدن ازم فرار می‌کردن.
نسیم شب‌زده‌ی ساعت ده، لای موهایش افتاد. چراغ بالای نیمکت چشمک‌زنان سوسو زد. آدلارد چیزی نگفت. فقط نگاهش را به او دوخت. به دختری که در عین استواری، هنوز نشانه‌های کودکیِ طرد شده را در خود داشت، و آن شب، حتی سکوت، بوی تلخی می‌داد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_51
آدلارد نفس عمیقی کشید. هوای مرطوب شب را میان سینه‌اش حبس کرد، انگار می‌خواست همه‌ی خستگی‌های این روز لعنتی را یک جا بیرون بریزد. سپس آرام چرخید، زانو به زانو با آزراء نشست. آن‌قدر نزدیک که فقط فاصله‌ی یک پلک زدن میان‌شان بود.
آزراء هم بی‌صدا حرکتش را تکرار کرد، مثل انعکاسی در آینه. دست‌هایش را در میان استایل کلاسیکش جمع کرده بود، و موهای رها شده‌اش در نسیم نیمه شب، چون موجی تاریک، از شانه‌اش سر می‌خوردند. آدلارد، بی‌آن که نگاهش را از او بدزدد، گفت:
- امروز هم خیلی خونی بودی! اون‌جا... چه بلایی سرشون آوردی؟
صدایش نه توبیخ بود، نه ترس. فقط شبیه سوالی که از دلِ نگرانی بیرون آمده باشد؛ از دل مردی که چشم‌هایش حالا خالی از قضاوت بود.
آزراء لحظه‌ای مکث کرد، بعد نقش خنده‌ای کوتاه بر لبش نشست. نه از سر شوخی، نه برای سبک کردن فضا. خنده‌ای خسته، سرد، و پنهان شده پشت نقابی ترک خورده.
- خودمم نمی‌دونم.
صدایش آرام بود، اما چیزی در آن می‌لرزید. مثل شیشه‌ای نازک زیر فشار.
- فقط... عصبانی بودم.
نفسش را بیرون داد. سنگین و لرزان.
- خیلی زیاد. نه فقط از اون‌ها، از همه چیز. از خودم، از این که دیگه نمی‌دونم کی‌ام، چی‌ام.
لحظه‌ای چشم بست، انگار سعی می‌کرد تصویر خون‌ها، فریادها، و صدای شکستن استخوان‌ها را از ذهنش پاک کند.
- وقتی به خودم اومدم... .
پلک‌هایش را به زحمت گشود.
- فقط دیدم یه کشتارگاه ساختم.
سکوت غریبی بینشان افتاد، مثل سایه‌ای کش‌دار که روی نیمکت نشست و به حرف‌های آزراء گوش سپرد. آدلارد اما واکنشی نشان نداد. نه به خون، نه به واژه‌ی «کشتارگاه». تنها سرش را کمی خم کرد، طوری که نگاهش با نگاه او مماس شود، سپس سکوت را شکست. صدایش آرام و مطمئن بود؛ مثل کسی که حقیقتی تلخ را مدت‌هاست در دل نگه داشته.
- می‌دونم چی شده.
آزراء سرش را بالا گرفت. نگاهش پر از تردید و اندکی ترس بود. اما آدلارد فقط به نرمی دستش را گرفت. انگشتانش داغ و محکم، انگار بخواهد تمام لرزش‌های آزراء را آرام کند، میان انگشتان آزراء جای گرفتند. بی‌هیچ حرفی او را همراه خود کشید، تا هر دو از روی نیمکت بلند شوند. وقتی ایستادند، دستش را با ظرافت رها کرد.
- روح ققنوست داره خودش رو نشون میده.
آزراء انگار سرمای ناگهانی را در جانش احساس کرده باشد، بازوانش را بی‌اختیار دور خودش حلقه کرد. گام‌هایشان آرام، اما سنگین، به سمت خروجی پارک کشیده شد. نور نارنجی چراغ‌های خیابان، کشیده روی زمینِ خیسِ آسفالت، زیر قدم‌هایشان می‌لرزید.
- تو که درباره‌ی ققنوس‌ها می‌دونی... چرا هیچی بهم نمیگی؟
صدایش تلخ بود. نه از سر سرزنش، که از دل زخم قدیمی‌ای که حالا دوباره سر باز کرده. قدم‌هایشان صدای خش‌خش برگ‌های ریخته شده را بیدار می‌کرد، و آن سوی پارک، سکوتی وهم‌آلود، مثل پتویی سنگین بر شب گسترده شده بود.
آدلارد نگاهش را از لابه‌لای درختان گذراند، و با لحنی که معلوم بود راستِ دلش را می‌گوید، پاسخ داد:
- منم عین تو.
مکث کرد و سپس ادامه داد:
- جز چند تا افسانه، چیزی نمی‌دونم. فقط کمی هم از همکارای ققنوسم شنیدم، اون هم چیزایی پراکنده.
باد شب، شاخه‌های درختان را به نرمی تکان داد. گویی طبیعت هم گوش سپرده بود به مکالمه‌ای که میان انسان و ققنوس در حال وقوع بود.
آزراء لحظه‌ای ایستاد، نگاهش را میان سکوت سنگین آخر ‌پارک به سمت خیابان لغزاند. آسفالت خیابان هنوز از رطوبت شب برق میزد، و چراغ‌های زرد رنگ، بی‌هیچ تپشی، روی زمین بی‌حرکت ایستاده بودند. باد، آرام شاخه‌های درختان را تکان می‌داد، و صدای تلق‌ و تلوق آن‌ها انگار تنها صدایی بود که هنوز از حیات شهر باقی مانده. اخم ظریفی میان ابروانش نشست.
«عجیبه... تازه ساعت دهه، چرا این‌قدر خلوته؟»
اما حرفی به آدلارد نزد. چیزی درونش او را از گفتن بازمی‌داشت. انگار حس غریبی در هوا پیچیده بود، چیزی ناشناخته و بی‌صدا که هنوز زبان پیدا نکرده. قدم‌هایش را از نو آغاز کرد و شانه به شانه‌ی آدلارد شد.
- خب... هرچی می‌دونی بگو!
آدلارد نیم نگاهی به او انداخت، بی‌آن که پا سست کند. نور چراغ خیابان، نیم رخ صورتش را روشن کرده بود، و در سایه‌های شبانه‌، درون چهره‌اش چیز سنگینی موج میزد. طوری که کلمات، دیرتر از همیشه از دهانش بیرون خزیدند:
- چی می‌خوای بدونی؟
آزراء لحظه‌ای سکوت کرد. صدای کفش‌هایشان روی آسفالت، ریتمی منظم اما بی‌قرار داشت. سرانجام صدایش آرام اما مصمم تاریکی را شکافت:
- اول در مورد آگناریا بگو. هر چی که می‌دونی، بدون سانسور، بهم بگو.
