xentr_guest_message_title انجمن نویسندگی روح‌واژه

xentr_guest_message_description

در حال تایپ رمان ققنوس آتش| Lunika کاربر انجمن روح واژه

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_19
***
نور مغرب، با سایه‌های سرخ و سوزان، از کنار پرده‌ها به داخل خزیده بود؛ مثل خونی که از زخم قدیمی دوباره جاری شود. هوا بوی تب می‌داد، بوی عرق سرد، بوی خواب‌های تکه‌تکه، بوی جان‌هایی که لای شعله‌ی کابوس می‌سوزند.
آزراء، در میان پتوهای پیچ خورده و تخت آدلارد که انگار میدان نبردی خاموش بود، تند و سطحی نفس می‌کشید. گونه‌هایش گل انداخته، پیشانی‌اش خیس عرق سرد، لب‌هایش ترک خورده و تب، مثل شعله‌ی پنهان آتشفشانی درونش می‌سوخت، بی‌وقفه و عمیق... از دیشب، از لحظه‌ای که از دل برف بیرون کشیده شد، خاموش نشده بود.
آدلارد، بی‌قرار میان اتاق بالا قدم میزد. هر قدمش روی پارکت سرد، مثل صدای ساعت‌هایی بود که وقت را نمی‌گذرانند، بلکه تکه‌تکه می‌کنند. نگاهش هیچ‌گاه از صورت رنگ پریده‌ی آزراء جدا نمی‌شد. دلش... دلش مثل گرگ زخمی ناله می‌کرد، بی‌صدا، بی‌امید.
- لعنتی... تبش پایین نمیاد، پس اون عوضی کجاست؟!
با حرص پتو را محکم‌تر دور تن آزراء پیچید، انگار می‌خواست تب را با زور از بدنش به بیرون بکشد. همان لحظه که گوشی را با دستان لرزان از جیب درآورد تا شماره‌اش را بگیرد، صدای زنگ خانه بلند شد. واضح، خشک و ناگهانی... مثل تیر خلاصی در سکوت.
آدلارد، برق‌آسا جهید و از پله‌ها پایین پرید. نفس‌نفس‌زنان خودش را به مانیتور ورودی رساند. تصویر مرد جوانی در قاب کوچک ظاهر شد، چهرهای آشنا، مصمم و خیلی نگران. دستش روی دکمه رفت و درب را باز کرد، اما ذهنش هنوز بالای پله‌ها مانده بود، پیش دختری که میان تب و خاموشی گیر کرده بود، و شاید... داشت از دست می‌رفت.
کالدِر¹، با کت بارانی خیس و کیف پزشکی در دست وارد شد؛ اما تنها نبود. پشت سرش لوکان²، رووان³، کِیلن⁴ و داریَن⁵ هم یکی‌یکی وارد شدند، همه با چهره‌هایی جدی و نگران. باران هنوز قطره چکان از یقه‌هایشان می‌چکید، ولی هیچ‌کدام فرصتی برای حرف زدن نخواستند.
- هوا رو دیدی جناب پزشک؟ صبح بهت زنگ زدم تا الان کجا بودی؟
کالدر سریع به سمت پله‌ها رفت و درحالی که به سمت طبقه بالا قدم برمی‌داشت گفت:
- عصر زنگ زدی تازه اون سر شهر بودم آدلارد! ترافیک رو که دیدی درسته؟
لوکان در حالی که درب را پشت سرش می‌بست و پوتین‌های خیسش را در می‌آورد، زیرلب غر زد:
- چطور گذاشتی یه دختر با اون حال و آب و هوا، تنها بره بیرون؟ لعنتی، باید جلوش رو می‌گرفتی. ببینم، اینی که آوردی آزراء‌ست دیگه درسته؟ همونی که همیشه درباره‌ش بهمون میگی.
رووان کیف لپ‌تاپی در دست داشت، به سمت آشپزخانه رفت تا آب و یخ پیدا کند. کِیلن در سکوت فقط اطراف را بررسی کرد، دنبال چیزی برای کمک. دارین هم نگاهی به بالا انداخت و همراه آن‌ها به سمت طبقه بالا حرکت کرد.
- نگرانش نباش، الان همگی کنارتیم پسر!
آدلارد در حالی که نفس‌نفس می‌زد، با چشم‌هایی نگران به کالدر نگاه کرد.
- فقط... فقط کمکش کن.
و بعد پشت سرش به راه افتاد. نور نارنجی غروب هنوز از لای پرده‌ها روی آزراء افتاده بود. به محض این‌که نگاه کالدر به آزراء افتاد برق از سرش پرید.
- پسره‌ی احمق تو که این رو کشتی!
سریع پتوها را از روی آزراء کنار زد و پرده‌ها را کشید که اتاق کمی تاریک‌تر شد.
- کدوم احمقی گفته روی کسی که تب شدید داره پتو بندازی آخه؟ درسته نظامی هستی ولی این رو یه بچه پنج ساله هم می‌دونه.
سپس کنار تخت زانو زد، نبضش را گرفت، پیشانی‌اش را لمس کرد. آزراء، افتاده در میان پتوها، بی‌حرکت و تب‌زده، مثل شمعی که در حال آب شدن باشد. کیف را باز کرد و همان‌طور که مشغول درآوردن وسایل معاینه بود، با صدایی که حالا رنگی از نگرانی در آن موج می‌زد گفت:
- تب حدوداً بالای چهل، تنفسش نامنظمه، بدنش بی‌آب شده. باید خنک‌سازی کنیم فوراً، اگه تبش پایین نیاد، ممکنه مغزش واکنش شدیدی نشون بده... یا حتی تشنج کنه!
سپس به کِیلن اشاره کرد:
- رووان رو صدا کن آب و یخ رو بیار با چند تا پارچه. آدلارد، داریَن کمک کنید آستین‌های لباس و شلوارش رو بالا بزنیم. کِیلن، دمای اتاق رو هم تنظیم کن. آدلارد چت شده تو؟ گفتم بیا نگهش‌دار.
در نور نارنجی غروب، که حالا مثل شعله‌ی آخر شمعی محتضر به در و دیوار اتاق می‌چسبید، نگاه پنج مرد روی دختری ثابت ماند که شاید هنوز نمی‌دانست، اما از امروز، برای همه‌شان مهم‌تر از جنگ و مأموریت شده بود.

¹. Calder
². Lucan
³. Rowan
⁴. Caelan
⁵. Darian
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_20
***
همه جا تاریک بود. نه شب، نه سایه… چیزی فراتر از نبودنِ نور. آزراء نمی‌دید. اما صدا… صداها با وضوح بی‌رحمانه‌ای از دل تاریکی می‌آمدند. انگار درون مغزش نجوا می‌شدند، از خاطره‌ای که خودش آن را به یاد نمی‌آورد.
- ژاکلین، ققنوس کوچولوی من… تو برای سوختن ساخته شدی؛ اما نه برای مُردن… نذار خاکسترت دستِ آدم‌هایی باشه که حتی جرأت نگاه کردن به آتیشت رو ندارن.
- کاترینا! زود باش باید بریم. ما کاملاً محاصره شدیم.
- آره باید برید، اون رو بده به من حواسم بهش هست.
- خیلی خب، برای آخرین حرف، باید بگم آتش قوی‌ترین سلاحته عزیزم. قوی‌ترین!
ناگهان عضلاتش به شدت منقبض شدند و از خواب ترسناکش پرید. نفسش گرفت، تنش از شدت تب مثل کوره‌ی مشتعلی می‌سوخت؛ اما در عین این گرمای ویرانگر، جسمش فلج شده بود. نمی‌توانست تکان بخورد. حتی برای باز کردن پلک‌های سنگینش نیز انگار باید با کوه بجنگد.
جز سوت ناشی از سکوت صدای دیگری به گوشش نمی‌رسید؛ اما تاریکی دیگر آن تاریکی نبود که دید. چیزی درونش می‌سوخت، چیزی عمیق و کهنه، مثل رمزی فراموش شده که حالا از دل تب داشت خودش را به یاد می‌آورد.
دست سرد و مردانه‌ای را احساس کرد که انگشتان دست راستش را به نرمی در میان گرفت؛ اما نمی‌توانست واکنشی نشان بدهد. لمسش آرام بود، اما در دل آن ظرافت، اضطراب خاموشی موج می‌زد.
صدایی آشنا، در آن سکوت وهم‌زده‌ی تب‌آلود، با لرزش ملایمی در گوشش پیچید:
- باز تکون خورد، نفس‌نفس می‌زنه، نکنه تشنج کرده؟
آدلارد بود. با همان صدای تهنشین شده در قلبش که از میان یخ و برف، التماس کرده بود نرود؛ اما مردی که پاسخ داد را نمی‌شناخت. صدای تازه‌ای بود؛ ناآشنا، آرام، محکم و حرفه‌ای.
- نه، به احتمال زیاد تب باعث کابوسش شده. و لطفاً دستش رو اون‌قدر فشار نده، سِرُم ممکنه جابه جا بشه.
آدلارد مکثی کرد. صدای بازدمش آمد و بعد انگشتان یخ‌زده‌اش آرام کنار رفتند. آزراء چشمانش را هنوز بسته نگه داشته بود؛ اما اگر می‌خواست هم نمی‌توانست بازشان کند، پس به جای تلاش بیهوده به صداها گوش داد.
آدلارد هنوز نشسته بود، بی‌حرکت. نگاهش روی دست آزراء خشک شده بود، دستی که هنوز گرمای گمشده‌اش را در میان تب می‌جُست. نفس‌هایش سنگین شده بودند، گلوگیر، مثل کسی که درونش چیزی را خفه کرده، چیزی که اگر بترکد، همه چیز را با خودش فرو می‌ریزد. با صدایی که لرزش خشم و ترس را توأم در خود داشت، زمزمه کرد:
- تمومش کن دختر، تو قوی‌تر از یک تب ساده‌ای! فقط کافیه بخوای، می‌دونم قلبت چه‌قدر شکسته ولی خواهش می‌کنم... من تازه پیدات کردم.
صدای قدم‌هایی که به گوش می‌رسید قطع شد. سکوتی کوتاه میان‌شان افتاد و بعد لوکان، کنار تخت ایستاد. دستی به موهای نم‌دار آزراء کشید، بعد همان‌طور که دمای پیشانی‌اش را می‌سنجید، با لحن آرام اما نیش‌داری گفت:
- اگه نمی‌دونستم تو همون آدلاردی، قسم می‌خوردم این صدای التماس یه مرد عاشقه... نه یه مأمور اطلاعاتی.
رووان لبخندی گوشه لبش نشاند. تکیه داده به دیوار، با دست‌های درون جیب، بی‌آن که نگاهش را از آدلارد بردارد، زیرلب گفت:
- آدلارد کلاین و عشق؟ چه ترکیب عجیبی. چرا به ما چیزی نگفتی نامرد پنهان کار؟
کیلن، که روی تخت نشسته بود، دست به چانه شد و آهسته گفت:
- فقط نمی‌فهمم... چرا این؟ این دختر چی داره که تونسته طلسمت رو بشکنه؟
لوکان اما چیزی نگفت. چشم‌های خاکستری‌اش آرام روی صورت آزراء مکث کردند. ابروهایش کمی در هم رفت و بعد با صدایی گرفته پرسید:
- کسی غیر از من این حس رو نداره که چهره‌ش آشناست؟
همه لحظه‌ای ساکت ماندند و بعد، همان‌طور که لوکان صورتش را به او نزدیک‌تر می‌کرد نفسش گرفت. به آرامی، اما با لحنی مطمئن به آدلارد گفت:
- به من بگو که اشتباه می‌کنم... ولی این همون دختریه که توی جلسه‌های امنیتی کنار رئیس سازمان اطلاعات می‌ایسته، بهش میگن رز سیاه مگه نه؟
همه خشک‌شان زد. کیلن زیر لب با ناباوری زمزمه کرد:
- اون؟ رز سیاه؟ شایعه‌ای وجود داره که میگه برادرزاده رئیس سازمان اطلاعاته!
آدلارد سرش را پایین انداخت. صدایش مثل شکستنی پنهان از میان لب‌های خشکش عبور کرد:
- آره خودشه. درواقع... ! آزراءیی که بهتون گفتم؛ همون رز سیاهه.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_21
***
بویی تلخ و استریل، مثل خاطرهایی از سال‌های مأموریت، در مشامش پیچید. بوی الکل، دارو، و چیزی که میان خواب و بیداری شناور بود. سنگین، نافذ و بی‌رحم.
آزراء، داشت به سخنان اطرافش گوش می‌داد که دنیا برایش تیره گشت و بی‌آن که خواسته باشد پس از گذر زمان، مجدد بیدار شد. نه کامل، نه با وضوح؛ بلکه در مرزی میان درد و تب، جایی که ذهن هنوز درگیر کابوس‌های بی‌صدا بود و تن، سنگین‌تر از سرب.
با تقلا، پلک‌هایش را اندکی گشود. کمی نور زرد خورشید تازه طلوع کرده از بالای پرده‌ها به داخل خزیده بود، اما هوا هنوز مه‌آلود و لرزان در دیدگانش نمود پیدا کرد. نخست، فقط خطوط محو و سایه‌هایی بود؛ اما آرام، تصویر واضح و واضح‌تر شد، مثل نوری که از دل تاریکی به جهان رخنه کند.
طبقه‌ای آرام، سپید و کاملاً ساکت؛ اما نه خالی. پنج مرد جوان، هر یک در نقطه‌ای از فضا، بر صندلی‌هایی با فاصله نشسته و خم‌شده، در خوابی عمیق و شاید بی‌قرار فرو رفته بودند. انگار شب را به نگهبانی در میان مرز مرگ و زندگی گذرانده باشند.
خط چهره‌هایشان برایش ناآشنا بود؛ اما حس حضورشان نه. گویی پیشتر، جایی، در ذهنی گمشده، آن‌ها را دیده باشد.
نفسش سنگین بالا آمد. گلویش خشک و سینه‌اش لبریز از گرما. خواست صدایی از خود درآورد، اما تنها هُرم بی‌صدا از لبانش گریخت. قدرت نداشت، اما چشم داشت. و آن چشم‌ها، آرام چرخیدند تا نگاهش روی چهرهای مکث کند؛ مردی با موهایی تیره، فک بسته و چین اخم‌های آشنایی که حتی در خواب هم کنار نرفته بودند. آدلارد... .
درست همان‌جایی نشسته بود که زمانی که فقط می‌شنید احساس کرد؛ کنارش، در سکوت، با نگاهی که هرگز رهایش نمی‌کرد.
لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش لرزیدند، اما صدا نیامد. فقط اندیشه‌ای خاموش، مثل زمزمه‌ای خفه در تاریکی، از درونش گذشت.
«من کجا هستم. چی به سرم اومده.»
نگاهش را چرخاند. آرام و با احتیاط. سقف سفید بود، سقفی که هیچ نشانی از خاطره نداشت. دیوارها غریبه بودند و نور، از پنجره‌های نامعلوم، با احتیاط به درون می‌خزید. برای لحظه‌ای کوتاه، نفسی آسوده بیرون داد؛ این‌جا، قطعاً آن‌جا نبود. نه از آن بوی مرگ خبری بود، نه صدای بند و زنجیر. امیدی کوچک، مثل شمعی لرزان در دلش روشن شد. هنوز پیش والترها برنگشته.
آهسته خواست بنشیند، تب عضلاتش را سنگین کرده بود. هنوز چیزی در تنش گرم بود؛ آتشی درونی که معلوم نبود تب است یا بیدار شدن چیزی قدیمی‌تر. دستش را، بی‌هدف، عقب کشید تا تکیه‌گاهی بیابد. اما به لبه‌ی میز کنار تخت خوردند و همان برخورد کوتاه، فاجعه‌ای ناگهانی رقم زد.
آنژیوکت، با تکانی خفیف، جابه‌جا شد و ناگهان، خطی باریک از خون، سرخ و تند، از بازویش جهید. نه قطره چکان، نه آهسته. چون فواره‌های زخمی، با شتاب بیرون پاشید‌. روی کف سفید، پتوی‌های آبی و مشکی، تخت، همه جا را به خون کشید.
