- تاریخ ثبتنام
- 2025-06-17
- نوشتهها
- 81
- پسندها
- 1
- مدالها
- 1
#❦ققنوس_آتش❦
#پارت_19
***
نور مغرب، با سایههای سرخ و سوزان، از کنار پردهها به داخل خزیده بود؛ مثل خونی که از زخم قدیمی دوباره جاری شود. هوا بوی تب میداد، بوی عرق سرد، بوی خوابهای تکهتکه، بوی جانهایی که لای شعلهی کابوس میسوزند.
آزراء، در میان پتوهای پیچ خورده و تخت آدلارد که انگار میدان نبردی خاموش بود، تند و سطحی نفس میکشید. گونههایش گل انداخته، پیشانیاش خیس عرق سرد، لبهایش ترک خورده و تب، مثل شعلهی پنهان آتشفشانی درونش میسوخت، بیوقفه و عمیق... از دیشب، از لحظهای که از دل برف بیرون کشیده شد، خاموش نشده بود.
آدلارد، بیقرار میان اتاق بالا قدم میزد. هر قدمش روی پارکت سرد، مثل صدای ساعتهایی بود که وقت را نمیگذرانند، بلکه تکهتکه میکنند. نگاهش هیچگاه از صورت رنگ پریدهی آزراء جدا نمیشد. دلش... دلش مثل گرگ زخمی ناله میکرد، بیصدا، بیامید.
- لعنتی... تبش پایین نمیاد، پس اون عوضی کجاست؟!
با حرص پتو را محکمتر دور تن آزراء پیچید، انگار میخواست تب را با زور از بدنش به بیرون بکشد. همان لحظه که گوشی را با دستان لرزان از جیب درآورد تا شمارهاش را بگیرد، صدای زنگ خانه بلند شد. واضح، خشک و ناگهانی... مثل تیر خلاصی در سکوت.
آدلارد، برقآسا جهید و از پلهها پایین پرید. نفسنفسزنان خودش را به مانیتور ورودی رساند. تصویر مرد جوانی در قاب کوچک ظاهر شد، چهرهای آشنا، مصمم و خیلی نگران. دستش روی دکمه رفت و درب را باز کرد، اما ذهنش هنوز بالای پلهها مانده بود، پیش دختری که میان تب و خاموشی گیر کرده بود، و شاید... داشت از دست میرفت.
کالدِر¹، با کت بارانی خیس و کیف پزشکی در دست وارد شد؛ اما تنها نبود. پشت سرش لوکان²، رووان³، کِیلن⁴ و داریَن⁵ هم یکییکی وارد شدند، همه با چهرههایی جدی و نگران. باران هنوز قطره چکان از یقههایشان میچکید، ولی هیچکدام فرصتی برای حرف زدن نخواستند.
- هوا رو دیدی جناب پزشک؟ صبح بهت زنگ زدم تا الان کجا بودی؟
کالدر سریع به سمت پلهها رفت و درحالی که به سمت طبقه بالا قدم برمیداشت گفت:
- عصر زنگ زدی تازه اون سر شهر بودم آدلارد! ترافیک رو که دیدی درسته؟
لوکان در حالی که درب را پشت سرش میبست و پوتینهای خیسش را در میآورد، زیرلب غر زد:
- چطور گذاشتی یه دختر با اون حال و آب و هوا، تنها بره بیرون؟ لعنتی، باید جلوش رو میگرفتی. ببینم، اینی که آوردی آزراءست دیگه درسته؟ همونی که همیشه دربارهش بهمون میگی.
رووان کیف لپتاپی در دست داشت، به سمت آشپزخانه رفت تا آب و یخ پیدا کند. کِیلن در سکوت فقط اطراف را بررسی کرد، دنبال چیزی برای کمک. دارین هم نگاهی به بالا انداخت و همراه آنها به سمت طبقه بالا حرکت کرد.
- نگرانش نباش، الان همگی کنارتیم پسر!
آدلارد در حالی که نفسنفس میزد، با چشمهایی نگران به کالدر نگاه کرد.