آدلارد کمی مکث کرد. سعی کرد با این اسم، چیزی را از گذشته‌ی دور، از لایه‌های مه‌آلود حافظه‌اش بیرون بکشد. نفسش را آهسته بیرون داد. گام‌هایش را کند کرد، و شب، با تمام سایه‌ها و سکوت‌هایش، بی‌صدا بر دور و برشان چمبره زد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_52
- ققنوس‌ها خیلی وقت پیش، توی سرزمین خودشون زندگی می‌کردن. سرزمینی به نام فلاماریس¹.
صدایش آرام بود، اما در تاریکی خیابان، طنین می‌گرفت. انگار افسانه‌ای کهن را از اعماق گذشته‌های دور زنده می‌کرد.
در همان لحظه، نگاهی به آزراء انداخت. او با چشمانی درخشان از شوق و اشتیاق به آدلارد خیره مانده بود، همان‌طور که یک کودک خسته، مشتاق شنیدن پایان قصه‌ای شبانه است.
آدلارد نگاهش را بالا کشید. آسمان، حالا ابری شده بود. لایه‌های ابر در هم پیچیده، ماه را بلعیده بودند و باد سردی از گوشه‌های خلوت خیابان می‌وزید. با این حال، آزراء مثل همیشه با همان لباس تابستانی‌اش، بی‌توجه به سرمای شب، پیش می‌رفت.
آهی کشید. صدای نفسش در هوای شب پخش شد و بعد، بی‌کلام، کت پشمی‌اش را از تن درآورد و به دست آزراء سپرد.
- بپوش، وگرنه بقیه‌شو نمیگم.
و بی‌آن که منتظر پاسخی بماند، دوباره راه افتاد. آزراء برای این که آدلارد ادامه دهد، بی‌معطلی، کت گرم را به تن کرد؛ انگار گرمای آن نه از پشم، بلکه از خاطره‌ای نزدیک می‌آمد. هم‌قدم با او شد و مشتاقانه گوش داد. آدلارد از واکنشش لبخند محوی زد و ادامه داد:
- ملکه آگناریا یک ققنوس آتش بود.
اسم، انگار جرقه‌ای در ذهن آزراء زد و نگاهش بیشتر برق گرفت.
- فلاماریس کجاست؟
آدلارد شانه‌ای بالا انداخت.
- نمی‌دونم... شاید یک بُعد دیگه‌ست، یا سرزمینی پنهان پشت چیزی خاص. هرچی که هست، از زمانی دروازه باز شد و ققنوس‌ها به ارث² اومدن دیگه کسی نتونست پاشو بذاره اون‌جا.
آزراء با همان شور ادامه داد:
- خب... ادامه‌شو بگو.
آدلارد لحظه‌ای سکوت کرد، گام‌هایش را سنگین‌تر برداشت، و بعد گفت:
- طبق افسانه‌ها، فقط یک ققنوس آتش وجود داشت. فقط یکی... و اون، آگناریا بود. قوی‌ترین‌شون، مادر تمام شعله‌ها. اما... یه روز، یکی از نزدیک‌ترین‌هاش از پشت بهش خنجر زد. می‌خواست سلطنت رو ازش بدزده... بی‌خبر از این که، درست تو لحظه‌ی آخر، آگناریا با آخرین نفسش به کوه‌های آتشفشانی فلاماریس دستور فوران داد.
مکث کرد. باد سردی برگ‌ها را از زمین کند و در خیابان رقصاند.
- هیچ‌کس... هیچ‌کس قدرت این رو نداشت که اون‌ها رو متوقف کنه.
آزراء با دستان درون جیب کت پشمی، لحظه‌ای در خودش فرو رفت. نگاهش به دوردست خیابان بود، اما ذهنش، هزاران سال عقب‌تر، در قلب سرزمین شعله‌ور ققنوس‌ها.
- بعد یکی از سه ققنوس بنیادین، یه دروازه به ارث باز کرد.
صدای آدلارد هنوز نرم و آهسته بود، اما در تار و پود کلماتش چیزی نهفته بود؛ چیزی شبیه دانشی کهنه، خاک گرفته، و در عین حال هنوز زنده.
- همه‌ی ساکنان فلاماریس به ارث اومدن و دیگه هیچ وقت نتونستن برگردن!
صدای قدم‌هایشان، تنها موسیقی خیابانِ خلوت بود و نور زرد و لرزان چراغ‌ها، بر آن‌ها لکه‌های بی‌قرار می‌انداخت.
آزراء قدم کند کرد. پیشانی‌اش فشرده شد و در فکر فرو رفت، نگاهش لحظه‌ای روی پیاده‌رو ثابت ماند.
- ولی اگه آگناریا مُرده، پس اون حرف‌ها درباره‌ی بازگشتش چیه؟ چطور ممکنه؟
آدلارد دست‌هایش را به آرامی در جیب‌های شلوارش فرو برد. باد شبانه لباس سفیدش را تکان داد و تار موهایی را که پیشانی‌اش را پوشانده بودند، از روی صورتش کنار زد. شانه‌هایش، زیر سنگینی چیزی نادیدنی کمی خمیده شده بود.
- یه پیشگویی هست... خیلی قدیمیه، میلیون‌ها سال قدمت داره.
ایستاد. نگاهش را از عمق خیابان خالی برداشت و به صورت آزراء دوخت. در چشمانش روشنی خاکستر بود؛ آن جنس از روشنایی که فقط در آتشِ خاموش شده‌ی یک افسانه یافت می‌شود.
- میگه وقتی آتش طینتِ ققنوس داره خاموش میشه، دومین ققنوس آتش، بعد از میلیاردها سال، دوباره متولد میشه، این بار، نه فقط برای سلطنت، بلکه برای بازگرداندن همه‌ی ققنوس‌ها... به فلاماریس.
ضربان قلب آزراء نامنظم شد. چیزی میان باور و شوق در وجودش دوید. سرش را پایین انداخت، گویی واژه‌ای که می‌خواست بپرسد، آن‌قدر سنگین بود که نمی‌توانست به راحتی از گلویش عبور کند.
- دومین ققنوس آتش؟ یعنی تا حالا، هیچ‌کدوم ققنوس آتش نبودن؟
آدلارد فقط نگاه کرد؛ آهسته، مستقیم، بی‌لرزش. چشم‌هایش به چشم‌های آزراء دوخته شد؛ و بعد، آرام و محکم گفت:
- نه، آزراء... ققنوس بنیادین یا همون ققنوس ویژه داشتیم. ولی ققنوس آتش، نه. هیچ وقت.

¹. Flamaris؛ به معنای "جایی که شعله‌ها می‌سوزند" تعبیر شود.
². Earth؛ سیاره‌ی زمین.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_53
***
بوق بلندی، همچون آژیری از دل قدرت، شب را شکافت. نگهبان که گویی سالهاست با این صدا آشناست، بیدرنگ از اتاقک مرتفعش به بیرون جهید؛ گامهایی سریع اما حساب شده، و دستی که روی کلیدِ سنگین ورودی کشیده شد. لحظهای بعد، درب غولآسای آهنین سازمان با نالهای عمیق و مکانیکی، آرامآرام گشوده شد؛ گویی زخمی عظیم، بر تن سرد دیوارهای امنیتی وجود داشت.