برای لحظه‌ای، از وحشت نفس در سینه‌اش حبس شد و ناخودآگاه دست دیگرش را به مرد کنارش کوبید.
کالدر، با حالتی آشفته و بی‌هوا، ناگهان از جا پرید. نگاهش، وحشی و گنگ، مثل سربازی که از میانه‌ی انفجاری در خواب بیدار شده باشد، دیوانه‌وار به اطراف می‌چرخید. صدایش، خراش‌خورده و نگران، فضا را شکافت:
- چی شده؟
همین یک جمله، مثل جرقه‌ای در شب، همه را به حرکت درآورد. چشم‌ها باز شدند و نگاه‌ها به سوی تخت برگشتند؛ پلک‌های آزراء، نیمه‌گشوده، بی‌دفاع و محو، کور سویی از هوشیاری را در خود داشتند. لحظه‌ای کوتاه، سایه‌ای از لبخند روی لب‌هایشان نشست، اما دوام نداشت.
درست همان لحظه، چشم‌ها به دست او دوخته شد... دستی که دیگر دست نبود، بلکه سرآغاز فاجعه‌ای خاموش بود. خون، پرشتاب و بی‌وقفه، از محل آنژیوکت کج شده به بیرون می‌جهید؛ رودی سرخ، گرم و بی‌مهار.
وحشت، همان‌طور که لبخندها را در خود بلعید، در چهره‌ی همه نقش بست.
آدلارد با سرعت، گویی تمام جهان برایش به یک نقطه خلاصه شده باشد، خود را کنار جعبه کمک‌های اولیه رساند و لحظه‌ای درنگ نکرد. از میان بسته‌ی پنبه‌ها، مشتاقانه تکه‌ای جدا کرد و در همان حال، دست راست آزراء را درون مشتش گرفت. پوستش گرم بود... بیش از حد گرم.
و درست همان لحظه، ناله‌ای خفه و ضعیف از لب‌های نیمه‌باز آزراء بیرون خزید؛ صدایی محو، مثل فریادی که در عمق آب خاموش شود.
اما وقتِ مکث نبود. کالدر، که هم‌چنان نگاهش میان وحشت و هوشیاری در نوسان بود، به سرعت خود را جمع‌وجور کرد. تیغ کوچک را برداشت، چسب را برش زد و با پنبه‌ای تازه، جایگزین آن خونریزی ویرانگر کرد. حرکاتش تند بود، اما حساب شده؛ مثل کسی که هزار بار این لحظه را در میدان جنگ تجربه کرده باشد. پنبه‌ی تازه روی زخم قرار گرفت و چسب با فشاری دقیق، مسیر خون را بست.
همه چیز، در سکوتی مرگبار و غلیظ، تنها در چند ثانیه اتفاق افتاد. ثانیه‌هایی که مثل قرن گذشتند.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_22
آدلارد بی‌معطلی، دستش را به‌آرامی اما محکم روی شانه‌ی آزراء گذاشت و او را به عقب، بر روی بالش‌ها هدایت کرد. نگاهش دقیق بود، پر از نگرانی‌ای که پشت نقاب آرامش پنهان کرده بو‌د. وقتی مطمئن شد که او دوباره دراز کشیده، بی‌آن که نگاهش را از چهره‌ی رنگ پریده‌اش بردارد، روی به کالدر پرسید:
- هنوز تب داره. امکان داره توی حالت طبیعی خودش نباشه؟
اما قبل از آن که کالدر فرصت کند و پاسخی بدهد، صدایی خسته و گرفته اما با همان اقتدار و قدرت همیشگی، سکوت اتاق را شکست.
- کاملاً توی حالت طبیعی خودمم.
صدایش آرام بود، اما وزنش، مثل سیلی‌ای سرد بر صورت همگان نشست. هیچ نشانی از گیجی یا هذیان در آن نبود. فقط حقیقتی مطمئن، که حتی ضعف جسم هم نتوانسته بود از آن کم کند.
کالدر بی‌درنگ خم شد، کف دستش را آرام روی پیشانی آزراء گذاشت. چند ثانیه با تمرکز سکوت کرد، بعد با لحنی سبک اما امیدوار گفت:
- خیلی خوبه. تبش داره پایین میاد، به زودی کاملاً از بین میره.
برای اثبات حرفش، تب‌سنج را از کناری برداشت و مقابل دیدگان‌شان گرفت. عدد روی صفحه، حرفش را تأیید می‌کرد.
آزراء، با چشمان بی‌رمق اما دقیق، نگاهش را میان جمع مردان جوانی که بالای سرش ایستاده بودند چرخاند؛ مردانی که لبخندهایشان میان خستگی، نگرانی و آرامشی مبهم در نوسان بود.
نگاهش روی چهره‌هایشان ثابت نمی‌ماند، گویی در پس آن نگاه مشکی، حافظه‌ای سوراخ‌سوراخ نفس می‌کشید. بالاخره با صدایی آهسته، خسته، و بریده‌بریده زمزمه کرد:
- من؛ کجام؟ شماها... کی، هستید؟
لوکان، با همان لبخند پهن و شیطنت‌آمیز همیشگی‌اش، انگار نه انگار که فضای اطراف هنوز بوی تب و خون می‌داد، شانه‌ای بالا انداخت و با لحنی گرم و خودمانی گفت:
- ما رفیقای آدلارد هستیم. وقتی فهمیدیم توی دردسر افتاده با کالدر اومدیم این‌جا که هر کاری از دستمون برمیاد انجام بدیم که دیدیم، وای یه دختر آورده خونه‌اش!
لبخندش تا بناگوش کشیده شده بود، بی‌توجه به این که چشمان سرد و گیج آزراء هنوز در گذشته‌ای مبهم دست‌وپا می‌زدند.
آزراء چشمانش را باریک کرد. نگاهش میان صورت‌هایی که ادعا می‌کردند دوست هستند سر خورد، اما هیچ چیز در چهره‌شان آشنا نبود. لحنش، آرام و خشک، اما با رگه‌ای از گارد دفاعی بود:
- دوست... که این‌طور.
لحظه‌ای سکوت میان جمع افتاد. لبخند روی صورت لوکان ماسید. کالدر سرفه‌ی کوتاهی کرد، رووان دست به سینه شد، و کیلن اخم درهم کشید.
آدلارد جلوتر آمد، لحنش ملایم اما در تردید بود:
- آآره... اما بهت اطمینان میدم مشکلی وجود نداره.
چشمان آزراء در نگاه آدلارد قفل شد. لحظه‌ای لرزید. چیزی درون او شکست، یا شاید روشن شد.
«داری چی‌ کار می‌کنی؟ نه فقط آدلارد بلکه تک‌تک افراد این‌جا هیچ وظیفه‌ای در قبال تو ندارن آزراء، کوچک‌ترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که متشکر باشی.»
لبخندی تحویل آدلارد داد و با صمیمیت گفت:
- خوش به حالت که دوست‌های صمیمی داری.
لوکان، با همان برق همیشگی در نگاهش، نیشش را مجدد تا بناگوش باز کرد. قدمی کوتاه به جلو برداشت، دستی به بازوی رووان زد و لبخندش را با شوخی‌ای کودکانه اما بی‌تعارف همراه کرد:
ـ خب، دوست‌های دوستت دوست‌های تو هم هستن! و از اون‌جایی که ما توی تیم‌مون حتی یه دختر هم نداریم، حضور تو حکم یه معجزه رو داره! ممکنه به جاهای خوبی برسیم.
لب‌های آزراء با لبخند باقی ماندند، اما نگاهش برای لحظه‌ای کوتاه، میان چشمک لوکان و نیم‌لبخند خفیف کالدر سرگردان شد.
دارین با تظاهر به هراس، کمی عقب رفت و درحالی که انگشت اشاره‌اش را به سوی لوکان نشانه گرفته بود، زمزمه‌وار گفت:
- لوکان، این حرف آخرت بود. اگر آدلارد بشنوه، ممکنه خودت رو در آخرین صفحات دفترچه‌ی خاطراتمون پیدا کنی.
لوکان، با حالتی اغراق‌آمیز دستانش را بالا گرفت، انگار سربازی در تسلیمِ کامل.
- غلط کردم! به روح پاک نداشته‌م قسم که فقط برای حفظ جان بی‌ارزشم این‌جا سکوت می‌کنم! وگرنه خانه همه‌تون خرااب... ‌.
رووان که تا آن لحظه فقط ناظر بود، با همان آرامش همیشگی لبخند زد، اما به یک‌باره بازویش را بالا آورد و ضربه‌ای سبک به پشت گردن لوکان زد:
- دیر گفتی، وصیت‌نامه‌ات رو باید همون وقت می‌نوشتی.
صدای خنده، آرام و کنترل‌شده، در فضا پیچید. نه بلند و پر هیاهو، نه بی‌وزن؛ فقط موجی لطیف از صمیمیت در میان سنگینی آن خانه‌ی اسرارآلود.
آدلارد که تا آن لحظه فقط ناظر بازی دوستانه‌ی میان آن‌ها بود و با لبخندی محو به تعامل‌شان چشم دوخته بود، بالاخره سکوتش را شکست.
آرام، دست‌هایش را روی سینه گره زد، کمی به جلو خم شد و با لحنی جدی اما گرم گفت:
- خب رفقا، دیشب شام‌مون که دود شد رفت هوا، منم الان رسماً دارم از گشنگی می‌میرم. آزراء هم که به هوش اومده، پس پیشنهاد می‌کنم بریم یه صبحونه‌ی مفصل بخوریم و... .
اما جمله‌اش ناتمام ماند. کلماتش در میانه‌ی راه خشک شدند.
نگاهی به کالدر انداخت و بعد آهسته بالا آمد و مستقیم در عمق نگاه بی‌روح او نشست. ولوم صدایش را پایین‌تر آورد، دیگر نه به جمع، بلکه فقط به او گفت:
- و بعد هر تصمیمی که بگیری قبول می‌کنیم.
نه التماس بود، نه فشار. فقط سکوتی میان دو انسان؛ یکی که از جنگ برگشته بود، و دیگری که نمی‌دانست باید بجنگد یا تسلیم شود.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_23
***
گرمای بخار از لابه‌لای بشقاب‌ها بالا می‌رفت، عطر شیرین و دودی وافل با شیره‌ی افرا¹، به آرامی در فضا پخش شده بود؛ اما در دل این عطر خانگی، سکوت غریبی موج می‌زد. سکوتی که با چشم‌های منتظر، دست‌هایی که بی‌حرکت کنار فنجان‌ها ایستاده بودند، و لب‌هایی که نمی‌خواستند حرف بزنند، ترکیب عجیبی ساخته بود.
آدلارد، با دقت بیش از اندازه‌ای، مشغول چیدن صبحانه بود. اوتمیل² را در ظرف کوچکی ریخت، رویش چند برش میوه و کمی دارچین پاشید. تورتیِر³ را تکه کرد، لایه‌های پُر ادویه‌اش هنوز بخار داشت. بعد، لیوان آب سیب را در جای مشخصی گذاشت، طوری که انگار با چینش ظرف‌ها سعی دارد چیزی را منظم نگه دارد؛ چیزی که درون خودش و جمع‌شان در حال فروپاشیست.
نگاهش سر خورد به سمت راهروی باریک، تا در نیمه‌باز سرویس بهداشتی. صدای آرام جریان آب هنوز شنیده میشد. با لحنی خفه و به دقت کنترل شده، زمزمه کرد:
- بچه‌ها، هیچی رو لو نمی‌دید. هیچ‌کس هم چیزی نمی‌پرسه. واضحه؟
کلماتش مثل گلوله‌هایی بی‌صدا، اما سنگین، در فضا افتادند.
لوکان که تا آن لحظه مشغول خمیازه کشیدن بود، بی‌آن که سرش را بالا بیاورد، آرام زمزمه کرد:
- متوجه اوضاع هستیم آدلارد؛ اما لطفاً بذار... متوجه میشی که چی میگم؟ لازم نیست این‌قدر تاکتیکی جلو بری.
کالدر، که همیشه صدایش بوی استدلال و کنترل داشت، بی‌درنگ گفت:
- حق با لوکانه! باید احساس راحتی بکنه.
کیلن دست‌ها را روی سینه گره زد. نگاهش از روی بشقاب‌ها گذشت، روی چهره‌ی جدی آدلارد مکث کرد و زمزمه‌وار گفت:
- آدلارد اون رو بهتر از ما می‌شناسه، چرا نذاریم جوری که خودش می‌خواد جلو بره؟ آزراء نه فقط به ما بلکه به خود آدلارد هم اعتماد نداره این رو از نگاهش میشه فهمید.
آدلارد سر بلند کرد. در چشمانش نه هشدار بود، نه خشم؛ فقط تصمیم. محکم و ناگزیر. دارین، پشت میز، آرام‌تر از همه، گفت:
- اگه هرگز بهمون اعتماد نکنه چی؟
آدلارد نفسش را آهسته بیرون داد. صدا داشت، مثل کشیدن آهی از دل زخمی کهنه.
- اون موقع مجبور میشم... .
در همان لحظه، صدای قفل درب آمد. همه بی‌حرکت ماندند. قدم‌هایی آرام، سبک، روی پارکت سرد اتاق طنین انداخت. آزراء، با موهای نیمه خشک و مرتب شده و چهره‌ای بی‌رنگ، وارد شد. پیراهن مشکی رنگش که از آدلارد گرفته بود با آستین‌های کمی بلند، کمی گشاد بود. چشمانش هنوز خسته بودند، انگار از کابوس‌هایی برگشته که به یاد نمی‌آورد، اما اثرشان از چشم‌هایش پاک نشده بود.
آدلارد بی‌صدا به سمت صندلی‌های خالی قدم برداشت. حرکاتش نرم و بی‌ادعا بود، اما در سکوت آن صبحِ غریب، هر صدای کوچکی مثل فریادی می‌پیچید. درست هم‌زمان با آزراء نشست؛ انگار ناخودآگاه هماهنگ شده بودند، بی‌نیاز از کلام.
کاسه‌ی اوتمیل را آرام از جلوی خودش برداشت و مقابل آزراء گذاشت. بخار شیرین دارچین، در فضا پیچید. بعد با حرکتی معمولی، مثل بقیه، تکه‌ای از وافلش را برید و به دهان برد. لقمه‌اش هنوز نیمه‌جویده بود که چشمش، بی‌اختیار، به سوی آزراء سر خورد.
بی‌حرکت نشسته بود. نگاهش روی میز، اما نه دقیقاً به چیزی. نه به اوتمیل، نه به لیوان نوشیدنی. گویی فقط حضور داشت، بی‌آن که واقعاً در آن فضا باشد.
آدلارد لقمه‌اش را آرام قورت داد، اما گلوگیر بود. نگاهش روی دستان آزراء مکث کرد. ظریف، بی‌حرکت و انگار سردتر از آن که بخواهد چیزی بردارد. آرام، بی‌آن که صدا در لحنش بلرزد، پرسید:
- دوست نداری امتحانش کنی؟ اوتمیل خیلی ملایمه، فکر کنم برای معده‌ات خوب باشه.
آزراء کمی پلک زد، مثل کسی که از فاصله‌ای دور به حال برگشته. نگاهش به آدلارد رسید، کوتاه، خنثی، و بعد برگشت به کاسه‌ی بخارآلود اما پاسخی نداد.
آدلارد لب پایینش را از درون به دندان گرفت. نگاهش لحظه‌ای با کالدر تلاقی کرد و ناامید نگاهش را پایین انداخت.
در این سکوت، صدای قاشق‌ها روی بشقاب‌ها، نفس‌نفس زدن آرام، و تیک‌تاک ساعت، گویی بزرگ‌تر از هر فریادی در فضا می‌پیچید.