- فقط... فقط کمکش کن.
و بعد پشت سرش به راه افتاد. نور نارنجی غروب هنوز از لای پردهها روی آزراء افتاده بود. به محض اینکه نگاه کالدر به آزراء افتاد برق از سرش پرید.
- پسرهی احمق تو که این رو کشتی!
سریع پتوها را از روی آزراء کنار زد و پردهها را کشید که اتاق کمی تاریکتر شد.
- کدوم احمقی گفته روی کسی که تب شدید داره پتو بندازی آخه؟ درسته نظامی هستی ولی این رو یه بچه پنج ساله هم میدونه.
سپس کنار تخت زانو زد، نبضش را گرفت، پیشانیاش را لمس کرد. آزراء، افتاده در میان پتوها، بیحرکت و تبزده، مثل شمعی که در حال آب شدن باشد. کیف را باز کرد و همانطور که مشغول درآوردن وسایل معاینه بود، با صدایی که حالا رنگی از نگرانی در آن موج میزد گفت:
- تب حدوداً بالای چهل، تنفسش نامنظمه، بدنش بیآب شده. باید خنکسازی کنیم فوراً، اگه تبش پایین نیاد، ممکنه مغزش واکنش شدیدی نشون بده... یا حتی تشنج کنه!
سپس به کِیلن اشاره کرد:
- رووان رو صدا کن آب و یخ رو بیار با چند تا پارچه. آدلارد، داریَن کمک کنید آستینهای لباس و شلوارش رو بالا بزنیم. کِیلن، دمای اتاق رو هم تنظیم کن. آدلارد چت شده تو؟ گفتم بیا نگهشدار.
در نور نارنجی غروب، که حالا مثل شعلهی آخر شمعی محتضر به در و دیوار اتاق میچسبید، نگاه پنج مرد روی دختری ثابت ماند که شاید هنوز نمیدانست، اما از امروز، برای همهشان مهمتر از جنگ و مأموریت شده بود.
¹. Calder
². Lucan
³. Rowan
⁴. Caelan
⁵. Darian
#پارت_19
***
نور مغرب، با سایههای سرخ و سوزان، از کنار پردهها به داخل خزیده بود؛ مثل خونی که از زخم قدیمی دوباره جاری شود. هوا بوی تب میداد، بوی عرق سرد، بوی خوابهای تکهتکه، بوی جانهایی که لای شعلهی کابوس میسوزند.
آزراء، در میان پتوهای پیچ خورده و تخت آدلارد که انگار میدان نبردی خاموش بود، تند و سطحی نفس میکشید. گونههایش گل انداخته، پیشانیاش خیس عرق سرد، لبهایش ترک خورده و تب، مثل شعلهی پنهان آتشفشانی درونش میسوخت، بیوقفه و عمیق... از دیشب، از لحظهای که از دل برف بیرون کشیده شد، خاموش نشده بود.
آدلارد، بیقرار میان اتاق بالا قدم میزد. هر قدمش روی پارکت سرد، مثل صدای ساعتهایی بود که وقت را نمیگذرانند، بلکه تکهتکه میکنند. نگاهش هیچگاه از صورت رنگ پریدهی آزراء جدا نمیشد. دلش... دلش مثل گرگ زخمی ناله میکرد، بیصدا، بیامید.
- لعنتی... تبش پایین نمیاد، پس اون عوضی کجاست؟!
با حرص پتو را محکمتر دور تن آزراء پیچید، انگار میخواست تب را با زور از بدنش به بیرون بکشد. همان لحظه که گوشی را با دستان لرزان از جیب درآورد تا شمارهاش را بگیرد، صدای زنگ خانه بلند شد. واضح، خشک و ناگهانی... مثل تیر خلاصی در سکوت.