ماشین، در تاریکی محوطه خزید؛ بی‌صدا و مسلط، همچون شکارچی خسته اما قوی. راننده پایش را به نرمی از روی ترمز برداشت، و بی‌درنگ، پدال گاز را فشار داد و در کسری از ثانیه، غرش کوتاه موتور در فضا پیچید و خودرو، همانند تکه‌ای از آینده، با حرکتی نرم اما نافذ، به گوشه‌ای از محوطه خزید و همان‌جا آرام گرفت.
خودرو، کانسپت لادای روسی بود از جنسی متفاوت با خطوطی عضلانی و مهار شده، انگار که هر زاویه‌اش طراحی شده باشد برای مبارزه، برای بقا. بدنه‌ی آیرودینامیک آن در نور چراغ‌های بلندِ محوطه، برق میزد و همانند موجودی زنده، به سکوت شب واکنش نشان می‌داد. چراغ‌های باریکش، چون چشم‌هایی که خشم را بلعیده‌اند، تیز و نگران، همچنان روشن مانده بودند و محوطه را می‌کاویدند. داخل کابین، نور آبی تیره‌ی نمایشگرها، همچون مغزی الکترونیکی، فرمان‌پذیر و همیشه بیدار بود. خطوط دیجیتالی با آرامشی سرد بر صفحه می‌لغزیدند و اطلاعات، مثل نجواهایی مرموز از آینده، در گوش راننده زمزمه می‌کردند.
این ماشین، فقط یک وسیله‌ی نقلیه نبود بلکه بیانیه‌ای بود از قدرت، از تسلط. از سرکشی بی‌صدا.
دراوین¹ با حرکتی نرم اما آکنده از اقتدار، انگشتانش را از روی پارچه‌ی سنگین و صیقلی کت و شلوار تماماً مشکی‌اش عبور داد. پوششی که نه صرفاً لباسی رسمی، که چون زره‌ی خاموش، بر تنش نشسته بود. برشی تمیز، دوختی بی‌نقص، و رنگی به سیاهی تصمیمی قطعی و سازمانش.
بی‌صدا از خودرو بیرون آمد. چرم کفش‌هایش با سطح سرد محوطه‌ی سنگ‌فرش برخورد کرد و صدایی کوتاه و نافذ بر جای گذاشت. ایستاد، قامت کشیده‌ی ۱۸۷ سانتی‌اش، زیر نور خنثای چراغ‌های محوطه، همچون سایه‌ای از آینده بر جای ماند. سپس، با نفسی که بیشتر شبیه غرش درون اژدهایی رام نشده بود، هوای شب را ترکاند و بازدمش را به بیرون فرستاد. بخاری کم‌جان اما تهدیدآمیز از میان لب‌هایش برخاست؛ نه از سر سرما، که از جنسی دیگر، جنسی خشم‌آلود و مهار شده.
دستش را به سوی خدمتکاری که در سکوت کنارش ایستاده بود دراز کرد و دسته کلید براق و فلزی را در کف دستش گذاشت. انگار داشت چیزی بیش از وسیله‌ای مکانیکی را واگذار می‌کرد؛ گویی بخشی از تسلط خود را موقتاً می‌سپرد.
با صدایی خش‌دار و آرام، اما آن‌قدر نافذ که هر فرمانی را به فعل بدل کند، گفت:
- ببرش توی پارکینگ. امشب رو این‌جا کار دارم.
خدمتکار، بی‌هیچ تردیدی، فوراً تا کمر خم شد. در صدایش، آن‌چنان اطاعت موج میزد که گویی پاسخ، پیش از سؤال آماده بود:
- چشم، قربان.
همه‌ چیز در اطرافشان بی‌حرکت بود، به جز سکوتی سنگین که هم‌چنان میان دیوارهای بلند و درختان بی‌جان محوطه جریان داشت، و گویی می‌دانست این شب، قرار نیست شبی معمولی باشد.
قدم‌های دراوین، پرصلابت و بدون مکث، بر زمین سرد و سنگی محوطه فرود می‌آمدند. سکوت در اطرافش جریان داشت، اما در وجودش چیزی به‌سان طوفان غرش می‌کرد. قامت استوارش، زیر بار شب یا دستور، خم نمیشد. انگار خودش وزن شب را با خود می‌کشید.
ساختمان دوقلوی سازمان ضد اطلاعاتی، همچون دو غول خاموشِ بیدار درون تاریکی، در برابرش قد علم کرده بودند. شیشه‌های دودی ساختمان، بازتابی از چهره‌ی بی‌احساس او را در خود داشتند، چهره‌ای که حالا آماده بود جلسه‌ای فوری را با وزرا و پدرش به نقطه‌ای از تصمیم و هشدار برساند.
با عبور بدون توقف، از کنار دو نگهبانی که در قامت نظامی ایستاده و با ادای احترام سلام نظامی دادند، بی‌اعتنا رد شد. بی‌آن که پلک بزند، بی‌آن که واکنشی نشان دهد. هیچ چیز در او، به تصنع پاسخ نمی‌داد.
کفش‌هایش صدایی آهنین گونه روی کف‌پوش‌های براق سالن انداختند و با گامی قاطع، به سمت درب اصلی اتاق جلسات رفت. بی‌درنگ، درب را گشود.
لحظه‌ای سکوت مطلق اتاق را بلعید. تمام نگاه‌ها، چون لیزرهایی دقیق، به سوی دراوین برگشتند. سنگینی حضورش کافی بود که تمام فضا تغییر کند. پدرش، با وقار و احتیاط از صندلی‌اش که در رأس میز بلند و مستطیل شکل جلسه قرار داشت برخاست. وزرا، یکی پس از دیگری، به نشانه‌ی احترام همراهش ایستادند. انگار قامت دراوین، خود یک فرمان بود.
پدرش، با لحنی که میان گرما و اقتدار در نوسان بود، گفت:
- دراوین... منتظرت بودیم.
دراوین، بی‌هیچ کلامی، تنها اندکی سر خم کرد. حرکتی کوتاه اما پرمعنا. در آن لحظه، موهای نقره‌ای‌اش کمی بهم ریختند و با حالتی رها، روی چشمان سبز زبرجدش افتادند؛ چشمانی که بیشتر به ابزار اسکنر می‌مانستند تا عضوی انسانی، چشمانی که با نگاهی، می‌توانستند نقطه‌ی ضعف هرکس را بیرون بکشند.
و اتاق، برای لحظه‌ای، گویی نفس در سینه حبس کرد... پیش از آن که دراوین دهان باز کند.