آزراء، هنوز دست به چیزی نبرده بود و کاسه‌ی بخارآلود را به آرامی عقب کشید. انگشتانش دور لبه‌ی چوبی میز حلقه شد، اما نه برای گرفتن چیزی، که برای مهار کردن لرزش پنهانی. سرش را پایین انداخت، موهای عسلی‌اش جلو آمدند و سایه‌ای روی صورتش انداختند. صدایش، آرام بود. خفه و با لبه‌های تیزِ زخمی کهنه.
- پدرم... یعنی، آندریاس خبری ازم گرفته؟ هیچ پرسیده یک روز کجا گم شدم؟ مُرده‌م یا زنده‌ام؟
سکوت، ناگهانی و بی‌هوا، روی میز فرود آمد. قاشق‌ها متوقف شدند. لیوان‌ها نیمه‌راه ماندند. پسرها بی‌حرکت، نگاه‌شان را به سوی آدلارد دوختند؛ مثل سربازانی که منتظر فرمان آخرند.

¹. شیره‌ی افرا؛ از درخت افرا که در مناطق شمالی مثل کانادا، شمال آمریکا و... رشد می‌کند، به دست می‌آید. کانادا بزرگ‌ترین صادر کننده آن در جهان می‌باشد.
². جو دو سر پخته شده با شیر یا آب، معمولاً با شیره افرا، دارچین و یا میوه خشک سرو می‌شود.
³. پای گوشت سنتی.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_24
آدلارد اما فقط یک‌لحظه پلک زد. اخم‌هایش به‌نرمی در هم قفل شدند، نه با خشم، که با چیزی شبیه احتیاط… شبیه به درد.
نفسی عمیق کشید. دم را تا آخر فرو داد و بعد بی‌لایه، با لحنی که انگار زور می‌زد خونسرد باشد، گفت:
- اولاً دو روز، دوماً اگه بگم نه، این‌قدر چیزی نمی‌خوری تا بمیری؟ فقط به‌خاطر این که پدرت خبری ازت نگرفته! به‌خاطر همین آنژیوکت رو کج کردی؟ به‌خاطر همین با اون لباس توی برف‌ها خوابیدی؟
چشمانش آرام؛ اما دقیق، در صورت بی‌رنگ آزراء چرخید. صدایش آرام نمی‌ماند. هر کلمه، ضربه‌ای بود به دیواری که آزراء دور خودش کشیده بود.
- که شاید بمونی و شاید بمیری؟ چون یه نفر که باید می‌پرسید، نپرسیده؟
کالدر با لحنی نگران، لیوان قهوه‌اش را کنار زد. نگاهی کوتاه به آدلارد انداخت و بعد گفت:
- آدلارد، بسه. الان نه.
اما آدلارد، انگار اصلاً نشنیده باشد، نگاهش را آرام از کالدر گرفت و در چشمان مشکین‌فام و کشیده آزراء فرو رفت؛ آن‌قدر مستقیم و بی‌پرده که هوا برای لحظه‌ای در میان‌شان یخ زد.
- نه بذار بفهمم، می‌خوای همه‌جوره خودت رو نابود کنی فقط چون بابات، بابات نبوده؟ چون عموت، پشتت نبود؟ چون آدمایی که باید، نبودن؟
کلمات در گلویش سخت می‌چرخیدند، مثل چیزهایی که قرار نبود بلند گفته شوند اما بالاخره ترکیدند.
- باشه، قبول. فقط بهم بگو. بهم بگو که دیگه دلیلی برای نجات دادنت وجود نداره. بگو که نذارم این پسرایی که کل شب بالای سرت کشیک دادن و نفس‌شون رو با ضربان قلب تو تنظیم کردن، بی‌خود وقتشون رو پای تو بذارن. فقط بهم بگو که تمومه. تا بی‌خود علاف نشیم.
صدایش بالا نرفته بود، اما دردش بلندتر از هر فریادی بود. آزراء تکان نخورد. حتی پلک نزد؛ اما یک لرزش کوچک، شاید در کنج لب، شاید در ریشه‌ی نگاهش، شاید در سکوتی که ناگهان سنگین‌تر شد، حاکی از آن بود که چیزی شنیده شده و شاید، از بین رفته.
آزراء نگاهش را از چشم‌های خشمگین آدلارد برید. بی‌آن‌ که کلمه‌ای بگوید، بی‌آن‌که حتی اخم کند، سایه‌ای از سکوت بر صورتش افتاد؛ سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی در فضا فرو ریخت.
خیلی آرام، مثل کسی که دیگر به پاسخ امیدی ندارد، دیدگانش را به اطراف چرخاند. نگاهش بر تک‌تک‌شان لغزید؛ بر چهره‌هایی که پر از سکوت بودند، چهره‌هایی که از دور ایستاده بودند و تماشایش می‌کردند بی‌آن‌ که جرأت کنند جلو بیایند.
و بعد، ناگهانی و خشک، از جای خود بلند شد. صدای برخورد پایه‌های صندلی‌اش با زمین، مثل ضربه‌ای ناگهانی در دل آن فضای نیمه‌گرم پیچید؛ گویی با بلند شدن او، حرارت جمع هم یک‌باره ته کشید.
- دو روز مراقب و کشیک خسته و عصبانیت کرده، اونم از دختری که لیاقت این محبت رو نداره. درست میگم؟
صدایش نه بلند بود و نه لرزان، اما با لبخند کوچکی آن‌قدر آرام و صریح که اشتباه آدلارد را به صورتش بکوبد.
- من فقط پرسیدم اون پیرمرد عوضی هم کاری کرد وقتی این همه دم از پدر بودن میزد یا نه! همین‌.
نفسش را آهسته و عمیق بیرون داد، مثل کسی که باری را از روی شانه‌اش برمی‌دارد، اما نه برای سبک شدن… برای رها کردن. سپس، بی‌آن‌ که به پشت سر نگاه کند، گام برداشت.
گام‌هایش بی‌صدا نبودند. هر قدم، مثل کوبیده شدن طبل وداع در جان جمع بود و همان‌طور که به درب نزدیک می‌شد، برای آخرین بار مکث کوتاهی کرد.
صدایش این‌بار از قبل هم آرام‌تر بود، اما زهرآگین‌تر، درست مثل آخرین نیش زهر قبل از بریدن نفس.
- یه روزی این علافی‌تون رو جبران می‌کنم. و همین‌طور... لباست رو، آقای کلاین.
دستش را روی دستگیره‌ی فلزی گذاشت؛ و با چرخشی بی‌رحمانه، درب را گشود. هوای بیرون، سرد و تیز، به درون هجوم آورد، مثل ضربه‌ای بی‌خبر به صورت همه، و بعد، صدای بسته شدنش، به تلخ‌ترین آوای آن صبح تبدیل گشت.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_25
صدای بسته شدن درب هنوز در فضا طنین داشت، مثل ضربه‌ی آخر در مراسم خاک‌سپاری. سنگین، خشک و بی‌رحم. هیچ‌کس حرفی نزد. حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود. نگاه‌ها بین هم مبادله می‌شد اما هیچ‌کدام جرأت نداشتند چیزی بگویند… تا این که صدایی از میان سکوت منفجر شد.
کیلن، با حرکتی خشم‌آلود، کف دستش را محکم به ناحیه چشمش کوبید. صدای ضربه، صاف در سکوت فرورفته‌ی سالن پیچید. صندلی‌اش با صدای خشنی عقب رفت و قبل از این که آدلارد حتی فرصت واکنش داشته باشد، یقه‌ی لباسش را از پشت چنگ زد و با قدرت وادارش کرد همراهش از جا بلند شود.
- تا چند دقیقه‌ی دیگه بارون شروع به باریدن می‌کنه.
صدایش از میان دندان‌های فشرده‌اش عبور می‌کرد. نه داد زد و نه فریاد کشید؛ اما آن‌چنان تهدید و خستگی در لحنش موج میزد که انگار یک شبانه روز حرف نزده و حالا تمام دردها را یک جا بالا می‌آورد.
- من حوصله ندارم تا صبح بالای سر یه دختر یخ‌زده و تب کرده کشیک بدم. پس برو. پیداش کن و بیارش.
نگاهش را مستقیم در چشمان آدلارد فرو کرد. بی‌لکنت، بی‌لایه، با تمام عمق جانش. یقه‌اش را رها کرد و عقب رفت. نفس‌هایش تند بود. لوکان سرجایش ایستاد و چیزی نگفت. کالدر دست‌هایش را روی میز مشت کرده بود. رووان به بیرون خیره شده بود، انگار منتظر اولین قطره‌ی باران باشد، و دارین… فقط نگاهش را پایین انداخته بود، ساکت و تلخ.
آدلارد همان‌جا خشکش زده بود؛ اما چشم‌هایش برق خطرناکی گرفتند. نه از خشم، نه از غرور بلکه چیزی میان تصمیم و وحشت، چیزی که فقط وقتی قرار است قلبی را از مرگ بازگردانی در نگاه آدم می‌نشیند.
کالدر که تاب دو دلی و مکث‌های طولانی آدلارد را نداشت، دستان مشت شده‌اش را محکم روی میز کوبید. صدای ضربه، سکوت جمع را برای لحظه‌ای درهم شکست. بعد، بی‌معطلی از جای برخاست؛ صندلی با صدایی تیز عقب رفت و نگاه خشم‌آلود و خسته‌اش صاف در نگاه آدلارد گره خورد.
لحنش دیگر مثل همیشه نبود؛ نه شوخی و نه طعنه. فقط یک فرمان ساده، کوتاه و پر از خشم فروخورده.
- برو دیگه لعنتی!
صدایش خش‌دار شده بود و همان یک جمله کافی بود تا سنگینی تصمیمی که همه انتظارش را داشتند، روی شانه‌های آدلارد بیفتد.
در نهایت، تصمیم را گرفت. بی‌هیچ درنگی از جا پرید، صندلی را واژگون کرد و قدم‌هایش را کوبنده و بی‌مکث به سمت درب برداشت. تنها صدای برخورد کفش‌هایش با زمین، اعلام رفتنش بود.
درب با صدای محکمی باز شد و سرمای مرطوب هوای بیرون به درون خانه خزید. لحظه‌ای بعد، آدلارد در دل آن خاکستری باران خورده ناپدید شد.
رووان با همان خونسردی آشنای همیشگی‌اش از جای برخاست. دستی به پشت گردنش کشید و نفسش را آرام بیرون داد.
- ماشین با من، وسایلتون رو به همراه پالتوی اضافی، چتر و کمی خوراکی بردارین.
صدایش نه عجله داشت و نه اضطراب، اما وزنی در آن بود که بقیه را به سکوت و حرکت واداشت.
***
هوای بیرون سنگین‌تر از چند دقیقه‌ی پیش بود. آسمان، با آن رنگ خاکستریِ سربی، نوید بارانی سرد را می‌داد. آدلارد سریع از درب ویلا بیرون زد و درب را محکم پشت سرش بست. صدای بسته شدن درب، در سکوت حیاط پیچید و با تَرکی که آسمان برداشت، در هم آمیخت. بوی خاک نم خورده در فضا پخش بود و باد سردی که از محوطه می‌گذشت، نوک بینی را نیش می‌زد.
چشم‌های تیزبین آدلارد، فضای حیاط و مسیر خروجی را به سرعت بررسی کرد. ردپاها روی سنگ‌فرش نیمه خیس به جا مانده بودند. پاهایش بی‌درنگ به حرکت درآمدند، بدون فکر، فقط با یک هدف: پیدا کردن آزراء، قبل از آن که این بار به کام مرگ برود‌.
صدای درب بسته شدن هنوز در گوشش می‌پیچید به همراه آخرین جمله‌ای که آزراء چون خنجری پرتاب کرده بود، در ذهنش تکرار می‌شد. «یه روزی علاف شدنتون رو جبران می‌کنم.»
آدلارد از پیادهروها می‌گذشت، گام‌هایش بلند و شتاب‌زده، نگاهش هر گوشه را می‌کاوید. باران با شدت بیشتری بر آسفالت خیابان می‌کوبید و صدای شالاپ شلوپ لاستیک ماشین‌ها در آب، با بوق‌های ممتد و عصبی، فضایی بی‌قرارتر از درون او ساخته بود.
میان جمعیت، ماشین‌ها، سایه‌ها نبود. از لای اتومبیل‌هایی که در ترافیک عصرگاهی گیر افتاده بودند عبور کرد، گاهی مجبور می‌شد دستش را جلو بگیرد تا از پاشیده شدن آب جمع شده به کت و شلوارش جلوگیری کند.
اما نه باران، نه آلودگی خیابان، و نه صدای خفه‌ی شهر، هیچ‌کدام نمی‌توانستند از صدای درون سرش بلندتر باشند.
«چه غلطی کردی! خودت ویدیو رو بهش نشون دادی، خودت خانواده‌ش رو ازش گرفتی... بعد ازش چی می‌خواستی؟ بی‌تفاوت باشه؟ براش اهمیتی نداشته باشه؟»
دندان‌هایش را با فشار روی هم فشرد. انگشتانش مشت شده بودند، طوری که بندهای سفیدشان از خشم و درماندگی می‌درخشیدند.
«چرا پای هر چیزی که به اون مربوطه میاد، تو وسطشی؟ چرا لعنتی؟»
لحظه‌ای ایستاد، درست در میانه‌ی میدان. چشم دوخت به اطراف. پیاده‌روها خلوت‌تر شده بودند، آدم‌ها بیشتر به زیر سقف مغازه‌ها پناه برده بودند، باران تندتر از پیش می‌بارید؛ اما هیچ اثری از آزراء نبود. نه سایه‌ای، نه ردپایی، نه هیچ چیزی.
نفسش بند آمده بود. انگار زمین دهان باز کرده و دختر را بلعیده باشد. دستش را درون موهای خیسش فرو کرد، آن‌ها را از جلوش چشمانش کنار زد ‌و زیر لب زمزمه کرد، بی‌صدا و خفه:
- کجا رفتی آخه؟
دلش می‌خواست تمام شهر را شخم بزند، اسمش را فریاد بزند، ماشین‌ها را کنار بزند و از هر رهگذری بپرسد «یه دختر با چشم‌های مشکیِ‌مشکی و خشمگین ندیدی؟»
اما نمی‌توانست... نمی‌توانست با حقیقتی که ته دلش چنگ می‌انداخت روبه‌رو شود. دیر رسیده بود.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_26
***
آدلارد، نفس عمیقی کشید؛ آن گونه که انگار می‌خواست تمام تلخی دیروز را از سینه‌اش بیرون براند. دستش را بالا آورد و برای لحظه‌ای، صورت خودش را پوشاند. سرمای هوا در گونه‌هایش رسوخ کرده بود، اما آن‌چه یخ زده بود، در درونش بود.
قدم‌هایش را آرام اما سنگین، بر راه سنگ‌فرش شده محوطه سوق می‌داد. با هر گامی که برمی‌داشت، ذهنش هزار بار به عقب باز می‌گشت، به کوچه‌های بی‌انتهای دیروز، به خیابان‌هایی که بی‌نتیجه در آن‌ها گشت، به امیدی که با هر بار برگشتن، بیشتر فروریخت. آزراء نبود؛ حتی سایه‌ای از او نمانده بود.
رووان و بقیه، زمانی پیدایشان شد که آدلارد دیگر رمقی برای گشتن نداشت. با تصور این که آزراء به خانه آندریاس بازگشته، او را قانع کردند که دیگر کافیست. اما حالا؟ حالا صبحِ روز بعد است و ساموئل احضارش کرده.
چشمانش را بالا گرفت. آسمان، خاکستری و مه‌آلود، بی‌هیچ دل‌رحمی قصد باریدن داشت. تنها چهار روز تا پایان زمستان مانده بود، اما باران‌هایش، گویا تازه به خشم آمده باشند. دستی به کت قهوه‌ای رنگش کشید، آن را روی بازویش جابه‌جا کرد و با ضربه‌ای محکم، سنگی را که در مسیرش افتاده بود به آن سوی محوطه پراند.