آدلارد، برقآسا جهید و از پلهها پایین پرید. نفسنفسزنان خودش را به مانیتور ورودی رساند. تصویر مرد جوانی در قاب کوچک ظاهر شد، چهرهای آشنا، مصمم و خیلی نگران. دستش روی دکمه رفت و درب را باز کرد، اما ذهنش هنوز بالای پلهها مانده بود، پیش دختری که میان تب و خاموشی گیر کرده بود، و شاید... داشت از دست میرفت.
کالدِر¹، با کت بارانی خیس و کیف پزشکی در دست وارد شد؛ اما تنها نبود. پشت سرش لوکان²، رووان³، کِیلن⁴ و داریَن⁵ هم یکییکی وارد شدند، همه با چهرههایی جدی و نگران. باران هنوز قطره چکان از یقههایشان میچکید، ولی هیچکدام فرصتی برای حرف زدن نخواستند.
- هوا رو دیدی جناب پزشک؟ صبح بهت زنگ زدم تا الان کجا بودی؟
کالدر سریع به سمت پلهها رفت و درحالی که به سمت طبقه بالا قدم برمیداشت گفت:
- عصر زنگ زدی تازه اون سر شهر بودم آدلارد! ترافیک رو که دیدی درسته؟
لوکان در حالی که درب را پشت سرش میبست و پوتینهای خیسش را در میآورد، زیرلب غر زد:
- چطور گذاشتی یه دختر با اون حال و آب و هوا، تنها بره بیرون؟ لعنتی، باید جلوش رو میگرفتی. ببینم، اینی که آوردی آزراءست دیگه درسته؟ همونی که همیشه دربارهش بهمون میگی.
رووان کیف لپتاپی در دست داشت، به سمت آشپزخانه رفت تا آب و یخ پیدا کند. کِیلن در سکوت فقط اطراف را بررسی کرد، دنبال چیزی برای کمک. دارین هم نگاهی به بالا انداخت و همراه آنها به سمت طبقه بالا حرکت کرد.
- نگرانش نباش، الان همگی کنارتیم پسر!
آدلارد در حالی که نفسنفس میزد، با چشمهایی نگران به کالدر نگاه کرد.
- فقط... فقط کمکش کن.
و بعد پشت سرش به راه افتاد. نور نارنجی غروب هنوز از لای پردهها روی آزراء افتاده بود. به محض اینکه نگاه کالدر به آزراء افتاد برق از سرش پرید.
- پسرهی احمق تو که این رو کشتی!
سریع پتوها را از روی آزراء کنار زد و پردهها را کشید که اتاق کمی تاریکتر شد.
- کدوم احمقی گفته روی کسی که تب شدید داره پتو بندازی آخه؟ درسته نظامی هستی ولی این رو یه بچه پنج ساله هم میدونه.
سپس کنار تخت زانو زد، نبضش را گرفت، پیشانیاش را لمس کرد. آزراء، افتاده در میان پتوها، بیحرکت و تبزده، مثل شمعی که در حال آب شدن باشد. کیف را باز کرد و همانطور که مشغول درآوردن وسایل معاینه بود، با صدایی که حالا رنگی از نگرانی در آن موج میزد گفت:
- تب حدوداً بالای چهل، تنفسش نامنظمه، بدنش بیآب شده. باید خنکسازی کنیم فوراً، اگه تبش پایین نیاد، ممکنه مغزش واکنش شدیدی نشون بده... یا حتی تشنج کنه!
سپس به کِیلن اشاره کرد:
- رووان رو صدا کن آب و یخ رو بیار با چند تا پارچه. آدلارد، داریَن کمک کنید آستینهای لباس و شلوارش رو بالا بزنیم. کِیلن، دمای اتاق رو هم تنظیم کن. آدلارد چت شده تو؟ گفتم بیا نگهشدار.
در نور نارنجی غروب، که حالا مثل شعلهی آخر شمعی محتضر به در و دیوار اتاق میچسبید، نگاه پنج مرد روی دختری ثابت ماند که شاید هنوز نمیدانست، اما از امروز، برای همهشان مهمتر از جنگ و مأموریت شده بود.
¹. Calder
². Lucan
³. Rowan
⁴. Caelan
⁵. Darian