¹. Dravyn به معنای شاهزاده تاریکی است.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_54
دراوین نگاهی سریع اما دقیق به ساعت لوکس روی مچ دست چپش انداخت. نور سفید و ظریف صفحه‌ی دیجیتال، درخششی سرد روی پوستش انداخت و عقربه‌ها، همچون سربازانی بی‌احساس، بی‌وقفه حرکت می‌کردند.
بی‌هیچ تعلل، قدم‌های بلند و مطمئنش را به سمت صندلی سمت راست پدرش برداشت. صندلی‌ای که هیچ‌گاه کسی غیر از او رویش نمی‌نشست، قانونی نانوشته از جایگاه، خون و قدرت.
هنوز به صندلی نرسیده بود که با صدایی بم و قاطع، اما بی‌هیچ رنگی از تعارف یا لبخند گفت:
- ساعت دقیقاً بیست و چهاره. دیر نکردم.
جمله‌ای خشک، حساب شده و بی‌حاشیه. همان‌طور که همیشه بود، اما پدرش، در تضاد با جدیت یخ‌زده‌ی پسرش، لبخندی کم‌ر‌نگ اما گرم بر لب نشاند؛ لبخندی که بیشتر بوی رضایت می‌داد تا مهر.
- نه... مثل همیشه، سر وقت.
نگاه دراوین روی میز کشیده شد، درست مانند سایه‌ای که قدم به قدم از ذهنش پیروی می‌کرد. جلسه حالا می‌توانست آغاز شود، با حضور کسی که در سکوتش، هزار اخطار نهفته بود.
دراوین بی‌آن که به اطراف نگاهی بیندازد، با وقاری سرد و بی‌شتاب صندلی چرمی را عقب کشید. صدای خفیف اصطکاک چرخ‌ها روی زمین مرمری، در سکوتِ تنش‌آلود اتاق طنین انداخت.
با همان اقتدار همیشگی، بی‌آن که حتی چین کوچک لبخندی بر لب بنشاند، نشست. انگشتانش را روی دسته‌های صندلی انداخت و با صدایی خشک و فرمان محور گفت:
- خب، شروع کنیم.
پدرش نیم نگاهی به او انداخت و سپس سرش را به سمت چپ چرخاند، جایی که مارک، مردی نسبتاً میان سال با چهره‌ای استخوانی اما دقیق، نشسته بود. با اشاره‌ی مختصر رئیس، مارک بی‌درنگ دست به کار شد. انگشتانش بر روی لپتاپ دویدند و لحظاتی بعد، صفحه‌ی تمام نمایشگرهای روی میز، یکی‌یکی روشن شد.
اولین تصویر، نمایی تار از دوربین امنیتی از دو چهره‌ی آشنا بود. مارک، با صدایی شمرده و خالی از هرگونه احساس، شروع کرد:
- رز سیاه، بیستم فوریه به همراه آدلیر به یکی از پایگاه‌های ما در حاشیه‌ی غربی شهر نفوذ کردن... و حجم قابل توجهی از اطلاعات رمزنگاری شده‌ی دستاوردهامون درباره‌ی ققنوس‌ها رو از ما به سرقت بردن. البته دفاتر موجوده، اما خب همه مورد مهارت‌های رز سیاه خبر داریم!
چند تصویر امنیتی دیگر از ورود مخفیانه و دوربین‌های حرارتی نمایش داده شد. مارک مکث کوتاهی کرد. چشم‌هایش در نگاه دراوین گم شد؛ گویی به دنبال تأیید می‌گشت. اما دراوین جز پلکی آرام، واکنشی نشان نداد.
- سپس در پنجم مارس، یعنی دیروز، مجدداً مورد حمله قرار گرفتیم. این بار رز سیاه به پایگاه شمال‌شرقی نفوذ کرد و طبق ردگیری‌های ما به اطلاعات سطح بالا و اهداف استراتژیک کل سازمان دسترسی پیدا کرده.
زمزمه‌ای کوتاه و سنگین میان وزرا پیچید. صندلی‌ها کمی جابه‌جا شدند، چند ابرو در هم رفت، اما هیچ‌کس کلمه‌ای بر زبان نیاورد.
اتاق، در سکوتی سخت، آماده‌ی شنیدن سخنی از دراوین یا پدرش بود. چشمان سبز او به نقطه‌ای میان تصویر و تاریکیِ ذهنش خیره مانده بودند.
دراوین دستی میان موهای دوسویه‌اش کشید، رگه‌های نقره‌ای و مشکی که همانند وجودش، به دو نیم متضاد تقسیم شده بودند. خونسرد اما کلافه، به عکسِ زن جوانی که در میان شعله‌های آبی و قرمز تصویر یخ زده بود، خیره ماند. با همان نگاه ثابت، بدون آن که پلک بزند یا چشم بگرداند، با لحنی آمرانه خطاب به مارک گفت:
- دقیق بهم بگو... الان اون سازمان اطلاعات کوفتی، از ما چی می‌دونه؟
مارک سرفه‌ی کوتاهی کرد؛ اما به‌جای پاسخ، نگاهش را به سمت مردی مسن‌تر، با موهای سفید دوخت؛ مردی که دو صندلی آن سوتر در سمت راست دراوین نشسته بود، دکتر دایلن، مسئول ارشد واحد استراتژی‌های اطلاعاتی و بازیگر پشت پرده‌ی بسیاری از عملیات‌های نفوذ.
دایلن با آرامش پروندهای چرمی را باز کرد، برگه‌ای را به نرمی ورق زد و بی‌تعلل گفت:
- الان چند مورد مشخص رو می‌دونن. یک؛ این که ما دنبال راهی برای دستکاری مغز ققنوس‌ها هستیم. دو؛ این که دنبال رز سیاه می‌گردیم چون اون یک ققنوس رعده.
سکوت اتاق شکسته شد، نه با حرفی دیگر، بلکه با واکنش تند دراوین. مثل کسی که ناگهان خواب سنگینش پاره شود، سرش را تند بالا آورد. قامتش کمی به جلو خم شد، چشم‌های سبزش با برقی تیز در چشمان مرد پیر دوخته شدند.
- چرا میگی یه ققنوس رعده؟
صدایش پایین بود، اما لبه‌ی شمشیر داشت. نه از روی تعجب، که از جنس آزمون. انگار می‌خواست میزان اطلاعات مرد را بسنجد، یا شاید... چیزی را انکار کند.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_55
دایلِن مکثی کرد. نگاهش لحظه‌ای بر مالریک¹، پدر دراوین، لغزید و سکوتش چیزی میان انکار و ترس بود. بعد با لحنی که هم زمزمه بود، هم حکم، گفت:
- رز سیاه، دختر لئون و کاتریناست. همه‌مون خوب می‌دونیم اون دوتا، قدرتمندترین ققنوس‌هایی بودن که طی قرن‌ها وجود داشتن... و مهم‌تر این که ماهیت اصلیشون ققنوس رعد بوده.
سکوتی کوتاه مثل سایه‌ای کشیده در اتاق نشست.