چشمش به سازه‌ی بلند و شیشه‌فام سازمان اطلاعات افتاد. چقدر زود رسیده بود. آن‌قدر درون افکارش غرق شده بود که حتی نفهمید سه خیابان و محوطه را چگونه پیمود.
نفسش را آهسته بیرون داد و وارد ساختمان شد. دختری که چند برگ در آغوش داشت، با دیدنش بلا فاصله صاف ایستاد، احترام نظامی گذاشت و با لحنی پرانرژی گفت:
- نیم ساعته که محافظ گفت دارین میاین. راه رو پیاده اومدین؟ محوطه خیلی بزرگه... خسته نشدین؟
آدلارد فقط اخم کرد و نگاهش را از مالدین گذراند.
- معاون کجاست؟
دخترک کمی مکث کرد. برگه‌ها را محکم‌تر به سینه‌اش فشرد و عینکش را بالا زد.
- مگه رئیس کل شما رو احضار نکردن؟ پس... رز سیاه کو؟ قرار نبود با شما بیاد؟
برق در ذهن آدلارد جرقه زد. ساموئل او را تنها نخواسته بود؛ انتظار داشت آزراء هم بیاید؛ اما... مگر آزراء دیروز خانه نرفته؟ اگر خانه نرفته، پس کجاست؟ تمام مدت در خیابان مانده؟
«ازش بعید نیست، این‌قدر یه‌دنده و لجبازه که می‌تونه این کار رو بکنه! اون همین‌طوری هم سرما خورده بود، این دفعه خدا به دادش برسه.»
- رز سیاه هنوز نرسیده؟
- نه، چند روزه که هیچ خبری ازش نداریم. خارج از دسترس ماست. مدیر کل امیدوار بودن همراه شما باشند.
آدلارد سری به نشانه‌ی تشکر تکان داد و به سوی آسانسور رفت. شماره‌ی بیست را فشرد و بعد از بسته شدنش سکوت سرد فلز در فضا پیچ می‌خورد.
به محض باز شدن مجدد درب، صدای دعوایی خفه اما پرتنش، مثل خنجری از فضای طبقه عبور می‌کرد.
- تو همه چی رو به هم ریختی، ساموئل! تو بودی که گفتی بهش نگم پدر و مادرش کی هستن، تو گفتی نگم فرزندخونده منه!
- بس کن آندریاس! این میل تو به کندوکاو در گذشته کی تموم میشه؟ خسته نشدی هر بار نقش فاتحه‌خوان‌ها رو بازی می‌کنی؟
آدلارد گام‌هایش را تند کرد، نفس‌گیر و بی‌وقفه. راهرو را طی کرد و مقابل درب طلایی رسید و تقه‌ای بر سطح صیقلی و براق آن زد. درب بی‌درنگ و بی‌صدا گشوده شد. دو چهره، یکی شعله‌ور از خشم، دیگری خسته و آرام، نمایان گشتند.
ساموئل، دستی در میان موهای خوش‌فرمش کشید و بی‌آن که نگاهش از آدلارد بگریزد، بر صندلی چرمی پشت میزش نشست.
- آدلیر... یه ذره دیر کردی.
آدلارد، اما به جای پاسخ بی‌فکر، فقط نگاهش را به آندریاس دوخت. مردی که حالا میان خشم و شرم، نفس‌نفس میزد و می‌کوشید خودش را از انفجار بعدی حفظ کند.
نگاهش، چند لحظه‌ای بیش از آن‌چه باید، بر چهره‌ی سرخ شده‌ی آندریاس ماند. سپس بی‌صدا آن را ربود، بی‌آن که کلمه‌ای بگوید؛ تنها همان سکوت عمیق و معنا داری که همیشه بیشتر از هر واژه‌ها سخن می‌گفت. قامتش را صاف کرد، نیم‌قدمی به جلو برداشت و با دقت و وقار، سلام نظامی داد. صدایش آهسته، اما شفاف و بی‌لکنت بود؛ مثل برشی مستقیم از تیغه‌ی انضباط.
- عذر می‌خوام قربان. مسیر محوطه رو پیاده طی کردم.
واژه‌ها، گرچه اندک بودند، اما در آن فضای متراکم از تنش، مثل قطراتی از حقیقت درون آتشی خاموش ناشدنی افتادند. ساموئل، بی‌آن که لب از لب باز کند، فقط نگاه نافذش را لحظه‌ای بر آدلارد دوخت، سپس مجدداً بر پشتی صندلی‌اش تکیه زد و دست‌هایش را بر روی هم قلاب کرد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_27
ساموئل، با چشمانی که انگار همیشه لایه‌ای از پرده‌ی تحلیل و حساب در پس آن‌ها پنهان بود، ابرو بالا انداخت و بی‌مقدمه پرسید:
- پس آزراء کو؟... باهات نیومد؟
سکوتی کوتاه میان پرسش و پاسخ جای خوش کرد؛ از آن نوع سکوت‌ها که نه از ندانستن می‌آید، نه از ترس، بلکه از تلاقی ناگهانیِ غافلگیری با حس مسئولیتی مبهم. آدلارد، لحظه‌ای مردد ایستاد؛ گویی کلمات، بی‌اجازه‌ی قلبش نمی‌خواستند از گلویش عبور کنند.
با گامی سنگین و در عین حال حساب شده، جلوتر رفت. حالا درست روبه‌روی رئیس کل ایستاده بود؛ قامتش استوار، اما نگاهش آغشته به شرمی نهان، چون مهی نازک بر آینه‌ای بی‌لک.
- رز سیاه؟ قرار بوده با من بیاد این‌جا؟
صدایش آرام، اما دارای ضرب‌آهنگی پنهان بود؛ همان‌قدر از سرِ بی‌خبری، همان‌قدر هم از سرِ تردید. پاسخش نه در دفاع بود، نه در توجیه؛ بلکه صرفاً سؤالی بی‌پرده در برابر حقیقتی که تازه داشت سایه‌اش را به درون اتاق می‌کشید.
ساموئل هنوز سکوت را نشکسته بود که آندریاس با گامی آرام، اما سنگین از خشم فروخورده، جلو آمد. دستش را بر شانه‌ی آدلارد گذاشت؛ فشاری که بیشتر از آن که سرزنش باشد، تلاشی خاموش برای اطمینان بود. صدایش وقتی لب گشود، آرام نبود؛ بلکه خسته و لبه‌دار، آمیخته با حیرت و ناامیدی بود.
- آدلیر ما دیدیمش. تو بودی که آزراء رو از دل برف بیرون کشیدی و با خودت بردی. الان خونه‌ی توعه درسته؟
آدلارد لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش، همان‌طور که سرش آرام پایین می‌افتاد، به نقطه‌ای نامرئی روی زمین دوخته شد؛ جایی میان درد و سکوت.
- راستش، قربان... .
صدایش نه لرزان بود، نه محکم. حالتی بینِ دو قطب؛ مثل کسی که هنوز از آن‌چه اتفاق افتاده، قطعیتی ندارد.
- به محض این که تبش پایین اومد و حالش کمی بهتر شد؛ از خونه‌ی من رفت.
کلمات، آهسته از دهانش رها شدند، مثل اعترافی که نمی‌خواست گفته شود؛ اما وزنش چنان بود که نمی‌شد درون نگاه‌ها نگهش داشت. لحظه‌ای درون اتاق چیزی شبیه سکوت خفقان‌آور شد، سکوتی که نه از نبود صدا، بلکه از حضور سنگین یک غیبت پررنگ‌تر از هر فریادی بود.
ساموئل ابرو در هم کشید و آندریاس، انگار که دستانش سرد شده باشند، آرام از کنار آدلارد عقب کشید. آن‌چه میان‌شان رد و بدل شد، کلمات نبود؛ فقدانی خاموش بود که هیچ‌کدام‌شان برایش آمادگی نداشتند.
آندریاس بی‌آن که نگاهی به کسی بیندازد، خود را روی صندلی کنار دستش رها کرد. صدای برخورد تنِ سنگینش با چرم صندلی، در میان سکوت دفتر پیچید. کف دستانش را روی صورتش کشید، انگار بخواهد چیزی را از چشمانش پاک کند که فقط خودش می‌دید. بعد آرام و بی‌رمق، با صدایی که بیشتر از حنجره‌اش از اعماق دلش بیرون می‌آمد، زمزمه کرد:
- فکر می‌کنم همه‌ چیز تموم شد ساموئل.
نگاهش را آهسته از لابه‌لای انگشتانش بالا آورد و به برادرش دوخت. نیشخندی محو، تلخ و خسته بر لبش نشاند.
- بهت گفتم این بازی، این پنهون‌کاری نتیجه نمیده. گفتم آزراء تحمل هیچ رازی پشت سرش رو نداره. از این که چیزی در مورد خودش وجود داشته باشه و براش نگیم، متنفره. متنفر! ولی تو... .
لحنش اندکی تندتر شد، اما هنوز غم در کلماتش سنگینی می‌کرد.
- تو اون‌طور که باید، این رو جدی نگرفتی.
ساموئل تک خنده‌ای خشک و کوتاه سر داد؛ خنده‌ای از روی تمسخر. در همان حال که قلم نقره‌ای‌اش با سرعت بر کاغذ می‌لغزید و ردی از کلمات رسمی و قاطع به جا می‌گذاشت، بی‌آن که سر بلند کند گفت:
- برادر کوچک‌ترم رو ببخش، آدلیر. اون از وقتی که یادم میاد همیشه منفی باف بود و هست.
آخرین حرف را که زد، نقطه‌ی پایان را محکم بر برگه نشاند. سپس با دقت، مُهر سرد و سنگین سازمان را از گوشه‌ی میز برداشت و با فشاری حساب شده، بر پایین صفحه نشاند؛ صدای فشردن مهر بر کاغذ، مثل ضربه‌ی رسمی یک ناقوس، در فضا پیچید.
بعد، بدون هیچ شتابی از پشت میز برخاست. گام‌هایش آرام اما سنگین بود، درست مانند یک ابر قدرت، یک رئیس کل! کاغذ مُهر خورده را میان انگشتانش گرفت، نگاهی گذرا به آن انداخت و سپس آن را به سوی آدلارد دراز کرد.
- این حکم، دسترسی کامل به تمام دوربین‌های درون شهری و برون شهری رو بهت میده. از هر خیابون، کوچه یا سایه‌ای که لازم دیدی عبور کن. نگاهت رو تیز کن و اون دختر سرکش رو پیدا کن و بیارش خونه آندریاس.
لحظه‌ای مکث کرد، صدایش کمی پایین‌تر و پرمفهوم‌تر شد.
- اما حواست باشه، آدلیر... گلِ رز، فقط زیبا نیست؛ خارهاش برنده‌تر از هر خنجری‌ هستن. فقط کافیه بخواد.
چشمانش لحظه‌ای در چشمان آدلارد قفل شدند؛ نگاهی پر از هشدار و شاید اندکی نگرانی. گویی ساموئل، بیش از آن که نگران پیدا نشدن آزراء باشد، بیم آن داشت که کسی در این راه، زخمی عمیق‌تر از جسم بردارد... زخمی که گاهی تا سال‌ها خون نمی‌دهد، اما عاقبت جان می‌گیرد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_28
***
بخار اندکی روی آینه نشسته بود؛ نه از گرما، که از نفس‌های بریده و ناپایدارش.
آزراء با دو دست لبه‌ی سنگی سینک ظرفشویی را چنگ زده بود. ناخن‌ها و انگشت‌های رنگ پریده‌اش، در برابر سفیدی سنگ، بیش از حد مرده به نظر می‌رسیدند.
نفس‌هایش کوتاه و ناصاف بالا می‌آمد؛ هر دَم، گویی از ته چاهی عمیق و بی‌هوا بیرون کشیده می‌شد و هر بازدم، تنها صدای خفگی بود. سینه‌اش به زحمت بالا و پایین می‌رفت. انگار چیزی درونش، در همان‌جا، درست زیر استخوان جناغ، مثل حیوانی زخمی و رام نشدنی لگد می‌انداخت.
سعی کرد جلویش را بگیرد، اما نمی‌توانست، عوق زد و خون، گرم و مزه‌دار، راه خود را به گلویش یافته و محکم بیرون ریخت، سپس قطره‌ای از گوشه‌ی لبش، آرام چکیده و تا پایین گردنش روانه شد.
با این که روی پا ایستاده بود، زانوهایش می‌لرزیدند. انگار هر لحظه ممکن بود زمین دهان باز کند و او را در خود ببلعد.
نگاهش را بالا کشید. آینه، چهره‌ای را نشان می‌داد که نه تنها شباهتی با او نداشت، که گویی اصلاً انسان نبود. چشمانش سرخ پررنگ، پوستش سرد، و ردی از خون، هنوز هم با سماجت از لبش جاری.
در همان لحظه، سرفه‌ای خش‌دار از عمق وجودش برخاست و او بی‌اختیار، مجدد خون را روی سنگ بالا آورد. صدای ریختن خون روی مرمر، طنین تلخی داشت.
دستانش را محکم‌تر به لبه‌ی سنگ چسباند، انگار تنها مانع سقوطش همین تکه سنگ سرد بود. نفس عمیقی کشید، اما آن‌قدر دردناک بود که چهره‌اش درهم مچاله شد. انگار هوا دیگر برایش کافی نبود.
- چه بلایی سرم اومده، خدای من.
درست همان موقع صدای درب به گوشش رسید. چند ضربه‌ی محکم، قاطع و بی‌اجازه. انگار مشت‌هایی از واقعیت بر پیکر این دنیای آشفته کوبیده شده باشد.
آزراء پلک نزد. فقط به تصویر خودش خیره ماند. نفسش هنوز سنگین و نگاهش هنوز بی‌جان و خمار مانند بود. خون از کنار زاویه فک تا روی گردنش لغزید و یقه‌ی بلوز سفیدش را لکه‌دار کرد.
صدای مجدد کوبیده شدن بر درب، آزار دهنده‌تر از قبل در سکوت خانه پیچید. مثل ضربه‌ای بر طبل که تکانش داد. محکم نفس کشید، اما ریه‌هایش انگار هنوز برای زندگی متقاعد نشده بودند.
با زحمت از لبه‌ی ظرفشویی جدا شد. پاهایش می‌لرزیدند، آن‌طور که نمی‌شد نامش را گام گذاشت، بیشتر شبیه حرکت چیزی بود که دیگر نمی‌خواست بجنبد.
با هر قدمش، درونش تیر می‌کشید و درد، با چنان خشمی استخوان‌هایش را می‌کوبید که بی‌اختیار، زیر لب هزاران نفرین نثار کسی کرد که آن سوی درب ایستاده بود.
پشت به درب ایستاد و کمرش را به آن تکیه داد، انگار همین آهن سرد و ضخیم می‌توانست او را از فروپاشی کامل نجات دهد.
صدایش را بیرون داد؛ بی‌جان، آرام و بی‌رغبت، اما هم‌چنان محکم، مثل آخرین جرقه‌ی غرور باقی مانده برایش.
– کی هستی؟ الان حال مساعدی ندارم، لطفاً برو.
نه خشم درون صدایش بود و نه التماس، فقط واقعیتی خسته. درخواست کسی که دیگر نه توان جنگ دارد، نه حوصله‌ی صلح.
آدلارد دستی به ته ریش کوتاهش کشید. صدایش، آهسته و بم، میان خش‌خش بارانی که بر پنجره می‌کوبید، پیچید. غمی پنهان در تارهای صدایش موج میزد، شبیه کسی که دیر رسیده، اما هنوز امیدوار به فرصت دوباره است.
- می‌دونم... اومدم تا کمکت کنم، و اومدم... عذر بخوام آزراء. به‌خاطر همه چیز.
لحظه‌ای سکوت حکم فرما شد. سکوتی که نه از جنس آرامش، که از نوعی احتیاط متورم از خشم بود. ابروهای آزراء در هم گره خوردند. انگار شنیدن نامش در دهان آدلارد، چیزی تلخ‌تر از درد بود.