دراوین، بی‌آن که حرفی بزند، با حرکتی کلافه لپتاپش را عقب راند. انگار هر چیزی که روی آن صفحه بود دیگر برایش تبدیل به مشکل شده باشد. سپس با صدایی خش‌دار و طعنه آلود گفت:
- این کافی نیست، جناب دایلن.
پیرمرد آهسته سر تکان داد؛ بدون آن که از اقتدار دراوین بترسد یا عقب‌نشینی کند. صدایش را اندکی پایین‌تر آورد، اما مطمئن‌تر از قبل زمزمه کرد:
- بله... می‌دونم. اما اطلاعات تازه‌ای داریم. رز سیاه توی پایگاه حاشیه‌ی غربی گیر افتاد، در درگیری با نیروها، مستقیم به سرش شلیک شد. اما... .
مکثی کرد. نفسش را آهسته بیرون داد.
- انرژی درونش... واکنشی نشون داد که شبیه به هیچ‌کدوم از ققنوس‌های شناخته شده نیست. به جای فروکش کردن، شدت گرفت. اون لحظه شلیک شدن به سرش برخلاف تمام ققنوس‌های دیگه باعث نشد انرژی از بدنش خارج نشه، بلکه مثل انفجار... به همه جا رعد پرتاب کرد. غیرقابل کنترل، اما دقیق. چندین کشته دادیم! قدرتی که فقط از ماهیت رعد برمیاد، و نه هیچ عنصر دیگه‌ای. باید بگم این واکنش از یک ققنوس رعد هم بعیده اما فکر می‌کنم چون مادر و پدرش از قدرت زیادی برخوردار بودند همچین چیزی رخ داده.
همه در سکوت فرو رفتند. مارک ناخواسته به عکس روی صفحه برگشت؛ چشمان یخ‌زده اما شعله‌ور دختری که در قاب مانده بود و حالا دیگر فقط یک دشمن نبود. تهدیدی بود بی‌مرز... با خونی که هنوز کسی نمی‌دانست دقیقاً چه می‌جوشد درونش.
دراوین با خشمی نهفته که در رگ‌های صورتش می‌تپید، ناگهان از جای خود بلند شد. صدای کشیده شدن صندلی‌اش بر زمین، سکوت سنگین اتاق را شکافت. دستش را در میان موهای دو رنگش فرو برد، انگار می‌خواست افکار پیچیده‌اش را از میان تارهای سردرگم بیرون بکشد. بعد بی‌درنگ شروع به قدم زدن کرد؛ قدم‌هایی سنگین، پر از خشمِ در آستانه انفجار، اما هنوز مهار شده.
- باید با رز سیاه صحبت کنم... .
صدایش خشک بود و محکم. آن‌قدر که همه به او خیره ماندند.
- باید یک چیزی درمورد سازمانش بهش بگم. یه دروغِ درست یا یه حقیقت نیمه تمام... چیزی که ذهنش رو بلرزونه. باید ازشون دلزده بشه، باید شک کنه، فاصله بگیره، باید اون اعتماد لعنتی بینشون ترک برداره.
لحظه‌ای مکث کرد، ایستاد، و چرخید. نگین سبز خشمگین چشمانش بین افراد در اتاق چرخید.
- شاید… یه راز. یه تکه از گذشته‌ی پدرش. یا حتی ماجرای اون شب کذایی.
صدایش در پایان، به زمزمه‌ای کشیده تبدیل شد؛ زمزمه‌ای که روی لبه‌ی شمشیری تیز نفس می‌کشید.
اتاق هنوز در سکوت بود... اما این بار، چیزی تغییر کرده بود، مثل نفس کشیدن قبل از طوفان. مالریک بی‌صدا از صندلی‌اش برخاست؛ گویی جرقه‌ای در ذهنش زده شده باشد که استراحت را از چشمش ربوده. نوری سرد و مایل، از لامپ بزرگ اتاق بر نیم‌رخش افتاده بود و آن خطوط تیز صورتش را چون مجسمه‌ای رومی، برجسته‌تر نمایش می‌داد.
- منظورت از اون شب کذایی؛ همون شب انفجاره، نه؟
صدایش آرام اما قاطع بود، چیزی بین کشف و اتهام. واژه‌ی «انفجار» که بر زبانش جاری شد، چون پتکی در سکوت اتاق طنین انداخت. دراوین، بدون متوقف شدن، با قدم‌هایی حساب شده قدم زد، گویی صحنه‌ای شطرنجی را در ذهن مرور می‌کرد که پایانش هنوز مبهم است.
- آره. همون شب. اما اون، برگ برنده‌ی آخر ماست. فقط وقتی باید رو بشه که هیچ راهی نمونده باشه.
مکثی کرد، نگاهی گذرا و بی‌احساس به جمع انداخت و ادامه داد:
- پس هنوز زمان استفاده از اون نرسیده. چیزی ندارید که قبل از اون شب، اون رو از درون بلرزونه؟ چیزی که اعصابش رو به هم بریزه، یا اعتمادش رو به پدرش، به سازمان، ترک بندازه؟
سکوتی کوتاه، چون بوی باران پیش از رعد، در اتاق جاری شد. در گوشه‌ی تاریک اتاق، نیتن سرش را کمی بالا آورد. صورتش در نیم‌سایه بود، و چشمانش مثل کسی که تصمیم گرفته به میدان مین پا بگذارد، بی‌قرار در قاب صورتش می‌چرخید. انگشتانش را در هم گره زد، نفسی لرزان کشید و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه‌ای مردد بود گفت:
- من... فقط؛ یه چیز شنیدم.
دراوین ایستاد. فقط یک بار؛ اما همان یک ایستادن کافی بود تا سکوت، مثل وزنه‌ای مرگبار، بر دل جمع بنشیند. نگاهش، حالا چون تیغه‌ای تیز، روی نیتن قفل شد:
- بگو.
نیتن آب دهانش را با سختی قورت داد. صدایش خشک بود، مثل چوب پوسیده‌ای که زیر فشار می‌شکند.
- شنیدم مدیر کل سازمان اطلاعات، یه سری مدارک محرمانه رو از ققنوس‌ها مخفی می‌کنه... انگاری حافظه‌شون رو پاک می‌کنه و می‌دزده. یکی از ققنوس‌ها، وقتی فهمید، بدون اینکه اون‌ها متوجه بشن خودش رو گم و گور کرد و بعد اومد این‌جا.
برای لحظه‌ای، حتی هوای اتاق هم انگار نفس نکشید. نگاه دراوین، بی‌آن که چشم بزند، به عمق وجود نیتن نفوذ می‌کرد. لب‌هایش آرام از هم گشوده شدند؛ برای تحسین. کلماتش، گرم و آهسته، از میان دندان‌هایش عبور کردند.
- این فوق‌العاده است.

¹. Malric، به معنای فرمانروای شر است.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_56
***
سکوت طبقه‌ی بالا، مثل سایه‌ای پنهان و سنگین، در امتداد راهروهای فلزی و براق جریان داشت. چراغ‌های سرد و مهتابی سقف، مثل چشم‌هایی بی‌روح، بی‌هیجان و بی‌تفاوت، تنها شاهد عبور مردی بودند که گام‌هایش نه عجول بودند و نه مردد.
او همان کسی بود که دیوارها برایش خم می‌شدند، نگاه‌ها فرو می‌افتادند و حتی وزرا، با احترام فاصله می‌گرفتند.
دراوین، با آن کت مشکی که مثل تکه‌ای از شب بر دوشش افتاده بود، مقابل درب اتاقش ایستاد؛ درب فلزی‌ای با سنسورهایی مخفی و حکاکی‌هایی سرد بر کناره‌هایش، گویی دروازه‌ای به دنیای تاریک‌تر پشت چهره‌ی سازمان باشد.
چشمانش بی‌حرکت، اما هوشیار بودند. ذهنش همان‌قدر که دقیق، همان‌قدر هم سنگین بود.
پیش از آن که قفلِ درب با اسکن اثر انگشت باز شود، بی‌آن که سر برگرداند، با لحنی آهسته و فرمان‌وار گفت:
- پرونده‌ی رز سیاه رو برام بیار. می‌خوام یه برنامه‌ بچینم و یه دیداری باهاش داشته باشم.
مردی که سمت چپش ایستاده بود، تنها سر خم کرد؛ با آن خشوعی که نه از ترس، بلکه از یقین به سلطه‌ی بلامنازع اربابش نشأت می‌گرفت:
- چشم، ارباب دراوین.
هم‌زمان با عقب‌گرد مرد هیکلی، و قبل از آن که دراوین قدمی به داخل بردارد، صدایی زنانه، آرام اما شفاف، چون ضربه‌ی انگشتی ظریف بر سطح یخ‌زده‌ی یک آینه، سکوت راهرو را شکافت:
- دراوین! چقدر خوب که می‌بینمت.
لحن دختر، شیرین و مسلط بود. نه با لحنی فریادگونه، نه با ادعای تصاحب، بلکه با آرامشی مسری، همانند گلی سمی که به آهستگی باز می‌شود. صدایش بیش از آن که حرف باشد، اعلان حضور بود؛ حضوری که بدون دعوت، بی‌مقدمه، بی‌اجازه اتفاق می‌افتاد.
اما دراوین حتی پلک هم نزد. پشتش را به صدا کرده بود، اما خشکی عضلاتش و مکث کوتاه شانه‌هایش، فاش می‌کرد که آن صدا را شنیده و شناخته. برنگشت. درعوض، انگار پاسخش را نه با زبان، بلکه با بی‌توجهی داد.
دکمه‌ی مخفی کنار درب را لمس کرد. قفل با تأیید اثر انگشت دراوین با صدایی کوتاه اما تیز باز شد. درب، با آرامش و وقاری الکترونیکی کنار رفت، و نورهای سفید و یخ‌زده‌ی سقف، یکی‌یکی روشن شدند؛ گویی اتاق، چشم‌هایش را برای استقبال از فرمانده‌اش باز می‌کرد.
دراوین، بی‌هیچ حرفی، بی‌آن که ذره‌ای از نگاهش را برای کسی هدر دهد، قدم به داخل نهاد. سکوت سنگین اتاق، با هر گامش پُرتر می‌شد. بی‌وقفه، مستقیم به سوی میز کار رفت. میز، همچون جزیره‌ای تنها در مرکز اتاقی سرد، منتظر او بود.
چند ثانیه بعد، صدای پاشنه‌های ظریف اما مصمم، بر کف مرمری سالن پیچید. میا، آرام جلو آمد. موهای بلوند تا گردنش، همانند هاله‌ای نقره‌ای در نورهای بی‌جان سقف برق می‌زدند، و چشمان آبی روشنش، براق و جسور، درست مثل کسی که هرگز از «نادیده گرفته شدن» نرنجیده باشد.
لبخندی آرام، بر لبه‌ی لب‌هایش نشست. سینی نقره‌ای‌فام براق را با دقت روی میز مقابل دراوین گذاشت، و با لحنی شیرین که ته‌مایه‌ای از طنازی آگاهانه در آن پنهان بود، گفت:
- کوکتل بدون الکل با شربت افرای صد درصد خالص لوکبِکوا.
مکث کوتاهی کرد، سپس با همان لحن افزود:
- می‌دونم عاشقشی. وقتی فهمیدم به این جلسه اومدی، برای تو آماده‌اش کردم.
دراوین، بی‌آن که فوراً واکنشی نشان دهد، آهسته روی صندلی چرم پشت میز نشست. انگشتان بلندش، در سکوت روی لبه‌ی میز قرار گرفتند؛ بعد، نگاهش به آرامی بر سینی افتاد. دو کوکتل گلاس کریستالی، پر از مایع کهربایی رنگ، با تکه‌هایی از یخ و شاخه‌ای نعنای تازه.
لحظه‌ای مکث کرد. سپس گفت:
- مطمئنی بدون الکله؟
سرش را بالا آورد. نگاهش، مستقیم در چشمان دریاییه میا نشست. نگاهی که نه تیز بود و نه دلنشین، اما حساب شده؛ مثل ترازویی دقیق، که حضور طرف مقابل را می‌سنجید.
- چون امشب کار مهمی دارم، و باید توی حال خودم باشم.
میا، بی‌آن که از او چشم بردارد، لبخندش را پررنگ‌تر کرد؛ حالا لبخندش کمی رنگ جسارت به خود گرفته بود، شبیه کسی که از رمز یک پازل خبر دارد.
- معلومه که کار مهمی داری، بعد از ۶ ماه و ۱۴ روز برگشتی... .
نگاهش برای لحظه‌ای روی نیم‌رخ او مکث کرد.
- بدون الکله.
در همان لحظه، صدای گشوده شدن درب سکوت کوتاهشان را شکست.
محافظ هیکلی‌اش برگشته بود؛ با پوشه‌ای مشکی رنگ در دستش. بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، بی‌هیچ تماس چشمی، آن را آرام روی میز گذاشت. صدای برخورد پوشه با سطح چوبی میز، خشک و سنگین بود.
- بفرمایید، قربان.
دراوین سرش را تکان نداد. اما انگشتانش به سمت پوشه رفتند، گویی در همان نگاه اول، می‌دانست چه چیزی انتظارش را می‌کشد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_57
میا، با آرامشی آموخته شده و زنانه‌ای، دسته‌ای از موهای طلایی‌فامش را پشت گوشش برد. درخشش ظریف گوشواره‌ی آویز ماه و ستاره‌ی کوچکش، برای لحظه‌ای زیر نور سرد سقف برق زد؛ نمادی ساده، اما عجیب، که بیشتر شبیه تکه‌ای از خواب بود تا زیوری عادی.