نگاهش را به درب دوخت، با دلی که هنوز از خون‌ریزی درونش آرام نگرفته بود و صدایی سرد و یخ‌زده گفت:
- زمان خوبی برای جبران علاف شدنتون نیست. و نگران نباش، من هیچ‌وقت زیر دینم به کسی نمی‌مونم.
سخنانش، نه مثل شمشیر؛ که چون سوزنی در گوشت فرو می‌رفتند؛ آهسته، اما کاری.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_29
لوکان ناگهان قدمی بلند برداشت و آدلارد را با همان بی‌ملاحظگی همیشگی‌اش کنار زد؛ نه از روی بی‌احترامی، که از سر عجله‌ برای نجات فضا از خشکی و سرما.
نگاهی به آسمان ابری انداخت؛ قطره‌های باران یکی‌یکی به زمین برخورد می‌کردند و هوا، بوی شب گرفته بود. با صدایی بلند، بی‌آن که خشم آزراء را جدی بگیرد، گفت:
- آزراء! میشه لطفاً در رو باز کنی؟ داریم خیس می‌شیم، احتمالاً تا چند دقیقه دیگه همه‌مون سرما می‌خوریم.
مکثی کرد، بعد با همان لحن شوخ و آشنا ادامه داد:
- فقط بذار بیایم تو، قول میدم شیش‌تایی آدلارد رو بزنیم تا دلت خنک بشه، خوبه؟
آدلارد بی‌اختیار لبخند زد. گرمایی نامحسوس درون نگاهش نشست و خنده‌ی دسته‌جمعیه بقیه، چون موجی کوتاه اما آرام، در فضا پخش شد. حتی آزراء هم برای لحظه‌ای نرم شد؛ انگار لبانش از آن انجماد همیشگی فاصله گرفتند و تکیه‌اش را بی‌صدا از درب برداشت.
اما همین که قفل درب چرخید و با صدایی آرام گشوده شد، درست هنگامی که چشمش در چشم آن جمع افتاد، چشمانی که آمیخته‌ای از نگرانی و محبت بودند، همه چیز فرو ریخت.
دلش پیچید. نه از خشم، نه از ترس، که از دردی آشنا و عمیق. همان‌جا، بی‌هشدار، تپش سنگینی در سینه‌اش لرزید و گلویش پر شد از گرمایی تلخ. بی‌درنگ دستش را به دهان برد، اما دیر شده بود.
قدم‌هایش شتاب‌زده به سوی آشپزخانه رفتند، اما ردّ قطرات خون بالا آمده، پیش از او بر زمین افتاده بودند. سرخ، غلیظ و ته مایه‌ای از رنگ طلایی. روی سرامیک‌های سرد و براق خانه‌ی نقلی‌اش، لکه‌هایی از چیزی بیش از یک بیماری به‌جا مانده بود؛ انگار زخم گذشته به جای پوست، از درونش در حال خون‌ریزی بود.
همین که قطره‌های خون روی سرامیک سرد و سپید نقش بستند، گویی زمان میان تپش‌های قلب همه‌شان مکث غریبی کرد. صدای چکیدن خون، همچون ناقوسی خاموش، در گوششان طنین انداخت.
همگی به داخل خانه هجوم بردند. آدلارد یک قدم به جلو برداشت، تمام توانش تحلیل رفته بود و نای صدا زدن آزراء را نداشت، اما پیش از آن که کس دیگری حرکتی بکند، کالدر بازویش را گرفت و قدم‌های بقیه را هم متوقف کرد.
صدایش آرام اما محکم بود، لایه‌ای از صلابت همیشگی‌اش در آن جریان داشت.
- صبر کنید.
نگاه سرد و برنده‌اش روی همه‌شان لغزید.
- درست نیست همه با هم بریزید توی آشپزخونه، همین‌جا بمونید تا من برم ببینم چی شده.
سپس، بی‌آن که منتظر تأیید کسی بماند، گام برداشت و آهسته به سمت آشپزخانه رفت؛ چنان ساکت و محتاط که انگار پا در محدوده‌ی حریمی ممنوع می‌گذاشت. هر نفسش را نگه می‌داشت تا مبادا با صدای قدم‌هایش چیزی را بشکند؛ شاید اعتمادِ شکسته‌ای را، شاید غروری ترک‌خورده، یا حتی تکه‌ای از وجود دختری که این‌گونه در سکوت خون بالا می‌آورد.
آدلارد دیگر تاب نیاورد. بی‌توجه به حرف کالدر، همان‌طور که نگران نگاهش را به زمین دوخته بود، آرام‌آرام قدم برداشت و وارد آشپزخانه شد. بوی تند خون، با بوی فلز و اضطراب در هم پیچیده بود و زخم نادیده‌ای را درون سینه‌اش می‌سوزاند.
کالدر، با نگاه نگران و بی‌پرده‌اش، رو به آدلارد چرخید.
- نمی‌فهمم... اون شب اتفاق دیگه‌ای هم افتاده که به ما نگفته باشی؟ چون این مقدار خون‌ریزی داخلی اصلاً طبیعی نیست. رنگ خونش... هر بار داره طلایی‌تر میشه. مطمئنم یه چیز خاصی پشتشه! بیماری خاصی نداره؟ چیزی که خودش هم خبر نداشته باشه؟
آدلارد، با دلی که سنگینی می‌کرد، لب فرو بست و چیزی نگفت. فقط نگاهش را به آزراء دوخت، که پشت سینک خم شده بود، موهایش آشفته بر شانه‌اش ریخته و رد خون، مانند رشته‌هایی سرخ، هنوز گوشه‌ی لبش را آغشته داشت.
آزراء نفس‌نفس‌زنان، دستی به دهان شست‌وشو داده‌اش کشید. گلویش می‌سوخت و تک‌تک سلول‌های بدنش از درون فریاد می‌کشیدند، اما لحن صدایش، آرام و سرد، مثل آبی راکد، سکوت را شکست:
- تا الان که نداشتم... .
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_30
***
چشمانش به مه نشسته بودند؛ نه از اشک، که از دردی پنهان و جان‌فرسا. همانند شیشه‌ای بخار گرفته که حتی نور از آن عبور نمی‌کرد، تصویرهای جهان کج و مواج در نگاهش می‌رقصیدند. تپشی بی‌وقفه در شقیقه‌اش می‌کوبید و سوزشی پیوسته از عمق گلو تا ته معده‌اش می‌سوخت؛ همچون زبانه‌های آتشی قدیمی که حالا سر برآورده‌اند.
صدای کالدر، آرام و شمرده، درست کنار گوشش جان گرفت؛ با لحن دلسوزانه و مضطرب، اما بی‌اغراق و بی‌پرده.
- از کی شروع شد؟ خون بالا آوردنت رو میگم.
آزراء نگاه خسته‌اش را بالا کشید، انگار پلک‌هایش هزاران هزار تُن وزن داشتند. چشمانش را به چشمان کالدر دوخت و با صدایی که تکه‌تکه از عمق زخمش جدا می‌شد، زمزمه کرد:
- از، دیروز.
سکوتی غلیظ میانشان نشست. نه از جنس آرامش، بلکه شبیه لحظه‌ای پیش از وقوع زلزله، جایی که همه چیز انگار برای فروپاشی مهیاست.
کالدر، بی‌آن که تردید کند، از صندلی برخاست. نگاهی گذرا به آدلارد انداخت، سپس به سوی آن چهار مردی که پشت درب ایستاده بودند، برگشت. صدایش را بالا برد؛ محکم و دقیق تا هر پنج نفرشان بشنوند:
- بدنش داره خون خودش رو تعویض می‌کنه. رنگ خونش از قرمز به طلایی تغییر پیدا کرده. این فقط یه معنا می‌تونه داشته باشه.
چشم‌های آدلارد در جا بی‌حرکت ماندند؛ بی‌آن که پلک بزند، بی‌آن که حتی جرأت کند نفس بکشد. ذهنش یک جمله را تکرار می‌کرد.
«نباید کسی می‌فهمید... هیچ‌کس.»
نفس‌ها در سینه‌ها حبس شدند. سکوت، همانند پرده‌های ضخیم بر صحنه افتاد، تا این که رووان، آرام به دیوار پشت سرش تکیه داد، دست به سینه شد و با لبخندی مرموز که به خوبی تلخی و تحسین را در خود داشت، گفت:
- اون یه ققنوسه... ولی نه فقط یه ققنوس.
مکث کرد، بعد با لحنی شمرده و آرام، انگار که واژه‌ها را از لابه‌لای حقیقتی هزارساله بیرون می‌کشید، ادامه داد:
- اون یه ققنوس ویژه‌ست.
***
بدنش در میان پتوها پنهان شده بود؛ آن‌چنان آرام که طوفانی که در جانش گذشته بود، حالا به کمک آرام‌بخش کالدر به خوابی موقت بدل شده. انگشت‌هایش، اگرچه رنگ پریده و بسیار نحیف، اما لبه‌ی پتوی خاکستری‌اش را مانند بچه گربه‌ای چنگ زده بودند، انگار هنوز نمی‌خواست به آسانی تسلیم شود.
آدلارد، ساکت بر صندلی کنارش نشسته بود. چانه خودش را در دستانش گرفته و به خط چشم‌های بسته‌اش نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی میان مراقبت، احساس گناه، و شیفتگی نفس می‌کشید. هیچ چیز نمی‌گفت، هیچ حرکتی نمی‌کرد؛ فقط نشسته بود و تماشایش می‌کرد.
صدای شیطنت آمیز لوکان فضا را برید:
- خب... ما دیگه مزاحم نمیشیم، کلید ماشینت رو بده. معلومه امشب قراره مهمون بمونی.
آدلارد نگاهش را از آزراء برداشت، کلید را از جیبش بیرون آورد و بی‌کلام در هوا تکان داد. لوکان با خنده‌ی شیطنت‌آمیزتری چشمکی به بقیه زد.
- واقعاً می‌مونی؟ اون هم تنهایی؟خوش به حالت پسر.
رووان بازویش را دور گردن لوکان انداخت و با همان لحن آمیخته با شوخی‌های همیشگی‌اش گفت:
- نکنه تو هم دوست داری بمونی؟ می‌خوای از آزراء مراقبت کنی یا منتظر شکار یک سکانس رمانتیکی؟
لوکان خندید و شرمگین کمی از او فاصله گرفت:
- من که ترجیح میدم فقط تعریفش رو از خود آدلارد بشنوم، نمی‌خوام همچین صحنه‌ای ببینم.
دارین آرام ضربه‌ای به شانه‌ی آدلارد که در حال خندیدن بود، زد، با نگاهی که نه تمسخر در آن بود و نه جدیت بیش از حد؛ فقط نوعی دعوت بی‌کلام برای سبک‌تر کردن بار روی دوش آدلارد:
- قانعش کن بیاد توی تیم‌مون. من مطمئنم از اون جمع خشک و رسمی خسته‌ست. لوکان و رووان هم که می‌تونن با مزه‌پرونی‌هاشون سرگرمش کنن.
کیلن، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، از دیوار جدا شد. قدم‌هایش نرم و بی‌صدا، اما عمیق بودند. پیش از خروج از خانه ایستاد، نیم‌نگاهی به آدلارد انداخت و با لبخند دلسوزانه‌ای گفت:
- مراقبش باش، آدلارد... مردها فقط یک بار واقعاً عاشق میشن. بقیه زن‌ها رو فقط با ویژگی‌های اون یکی مقایسه می‌کنن، شاید فکر کنن از زندگی با یکی دیگه راضی میشن، اما هرگز این‌طور نیست.
در سکوتی که در پی آمد، همه برای لحظه‌ای ساکت ماندند. انگار جمله‌ی کیلن، همچون سنگی در دل رود افتاده بود. آدلارد سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد؛ آرام، اما محکم.
همه قدم برداشتند و از خانه خارج شدند و کالدر درب را به آرامی بست. خانه در سکوت فرو رفت. تنها صدای نرم نفس‌های بریده‌ی آزراء در هوا می‌پیچید.
آدلارد پتو را کمی بیشتر روی شانه‌هایش کشید و خودش برای لحظه‌ای ایستاد، خیره به صورتِ رنگ پریده‌اش، به لب‌هایی که آرام باز و بسته می‌شدند با نفس‌های بی‌رمقش.
خم شد... نه زیاد، فقط آن‌قدر که عطرِ حضورش میان تاریکی پیچید. شاید تنها چند سانتی‌متر مانده بود. شاید فقط یک پلک برهم زدن تا تسلی‌ای بی‌کلام.
اما در همان دم، چیزی در وجودش عقب کشید؛ چیزی شبیه احترام، شبیه مرز، شبیه حُرمتِ زخمی‌ترین زنی که می‌شناخت.
آرام عقب رفت. روی تخت آزراء، در کنارش دراز کشید، با فاصله‌ای به‌اندازه. دست‌هایش را روی شکمش گذاشت و به سقف نگریست. فکرها در سرش می‌چرخیدند، واژه‌هایی نگفته، رازهایی ناتمام. چشم‌هایش را بست و در دل شب، تنها یک چیز را تکرار کرد:
«گاهی عشق.... یعنی نخواستنِ آن‌چه که تمام قلبت می‌طلبد.»
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_31
***
در سکوتی لطیف که میان تار و پود اتاق تنیده بود، خمیازه‌ای کش‌دار از لب‌های نیمه بازش به بیرون خزید؛ شبیه نسیمی گمشده در شاخه‌های خواب‌زده‌ی درختی که هنوز از شب گذشته دل نکنده است. دست‌هایش را همان‌طور که گربه‌ای کوچک در آغوش گرمای آفتاب کش می‌آورد، به بالا برد و اندکی قوس نرم در تنش افتاد؛ حرکتی کودکانه، بی‌دفاع و بر حسب عادت.
پلک‌هایش هنوز سنگین بودند. با نوک انگشتانی خواب گرفته، به نرمی گوشه‌ی چشم‌هایش را مالید؛ انگار بخواهد سایه‌ی رؤیایی خاموش را از شعاع دیدگانش کنار بزند.
نوری کم جان از لابه‌لای پرده‌های مشکی، همچون غبار طلایی سحر، خود را به درون اتاق رسانده و عقربه‌ی بلند ساعت، بی‌حرکت روی عدد ۷ نشسته بود؛ گویی زمان، در برابر آن خلأ آرام و ساکت، دلش نیامده بود حرکت کند.
لحاف را با حرکتی مردد پس زد و تنش را بیرون کشید، آهسته و بی‌صدا، مثل کسی که می‌خواهد خاطره‌ی خوابی شیرین را نخراشد. هنوز چیزی از خواب در بندبند وجودش موج میزد، اما برخاست و ایستاد؛ با آن حالت خاصی که آدمی در میانه‌ی فراموشی و واقعیت دارد.
به سمت کشوی میز کنار تخت خم شد؛ جایی که همیشه گوشی‌اش را می‌گذاشت. اما این بار خالی بود. اخمی باریک میان ابروانش دوید و نگاهش، همانند موجی ناآرام، اتاق را پیمود. به دنبال نشانی، دلیلی و یا چیزی.
اما چیزی پیش از دیدن، او را دید. چیزی پیش از صدا در جانش پژواک انداخت. احساس حضوری سنگین. بی‌کلام و دقیقاً پشت سرش.
بی‌هیچ درنگی، اسلحه‌ای را از کناره‌ی تخت برداشت و چرخید؛ اما چیزی که دید، هیچ ربطی به تهدید نداشت.
آدلارد بود. روی تخت او، درست آن جا که خودش لحظاتی پیش بیدار شده بود. آرام گرفته و با دستانی قفل شده روی شکمش، چشمانی بسته و صورتی بی‌دفاع و آسوده خاطر رو به سقف خوابیده بود. گویی شب را آن جا گذرانده. کنار او. بی‌سروصدا و بی‌اجازه.
نفس آزراء میان گلو گیر کرد. لحظه‌ای فقط نگاهش کرد، ناباور، مبهوت و بعد، کلامی پایین و نیم خشم از لب‌هایش گریخت؛ با لحنی میان حیرت و تشر.