با نرمی روی صندلی ضلع کناری میز نشست. همان‌طور که نگاهش به سمت دراوین می‌چرخید، آن لبخند شیرین محو شد؛ جای خودش را به حالتی آرام و اندکی جدی داد، انگار می‌خواست چیزی بپرسد، اما نه مثل یک بازجو، بلکه مثل کسی که نگران چیزیست که هنوز اتفاق نیفتاده.
- امشب می‌خوای روی رز سیاه کار کنی؟
نفس کوتاهی کشید، نه از اضطراب، بلکه برای روشن کردن جمله‌ی بعدی‌اش.
- پدرت می‌گفت تهدید جدی‌ای شده واسه سازمان.
صدایش حالا پایین‌تر آمده بود.
- مهارت‌های فوق‌العاده‌ای داره. هوش بسیار بالایی داره و ققنوس بودنش... قوز بالای قوزه، نه؟
نگاهش دقیق شده بود، شاید کمی بیش از حد دقیق، مثل کسی که منتظر است لب پرِ یک حقیقت، ناخواسته از دهان طرف مقابل بیفتد.
اما دراوین، بی‌تغییر ماند. دست راستش روی پوشه باز شده بود، انگشتانش روی یکی از برگه‌ها درنگ کوتاهی داشتند. تنها واکنشش به سخنان میا، صدای ورق خوردن آرام کاغذها بود. چند ثانیه بعد، سرش را کمی کج کرد و بدون این که به او نگاه کند، گفت:
- حلش می‌کنم.
صدایش آرام بود، اما در ته لحنش چیز سنگینی می‌جنبید. اطمینانی سرد و بی‌تزلزل. نگاهش هنوز روی سطرهای گزارش بود، انگار جملات را نه می‌خواند، بلکه از لابه‌لایشان تهدید را بیرون می‌کشید.
بی‌آن که نگاه از روی پرونده بردارد، دستی به سمت یکی از شربت‌ها دراز کرد. سرانگشتان بلندش دور کوکتل‌گلاس پیچیدند. جرعه‌ها را آهسته نوشید؛ مزه‌ی افرا، تلخی اندکی در ته زبانش نشاند، اما واکنشش فقط سکوت بود. لیوان خالی را آرام و بی‌صدا، روی سینی برگرداند.
- فقط کافیه باهاش یه ملاقات کوچیک و بی‌نقص داشته باشم.
لبخند کوتاهی، از همان لبخندهای شیطانی که بیشتر شبیه بریدن هواست تا نشانی از خوشرویی، گوشه‌ی لبش نشست. عکس رز، چهره‌ی سفید و چشمان آتشینش، زیر نور چراغ میز برق خفیفی گرفته بودند.
بعد، بی‌مقدمه و مثل جمله‌ای که مدت‌ها در گلویش مانده باشد، گفت:
- ساموئل با پنهان‌کاری‌هاش، گور سازمانش رو کند.
سکوتی کوتاه میانشان افتاد. میا که تا آن لحظه نگاهش میان لیوان خالی و چهره‌ی خونسرد دراوین در رفت‌وآمد بود، آرام سرش را کج کرد، انگار بخواهد عمق حرفش را بسنجد.
چشمان آبی‌اش حالا دیگر برق ساده‌ی کنجکاوی نداشتند، برق فهم بود. برق این که می‌دانست، دراوین اگر بگوید «حلش می‌کنم»، یعنی قبلاً نیمی از کار تمام شده.
***
کف‌پوش چوبی سالن، با هر ضربه‌ی پا، ناله‌ی خفه‌ای می‌کرد؛ صدایی خشک و ترک خورده، همچون دردی کهنه که دوباره بیدار شده باشد. گویی تمرین، با هر برخورد، زخمی از جانِ تیم بیرون می‌کشید؛ زخمی که نه بر پوست، که بر اعتماد و پیوندهای میان‌شان می‌نشست.
صدای پاها، همچون طبل‌هایی جنگ طلب، در فضا می‌پیچید؛ هارمونیک، اما بی‌رحم. ضرباهنگی پرهیاهو، که بیشتر به پیش در آمدِ یک سقوط شبیه بود تا تمرینی هماهنگ.
عرق، از شقیقه‌ها سر می‌خورد و در میان سایه روشن نورهای مهتابی، همچون اشک‌هایی خاموش برق میزد.
نفس‌ها، کوتاه و بریده، مثل شیشه‌هایی که پشت هم ترک می‌خوردند. حرکات رز و تیمش، که پیشتر به ظرافت تیغه‌های فولاد در حرکت بودند، حالا به پره‌های خمیده‌ی توربینی می‌مانستند که در وزش تند بادی بی‌امان، از ریتم افتاده است.
چابکی‌شان تحلیل رفته بود. تمرکزشان درهم شکسته بود. هجوم تیم مقابل، آن پیکره‌های زمخت، آن ضربه‌های کوبنده، انگار سینه‌شان را از هوا تهی کرده و استخوان‌هایشان را از درون کوفته بود.
رز، از دل آشفتگی عقب نرفت. فقط نگاه کرد. خیره، بی‌رمش و همان‌جا، جایی میان ضربه‌های بی‌وقفه و سکوت‌های واخورده، فهمید. چیزی در قلب تیمش شکسته بود. چیزی که دیگر نمی‌چرخید.
سوتِ تیز و کش‌دار مربی، چون خط قرمزی، در میانه‌ی هیاهو کشیده شد؛ و نبردها، یکی‌یکی عقب نشستند. آن فرمان آشنا، که بیشتر از آن که پایانی باشد، شبیه نقطه‌ای میان فروپاشی بود. دو تیم، خیس از عرق و ساکت، به گوشه‌های سالن عقب نشستند؛ قطعات جدا افتاده‌ای که دیگر چفت نمی‌شدند.
رز پیش رفت. چند گام، شاید بیشتر. پاهایش روی زمین چوبی صدا می‌دادند، اما لحنش، وقتی به تیم رسید، از هر ضربه‌ای برنده‌تر بود.
- چه غلطی دارین می‌کنین؟ چرا خودتون رو باختین؟
هیچ‌کس حرفی نزد. اما نگاه‌ها، یکی‌یکی فرو افتادند. سکوت، کش‌دار شد و سنگین. لحظه‌ای بعد، دخترک جوان‌تری، با صورتی که خون از کنار بینی‌اش جاری بود و در نگاهش اشک و درد موج میزد، زیر لب زمزمه کرد. صدایی لرزان، که بیشتر شبیه اعتراف بود تا پاسخ.
- ما مثل تو نیستیم، رز... نمی‌تونیم مثل تو، کتک بخوریم ولی همچنان ادامه بدیم! تو انگار از آهنی، ولی ما... ما این‌طوری نیستیم.
رز، بی‌حرکت ایستاد. جمله، درست مثل ضربه‌ای بی‌پرده، در سینه‌اش نشست. نه از آن‌هایی که درد می‌کشند، از آن‌هایی که یک باره چیزی را خاموش می‌کنند.
دستانش، بی‌اراده به دو سوی شقیقه‌اش خزیدند. سرش را میان انگشتانش گرفت. نفس‌هایش، سنگین و درهم گره خورده، از سینه‌ای بالا می‌آمدند.