- وای خدای من... نگو که دیشب این جا بودی!
درست همان لحظه‌ای که واژه‌ها از دهان آزراء رها شدند و میان هوای آفتابی اتاق معلق ماندند، آدلارد ناگهان چشمانش را گشود. بی‌هیچ پیش‌زمینه‌ای. گویی خواب، پوستی نازک بود که فقط منتظر یک لرزش صدا بود تا پاره شود.
چشم‌هایش برای چند ثانیه بی‌قرار میان نور و سایه پلک زدند؛ چندبار پیاپی، آرام اما دقیق، مثل مردی که پیش از پرسیدن، جهان را دوباره تنظیم می‌کند. سپس بی‌شتاب، از حالتی نیمه خواب به نشستن درآمد. کمرش را صاف کرد، پاهایش را بر لبه‌ی تخت آویخت و بی‌آن که لبخند بزند یا توضیحی بدهد، مستقیم به آزراء نگریست.
نگاهش سنگین نبود، اما خالی هم نبود. چیزی در لابه‌لای آن سکوت کوتاه جریان داشت که آزراء نتوانست به درستی معنا کند. «خستگی، تمرکز، و شاید کمی... اه اصلاً ولش کن.»
صدایش که بالاخره در هوای ساکن جاری شد، خشک بود، بدون تزئین، اما نه خشن. تنها سؤالی ساده، بی‌واسطه و بی‌حاشیه.
- مشکلش چیه؟
آزراء، بی‌آن که چشم از او بردارد، نفس عمیقی کشید؛ سپس با حرکتی سنجیده و آرام، کلت درون دستش را روی سطح چوبی میز گذاشت. صدای خشک برخورد فلز با چوب، سکوت میان آن دو را شکافت؛ مانند خطی بر صفحه‌ای خالی.
بی‌حرف به سوی کمد رفت. درب را گشود، و از میان بافتی از پارچه‌ها، حوله‌ی تن‌پوش سفید رنگی بیرون کشید. چند وسیله‌ی دیگر، یکی‌یکی به دستانش افزوده شد؛ بی‌هیچ شتابی، بی‌آن که نگاهش از فکر عقب بماند.
در حالی که وسایل را جمع می‌کرد، صدایش برخاست؛ با لحنی که گرما نداشت، سرد و خشن... واقعی، برهنه از احساس، درست مثل حقیقت.
- مشکلش چیه؟ خوشم نمیاد کنارم بخوابی... به هر دلیلی، آدلارد کلاین.
چشمانش لحظه‌ای میان وسایل و قامت آدلارد رفت و برگشت کرد، اما لبخند نزد و متوقف نشد.
- اصلاً برای چی این جایی؟ چون کلی خون بالا آوردم؟ چون فکر کردی کمک لازم دارم؟ چون قهرمانی؟
همه چیز را در آغوش گرفت، انگار فقط این تکه‌های ساده و بی‌جان بودند که هنوز تحت اختیارش هستند. بعد، با همان حال خسته، کمی ایستاد، سر چرخاند و نگاهش را در صورت آدلارد کوبید؛ بی‌تنفر، اما گارد گرفته.
- برای همه چیز ممنونم... و قطعاً جبران می‌کنم، اما چیزی در مورد تو تغییر نمی‌کنه.
قدم برداشت؛ سنگین و با طنین. به سوی درب حمام در راهرو رفت. پرده‌ای نازک از نور روی موهایش افتاده بود و صدای پایش، آهنگی خفیف و قاطع با خود داشت. پیش از آن که از درب عبور کند، بی‌آن که پشت سرش را ببیند، صدایش آرام و تهدیدآمیز در فضای بینشان ماند.
- قبل از این که از حموم بیام بیرون، برو. ازم فاصله بگیر... درست مثل گذشته. از این که پاتو گذاشتی توی محدوده‌ی خصوصیم، اصلاً خوشم نمیاد.
و در سکوتی کوتاه، درب پشت سرش بسته شد؛ مثل نقطه گذاری بر جمله‌ای که کسی هنوز آماده‌ی شنیدنش نیست.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_32
آدلارد، انگار چیزی میان قفسه‌ی سینه‌اش درهم پیچیده باشد، دستانش را در میان موهای آشفته‌اش فرو برد. انگشتانش با حرکتی عصبی میان تارهای تیره فرو نشستند و بی‌هدف گره خوردند؛ همچون کسی که بخواهد افکارش را از تاریکی بیرون بکشد، اما تنها رشته‌های بی‌سرانجام نصیبش شود.
نفسش را با فشار بیرون داد. چند بار پلک زد، سنگین و محکم، با حالتی درمانده؛ اما در چشمانش برق عجیبی بود، چیزی میان خشم، فکر و لجاجتی خاموش.
با کف دستانش را چند بار محکم بر پیشانی‌اش کوبید. گویی با خودش می‌جنگید. گویی ذهنش را مجبور می‌کرد برخیزد، راهی نشانش دهد، ایده‌ای، روزنه‌ای... هرچه که باشد، و درست همان لحظه اتفاق افتاد.
چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ لبخندی باریک، ناگهانی و مرموز... انگار کلیدی نامرئی در قفل ذهنش چرخیده باشد.
بی‌درنگ ایستاد. قامت بلندش چون سایه‌ای خاموش از زمین برخاست و بی‌صدا، بی‌هیچ تردیدی، به سمت درب حمام گام برداشت. قدم‌هایش نرم و خونسرد بودند، اما پشت آن آرامش، نیتی سرکش پنهان شده بود. لبخندش حالا دیگر کامل‌تر شده بود؛ لبخندی که شباهتی به پیروزی نداشت، اما بوی سماجت می‌داد. آدلارد، از آن دست مردهمایی نبود که با اخراج شدن، میدان را ترک کنند.
آدلارد در سکوت، نگاهی به راهروی خلوت انداخت؛ نگاهش سرشار از تصمیمی بود که ناگهانی، اما در عمق خستگی و کلافگی به ذهنش رسیده بود. چند قدم آرام برداشت، روبه‌روی درب حمام ایستاد و بی‌درنگ، دستگیره را بالا کشید و قفل را چرخاند. صدای خشک قفل، انگار مهر ساکتی بود بر شروع گفت‌وگویی که دیگر راه فرار نداشت.
بخار گرم، از لای درزهای درب به بیرون می‌خزید و به پوست صورتش برخورد می‌کرد و صدای دوش که پشت دیوار، هم‌چنان آرام و بی‌وقفه می‌بارید. نفس عمیقی کشید، دستش را به چهارچوب درب تکیه داد و صدایش را بالا برد؛ نه فریاد، نه ناله... فقط کلمه‌هایی که راه خودشان را از دل کلاف ذهنش پیدا کرده بودند.
- تو حرفت رو زدی، با خشونت همیشگی توی لحن تیز لعنتیت که میشه ازش به عنوان خنجر استفاده کرد.
سکوت کوتاهی کرد. از لای درب، قطره‌هایی از بخار روی پیراهن گران قیمتش نشستند، اما او تکان نخورد. پلک زد، کلمات بعدی‌اش را شمرده و محکم ادا کرد.
- اما حالا نوبت منه. باید به حرفم گوش بدی آزراء.
لحظه‌ای مکث کرد. لحنش پایین آمد، اما قدرتش باقی ماند؛ صدایی که دیگر تماشاگر نبود، بلکه می‌خواست از دیوار رد شود. پیشانی‌اش را آرام به چهارچوب درب تکیه داد. نفسش کوتاه، اما کلماتش شمرده و زخمی بیرون می‌آمدند، شبیه خرده شیشه‌هایی که در گلویش گیر کرده باشند.
- تا حالا به خودت نگاه کردی، آزراء؟ این‌قدر دور خودت دیوار کشیدی، این‌قدر به غرورت چسبیدی که حتی نمی‌فهمی تنهایی. غیر از نیلی، آندریاس، ساموئل... چند نفر دیگه رو واقعاً می‌تونی اسم ببری؟ ها؟... شرط می‌بندم نمی‌تونی.
لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست. لحنش شکسته بود، اما هنوز آغشته به اندوهی صبور.
- تهش شدی یه توله ببر کوچولو که توی گله‌ی دو تا گرگ آلفا گم شده. اون‌قدر تنها، اون‌قدر بی‌پناه... که حتی صدای نفس کشیدن خودت رو هم نمی‌شنوی.
ناگهان، فریادی تیز از دل بخار حمام برخاست. صدایی که گویی سال‌ها در گلو مانده بود و حالا با تمام رنجش آزاد می‌شد.
- مگه چاره‌ای هم داشتم؟ وقتی به خودم اومدم، دیدم از جنس اونا نیستم! ولی با همه‌ی اینا، فکر کردم می‌تونم بهشون اعتماد کنم... اما احمق بودم.
نفس آزراء در میان هق‌هقی خفه، بلعیده شد، اما با این که سعی می‌کرد لرزش کلماتش را پنهان کند، اندوهی عمیق در تک‌تک حروفش جریان داشت:
- هیچ تضمینی نیست... هیچی... که تو هم مثل اونا نباشی.
چند دقیقه، فقط چند دقیقه، هیچ چیز گفته نشد. فقط سکوت بود و صدای آب که پیوسته بر سطوح سرد حمام می‌بارید. بخار، درز درب را گرفته بود، اما چیزی از سنگینی فضا کم نمی‌کرد. آدلارد پیشانی‌اش را از قاب درب کند، نگاهش را به پایین دوخت و صدایش، وقتی دوباره از میان لب‌هایش گذشت، نه رنگ گلایه داشت، نه خشم. فقط اعتراف بود؛ تلخ و آرام.
- تو همه چیز رو پس می‌زنی چون از تکرار می‌ترسی، مگه نه؟ از این که یه بار به آدما اعتماد کردی و به جای آغوش، خنجر خوردی... بعدش چی؟ می‌خوای با این بی‌اعتمادی تا کجا پیش بری؟ می‌تونی این‌طوری زندگی کنی؟
نفس کشید. عمیق، انگار بخواهد چیزی را که سال‌هاست توی گلویش گیر کرده، ببلعد. اما آزراء، هنوز با همان دیوار همیشگی‌اش، با صدایی که خراش داشت، سخن می‌گفت:
- آدم‌ها... از لیوانی که شکسته آب نمی‌خورن، آدلارد.
- چون لیوان شکسته، دیگه نمی‌خوای آب بخوری؟ برای همیشه؟
لحنش هنوز آرام بود، اما درد زیرش موج میزد. کلماتش به نرمی ضربه می‌زدند؛ نه برای متلاشی کردن، برای رسیدن. رسیدن به آن بخش پنهان آزراء که پشت یخ‌ها نفس می‌کشید. مطمئن بود دخترکی بی‌پناه و درد کشیده پشت آن یخ‌هاست.
- هیچ وقت فکر نکردی شاید یه نفر بخواد اون لیوان رو برداره و درستش کنه... حتی اگه نتونه، اما بخواد بمونه و تلاش کنه!
آزراء بی‌صدا نفس کشید. بخار روی آینه روبه‌رو، تصویرش را بلعیده بود. صدایش دیگر بلند نبود، نه سرد و نه عصبانی. فقط خسته.
- چرا باید همچین چیزی رو بخوای؟
سکوت افتاد. آن نوع سکوت که انگار به حرفی اجازه‌ی تولد نمی‌داد. آدلارد کمی خم شد، کف دستش را روی سینه‌اش فشرد. آن جا که نفس، انگار سخت‌تر می‌گذشت و بعد، صدایش آمد. ضعیف‌تر. اما هنوز هم حقگو.
- نمی‌دونم، فقط می‌دونم که می‌خوام، با تمام وجودم می‌خوام.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_33
***
بخار گرم حمام هنوز بر روی پوستش می‌رقصید، همچون پرده‌های لطیف و نادیدنی که با هر نفس از تن جدا می‌شد. موهایش، خیس و بی‌قرار، قطره‌هایی ریز را بر شانه‌های لخت و سپیدش سر می‌دادند.
حوله‌ی سفید را دور کمرش پیچید و با حرکتی آرام، گره‌ی کمربند را بست؛ انگار با بستن آن، می‌خواست اندکی از امنیتِ فراموش شده را بازگرداند.
پاهای برهنه‌اش با سردی کف‌پوش خانه آشنا بودند. صدای قطره‌های آب که از نوک موهای پر پشتش چکه می‌کردند، سکوت خانه را خط‌خطی می‌کرد. گام برداشت، آرام و نرم، با احتیاطی که از درونش می‌جوشید، نه از ترس، بلکه از حسی گنگ، برای حضوری که فکر می‌کرد آن‌جاست.
چشم‌هایش، بی‌آن که سرش را بچرخاند، از گوشه‌ی نگاه گذشتند. پلک‌ها به کناری لغزیدند و نگاهش، زیر چشمی و پنهان، تمام اتاق را دید زد. اما نه صدایی بود، نه حرکتی، نه آن قامت بلند و ساکت که همیشه در یک گوشه پناه می‌گرفت. سکوت، پررنگ‌تر از همیشه، بر فضا چیره شده بود.
سرش را چرخاند. آشپزخانه را نگاه کرد. نور خاکستری و سردی که از پنجره‌ی مات به داخل خزیده بود، ظرف‌ها را نوازش می‌کرد. صندلی‌ها دست‌نخورده بودند. فنجانی روی میز نبود. بوی قهوه در هوا نچرخیده بود. هیچ ردی از خود به جای نگذاشته بود.
- آدلارد؟
صدایش کرد، آهسته، مثل نامی که بخواهد در تاریکی زمزمه شود و ناپدید گردد؛ اما هیچ جوابی نیامد. فقط پژواک نامش در دل خانه پیچید، بی‌آن که به گوش کسی برسد.
حس عجیبی بر قفسه‌ی سینه‌اش نشست. غیبت او را در اشیاء می‌دید؛ درون ساکتی خانه. «چه بی‌خبر!»
با گامی بی‌رمق به سمت اتاق برگشت. درب کمد را باز کرد که بوی پارچه و چوب آشنا به مشامش خورد. دست برد، لباس‌ها را یکی‌یکی کنار زد.
پلک زد و نگاهش از پنجره گذشت. آن طلایی خیره‌ کننده‌ی صبح، حالا جای خودش را به پرده‌ای خاکستری داده بود. ابرها با سماجت آسمان را بلعیده بودند و خورشید، مثل کودکی ترسیده، پشتشان پنهان شده بود.
آزراء با نگاهی دوباره به پنجره، لب‌هایش را بی‌صدا بر روی هم فشرد. آن موج خفیفِ لرزش شیشه‌ها، بازی شوم ابرها در دل آسمان و بویی که درون هوا تاب می‌خورد، همه یک چیز را زمزمه می‌کردند: باران خواهد بارید.
دوباره دست برد. انگشتانش آرام و بی‌صدا میان پارچه‌ها لغزیدند. لباس‌ها مجدد را یکی پس از دیگری کنار زد، با حوصله، انگار هر پارچه تکه‌ای از گذشته‌ای گمشده باشد، و بالاخره آن رنگ، مثل شعله‌ای خاموش در دل مه، پیدایش شد.
لباس آبی فیروزه‌ای، آویخته میان انبوهی از رنگ‌های خنثی. آرام بیرون کشیدش، مثل بیرون آوردن خاطره‌ای از ته ذهن.
لباسی بلند و ضخیم، با یقه‌ی دلبری و آستین‌هایی که پایین‌تر از مچ می‌رسید. جنسش از پشم بود، اما نه آن پشم لغزنده‌ی مصنوعی؛ چیزی لطیف‌تر، آرام‌تر، مثل نوازش آب بر پوست.
بر لبه‌ی یقه و کت کوتاه وصله شده به لباس، دوخت‌های ریز نقره‌ای به چشم می‌خوردند، مثل رگه‌هایی از نور ماه بر سطح دریا. ساده، اما نافذ. دامن مواج چند تکه‌اش نیز با طرح قطرات پاشیده شده‌ی آب آراسته شده بود.