اما ذهنش... ذهنش هیچ وقت ساکت نمی‌ماند. طغیان می‌کرد، حرف میزد، و این بار زمزمه‌اش زخم‌زننده‌تر از همیشه بود.
«باید تیمم رو عوض کنم... اونا ضعیفن، ضعیف‌تر از اونی هستنن که بشه بهشون گفت تیم. الان، وسط یه شبیه‌سازی واقعی برای یه مأموریتیم. اگه نمی‌تونن باهام بیان جلو... اگه نمی‌تونن اون پرچم لعنتی رو از دست اون نره‌غول‌ها دربیارن! خب... مشکلی نیست. من می‌تونم. مثل همیشه، خودم، تنهایی.»
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_58
رز در سکوتی سنگین، پارچه‌ی خیس را برداشت. انگشتانش، لرزان از فرسودگی و سوزش مداوم زخم‌هایش، آرام روی بریدگی کشیده‌ی گونه‌اش نشستند. رد عمیق چاقو، چون خطی سوخته بر پوست، از کنار استخوان گونه تا امتداد فک پایین ادامه داشت. خون، لزج و سماجت‌بار، هنوز راه خود را میان خطوط چهره‌اش باز می‌کرد و بوی فلزی، شیرین و تهوع‌آور، به مشام می‌رسید.
اما او، بی‌آن که پلکی بزند، خون را زدود. نه با درد، نه با درنگ. گویی نه زخمی بود، نه نشانی از درگیری؛ فقط لکه‌ای، مزاحم دید.
پارچه‌های تازه‌ای برداشت. مرطوب، سنگین، بوی تند ضدعفونی کننده‌اش چون مشت به صورت می‌کوبید. لایه به لایه، به دور مچ‌ها و کف دستانش پیچیدشان. انگار مشغول بسته‌بندی چیزی بود که هر لحظه ممکن بود منفجر شود، نه دست، که قلبی تپنده و بی‌قرار.
بی‌آن که نگاهش را از حرکاتش جدا کند، صدایش را پایین آورد. نه التماس، نه خشم، نه خواهش. فقط فرمانی سرد، پیچیده در لحن کسی که عادت دارد اطاعت ببیند.
- لازم نیست خودتون رو به زحمت بندازید. اصلاً نمی‌خوام این کارو بکنید. اما... .
نفسش را فرو برد. گلویش خشک شده بود، ولی کلماتش را بی‌لرزش ادا می‌کرد:
- اما به عنوان رهبر این تیم، موظفین از دستوراتم پیروی کنید.
سرش را بالا گرفت. نگاهش، میان پنج چهره‌ی رنگ پریده و خسته لغزید. نور سرد و بی‌روح چراغ‌های سقفی، صورت‌هایشان را چون ماسک‌هایی نیمه جان در تاریکی قاب گرفته بود. سکوت، چون باری در هوا معلق مانده بود؛ فقط صدای نفس‌های بریده می‌آمد، مثل موجی آرام ولی کوبنده.
رز بطری آب را از کنار تشک برداشت و جرعه‌ای نوشید. طعم فلز روی زبانش نشست؛ انگار خون هنوز از گلویش پایین نرفته بود.
- پنج نفر از شما... .
صدایش فضا را شکافت. این‌بار بی‌پرده و بی‌احساس.
- باید پنج مرد رو درگیر کنید. مشغولشون کنید.
آهسته پلک زد. سپس کلمات بعدی را شمرده‌تر گفت:
- من باید برم سراغ آدلیر. باید اون پرچم لعنتی رو از دستش بکشم بیرون.
لحظه‌ای، اضطراب روی چهره‌ی دختران سایه انداخت. مکث کوتاهی کردند؛ اما با دیدن چشم‌های آتش گرفته‌ی رز، آن خشم خاموش که نه فریاد، که در سکوت می‌سوزد، چیزی درونشان شکست... یا بیدار شد. با هم، یک‌صدا، بی‌هیچ کلامی، سلام نظامی دادند. محکم و مصمم، مثل سایه‌های فرمان‌بردارِ شعله.
رز نگاهش را چرخاند. در سوی دیگر سالن، تیم مقابل جلو می‌آمدند. سفید پوش، متقارن و بی‌نقص، و در انتهای سالن، آدلیر ایستاده بود.
در دورترین نقطه، ساکت و آرام، با آن نگاه یخ‌زده‌ی همیشگی‌اش. پرچم را در دست داشت و سپرش مردانی بودند که به فولاد آهنین شهرت داشتند.
اما رز؟ او آمده بود فولاد را در آتش خود خم کند.
چشم‌هایش برق زدند. برقی مرموز، زخمی، و رام نشدنی. نفس بلندی کشید، چون شکارگری که آماده‌ی یورش باشد و بی‌هیچ اخطار یا توقفی، به دل میدان زد.
با چرخشی تیز، پایش در هوا گره خورد. ماواشی گری(لگد دورانی)، با تمام قدرت، به سینه‌ی اولین مرد کوبیده شد. استخوان‌ها شکستند، صدا ترکید، و بدن، مثل باری بی‌جان، بر روی زمین افتاد.
دختران، همان لحظه، همان‌طور که باید، به حرکت درآمدند. بی‌صدا، بی‌تردید. پنج خار، پنج شبح، به سوی پنج هدف.
رز، برای لحظه‌ای ایستاد؛ نه از خستگی، که از تمرکز. آدلیر هنوز در انتهای سالن بود، بی‌حرکت و آماده؛ اما میان آن‌ها، دیوارهایی از تن، و درد، خون و خشم وجود داشتند.
ناگهان مردی در چند قدمی‌اش، یکی از دختران را زمین کوب کرد و به سمت رز یورش برد. رز، بدون آن که برگردد، خود را روی زمین انداخت. کف‌پوش را حس کرد. زانوهایش را روی زمین چوبی کشیده و کمی زخمی شدند، اما او بدون توجه به خودش، آرنجش را با حرکتی برق‌آسا به عقب کوباند، سویه ناؤاته(ضربه‌ی آرنج به عقب).
ضربه، با خشمی مهار نشده، به نقطه‌ی حساس نشست. مرد، نعره زد اما صدایش، در گلو خفه شد و چهره‌اش فروپاشید. تمرین، دیگر تمرین نبود. میدان، به صحنه‌ای برای بقا مبدل شده بود.
رز سریع برخاست. با بدنی زخمی، اما چشمانی باز و بیدار. بی‌پلک و بی‌درنگ.
به گلو مشت زد(تسویی) و ساق پا برید(آشی بارای). چرخید و لگد معکوسش، چون شلاق، به شقیقه‌ی مردی نشست که از کنارش حمله کرد(اورا ماواشی).
همه چیز در حرکت بود، در هیاهو؛ اما او، فقط یک چیز را می‌دید: پرچم درون دست‌های آدلیر.
 
بالا پایین