لباس را مقابل خودش گرفت. آرام، با مکثی در چشمان. امروز می‌خواست دیده شود؛ از دل این رنگ، این نرمی، این سکوتِ دوخته شده با نخ‌های باران خورده.
سریع لباس را بر تن کرد. پارچه‌ی پشمی، نرم روی پوستش نشست و آستین‌ها با هر حرکت، مثل موجی آرام دور دستانش تاب می‌خوردند.
هنوز کمربند لباس را گره نزده بود که خواست از اتاق بیرون برود، اما نگاهش به جایی گیر کرد؛ به میز کنار تخت.
چیزی روی سطح چوبی، با تضادی غریب در دل آن سکون، چشمش را گرفت؛ یک برگه اما ناآشنا و بی‌تردید، پیش از این آن جا نبود.
قدم‌هایش کند شد. چیزی مثل حس کنجکاوی او را به عقب کشید. نزدیک‌تر رفت و برگه را با انگشتان کشیده‌اش برداشت. کاغذ اندکی گرم بود... انگار همین چند دقیقه‌ی پیش لمس شده باشد.
نگاه تیز و جست‌وجوگرش روی خطوط جوهر سیاه نشست. نوشته، شتاب‌زده نبود؛ اما صبورانه هم نبود، فقط صادقانه بود و با هر کلمه، انگار نبضش کمی آرام‌تر میزد. ذهن راوی‌اش شروع به خواندن کرد:

«نمی‌خواستم حریم خصوصیت رو بشکنم، فقط... فقط می‌خواستم کنارت باشم.
دارین گفت که باید قانعت کنم به تیم ما ملحق بشی. فکر می‌کنه از اون جمع رسمی و قدرت‌طلب خسته شدی و لوکان و رووان با شوخی‌هاشون می‌تونن بخندوننت.
راستش... منم همین فکر رو می‌کنم.

اگه قبول کنی در کنار ما باشی، قول میدم... .»​

لحظه‌ای مکث کرد.
انگار قلبش باید به واژه‌ها می‌رسید، نه فقط ذهنش. کاغذ را آرام میان انگشتانش نگه داشت و جمله آخر را بلند خواند:
- هیچ وقت نذاریم دوباره تنها بمونی.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_34
***
در سکوت از تاکسی پیاده شد. هنوز کفش‌هایش زمین را لمس نکرده بودند که نسیمی سرد لای موهای نم کشیده‌اش دوید.
بی‌آن که نگاهی به راننده بیندازد، دستش را به سمت کیف کوچک چرمی که دور کمرش بسته بود، برد.
زیپش را کشید؛ صدای نرمی در سکوت ظهر پیچید. اسکناسی مرتب و تاخورده بیرون کشید، همان‌طور که هنوز نگاهش جایی دور در خیابانِ خیسِ پیش رو گره خورده بود، اسکناس را آرام به دست راننده داد.
راننده تشکر زیر لبی کرد و آزراء، بی‌آن که منتظر واکنش دیگری بماند، با قدم‌هایی صامت از ماشین فاصله گرفت.
دلش، مثل آسمان بالای سرش، سنگین بود و خیابان، پر از نشانه‌هایی که انگار به او می‌گفتند هنوز چیزی ناتمام مانده.
هیچ ماشینی اجازه نداشت به حریم امن دو عمارت در انتهای منطقه خلوت نزدیک شود. نه به آن خانه‌ی سرد و باشکوهی که نام آندریاس را یدک می‌کشید، و نه به عمارت کناری‌اش که در سکوت و اقتدار، به ساموئل تعلق داشت.
این جا، هر وجب از سنگ‌فرش، با اجازه‌ی مستقیم صاحبانش قابل عبور بود و نگهبانان، همانند سایه‌های وفادار، تنها با اشاره‌ای از آن دو، قفل‌ها را می‌گشودند.
آزراء ناچار بود به دلایل امنیتی دو خیابان باران خورده را، با گام‌هایی مصمم و بی‌صدا، پیاده طی کند.
باران نم‌نم می‌بارید و قطره‌ها آرام و پیوسته صورتش را می‌بوسیدند. زمستان انگار در همان خیابان گم شده بود، لابه‌لای بوی خاک خیس و بادی که گاه لای موهایش را به بازی می‌گرفت.
نمی‌دانست دقیقاً چقدر گذشته؛ شاید نیم ساعت، شاید هم چهل و پنج دقیقه، اما بالاخره، عمارت آندریاس، با آن شیشه‌های بلند و دیوارهای خاموش، پیش رویش پدیدار شد؛ همچون قصر یخی در دل مه.
لوگان، آرام و بی‌کلام، درب سنگین ورودی را گشود. تنها سلامی زمزمه‌وار، پر از احترام در چشمانش نشست؛ بی‌آن که چیزی بپرسد، بی‌آن که بخواهد چیزی بداند، و آزراء، بدون لحظه‌ای مکث، از کنارش عبور کرد و وارد خانه شد.
از میان محوطه‌ی خیس و ساکت عبور کرد؛ بوی باران هنوز در هوا بود و درخت ساکورا حتی بدون شکوفه هم زیبا جلوه می‌کرد.
هنگامی که درب عمارت را گشود و پایش را به داخل گذاشت، صدای شادی‌آور و شتاب‌زده ای سکوت سرد خانه را شکست.
نیلی بود. با ذوقی آمیخته به آسودگی، با شوری که در چشمانش موج میزد، خودش را به آزراء رساند؛ انگار تمام اضطراب‌های گذشته در یک لحظه به شادی مبدل شده باشند.
- آزراء! می‌دونستم آدلارد موفق میشه، نمی‌دونی پدرت چقدر نگرانته.
اما آزراء نه چشم‌هایش برق میزد و نه لب‌هایش حتی ذره‌ای برای پاسخ دادن تکان خوردند. تنها اخم‌هایی بود که روی پیشانی‌اش تلخ و گره‌خورده نشسته بودند؛ سنگین و بی‌رحم.
نگاهی کوتاه، بی‌روح، تنها برای تمام کردن گفتگو به او انداخت و سپس، بی‌هیچ واژه‌ای، سر برگرداند و از کنار نیلی عبور کرد. نه دلش برای دلسوزی‌ احمقانه‌اش تنگ شده بود، نه نیازی به توضیح می‌دید. فقط آمده بود دنبال چیزی که برای خودش بود؛ گوشی‌اش! نیامده بود که بماند اما این را به نیلی نگفت.
کف مرمری پله‌ها زیر پاشنه کفشش صدا می‌دادند؛ نه بلند، نه واضح، اما آن‌قدر که انگار هر پله فریادی خاموش از خاطرات باشد. وقتی به طبقه‌ی بالا رسید و درب اتاقش را گشود، بوی گل سرخ، مثل بخار گرم خاطره، در صورتش نشست.
قدم به درون گذاشت. نگاهش روی دیوارهای اتاق می‌لغزید، روی آن پرده‌های مخملی مشکی که با حاشیه‌های قرمز در تاریکی اتاق بازی می‌کردند. نور کمرنگ روز از پشت پنجره‌های بزرگ، به زور راهش را به درون می‌کشید و بر سطح میز، تخت، و قاب عکس‌های روی دیوار افتاده بود.
چشم‌هایش بر همه چیز مکث کردند. همه‌ چیز همان جا بود. درست سر جای خودش؛ اما انگار هیچ چیز دیگر به او تعلق نداشت. لبه‌ی تخت ایستاد. دستش را به ستون چوبی آن گرفت.
- همه چیز تغییر کرده، اما هدفم برای آینده چیه؟ واقعاً می‌خوام از این‌جا برم؟
حتی رنگ‌های قرمز و مشکی مورد علاقه‌اش هم نتوانسته بودند اندوهی را که در سینه‌اش زبانه می‌کشید خاموش کنند. دیگر نه قرمز، رنگ جسارت بود و نه مشکی، رنگ قدرت. هر دو حالا فقط تیره بودند... خفه کننده و بی‌جان.
نگاهش از گوشه‌های اتاق جمع شد و روی زمین افتاد. دلش برای این اتاق، برای این امنیت دروغین، برای این گذشته‌ی آشفته، نباید تنگ می‌شد. فقط آمده بود گوشی‌اش را بردارد و برود. بی‌سروصدا، بی‌تعلق، بی‌احساس.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_35
***
درب را بی‌صدا پشت سر خود بست. صدای بسته شدنش مثل نقطه‌ی پایان جمله‌ای ناتمام در گوشش طنین انداخت.
گامی برنداشته بود که نگاهش روی چیزی در پایین پله‌ها گیر کرد، کسی ایستاده بود. آندریاس.
درست در امتداد راه پله، جایی که نور غبار گرفته‌ی لوسترها در مه باران‌آلود پنجره‌ها گم می‌شد، قامت آشنایش نمایان بود؛ ساکن، بی‌حرکت، با دست‌هایی که در کنار بدنش مشت شده بودند و صورتی که ته‌مانده‌ی تسلطش را هم از دست داده بود.
ابروهایش درهم، فَکَش منقبض و درون چشمانش دو تکه ابر تیره‌ی پرتنش که آذرخش سکوت را در خود نگه داشته بودند، بود.
آزراء ایستاد، نه از ترس و نه از شوک؛ بلکه از وزن سنگینی که نگاه پدرخوانده‌اش بر جانش انداخت؛ نگاهی نه مثل همیشه محکم و مطمئن، بلکه پریشان، غم‌زده، و شاید درمانده.
دلش نلرزید. این بار نه! نه وقتی که در اعماق خودش چیزی مُرده بود. نه وقتی که آندریاس، با تمام هیبتش، حالا فقط مردی بود در پایین پله‌ها، گیر کرده میان اشتباهات گذشته‌اش و زنی که دیگر دختر او نیست.
گام‌هایش را محکم و بی‌درنگ برداشت؛ هر قدمش، ضربه‌ای بود بر کف زمین و بر قلب آن مردی که در انتهای راهرو ایستاده.
نه نگاهش لرزید، نه شانه‌هایش خم شد. تمام تنش آتش بود، آتشی که قرار نبود دیگر بسوزاند، بلکه می‌خواست بسازد، حقیقت را از خاکستر خودش.
از کنار آندریاس عبور کرد. همان‌قدر سرد، همان‌قدر بی‌مکث، همان‌قدر که باید زخم گلوله را نادیده گرفت تا از عفونت جان فرد را بگیرد.
و شاید اگر صدای آن مرد نمی‌لرزید، اگر کلماتش بوی اندوه نمی‌دادند، او حتی نمی‌ایستاد.
- نیلی گفت، می‌مونی.
آزراء ایستاد. نه به نشانه تردید، بلکه به احترام زخمی که هنوز درونش شعله می‌کشید. اما نچرخید. پشت به او ماند، مثل پرده‌های فرو افتاده میان گذشته و اکنون.
صدایش، وقتی بیرون می‌آمد، نه می‌لرزید، نه اندوه داشت. بلکه تیز بود، صریح و بی‌رحم.
- نیلی از جانب خودش حرف زده!
اشک، بدون اجازه از غرور مردانه‌اش، بر گونه‌ی آندریاس سُر خورد.
نه از جنس ضعف، بلکه از جنسی که فقط پدرانِ شکست خورده در برابر فرزندان زخمی‌شان می‌فهمند.
قدم برداشت، نه با اقتدار همیشگی‌اش، بلکه با لرزشی که در عمق استخوان‌هایش می‌پیچید.
روبه‌روی آزراء ایستاد. نگاهش پُر از عجز بود، صدایش سرشار از ناتوانی.
- آزراء! اگه التماست کنم چی؟ من رو می‌بخشی؟
آزراء بی‌هیچ مکثی قدمی به عقب برداشت و نگاهی نثارش کرد که گویی می‌توانست با آن، روح آدمی را تکه‌تکه کند. نگاهی پر از تنفر، یخ‌زده و آتشین، درست مثل خنجری که منتظر فرصتی برای دریدن باشد.
- بی‌خود جلوی من گریه نکن! من رو نمی‌تونی این‌طوری متقاعد کنی.
لحنش آتش بود و بُرنده. چشمانش برای لحظه‌ای از خشم برق زدند و بعد، صدایش را بلندتر کرد، با ته‌مایه‌ای از تهدید، با زخمی که هنوز می‌سوخت:
- این تلاشت رو باید زمانی می‌کردی که داداش جونت بهت گفته بود همه چیز درمورد زندگی خودم رو از خودم مخفی کنی! اون هم چندین بار.
قدم برداشت، به او نزدیک‌تر شد، نفس‌هایش داغ بود و قلبش شعله‌ور.
- اونی که باید متقاعدش می‌کردی، اون بود! نه من. نه حالا. نه این‌قدر دیر... .
درست همان لحظه، صدای لولاهای درب چوبی در فریاد تنش‌آلود آزراء پیچید و ساموئل... همچون سایه‌ای از خونسردی و کنایه، بی‌هیچ عجله‌ای، قدم در قاب نگاهشان گذاشت.
قد بلندش در چهارچوب درب ایستاد، دستی در جیب شلوار، نگاهی آرام و لبخندی محو که معلوم نبود بیشتر به طعنه نزدیک است یا صمیمیت.
- همیشه همین‌قدر آتیشی میشی عزیزم.
واژه‌ی «عزیزم» را آن‌قدر صمیمی بر زبان آورد که در هوا پیچید، مثل عطری سنگین که به جان فضا می‌نشست؛ اما آن آرامش ظاهری هم نتوانست بار انفجار خشم را در حضور آزراء خنثی کند. او حتی برنگشت تا نگاهش کند.
فقط لب‌هایش، بی‌حرکت، از خشم لرزیدند. شعله‌های نگاهش هنوز به آندریاس دوخته شده بود، اما حالا در عمق آن شعله، جرقه‌ای دیگر شکل گرفت؛ جرقه‌ای از جنس نفرتی تازه‌تر.
ساموئل، با گامی آرام و حساب شده، چند قدم به آن‌ها نزدیک شد. همچنان با همان صدای نرم، اما ریشه‌دار گفت:
- همیشه مهار کردن آتیش خشمت خیلی سخته، اما همینه که تو رو فوق‌العاده کرده.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_36
با کنار رفتن ساموئل از مقابل درب، قامت آدلارد نیز نمایان گشت. کت و شلواری تیره به تن داشت، موهایش اندکی خیس بود، گویی باران بیرون فرصت خشک ماندن به او نداده باشد.
چشمانش مثل همیشه سرد و خنثی نبودند، بلکه چیزی از اضطرابِ پنهان را با خود حمل می‌کردند؛ اضطرابی که فقط آزراء آن را حس کرد، چون تنها کسی بود که با نگاه او آشنا بود.
ساموئل، با همان لبخند کنترل شده‌اش، چند قدم به درون نشیمن برداشت، دستی به پشتی یکی از مبل‌های سفید کشید و با لحنی که هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد از کنترلش خارج شود، گفت:
- لطفاً بشینید.
صدایش نه یک پیشنهاد، که دستوری پنهان بود؛ آرام، اما نافذ. سپس مکثی کرد و چشمانش را از آزراء به آدلارد دوخت و ادامه داد:
- امشب فرصت خوبیه تا درباره‌ی همه اتفاق‌هایی که رخ داده صحبت کنیم. حتی آدلارد هم باید باشه.
صدای واژه‌ها در سکوت خانه طنین انداخت. خانه‌ای که با تمام وسعت و شکوهش، حالا زیر این سقف، شبیه میدان جنگی خاموش شده بود.
آزراء هنوز ایستاده بود، تنش کشیده و محکم، و سایه‌های نپذیرفتن روی صورتش سنگینی می‌کردند؛ اما نگاهش، برای لحظه‌ای کوتاه، مجدد به چشمان آدلارد افتاد و فقط خودش فهمید چه طوفانی میان آن نگاه رد و بدل می‌شد. «جمع رسمی و قدرت‌طلب؟ درست حدس زدی، ازشون خسته شدم آدلارد. اینا بهم اجازه نمی‌دادن هیچ دوستی داشته باشم؛ اما از این به بعد اختیارم فقط دست خودمه.»
ساموئل هم‌زمان با نشستن خودش، دستش را به شانه‌ی آندریاس گرفت و آرام اما با حرکتی که جایی برای مخالفت باقی نمی‌گذاشت او را وادار به نشستن کرد.
آندریاس بی‌هیچ حرفی روی صندلی فرو رفت؛ گویی به ته یک دره، در درون خودش سقوط کرده باشد.
آزراء باز هم ایستاده ماند. نه به نشانه‌ی احترام، نه به خاطر تعارف، بلکه به خاطر زخمی که با هر لحظه ماندن، بیشتر دهان باز می‌کرد.
نگاهش، حالا از ساموئل به آندریاس، و از آن دو به نیلی چرخید. در چشم‌هایش دیگر اثری از تردید نبود؛ فقط شعله بود، خشم و دل‌مُردگی. با لحنی گزنده، بی‌رحمانه و بی‌نیاز از تأیید گفت:
- چرا باید وقتمو هدر بدم؟
ساموئل، بدون آن که ذره‌ای از آرامش نمایشی‌اش را ببازد، ابرو بالا انداخت. لبخندش کمرنگ شد، اما طعنه‌اش همان‌قدر بُرنده باقی ماند.
- صحبت کردن با خانواده‌ت وقت هدر دادنه؟
همان لحظه، چیزی در درون آزراء شکست. اما نه از درد، بلکه از انکارهای پیاپی آن‌ها. او دیگر دختری نبود که به دنبال جایگاهی میان این جمع بگردد. او حالا ققنوسی بود که از خاکستر خودش برخاسته؛ زخمی، اما بلند بالا.
دستش را از عصبانیت محکم به رانش کوبید، صدای برخورد گوشت و استخوان به بدن، مثل رعد در سکوت طنین انداخت. نگاهش، با صلابتی دردآلود در چشمان ساموئل نشست.
- هاه! خانواده؟ از کدوم خانواده داری حرف می‌زنی؟
نفسش از خشم می‌لرزید، اما کلماتش قدرت خود را از دست نمی‌دادند.
- خانواده از هم سوءاستفاده نمی‌کنن، هم دیگه رو مهره‌ی بازی نمی‌بینن، دروغ نمیگن اونم با لبخند. خانواده آدمو پشت درهای بسته دفن نمی‌کنه تا مبادا بیدار بشه!
سکوتی تلخ، چون مهِ شب‌زده‌ای در اتاق پاشید. آدلارد هنوز حرفی نزده بود. فقط نفس‌های عمیقش نشان می‌داد چقدر با خودش در جنگ است.
ساموئل، برای لحظه‌ای، نگاهش را به آدلارد دوخت؛ نگاهی پر از معنا، شاید برای هشدار، شاید برای کنترل.
اما آزراء دیگر منتظر هیچ کنترلی نبود. درونش، فرمانی به آتش سپرده شده بود؛ آتشی که قرار نبود خاموش شود تا حقیقت بسوزد، تا همه چیز عیان شود.
ساموئل، برای نخستین بار، شرمسار به نظر رسید. سرش را به زیر انداخت، صدایش پایین‌تر آمد؛ دیگر از آن غرور تلخ همیشگی خبری نبود. فقط صداقتِ خسته‌ای در صدایش باقی مانده بود.
- قبول دارم، اشتباهاتی داشتیم.
مکث کرد، نفس عمیقی کشید و سپس ادامه داد:
- توجیه‌شون نمی‌کنم، هرگز! سوءاستفاده‌ای در کار نبود، سخت‌گیری‌هام به دلایلی بود که شاید بدونی. هیچ کدوم از این رازها و یا حقیقت‌ها، علاقه‌ی من و آندریاس رو نسبت به تو کم نکرد؛ اما تو، با یه اشتباه، نمیگم کوچیک؛ شاید خیلی بزرگ، داری ما رو می‌ندازی توی سطل زباله؟ آره آزراء؟ آره؟
کلماتش مثل ضربه‌هایی نرم ولی سمی، آرام‌آرام در قلب آزراء نشستند. نه آن‌قدر بلند که فریاد باشند و نه آن‌قدر آرام که نادیده گرفته شوند.
آزراء بی‌حرکت ماند. انگار در یک لحظه، زمان را گم کرده بود. مثل ساعتی که عقربه‌اش مردد مانده باشد میان جلو رفتن و ایستادن؛ نه تیک میزد و نه تاک.
چشمانش مات شدند. نگاهش دیگر در هیچ چیز تمرکز نداشت، جز صدایی درون خودش که مثل پیچک، دور مغزش تنیده بود.
در ذهنش، طوفانی شکل گرفت. صدای خودش را می‌شنید. صدای شک، تردید، عصیان، درد:
«داره چی میگه؟... دروغه... نه، نه نیست... چرا هست. داره گولت میزنه... نه! داره درست میگه. من دارم خانواده‌مو می‌ندازم دور... ولی اونا خانواده‌ی واقعی تو نیستن. اونا ازت سوءاستفاده کردن... اون می‌خواست بعد اون من رئیس کل باشم، به هرحال داره میگه پشیمونه. قبول داره اشتباه کرده... اما عذرخواهی نکرده. هنوزم رازهاشو نگفته. تو چی از پدر و مادرت می‌دونی؟ با این که ادعا می‌کنن رفیقشون بودن، چی ازشون گفتن؟... هیچی. هیچی بهم نگفتن.»
لحظه‌ای پلک زد. انگار از درون خودش بیرون آمده باشد. چشم‌هایش دوباره جان گرفتند، اما این بار با نوری متفاوت؛ نوری که از تصمیم زاده شده بود، نه از خشم.
لب‌هایش آرام تکان خوردند. نه برای جواب دادن به ساموئل، بلکه برای اعلام حکمی درونی.
«خیلی خب. می‌دونم چی کار باید بکنم.»
و آتش، آرام‌آرام از پشت نگاهش زبانه کشید.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_37
آزراء، بی‌آن که اخم‌هایش باز شود، لبخندی نصفه نیمه و شیطنت‌آلود گوشه‌ی لبش نشاند؛ لبخندی که بیشتر به طعنه می‌مانست تا رضایت.
بی‌شتاب، اما مقتدر، قدمی به سمت مبل تک نفره برداشت؛ همان‌جا که درست زیر نور موضعی کوچک بود، نوری که سایه‌ها را در عمق چشمانش عمیق‌تر نشان می‌داد.
با حالتی که گویی در حال تماشای یک تئاتر تراژدیک است، آرام نشست. دستانش را روی سینه‌اش گره زد، پا روی پا انداخت، و بی‌حس‌ترین تُن ممکن را انتخاب کرد و کلمات را بر زبان آورد.
- خیلی خب، بگو.
ساموئل با نگاه زیرکانه‌ای که ته‌مانده‌ای از رضایت در آن پنهان شده بود، نگاهش را به سمت قاب درب چرخاند؛ آن‌جا که آدلارد، همچون سایه‌ای از صبوری، در چهارچوب ایستاده بود و انگار نفس نمی‌کشید.
- دخترمون هم راضی شد بشینه، تو هم بیا.
آدلارد بی‌هیچ کلامی، با گام‌هایی حساب شده، نه عجول و نه مردد، به سمت مبل کناری آزراء رفت. در حالی که نگاهش به زمین دوخته بود، نشست. با آن سکوتی که بیشتر از هر فریادی در اتاق طنین داشت.
ساموئل نفس بلندی کشید، نگاهی میان آزرای شعله‌ور، آدلارد مضطرب، و آندریاسی که حالا همانند ابر پاییزی، آرام و بی‌وقفه می‌گریست، انداخت.
آهسته دستش را دراز کرد، یک برگ دستمال کاغذی از جعبه‌ی روبه‌رویش بیرون کشید و بدون آن که چیزی بگوید، آن را در سکوت به آندریاس داد، سپس آرام به پشتی مبل تکیه داد. گویی می‌خواست به کلماتش تکیه بدهد.
نگاهش را به آدلارد دوخت، با بی‌رحمی خاص کسانی که خود را صاحب پاسخ می‌دانند، نه پرسش. صدایش نرم بود اما ته‌مایه‌ای از موشکافی در آن می‌درخشید.
- اول صحبت‌مون رو با یه سوال از آدلارد شروع می‌کنم. چرا اون ویدیو رو به آزراء نشون دادی؟ دنبال چه منفعتی بودی؟
اما پاسخ هرگز مجال زاده شدن نیافت. آزراء مانند آتشی که ناگهان از خاکستر شعله بکشد، به جلو خیز برداشت. دستان گره خورده‌اش را از سینه‌اش گشود، قامتش را به لبه‌ی صندلی کشاند و صدایش، با تیزی یک تیغ و داغی یک زخم رقابت می‌کرد.
- قرار نیست اون رو به خاطر لطفی که بهم کرده بازخواست کنی!
نگاهش در نگاه ساموئل دوخته شد، همان‌قدر قاطع و همان‌قدر بی‌پرده.
- روشن شد؟ یا لازم داری برات روشن‌ترش کنم؟
آن لحظه، چیزی درون ساموئل لرزید. نه از جنس ترس، نه از جنس تعجب؛ بلکه از جنس آن وحشتی که انسان وقتی نوک برج بلندی می‌ایستد تجربه می‌کند؛ برجی که روزی خودش ساخته، اما حالا می‌تواند جانش را بگیرد.
برای نخستین بار، آن دخترک آتشین مزاج، همان که روزگاری رام و خاموش زیر دست نقشه‌هایشان قد می‌کشید، حالا چون سپری برافراشته میان چیزی که می‌خواهد و چیزی که نمی‌خواهد می‌ایستد، و ساموئل فهمید، این گارد ممکن است دیگر هیچ وقت فرو نریزد.
دختری که ساخته بودند، حالا در برابر خودشان قد علم می‌کرد.
نفس عمیقی کشید، انگار بخواهد تمام سنگینی آن اتاق و تمام آن چشم‌ها را در یک دم فرو دهد.
در همان لحظه، صدای ظریف قدم‌هایی در سکوت نشست. نیلی با سینی‌ای در دست، آرام نزدیک شد. چهار لیوان ساقه‌دار، یخ‌زده و دل‌فریب، با مایع روشنی به رنگ سرخ مایل به صورتی، در بستر فلزی سینی آرام گرفته بودند.
نیلی با لبخندی خفیف، سینی را روی میز شیشه‌ای نشیمن گذاشت و گفت:
- آیس‌واین اسپریتزر... اما بدون الکل.
نگاهش میان حاضران چرخید و صدایش همچون نسیمی مهربان در فضا پخش شد.
- اگه چیز دیگه‌ای خواستید، لطفاً صدام کنید.
هنوز نچرخیده بود که صدای ساموئل، آرام اما قاطع، در میان فضا جا باز کرد.
- نیلی، تو هم بشین.
نمی‌دانست از لحنش فرمان می‌بارد یا خواهش. برای لحظه‌ی کوتاهی مکث کرد، سپس با اندکی تردید، در حالی که دستش را به چین‌های لباسش می‌گرفت، کنار آدلارد نشست؛ نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور، انگار جایش را میان مرز آتش و یخ انتخاب کرده باشد.
 

Lunika✧

کاربر عادی
کاربر عادی
تاریخ ثبت‌نام
2025-06-17
نوشته‌ها
81
پسندها
1
مدال‌ها
1
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_38
آدلارد نگاه کوتاهی به سینی انداخت. شیشه‌های باریکِ درخشان، با مایعی خنک و شفاف، در دل یخ‌های بلوری می‌درخشیدند؛ مثل آرامشی لغزنده، که تنها نقش پوششی برای چیزی پنهان بود.
لب‌هایش به نرمی جمع شدند. دستی دراز کرد و یکی از لیوان‌ها را برداشت. یخ‌ها درون مایع جابه‌جا شدند، صدای خفیفشان چون صدای ترک برداشتن سکوت بود.
اما پیش از آن که لب‌هایش حتی با قطره‌ای تماس پیدا کنند، صدایی خشک، بی‌درنگ و برنده هوا را شکافت.
- نخورش!
همه چیز در همان لحظه، یک باره ایستاد.
- از کجا معلوم مسموم نباشه؟
یک اخطار بود. تیز، سرد، و بی‌نقاب. آدلارد همان‌طور، لیوان در دست، مکث کرد. ساموئل به آرامی چشمانش را بست، گویی درد را از درون پلک‌هایش به بیرون می‌فشرد.
نیلی، کمی خم شد. از پشت سر آدلارد به آزراء خیره ماند. اخمی میان ابروهایش نشست، چیزی میان پرسش و ناباوری.
آدلارد آهسته سخن گفت، صدایش لطیف و بی‌آزار بود، انگار با لحنی صمیمی تلاش می‌کرد تیرگی را نرم کند.
- ولی، خیلی تشنمه.
آزراء، بی‌کلام، لیوان را با یک حرکت آرام اما محکم از میان انگشتان او بیرون کشید و آن را روی میز کوبید، نه آن‌قدر خشن که تهدید باشد، نه آن‌قدر ملایم که گذشت باشد، فقط محکم.
- خودم برات آب میارم.
قد علم کرد. راه افتاد، بی‌آن که منتظر پاسخ شود. قدم‌هایش، صاف و بی‌تعظیم بودند. نه سنگین و نه تند، اما با اقتدار. از آن قدم‌هایی که صدایشان، بیشتر از نفس‌های آدم‌ها، حقیقت را لو می‌دهد.
نه از خشم بود، نه از رنج. از جنسی عمیق‌تر. چیزی ریشه‌دار. شاید غریزه، شاید خاطره‌ای مبهم که هنوز جای زخم دارد.
در همان لحظه که از میان نگاه‌ها عبور می‌کرد، صدای نیلی، به ناگاه و با کمی لرزش، بلند شد:
- چرا باید مسمومش کنم؟ این‌طوری میگی... بهم برمی‌خوره!
آزراء نایستاد. حتی سر هم نچرخاند. فقط در همان حال که دور میشد، پاسخی داد.
- به نظرت برام اهمیتی داره؟
آدلارد به نقطه‌ای خیره ماند بود که آزراء در آن ناپدید شد. نه آن که دنبال رد پایش باشد، نه آن که منتظر بازگشتش؛ فقط نگاه می‌کرد، به سکوتی که جای خالی او را مثل زخم، باز نگه داشته بود.
اما صدای ساموئل، با همان خشکی و خشم کنترل شده‌ای که همیشه پشت نقاب آرامش پنهان می‌کرد، این سکوت را شکست.
- اگه همه چیز عین قبل درست نشه... تو رو هم همراهش اخراج می‌کنم، آدلارد کلاین!
دست‌هایش را از روی شقیقه‌اش برداشت. حرکتی عصبی و دقیق، مثل کسی که درد را در مشت خودش زندانی کرده باشد. دست‌ها روی ران‌هایش فرود آمدند، سنگین و بی‌انعطاف.
- خوبه بهت تأکید کرده بودم، چیزی نفهمه!
آدلارد ساکت ماند. انگار چند ثانیه طول کشید تا نفسش از میان سینه‌ی منقبضش راهی پیدا کند. بعد آه سنگینی کشید، و بازوانش را با حرکتی آرام روی سینه‌اش گره زد؛ نه برای دفاع، نه برای غرور. برای این که خودش را نگه دارد.
با صدایی که سعی می‌کرد خشم را پنهان کند، گفت:
- این حق طبیعیه آزراءست که بدونه چیه.
سکوتی کوتاه، مثل مهلتی ناخواسته.
- نکنه شما واقعاً قصد دارید هیچ وقت بهش نگید؟
کلماتش، خشک و بی‌پرده بودند، مثل تیغی که در غلاف نمی‌ماند؛ اما پشت هر واژه، دردی گره خورده بود که فقط کسی مثل او می‌توانست حسش کند: دردِ رها شدن، دردِ نخواستن از سمت خانواده‌ای که جز آن‌ها فرد دیگری نداشت.
 
بالا پایین